توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۰ مهر ۱۳۸۹

چند شعر

****اوائل ازدواج و دوران نامزدی بود و هر ازگاهی که فقط وفقط!!! برای دیدار از خانواده ی محترم عیال و مخصوصاً حضرت قدرقدرت و والا شوکت «خارسو ی عزیز!!! و بـُرسوره ی گرامی»(پدر ومادر همسر) عازم «واتیکان» ایران(قم) میشدم؛ اگه فرصتی هم دست میداد و بین اون همهمه ی هفت-هشت تا بچه، عیال را میشد ببینیم که از اون دور دورا دستی به نشانه ی سلام برایش تکان میدادم و اگر هم نمیشد که بیخیال!!! با دلی سوخته و صورتی افروخته، راه برگشت به نجفباد را پیش میگرفتم تا فرصتی دیگر و تلافی گذشته ها در فرصتی دیگر. همین جا بگم که مشغول الـذمّـه اید تهمت بزنید و فکرهای بد بد کنید؛ آخه مگه کسی درباره ی «ناموسش»!!! فکرها و رفتارهای بد بد میکنه!!!؟؟

در این میان نه تنها من، بلکه دیگر خواهر و برادران عیال، از حضور و بزرگ شدن یکی از «هالـُـلــِت»(برادر زن)ها سخت غافل شده بودیم و او کسی نبود جز «مجید». البته اخلاق و روحیات او که بقول ما نجفبادیها «توی هم هشته» وکم رو و کم حرف بود؛ سبب شده بود که چنان آرام بیاید و چنان نرم برود که حضور و عدم حضورش را کمتر متوجه باشیم. چندیدن سال از ازدواجمان گذشت و یکبار که به اجبار!!! عازم قم شدیم تا سلامی به آدما زن و بخصوص «خ خ خارسو» داشته باشیم؛ عیال به سراغم آمد و با هیجانی خاص مرا دعوت به دیدن یواشکی اتاق آن گوشه ی خانه(اتاق آقا مجید) کرد. به شتاب راهی آنجا شدیم و تازه پی به شایستگی های این پسرک دیروز و مرد امروز شدیم. هرگوشه ی اتاقش یک تابلو خط نقاشی بسیار زیبا آویزان بود و سوای این هنرش، دیپلمهای افتخاری که در ورزش گرفته بود؛ یک طرف و در این بین هم تقدیرنامه های داستان سُـرایی ها و شعرسروده هایش هم، همه طرف به چشم میخورد.

آنقدر این موضوع برایم جالب بود که حتی نزدیکانش نیز بسیاری از این موارد را نمیدانستند و آنجا بود که باز عرق شرم سرتاپای وجودم را فراگرفت که چرا باز به چشم سر اعتماد کردم و لیاقت افراد را با چشم دل نسنجیدم. و میدانم که بسیاری را قضاوت از همین ظواهر است و شما هم چه بهتر که ماشینتان آخرین مدل و آرایش لباس و ظاهرتان هم غلط اندازتر از همیشه باشد و اگر هم فرصتی شد؛ از سفرهای نرفته ی فرنگ و مدارج عالی طی نشده ی تحصیلی، لافی زنید تا شاید ظاهربینانی همچون من تـّره ای برایتان خورد کنند.... بگذریم. این روزها آقا مجید داستان ما صاحب زن و زندگی و مشغولیات شخصی و دل و هنر خود است و از آن زمان که در ایران بودیم؛ بسیار کمتر از او خبر داریم؛ ولی به اصرار من یکی دو شعر خودسروده اش را با این توضیح که «این سروده ها را شاید تاریخ مصرف گذشته باشد و دیگران را خوش نیاید و...» ارسال کردند و بهتر است بدون هیچ سخن اضافی شما را نیز دعوت به خواندن و تشویق ایشان بنمایم.

سروده ی 1-«هرچین وچروکی که به این گونه نشسته/ بغضیست ترک خورده که این گونه نشسته// هرقطره ی اشکی که ازاین گونه روان است/ بادل که ببینی همه اسرار نهان است// ای اشک که این گونه از این گونه روانی/ بگذشت به بی حاصلی ایـّام جوانی// یک عمرفرو آمد وهردم، نفسی رفت/ چون چشم گشودیم همه بربوالهوسی رفت// چون آب روان، عمر گران باز نگردد/ایام جوانی دگر آغاز نگردد// امروز اگر دانه نهی دردل خاکی/ فردا که شوی راهی گور، بادل پاکی!// دلخوش مشو ای دوست که این نقد جوانی/ یک عمربمانـَد وتو اینگونه بمانی»

سروده ی 2- «عمریست دلم درپی دیدار حبیب است/ درعین حضورش بخداوند غریب است// نامش همه جا ورد زبانم شده اما/ دیدار میسر نشود؛ آه عجیب است»

سروده ی 3-« گرچه درپیش همه خوار، ولی مست توام/ بخداوند قسم، نوکر دربست توام//من چه گویم همه ی هست من از هست توست/ این که تقدیرنه من، بلکه جهان دست توست// همه عالمیان سخت گرفتار تواند/ بخداوند قسم عاشق دیدار تواند// این همان نفس پلید است که سدّ ساخته است/ ومیان من وتو فاصله انداخته است// نه ازاین گردش ایام و نه ازخویش خوشم/ عاقبت ازغم دیرآمدنت؛ خویش کـُشم»

سروده ی 4-«چشم چشم دوابرو
خوشگلیه بابام کو؟
حتی توی صورتش
نمونده یک تارمو

گوش گوش دوتا گوش
بابام هی میره از هوش
تا که بهوش میادش
میگه دخترکم کوش

دست دست کدوم دست
همون که سربند می بست
حالا دستای بابا
یکیش رفته، یکیش هست

بابام خیلی زرنگه
با اینکه پاش میلنگه
هیچکی خبر نداره
توساق پاش فشنگه

چوب چوب یه گردن
بهش پلاک می بندن
یه عده بی معرفت
به بابا جون می خندن

یه بابای مهربون
از جنس هفت آسمون
فدات بشم الهی
همیشه پیشم بمون

بابام ازدنیا سیره
تو گردنش یه تیره
دکترا گفتن بابات
نمی مونه میمیره

بابا یه ساربونه
تاب نیوورد بمونه
من وگذاشت و پرزد
خسته از این زمونه

بابام چه عاشقونه
پرید از آشیونه
بابای مهربونم
پیش خدا مهمونه 67/2/2 »

سروده ی فرانو-5-«آخرش! پریدن از این قفسه/ رفتن وبریدن از هم نفسه // آخرش همه میرن؛ شاه وگدا/ غصه خوردن واسه دنیا، عبثه// نکنیم پیروی ازنفس پلید/ که اینا عین هوا وهوسه// به خدا، داشته باشیم فقط امید/ واسه خوشبختی ما همین بسه»

۱۷ نظر:

امی گفت...

به قول بقیه اول !!!!!!!
هرچند هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چی و چه فایده ای داره ؟!
حالا همه می گن اول یه بار هم من گفتم !

امی گفت...

خوب حالا که دوم هم خودمم بذار بگم ما که خیلیییییی باور کردیم شما فقط و فقط برای دیدن پدر و مادر همسرتون می رفتید اونجا !!! دیگه ما خودمون این کاره ایم ! بابابزرگم که صاف واسمون تعریف می کرد این " دیدن پدر و مادر مامان بزرگ " رو !
برای این شعرها هم باید بگم علی رغم کمی ایرادات وزنی که جاهایی داره اما اون احساسی که پشتش وجود داره ، زیباست اما نمی دونم ایشون مگه چند سالشونه که به ترک این دنیا و دنیای ماورا اینقدر فکر می کنن ؟
احساستشون به پدرشون هم قشنگ بود البته به نظرم وزنی که برای این مضمون انتخاب کرده بودن با محتوا متناسب نبود یعنی این وزن شاد به توصیف رشادت های پدر و بعد هم شهادتش نمی خوره هرچند می دونم که ایشون فقط یک شعر قدیمی رو با همون وزن می خواستن بازسازی کنن اما اون وزن اینقدر شاد بود که من تا آخرین لحظه فکر می کردم حال پدرشون خوب شده و الان در جمع خانواده هستن اما بعد که دیدم ایشون سال هاست که از این دنیا پرکشیدن ، غافلگیر شدم و دلم گرفت.
هوای برادرخانمتون رو داشته باشید ، ایشون انسان حساسی هستند از اون دست آدم هایی که خودتون هم می دونید منظورم چیه ، از اونایی که باید عزیز و گرامیشون داشت ،از اونایی که خاصن و تک ، از اونایی که قلبی دارن به وسعت دریا....

PURIA گفت...

سلام
من هنوز مطالب شمارو كامل نخوندم
به دنبال موضوعي بودم كه به اين صفحه از وبلاگ شما رسيدم
http://hamid1385.blogspot.com/2010/02/blog-post_25.html

جايي نوشته بوديد كه اگر سوالي داشتيم بپرسيم...
و خوشحال شدم وقتي كه ديدم شما دبير ادبيات بوديد و در حال حاضر مشغول آموزش اين زبان در ايالات متحده هستيد.
ميخواستم اين افتخار رو داشته باشم كه جزو دوستان شما در فضاي سايبر باشم.
من علاقه مند به آشنايي با فرهنگ، افكار و عقايد مردم آمريكا در زمينه هاي مختلف هستم.
فكر ميكنم شما در اين زمينه بتونيد با معرفي كردن سايت ها و منابعي براي مطالعه بهم كمك كنيد.
تا حدودي به زبان انگليسي آشنايي دارم و ميتونم مطالب رو با كمك ديكشنري بخونم و يا از دوستانم براي ترجمه كمك بگيرم و به محتواي مطلب پي ببرم.
من در حال حاضر به دنبال منبعي هستم تا با جنگ هاي ايالت متحده در طول تاريخ آن از زمان تاسيس تا به حال آشنا بشوم.
اگر در اين زمينه به من كمك كنيد خوشحال ميشوم.
ارادتمند شما پوريا
WWW.ALLDAYTIMES.WORDPRESS.COM
TIR1985@YAHOO.COM

Ako گفت...

چه شعرهای قشنگی
چه وبلاگ خوشرنگی

بازم از این غزل ها
بیا بزار ش اینجا!

دوست داریم استاد
به خدا

نرگس گفت...

بععععلههه.. کلا شما شانس اوردی خوردی به تور یه خانواده هنرمند :دی

البته ناگفته نماند که شما هم از هر انگشتت یک هنر میریزه...که این نثر شیوا یکی شه...بقیه اشو هم بعد رو کنید :دی

زهرا گفت...

چه حیف یعنی دوران نامزد بازیتون فقط به نگاه از دور گذشت. آخی دلم براتون سوخت.
ولی خدایی این برادر زن شما خیلی هنرمنده ها. دمش گرم عجب اشعاری گفته.
راستی یعنی چی اونوقت خارسووووو را با لکنت گفتی ها! به خانمت بگم یه آشی برات بپزم!!!
خارسو از افراد قابل احترام می باشد. یادت نره اینو ..... .

حقي گفت...

ببينم
انوقت عبثه با سين؟؟

اي معلم ادبيات

ولي كلا شعرها قشنگ بود گرچه اشكال وزني زياد داشت

حسنش اين بود كه با روحيات برادر زنت اشنا شدم

اي زن ذليل

زنت اين پست رو گردنت گذاشت؟/
http://hamidhaghi.blogsky.com

مهسا مامان ملودی گفت...

منم دلم سوخت براتون که اون همه راه میرفتین بعدشم دست خالی برمیگشتین.
شعرها زیبا بود و از صمیم قلب سخن میگفت.شاد باشید دوست عزیز

ناشناس گفت...

سلام خوبين؟خوش مي گذره؟ فکر مي کنم بچه هاي با استعدادي داشته باشين. به هرحال خانم هنرمند و پدر هنرمند حتما اثري داره.والا من که تو نوشتن چند سطر مي مونم وبه بن بست مي رسم برا همين اکثرا فقط دو کلمه از وبلاگتون تشکر مي کنم.خودتون ديگه عمق فاجعه رو بدونيد.

هادی گفت...

سلام
واقعا که از خواندن وبلاگ شما نهایت لذت رو میبرم.
امسال برای بار دوم در لاتاری شرکت کردم
امیدوارم برنده بشم
و شما رو از نزدیک زیارت کنم

حقي گفت...

پرواز مرضیه رو بهتون تسلیت میگم


http://hamidhaghi.blogsky.com

خال قزی گفت...

با کلی سلام و صلوات باز شد کامنتدونیتون
نگاه تو چشای خاله کن دوباره بگو فقط و فقط واسه دیدن مادرزن و اینا میرفتید
واقعا قشنگ گفتن
خیلی خوشمان آمد
همچنان به شغل شریف پست قبل هم ادامه میدید یا اینکه مهموناتون رفتن
بعد یه چیز دیگه خانمتون با دوتا دخترتون میشن سه تا چهارمی رو از کجا اوردین؟
نکنه تجدید فراش کردید؟
خانم حمید خان خارجی بیا اینجارو بخون که همسرتون از دست رفت

محمدرضا گفت...

پنج روز منقطع طول کشید تا تونستم همه مطالب وبلاگتون رو مطالعه کنم.
به واقع عرض میکنم که تجربیاتتون و استمرار در نوشتن و نکاتی که از زندگی به شیوه و مکان جدیدتون اشاره داشتید، بسیار مفید و ارزشمند هستند.
امیدوارم که همچنان از مطالب ارزنده شما معلم گرامی بهره مند باشم.
سپاسگزارم.

پگاه گفت...

نجف آبااااااااااااد؟

از دیار نجف آباد گفت...

باسلام و درود خدمت همه ی عزیزان گرامی نظرنویس و نظرخوان
=============================================
امی خانم گرامی و نازنین
شما نظر ننوشته اوّلید... دیگه نیازی به تلاش نیست. امـّا محض اطلاع عرض کنم که:
این یه جور بازی جلب مشتری است که به اولین نفری که نظر مینویسه یه جایزه ای تعلق میگیره... از یه بوس آبدار گرفته تا یک شعر و ترانه و البته گاهی هم مُشتی آبدار. بهرحال این هم یه جور راه جلب مشتریه دیگه... هرچه فکر کردم چه چیزی میتونه لایق هدیه به شما باشه چیزی جزاین یک بیت حضرت حافظ به ذهنم خطور نکرد:
«همه کس طالب یارند؛ چه هشیار، چه مست/ همه جا خانه ی عشق است؛ چه مسجد، چه کـُنشت»

البته حالا که به یوتیوب هم دسترسی دارید؛ برای تغییر ذائقه هم بد نیست به هنرهای موزون چند دخترک ایرانی نظری بیندازید. لینک زیر:
http://www.youtube.com/watch?v=x88BVS65Pn0

خب فکر کنم جا داشته باشه دیگه پاسخ طولانی تری برایتان ننویسم. ممنونم از نظر کارشناسانه تان در امر وزن شعری و ... تذکر آخرتان را در حدّ توان روی چشم خواهم داشت.
--------------------------------------

پوریا جان
قبل از هرچیز خیرمقدم مرا بپذیرید و امیدوارم که بتونید مطالب مفیدی در این سراچه بیابید. و دیگر اینکه شما نهایت لطف و بنده نوازی را دارید و برای من افتخاری خواهد بود که دوستانی همدل و با صفا همچون شما داشته باشم.

حتماً در اولین فرصت خدمت خواهم رسید؛ مورد درخواستی شما(لینک سایتی فقط در مورد جنگهای آمریکا) را با همکارم که استاد تاریخ است درمیان گذاشتم و منتظر ایمیل و اطلاع رسانی ایشان هستم. به محض دریافت لینک مورد نظر، آن را برایتان ارسال خواهم کرد.

لطفاً بازهم تشریف بیاورید و در ذکر نظرات و یا پرسیدن سوالاتتان، هیچ ترتیب و آدابی مجو و هرچه میخواهد دل تنگت بگو
--------------------------------------

به به... آکو خان ستاره ی سهیل

رفتی و نیومدی و نیومدی و بعد هم که سرو کله ات پیدا شد هیچ بروزی ندادی که نوشتن را دوباره شروع کرده ای؟؟؟
حالا هم واسه ی من شعر و شاعری میکنی؟؟ میخوای بگم همه ی عزیزان خواننده بیاند توی وبلاگت و مطالبت رو بخونند و دخلت رو بیارند؟؟ هان!!؟؟

من هم همه ی شما را دوست ودارم شدیداًً... ولی حالا خیلی دور ورندار... گفتم شما... اونی که اون پشت سرت بود را گفتم نه تووووو را!!؟
--------------------------------------

نرگس خانم
بزرگترین هنر من همینه که دوستان خوب و نازنینی مثل شما دارم.... اصلاً خوبه بگم که «دوست داشتن شماها» بزرگترین دارایی و هنر منه!!!
بله خانم دکتر... ما هم اینیم... اگه شما اونجایید خب ما هم اینجاییم... البته اگه ربط این جمله را فهمیدی به من هم بگو.... من مخلص شمام.
--------------------------------------

زهراخانم عزیز
میدونم میخواستی بگی که این برادر خانم من بزرگترین هنرش اینه که شوهر خواهری به این نازنینی داره... مگه نه؟ راستی واسه ات گفتم که من بهترین داماد این خانواده ام؟ چون تا حالا فقط خودم بودم و خودم... بدو بدو... همریش(باجناق) میپذیریم... بدو بدو تموم شد.

باور کن هدفی نداشتم... راستش این خ خ خ خارسوی من از بس جاذبه(که میشه همون جذبه) داره؛ نه تنها من بلکه بـُرسوره ام هم به لکنت زبان میافته... بگو ماشاالله... بزن به تخته!!

حمید در ادامه ی پاسخگویی به نظرات خوانندگان عزیز گفت...

حقی جان
آخ دیدی که چطور کوزه گر افتاد توی کوزه... اینم ادعـّای من ادبیاتی... حالا راستی «عبث» با کدوم «ف» دسته دار بود؟؟

جاداره منم پرواز استاد«مرضیه» رو تسلیت عرض کنم؛ هرچند ایشان و شما و هنرمندان با آثارتون همیشه ی روزگار توی قلب و ذهن مردم جاودانه و زنده اید.
---------------------------------------

مهسا خانم
میگم من چرا اینقدر به شما ارادت دارم؟ فقط بخاطر همینه که خوب درکم میکنید... بهرحال از بابت ابراز همدردی تون و اینکه درک میکردید من چقدر دست خالی میرفتم و دست و پا خالی تر برمیگشتم ممنونم.
من هم آرزوی تندرستی و شادکامی شما را دارم.
---------------------------------------

نیمای عزیز(ناشناس)
شما نهایت لطف رو دارید و ممنونم از تشویقهاتون... خیلی از خودت ناامید نشو که میدونم دارید شکسته نفسی میکنید و همیشه همین بوده که پیمودن دور دنیا از قدم اوّل شروع میشه و مهم شروع کردن است.
روزهای پیشرفت شما جوانان در راه است... اندکی صبر .
---------------------------------------

به به هادی خان عزیز و گرامی
کجایی رفیق؟ نمیگی دلمون براتون تنگ میشه و یه جورایی نگران احوالتون میشیم؟
بهرحال خوشحالم که تندرستید و امیدوارم که به تمام آرزوهای قلبی تان برسید.
--------------------------------------

خاله ی عزیز و گرامی
اوّل بگو ببینم شما خاله ی ما هستید یا دختر خاله ی عیال؟؟ نه مثل اینکه هرکی به ما میرسه «زن پدر» از آب درمیاد و فقط هوای جنس خودش رو داره... تو که خیلی زرنگ تر از اینها بودی... نگفتی بلکه دیگرون هم پی به این موضوع بردند و دست من هم روشد؟؟
ولی خدا از زبونت نشنوه که توی حساب پس دادن به همین ایرانی اش موندم چه برسه خارجکی اش... ولی عجب نکته بینی کرده بودی... خودمم هم توش موندم که چه اشتباهی... باور کن اشتباه شده...باور کن دیگه...اهه!!

این روزها با برگشتن یکی از خانمها به ایران، شغل موردنظر رو یه کمی کمتر انجام میدم ولی همچنان مشغولیم.
--------------------------------------

محمدرضا ی عزیز و گرامی
قبل از هرچیز خیرمقدم مرا بپذیر و نهایت لطف را داشته اید که اینگونه پشت دار تمام مطالب را خواندید... راستش خودم هم مثل شما بودم و همین الان دارم دوستانه بهت اخطار میکنم... دور و ور این جور چیزها نرو... اینترنت و وبلاگ و ... اهتیاد(اعتیاد) آوره... از همین الان دارم میبینم که یه روز خودت هم سخت افتادی توی دام وبلاگ نویسی و هی میگید کمک کمک و کسی نیست بیاد کمکت.

دور این جور چیژا(همون چیز دیگه، زبونم نچرخید) نشرخ(نچرخ) مهتات میشیا!!؟؟
---------------------------------------

پگاه عزیز و گرامی
چی شده!!!؟؟؟ نکنه نجفباد از توی نخشه(نقشه) حذف شده باشه!!!؟؟ بدجوری منو ترسوندی.... ترو خدا بگو... نکنه آوردن اسمش جــُرمه!!!؟؟

دیدی دستی دستی چه بلایی سرخودم آوردم؟؟ غربزده که بودم؛ حالا هم اتهام نجفبادی بودن جرمم رو سنگین تر کرد؟؟ خدایا برس به دادم؟

پگاه جان.... خوشامدی و امیدوارم باردیگه اینجور سورپرایز نشید و ما رو نیز نترسونید... بله دیگه گاهی میشه... ببخشید که من هم نجببادی شدم... آخه امکانات نبود.
==========================================
باآرزوی سلامت و شادکامی روزافزون همه ی عزیزان
بدرود.......ارادتمند حمید

دريايي گفت...

سلام دادا چيطوري؟حال و بالد چاقس؟
آ بوگو بيبينم چر يخ كلما رو نجبادي مي نويسي يختشو تِروني؟
مَِِِِ هر جارفتم نجبادي ديدم آم نيم دونسم اينجاام كِس هَس مال اوو ورا باشد.