توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

هنرسرای نقاشی تا استودیو بهار


هرچی بگی و نگی و حاشا کنی و خودت رو به ندونستن بزنی این یه واقعیته که جماعت خانم ها هرچند سایه ی همدیگر رو با تیر میزنن؛ وقتی پای رقابت با آقایون وسط بیاد! هرکی میخواد باشه حتی شوهراشون اونهم از نوع بهترین شوهر جهان و مرد ایرانی؛ یه دفعه میبینی که چنان پشت یک دیگه هستند که بیا و ببین. مخصوصاً که بهانه ای هم از علاقه هاشون در میان باشه و صحبتی مشترک داشته باشند. اجازه بدید موضوع را بیشتر براتون توضیح بدهم که این چند وقت این همه خودمون رو کشتیم و هی لاف و لوف زدیم که چه هنرهایی که نداریم و از«کشیدن آب حوض» گرفته تا« خفه کردن پیرزن» در مهارتهای ماست و این چنین و آن چنان !!! یه بار نشد که یکی از این جماعت مردانه، کار و زندگی اش رو ول کنه و یه تابلویی، پلاکاردی چیزی بگیره دستش وهمگی با هم یه جماعتی راه بیندازیم و شعار سردهیم که «مَـرد! فقط مرد ایرانی».

ولی همین که یکی دوجا ذکری از «عیال ضعیفه» به میان آمد که دستی در نقاشی دارند؛ پیاپی به به و چهچه بود که در تشویق ایشان صادر شد و اصرار روی اصرار که میخواهیم آثار ایشان را ببینیم. جالب اینکه خودش هم با آنکه مشغولیات هنری و زندگی روزمره اجازه نمیدهد زیاد به وبلاگها سربزنه؛ تنها با اشاره ی من که این روزها به خواند وبلاگ یک خانم نقاشی مشغولم؛ مرا مجبور کردکه یه بار دیگه تمام وبلاگ آن دوست را زیر و رو کنم تا نه تنها هنر دست ایشان را، بلکه نقاشی های دانش آموزانش را نیز از نظر بگذراند. بعد از این همه تفصیل و توضیح، در این نوشته قصد دارم گذری بر سیر زندگی هنری ایشان داشته باشم. ولی فعلاً اجازه بدهید مـــــــــا جــمــــاعـــت آقایون یه کم خودمون رو تحویل بگیریم که خوش تیپی، بدجوری برامون دردسر شده. «بهترین مرد دنیا کیه کیه؟؟ ایرانیا ایرانیا».

ای برادر بد ندیده برات چی بگم که این دل زیباپسند ما هم چه بلاهایی که سرمون نیاورد. حدود سالهای 1374 بود که هر یکی دوماه چندروزی تحصیل و دانشگاه و تهران و هوای لطیفش !!! را رها میکردم و از سرناچاری به شهری با آب وهوایی صدباره بدتر، یعنی قم پناه میبردم تا درکنار خانواده ی برادر؛ یک استراحتی داشته باشم و چند روزی از دست غذاهای پسرانه پز هم خوابگاهی هایم نجات پیدا کنم. دیدن تابلویی نقاشی اثر دست دختر برادرم(وجیهه) باعث شد که حسابی غش و ضعف کنم و خیر سرم او را تشویق. آن روز آنچنان غافل بودم که ندانستم با این کارم دارم افسار زن آینده ی زندگی ام را به گردنم می اندازم. چراکه وجیهه بادیدن شدّت احساس من دانست که بالاخره کسی پیدا شد که بتوانند؛ مـــُهر «باطل شد» بر دوران مجردی و جوانی ام بکوبند و شروع کرد به تعریف و تمجید. کجای کاری حمید که اگر آثار دختر همسایه مان را ببینی؛ یه راست سکته میزنی و کارت به بیمارستان میرسد. البته شما اصلاً نترسید که نه آنچنان تصویرهای ترسناکی درکار بود و نه موضوعی دیگر. بلکه همه و همه، از تقدیر گرفته تا خانواده و خواهر و برادر، و حتی تا حدودی خود دختر همسایه درجریان واقعه و نقشه ای از پیش طرح شده قرار داشتند که شاید این دام گریزپا، این مظلوم دو عالم، این حقیر فقیر کمترین را(ای بابا !!! خودم رو میگم!!؟؟) به دام ازدواج بیندازند.

در تعجبم که من و آنهمه رد پیشنهاد این و آن، چگونه تن دادم و هنوز که هنوزاست گرفتارم. هرچه هم به بـُرسوره(پدرخانمم) میگم : یه دختر دادید و سه تا پس بگیر!!؟ فقط این جواب میشنوم که «جنس امانت داده شده، هرگز پس گرفته نمیشود» و شاید فقط مــــرگ زورش به ما برسد!!؟؟ از زمانی که ما اظهار علاقه کردیم تا نقاشی ها دختر همسایه را ببینیم؛ هرازگاهی خود او را نیزمیدیـــــــــدم. البته کم کم فقط او را دیدم. یعنی هی دیدزدم و دیدم. بذار صادقانه اعتراف کنم که گــاهی هم از سرهیزگی و زیرچشمی هم دیدم. عصرها هم درختان کوچه را آبیاری کردم و دیدم. صبحها هم برای تفریح از این سر کوچه به آن سرکوچه پیاده رفتم و دیدم. خلاصه هنوز که هنوز است هم دارم میبینم. بدی داستان آنجا بود که ناگهان به خود آمدم و دیدم که فقط او را دیدم و اصلاً چیزی که ندیدم نقاشی بود. دروغ چرا؟ آ؟ آ؟ آ؟ هنوز هم که هنوز است نمیبینم و اصلاً هم حسود دیدن دیگران هم نیستم وقول حتمی که شما هم خواهید دید.

در مثل عامیانه است که وقتی از پسری میپرسند که اهل کجایی؟ جواب میشنوند که هنوز زن نگرفته ام. این یعنی اینکه زور خانمها و خانواده اش بیشتر است که داماد آینده را مجبور به سکونت در محله و شهر مامانش و اینا میکند. ولی مژده به همه ی دامادهای گرفتار در محله ی «خارسو و بُرسوره»(پدر و مادر زن) که من انتقام همه ی دلسوخته های عالم را گرفتم و نه تنها ساکن محله شان نشدم؛ بلکه او را نیز آواره ی شهرودیار خود نیز کردم. بماند که اوائل سکونتش همه چیز به مثال تجربه ی مهاجرت امروزیمان به آمریکا برایش تازه بود. از فرهنگ و رسم و رسوم اجتماعی نجف آبادی ها گرفته تا گویش و لهجه ی خاص آنها. عروس قصـّه ی ما تا آمد باورکند که در گفتگوی عامیانه ی آنها؛«خـــــَره!!» به معنی بدی نیست و یکجور نشان دادن اوج خودمانی شدن است و اگر اوّل چاق سلامتی کردن میگند«خداحافظ شما» یعنی اینکه خدانگهدار شما باشد نه اینکه زود تمامش کن که حوصله ات رو نداریم و .... حسابی روزها و روزگار سختی را پشت سر گذشت.

در عوض نبود هیچ خویش و دوستی از طرف خانواده ی مادری و پدری، شروع کرد به پیشرفت و گسترش دادن هنر خود و همچنین دیگر اطرافیان و تا چشم باز کردیم؛ از ما طلب جا و مکانی بزرگتر از اطاق کناری خانه داشت و به ناچار فضایی مستقل را برایش تهیه دیدیم. ولی این آدم سمجی را که من میشناختم دست بردار نبود و سوای ادامه ی تحصیل و دانشگاه، هر روز از این اداره به آن اداره کاغذبازی های اداری را پشت سر میگذاشت تا بالاخره «هنرسرای بهار» را به احترام نام هنرکده ی استادش خانم «نویسی پور» افتتاح کرد. آرام آرام این محیط به مکانی مستقل و آموزشی تبدیل شد و چه بسیار هنرآموزان و استادان نقاشی امروزی منطقه ی نجف آباد که از آن طبقه ی دوّم خیابان سعدی و شیب تند پله هایش خاطره ها در ذهن داشته باشند. چندسالی راحت بودیم و همین دل مشغولی عیال هنرمند، فرصتی را ایجاد کرده بود تا با دیگر اراذل و اوباش اهل دل و همسن وسال خود، روژگارانی(ببخشید اشتباهی تایپ شد: روزگارانی) داشته باشیم. ولی این دوره ی کوتاه فرخنده هم به سرآمد و همانطوری که همگان درپی پیشرفت روزافزون هستند؛ عیال قصد همآوردی با مافیای هنری شهر را داشت و سرانجام هم موفق شد. با همه ی سنگ اندازی های این و آن موفق به اخذ مجوّز تاسیس «آموزشگاه آزاد هنری» شدند و آوارگی ما از اینجا شروع شد که نیاز به فضای آموزشی بیشتر میبود.

کرایه نشین شدن خودمان و تبدیل خانه ی قدیمی و مسکونی مان به آموزشگاه (عکس بالا)سببی شد تا در طول دوسال به نوعی دانش آموزان دیپلمه ی نقاشی روانه ی اجتماع شوند. در اوج تجربه اندوزی مدیریت و تدریس ایشان بود که زد و داستان مهاجرت نامعلوم و تضمین نشده ی ما پیش آمد و همانطور که قبلاً طی خاطرات آمریکا گفته ام «آمدیم و آمدیم و هنوز هم در راهیم». با آنکه تعطیلی موقت وسپس دائمی آموزشگاه برایش سخت و دل ناکندنی بود؛ با خود گفتیم اینجا دیگه راحت شدیم و دیار غربت مرا به واقع دارای یک زن فقط خانه دار کرد و حالا دیگه هرروز «آبگوشت» توی «زودپز» به بار است. ولی خیالی بیش نبود که اهل هنر به هنر و علاقه ی قلبی شان، دل زنده اند. سرتان را دردنیاورم که اونروزها بیشتر وسایلش را جا و مکانی جدا بود و امروزه هرجا قدم میگذاریم اثری از کاغذ و قلم و زغال و رنگ میبینیم و اگر زور این دختر نزدیک به دوسالم(فرین) به او نرسید تا نقاشی های او را پاره کند و خط بکشد؛ در عوض او را زوری دوچندان بود که به محض قدم گذاشتن من به خانه، تبدیل به یک پدری خوب و خانه و بچه دار بشوم تا او به کارهای هنری «استودیو نقاشی» همچنان «بـــهـــــار» برسد.

دوستان عزیز برای تماشای نمونه ی آثار «اینجاکلیک کنید» و کمی صبور باشید تا صفحه ی اصلی (شماره ی صفر) و سپس 5 صفحه ی بعدی به طور کامل بارگیری(آپلود) شود. امیدوارم که مطلوب شما باشد و لااقل شما بتوانید نقاشی های ایشان را بــبـــیــنــیـــد !!! من بیچاره که هنوز که هنوز است خودش را و دوتا بــچـــه هایش!!؟؟ را میبینم و بس.

۳۱ فروردین ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-21

باز روزی مثل همه ی روزهای دیگر و کلاس آموزش فارسی دیگری امــّا امروز متفاوت. چراکه همکارم از طریق اینترنت سفارش یک پرچم ایران داده بود و امروز همزمان نصب آن بیشتر وقت کلاس و تدریس را به فرهنگ ایران و تغییر پرچم و معنای رنگ و سمبل های آن گذراندیم و بماند که دانشجویان یک ریز سوال میکردند و یا من به خوبی جواب آنها را نمیدانستم و یا اینکه سوال آنها را به خوبی نمیفهمیدم و کم باری قصه ی پر غصه ی ماجرا آنجا بود که کار به سیاست بافی و چه کسی خوبه و آدم بد داستان کیه؟ رسید و دروغ چرا از بعضی دانسته های دانشجوها درباره ی بعضی ایرانی نماها و افکار پوسیده ی عصر اعراب جاهلی آنها، سخت خجالت کشیدم.

پس از کلاس و با آنکه متوجه شدم که به زودی به خودم جهت استفاده در سرکلاس و نمره گذاری و خواندن بخشنامه ها و ایمیلهای شغلی و... «لپ تاپ = لب تاب» خواهند داد؛ باز پیگیر امر وصل کردن اینترنت برای خانه شدم و اینطوری که تازه دستم اومده؛ اینجا تلویزیون نیز مثل تلفن و اینترنت بصورت کابلی است و باید برای خرید آن هم جهت خانه اقدام کنیم. البته با یک آزمایش کوچکی که داشتم و تلویزیون را به سیم آنتنی هوایی و البته داغون و شکسته ای که روی پشت بام از قبل وجود داشت؛ وصل کردم؛ میتوان تا 5 شبکه ی محلی را فعلاً دید و بجز فاطمه که مشتری برنامه ی کودک بود و ظاهراً به هر زبان دنیا هم که باشد؛ قابل فهم؛ فعلاً کس دیگر از اهل خانه، با تلویزیون جور نیست. جالبه که وقتی از فاطمه میپرسم که داستان فیلم را برایم بگو؛ مثل عمه اش که در تعبییر و تفسیر فیلمهای اشک آور هندی ماهر به تمام شده بود؛ چنان داستانی از خودش جور میکند و تحویل میدهد که بیا و ببین. هرچه هست فعلاً کسی هم نیست که درست و غلط بودن این داستان گویی فاطمه را ثابت کند.

هرچند سری قبلی که دکتر اسکات برای صرف چایی به خانه مان آمد، زهرا با به نشان دادن عکسهایی از نقاشی هاش؛ او را به های و هوی گفتن از سر هیجان واداشته بود و سببی شد تا توی دیکشنری به دنبال معنی Talented باشیم و یک واژه ی دیگر هم یاد بگیریم که یعنی«با استعداد، هنرمند» و... این بار نوبت من بود که مخ اسکات را بزنم و هنرفشانی(بجای هنرنمایی) کنم. دیدنی بود که برعکس انتظار من از قطعات ایرانی که با سنتور میزدم چه لذتی میبرد و حتی گاهی یک آهی از ته دل هم در پاسخ احساسی نوای سنتور میکشید.... بعد از اینکه مجلس موسیقی بدون شعر و خواننده و تنبک زن و... به آخر رسید؛ دیدنی تر آن بود که ایشان تاکنون کاربرد دوربین کامپیوتری(وب کم)را از نزدیک ندیده بود و با آن سن و سال و موهای سفید، چه شکلک و قیافه هایی که جلوی دوربین در نیماورد و شاید هم هدفش خنداندن ما و راحت تر کردن سختی روزهای اوّل غربت نشینی مان بود !!؟؟

....روز بعد بلافاصله پس از کلاس فارسی، کلاس منطق شروع شد و ترجیح دادم که با نشستن و حتی گوش دادن به انگلیسی حرف زدن دکتر اسکات و دانشجویان گامی در تقویت زبان انگلیسی ام برداشته باشم؛ نیمه های کلاس که دیگه کاملاً مغزم قفل قفل شده بود و حتی معنی What time is it رو یادم رفته بود؛ هزاران خاطره مثل برق از جلوی چشمم گذشت. یادم آمد که سالهای اوّل دانشجویی هرکسی که اعتراض میکرد چرا از «مترجمی زبان انگلیسی» به «ادبیات فارسی» تغییر رشته دادم؟ جوابم آن بود که شما تصور کنید در یک کلاس فلسفه و منطق نشسته اید. از این همه پیچیدگی های درس چه میفهمید؟ وای به وقتی که این «صغری» و «کبری» چیدنها به زبانی دیگر و یا انگلیسی باشد.... حالا کار روزگار رو ببین که باید توی آمریکا بنشینم سرکلاس فلسفه و منطق !!! تا شاید بیشتر انگلیسی یاد بگیرم !!!؟؟ میترسم آخر و عاقبت کار ما همان بشود که«کلاغه اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره؛ راه رفتن خودش هم یادش رفت». بماند که اینروزها زهرا دائم یادآوری میکند که پس این تقدیر بوده که اونروز به ادبیات فارسی تغیررشته بدی و بری دبیر بشی و چندسالی هم سابقه ی تدریس داشته باشی تا مقدمات ویزای کار و آمدن به آمریکا جور بشه !!!؟؟؟

با رسیدن زهرا، به همراه اسکات به سراغ آقای «آپتن»Upton استاد انگلیسی دانشکده رفتیم و ضمن اینکه ما را به ایشان معرفی کرد؛ هماهنگی به عمل آمد تا از هفته ی آینده بتوانیم برای یادگیری انگلیسی بیشتر از کلاسهای ایشان نیز استفاده کنیم... برگشت به خانه همان و باز بیگاری کشیدن زهرا از گـــُرده ی من بیچاره همان... این تابلو را بزن اینجا... آن گلدان را ببر آنجا...یاالله بجنب !!! این تخت خواب رو ببر طبقه ی بالا... اون ماشین لباسشویی را بغل کن بیار طبقه ی پایین... حالا که یه باره داری میری بالا؛ این یخچال رو هم بگیر زیر بغلت ببر بالا!! آ باریکلا!!! (به گویش نجف آبادی درموقع تشویق و یا بهتر بگویم خرکردن طرف مقابل میگویند و یعنی: آفرین)......... وسرانجام اولین دستپخت عیال پـز را که البته روی اجاق گازی کوچک پخته بود؛ نوش جان کردیم و هرچه بود غذای مورد علاقه ی دانا، نصیبی هم برای ما داشت و جای شما خالی «فسنجون» خوشمزه ای شده بود.

هنوز غذایمان از گلویمان پایین نرفته بود که سناریوی جدید دانا شروع شد و هرچند این چند روز اخیر هیچ ناراحتی نداشت؛ از وقتی که مطلّع شد عبدالله قصد آمدن از اوماها را دارد؛ سردرد و بهانه گیری های جورواجورش شروع شد: چرا وقتی میپرسم برام لباس آماده کرده، هیچ جوابی نمیده؟؟ بخاطر اینکه عبدالله میدونه که شما زنها بدون حداقل 10 دست لباس یدک عقد و عزا و عروسی و معمولی و مهمونی و رسمی و غیررسمی و...جایی نمیرید. چرا...؟ چرا...؟ چرا...؟ آخرالامر هم اعتراض که اصلاً عبدالله مرا دوست ندارد و یکبار هم به من I love you نگفته و حالا که او به من هیچ نیازی ندارد من برمیگردم پیش پدر و مادرم و با آنها زندگی میکنم و .... وقتی تلفنی موضوع را با عبدالله درمیان گذاشتم گفت: مرده شور این آمریکایی ها رو ببرند که همینطوری این «آی لاو یو» شده لق لقه ی دهنشون و چقدر این زنهاشون خرو خنگند که به شنیدن این کلمه دلخوشند این هم زن من و توی سن 50 سالگی. من نمیدونم اینکه تنبل و بیکار، وبال خونواده باشی و هی دائم بگی «آی لاو یو» نشونه ی دوست داشتنه یا اینکه در شب و روز و سفر و حضر و گرما و سرما تن به کار بدهی تا چرخ زندگی ات رو بگردونی؟؟ دانا یادش رفته که بیش از 90 درصد ایرانیهایی که زن آمریکایی داشتند آخرالامر طلاقشون دادند. حالا خودش رو برای من نـُنـُر میکنه.... به او گفتم شاید هم برعکس همیـن موضوع خوب تو یادش مونده که هی کاری میکنه تا اوقات تورو بریزه به هم ببینه که آیا هنوز تیغش برش داره یا نه؟

بهرحال با اصرا من به عبدالله که جز بله و چشم چیزی جوابش ندهد تا این آمد و شد دو روزه ی تعطیلی آخر هفته مان تلخ نشود؛ او سکوت کرد. هنوز ساعت به نیمه های شب نرسیده بود که باد و باران های فصلی هم مثل دم اسب شلاق به در و دیوار خانه ها میکوفت و نه تنها صدای رعد و برق های مهیب و ناآشنا ما را کمی ترسانده بود؛ بلکه بجای باران، سیلی از آب بود که همه ی کوچه ها را می درید و پیش میرفت. در این حین و بین گویی برق به دانا وصل کرده باشند، از جایش پرید و با این اعتراض که لابد عبدالله دوباره جاده را اشتباهی رفته است و ... سوار بر ماشین شد که برود و هرچه زهرا و من اصرا کردیم که بماند و تن به خطر در رانندگی این وقت شب و این همهمه ی باد و طوفان ندهد، کارساز نشد و راهی شد. به جرات میگویم که اگر زهرا از عصبانی شدن من و فریاد برسرش کشیدن نمیترسید(جذبه رو حظ کردید؟) میزد زیر گریه!!! هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که دانا به بهانه ی گرفتن داروهایش از عبدالله برگشت و گویی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و یا از سر عصبانیت اینکه من و مصطفی داشتیم با تلفن فارسی حرف میزدیم و لابد پشت سر اوغیبت میکنیم و اوهم گفتگوی ما را نمیفهمید؛ با فاطمه نشستند به بازی با کامپیوتر و چنان هیجان و سروصدایی میکردند که بیا و ببین. هرچه بود این بچه شدن آدم بزرگها، برای ما کوچیکها که بعداً میخواهیم بزرگ بشیم جالب و تامّل برانگیز بود. ساعت از 2 صبح گذشته بود که عبدالله رسید و دانا با گرفتن داروهایش راهی شد و باز پس از نیم ساعت برگشت که بخوابد و با تذکر من که مطمئن باشید او صبح زود خواهد رفت همه را آماده باش دادم تا آرام آرام فرهنگ آمریکایی را بپذیریم و برای خودمان زندگی کنیم نه بخاطر دیگران و نبود مثبت دیگران را بر بودن منفی آنها ترجیح دهیم.

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

بدون کامپیوتر هرگز!!!



عنوان و عکس این نوشته از وبلاگ «نگاهی نو» به ارمغان آورده شده است.

سلام دوستان. میدونم که حسابی گله مندید که چرا زودتر خدمتتون نرسیدم. پس اجازه بدهید چند مطلب را تیتروار خدمتتان توضیح دهم و تا سروکلـّه ی وزیر جنگ و رئیس ستاد بهداری خونه پیدا نشده زود برگردم توی رختخواب وگرنه .....(راستی وگرنه چی؟ خودمم نمیدونم. همینطوری باید یه نقی پشت سری این زنها زد؛ وگرنه از مردونگی ما مردهای ایرانی کم میشه!! مگه نه آقا!!)
1- تمام هفته ی گذشته را به پشت سرگذاشتن جلسه با این رئیس و با اون مسئول گذراندم تا بالاخره متقاعدشون کردم بجای ارائه ی فقط یک درس فارسی 1 توی برنامه ی انتخاب واحدها، چندبار و در ساعتهای مختلف روز ارائه بشه، به این امید که دانشجویان بیشتری به تور بیفتند و هم اونها یه چیزی درست و حسابی که هم برای دنیاشون و هم برای آخرتشون خوبه یاد بگیرند و هم شاید این قرار داد پاره وقت(حق التدریسی) ما به تمام وقت تغییر کنه. راستی میشه؟ اگه بشه چی میشه!!؟؟ تا هرچی خدا بخواد.

2-هرچه که روزهای اوّل آمدنمان از سر بیکاری نمیدونستم کجا برم و چی کار کنم و آرزو میکردم همه ی طول روز و حتی شب هم میتونستم برم سر کارم؛ این روزها دنبال دررفتن هستم و نمیشه. دیروز شنبه با آنکه تعطیلی آخر هفته بود؛ تمام ساعتهای صبح را به دیدار با اولیای دانشجویان مشغول بودیم و هرکدامشان جویای اوضاع درسی بچه شان بودند به دفترمان میآمدند و من هم جز به به گفتن چیزی دیگه ای تحویلشون نمیدادم تا بلکه بچه هاشون رو تشویق کنند و من برای کلاس فارسی 2 و 3 مشتری به اندازه ی کافی داشته باشم. وای که چقدر سخته به والدین یک دماغ دررفته ی آمریکایی بگی که: او یکی ازبهترین دانشجوهای منه؛ من بهش افتخارررر میکنم !!!؟؟
3-هنوز برنگشته بودم خونه که همگی باید چادر چاقچور میکردیم میرفتیم مراسم مهمانی با حضور والدین و دانشجویان . این یه جورایی یعنی رسیدن پایان سال و آماده شدن برای مراسم فارغ التحصیلی. راستش هنوز هیچی نشده دلم برای بعضی هاشون تنگ شده. آخه برعکس تصوّر ذهنی بسیاری افراد، این جوونهایی 18 و 19 ساله ای که بجای الافی و ولگردی اهل درسخوندن بوده اند؛ آنچنان هم از احساس تهی نیستند و وقتی استادی با اونها رفیق باشه، اونها هم رعایت همه ی جوانب را میکنند. اجازه بدهید همین جا خدمت اون کسایی که دلشون میتپه که بدونند چی به چیه بگم : بــعــــله هم دانشجوی دختر دارم هم پسر!!؟؟ دلت آروم شد؟؟

4- این روزها آب و هوا حسابی ملس شده و تمام درختها یکدفعه غرق گــُل و برگ شده اند و جای شما خالی، شهر یک صفای بسیار زیبایی پیدا کرده. بهمین علـّت دیدنی است که چطور پیر و جوون، بچه مدرسه ای و دکتر و مهندس، در تقلـّای آن هستند که فضای سبز اطراف منزلها را ساماندهی و زیباسازی بیشتر کنند. ولی هیچ چیزی برای من تامــّل برانگیزتر از آن نبود که دیدم خانم معلـم دبستان ضمن اینکه همه ی دانش آموزانش را دستکش پوش کرده بود؛ سرود خوان راه افتاده بودند در سطح شهر و پیاده روها را از هرچه آشغال است تمییز میکنند. به طور حتم این یک افتخاری است که همسایه یمان که سناتور بازنشسته است نیز هرروز با بدست گرفتن پلاستیکی آشغال؛ همزمان قدم زدن و به گردش بردن سگش؛ محلّه ی ما را تمیز میکرد و میکند. خدا بهش قوت بده!!
5- نمیدونم همین بازشدن ناگهانی شکوفه هاست که من هم مثل زهرا حساسیت نشون دادم و به سرفه کردن افتادم یا ضعف و همون عفونی شدن سینوسهاست؟؟ ولی هرچه هست او فقط سرفه کرد و من از بدن درد به ناله هم افتادم. از بس درد داشتم اشتباهی داروهای سرماخوردگی که مربوط به شب است و خواب آور بود را انداختم بالا و بااجازه ی شما تمام روز را خواب جا کردم.

6-تابود و بود توی ایران به هزارتا رفتار و گفتار و کردار معتاد شده بودم و حالا بدجوری به این قوطی کامپیوتر عادت پیدا کرده ام و هرچه تلاش کردم که یه سری بزنم و لااقل سلامی کرده باشم و همه را ناامید که هنوز زنده ام؛ یا بیحالی نمیگذاشت و یا وزیر سلامت و بهداشت خانواده مجوّز استفاده از کامپیوتر را صادر نمیکرد. جالبه بدونید که هرچند یه سری دوره های کامپیوتر از طرف اداره ام توی ایران رفته بودم؛ وقتی اومدم آمریکا اونقده بیق بیق میزدم که حتی بلد نبودم آی دی چیه و پسورد خوردنی است یا پوشیدنی. همین باعث شده بود که بعضی هموطنانم، تایپ کردن یک انگشت یک انگشتی مرا به مسخره بگیرند. حالا کار به آنجا رسیده که اینترنت و کامپیوتر یکی از افراد اصلی خانه و خانواده ام محسوب میشود و وای که چه سخته که مریض باشی و نتونی بخونی و بنویسی. لذا از همین الان و پیشاپیش سفارش سنگ قبرم (عکس بالا) را داده ام و امیدوارم که پسندیده باشد.
7-هرچند از«کارن»عزیز به نوعی دیگر تشکـّر کرده ام؛ ایشان آهنگی را اهدا کردند که بسیار بسیار شنیدن آن لذتبخش بود و سعی کرده ام؛ یک لینک دانلود آن را برایتان آماده کنم. اجازه میخوام این آهنگ را بدینوسیله به دوست عزیزی که به تازگی داغدار شده اند؛ تقدیم کنم. چنانچه موفق به دانلود و شنیدن آن نشدید؛ عین عبارت را در گوگل جستجو کنید. آهنگ « Download Rain Chris Spheeris-Eros » امیدوارم مطلوب افتد.

8-در بالا سخن از کامپیوتر و نوشتن به میان آمد. این روزها مشتری پر و پا قــُرص وبلاگ «تک نوشت» شده ام و در عجبم که یک جوون 21 ساله(حامد) و اینهمه اطلاعات ریز و درشت درباره ی وبلاگ و ....!!!؟؟ البته من که هرچی زور میزنم جز چندتا سطر اوّلش بقیه اش را به خاطر همون بیسوادی خدادای در امر کامپیوتر نمیفهمم. ولی اگه قصد وبلاگنویسی دارید خوندنش بد نیست. شاید هم یه روز از همین روزها از آقا حامد خواستم یه دستی به این وبلاگ ما بکشه بلکه یه کم جیگول میگول تر و جوون پسندتر از آب دربیاد !!!؟؟ تا ببینیم.
9- تندرست و سرسلامت باشید..... بازهم از حضورتون متشکـّرم. درسته که تازه کار هستم وشاید هم میترسید که زود جا بزنم؛ ولی اگه خودم هم نتونم هذیان نوشته هایم را منتشر کنم، آخه دست به دامن یکی میشم که گفتنی ها بسیار است و قلندر بیدار!! چی گفتم!!؟ راستی راستی مثل اینکه تب دارم و تا عیال نیومده مچم را بگیره بدوم توی رختخواب که حوصله ی جیغ های از نوع بنفش خانم های ایرانی را ندارم.........تا درودی دیگر؛ دوصد بدرود.

۲۵ فروردین ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-20

قبل از هرچیز باید از اینکه دیر به دیر نوشته های وبلاگ را«به روزآوری» میکنم؛ عذرخواهی کنم. راستش برعکس اونروزهای اوّل که فارغ ازهرچیزی به انتظار می نشستم تا دانشجویان به سراغ ثبت نام و حضور در کلاس فارسی بیایند؛ از زمانیکه قرارداد کاری ام به پاره وقت تغیر کرد؛ تازه فهمیدم که اگر ادامه ی ویزا و بقای کار و حقوق کافی میطلبم؛ این استاد است که باید در به در دنبال دانشجو تورکردن بدود و این روزها سخت مشغول برنامه ریزی برای شروع سال تحصیلی(زمستان)بعد هستم و به همین خاطر خدمتتان کمترعرض ادب کرده ام و بدینوسیله سخت پوزش میطلبم. امــّا اجازه بدهید برگردیم به دنباله ی خاطرات گذشته و روزهای اوّلی که به کار مشغول شدم:
_______________________


به عکس یکی دو ماه گذشته(ابتدای ورودمان به آمریکا و منظور سال 1385 خورشیدی) که از سر بیکاری و برای فرار از استرس هزاران سوالی که در ذهنم میپیچید که چه خواهد شد و چه باید کرد؟ فقط خواب جا میکردم؛ امروز صبح زود همگی مجبور به بیدار باش زود هنگام شدیم چراکه من باید زودتر به محل کارم میرفتم و از طرفی هم زهرا و دانا نه تنها نگران اوّلین روز حضوررسمی فاطمه در مدرسه بودند؛ بلکه باید لحظه به لحظه گوش به زنگ آمدن وسایل تازه خریداری شده جهت منزل بودند که قرار بود فروشگاه فروشنده آنها را برایمان بیاورد و نصب کند. به محض رسیدن آقای اسکات نلسون(همکارم) من با ایشان راهی سالن اجتماعات مجتمع دانشگاهی شدم و نگو که امروز مراسم قدردانی از دانشجویان و دانش آموزان برگزیده ی دبیرستان بود و من بی آنکه از ریز مراسم آگاه باشم با اشاره ی آقای نلسون به همراه ایشان و دیگر «پروفسور»ها به روی صحنه(سن/Stage) راهی شدم. گفتنی است که در انگلیسی «استاد» دانشگاه را «پروفسور» مینامند. بماند که معنی آن در فارسی به طور کلـّی چیز دیگری است و من هم الکی الکی از آقای دبیر(Mr. Teacher) به پروفسوری ترفیع مقام دادم و شاید فقط از پروفسوری یک ریش بزی کم داشته باشم که الحمدالله همه ی عمر از آن بیزار بودم.

با رد شدن یک به یک دانشجویان برگزیده از برابر صف استادان و دست دادن و تبریک گفتن ما؛ مجلس سریع تمام شد و برگشتیم به کلاس مشترک آموزش فارسی من و آقای نلسون و پس از آن به پیشنهاد آقای نلسون تا نزدیکی ها ظهر سر کلاس فلسفه و ادیان ایشان ماندم تا هم به تقویت انگلیسی ام کمک کنم و هم کند وکاوی داشته باشم که بالاخره ادیان از طرف چه کسی خلق شدند و آیا اصلاً خداوند دستی در خلق هزارو یک دین متفاوت داشته است یا نه؟ با برگشتنم به خانه بود که باز زهرا و دانا زدند زیر خنده و انگار باورشان نیست که کلــّی کار کرده ام؟؟ از طرفی آنها داشتند بر اعتماد به نفس ناباورانه ی فاطمه هم میخندیدند که به محض اینکه او را به مدرسه رسانده اند؛ با دیدن همان دختر سیاهپوستی که دیروز با هم طرح دوستی ریخته بودند؛ رو کرده بود به آنها و خواسته بود که برگردند و خودش همراه دیگر دانش آموزان، وارد مدرسه و کلاس شده بود و هرچند یک کتاب دیکشنری کوچکی نیز به همراه داشت؛ دانا چند بار با معلمـّش تماس گرفته بود و آنطور که خانم معلمـّش گفته بود؛ مشکل خاصی درمیان نبود.

هرچند هنوز خط تلفن خانه و اینترنتمان وصل نشده بود؛ کمی به سیم میمهای کامپیوتر ور رفتم تا آن را وصل کنم و بماند که این کامپیوتر دست دوّم آمده از گاراژ عبدالله از نوع قدیمی که چه عرض کنم از نوع از رده خارج شده محسوب میشود و هرچه بود سیستم منقرض شده ی آن با مختصر اطلاعات من جور در میآمد. به اصرار زهرا و دانا که باید خجالت و شرم ایرانی وارم را کنار بگذارم و وارد اجتماع بشوم؛ راهی ناهار خوری مجتمع شدم تا علاوه بر صرف ناهار از چند و چون فضا بیشتر آگاه بشوم. جالب اینکه امروز برای تمام متولـّدین ماه، جشن تولـّد گرفته بودند و تمامی آنها علاوه برکیک، بر سر میزی مشترک با کادر مجتمع و رئیس و معاونان ناهار را خوردند و .... بعد از اینکه به خانه برگشتم و دوساعتی گذشت و آقای نلسون نیز به ما پیوست؛ همگی راهی محدوده ی شهر کنزاس سیتی در فاصله ی یک ساعت رانندگی از لکسینگتون شدیم تا با آدرس فروشگاههای بزرگ آن منطقه بیشتر آشنا بشویم. در بین صحبتهایی که رد و بدل میشد من از اطلاعات وسیع آقای دکتر اسکات نلسون متعجب بودم که چطور اینقدر از مذهب زردشتی و فرهنگ ایرانی اطلاعات دارد؟

گفتنی است که این علاقمندی او به حدی است که در تدارک تغییر مذهب به زردشتی بود و ظاهراً یکی از لازمه های این کار، انتخاب نامی ایرانی بود که از طرف هموطنان «بهدین» ساکن کنزاس سیتی، اسم «اسفندیار» را به او پیشنهاد داده بودند و همین باعث شده بود که ایشان درباره ی شخصیت و پیشینه ی فکری و فرهنگی اسفندیار مرا سوال پیچ کند. ایکاش که میتوانستم برایش شرح دهم که در ادبیات ایران اسفندیارهرچند کاملاً محترمانه با رستم پیربرخورد میکند؛ ولی خود را موظف میداند که آنچه را که وظیفه اش است؛ به نحو احسنت به انجام برساند. هرچند که طمع قدرت و مادام العمر رئیس جمهور بودن !!! ببخشید منظورم همون پادشاهی بود؛ پدرش گشتاسب، باعث کشته شدن اوشد.
فردوسی با بیان داستان صف آرایی دو پهلوان ایران زمین، هرچند یکی از بزرگترین تراژدی های غم انگیز شاهنامه را به تصویر میکشد؛ میخواهد بگوید که هیچکس را بر «راز چرخ کبود» آگاهی نیست و هرچه در تقدیر باشد همان رخ دهد؛ حتی اگر«روئین تن»باشی و....در راه برگشت به خانه بود که ما هم در صفّ ماشینهای منتظر بیرون آمدن بچه ها از مدرسه ایستادیم و این کاروان ماشین ها یک به یک به سمت درب خروجی نزدیک میشدند و با ذکر نام دانش آموز به مسئولی که در میانه ی راه ایستاده بود؛ او با بی سیم دانش آموز را به درب خروجی فرا می خواند. بماند که تا لحظه ی سوارشدن دانش آموز یکی از مربیان یا معلمـّان مدرسه او را بدرقه که هیچ، حتی درب ماشین را برای راحتی و ایمنی سوار شدن او باز و بسته میکردند. و صد البته یک خداحافظی و ذکر جمله ی «فردا میبینمت» همراه با لبخندی دلنشین نه فقط برای دانش آموز، بلکه برای اولیای او.

پس از صرف شام بود که دانا و زهرا در فرصتی که دست داد به همراه مسئول دانشجویان خارجی(بین المللی) به سراغ خوابگاه دانشجویان دختر رفتند تا بدینگونه اولـّین برخوردها و آشنایی ها را شکل بدهند. پس از برگشت آنها بود که همزمان مطالعه و نوشتن خاطرات از طرف من آنها راهی فروشگاه شدند تا یک اجاق گاز دستی و سفری بطور موقت برای آشپزی بخرند؛ چراکه تحویل گاز و ماشین لباسشویی و ... که قرار بود امروز صبح باشد، به هفته ی بعد موکول شده بود و در عوض بخاطر همین تاخیر در تحویل وسایل از طرف فروشنده سببی باشد تا باز یک تخفیف 50 دلاری نصیبمان بشود. راستی که چه دلنشین است که با نبود هیچ غیری و درتنهایی خویش، زمزمه ی موسیقی ایرانی را از طریق کامپیوتر بشنوی که وصف دل تو باشد: امشب در سر شوری دارم/ امشب در دل نوری دارم/ باز امشب در اوج آسمانم...