توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۴ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-5

هرچند پروازمان برای ساعت2 صبح بود و با تاخیر 4 صبح 22 فوریه (پنجشنبه) به وقت دبی هواپیمای ما از فرودگاه پرواز کرد؛ ساعت 5/8 صبح پنجشنبه 22 فوریه ی 2007 وارد فرودگاه نیویورک شدیم و بماند که به ظاهر 5/6 ساعت بیشتر نیست، ولی در اصل 15 ساعت توی هواپیما در حال گذران لحظات با اعمال شاقه بودیم. پس از 35 روز لذّت بردن از هوای بهاری دبی، وارد هوای سرد فرودگاه نه چندان شیک نیویورک شدیم و از اولین مسافرانی بودیم که مشغول انجام امور اداری و ویزا و پاسپورت شدیم. بماند که به سختی با همان انگلیسی دست و پاشکسته، دانستیم که کدام صف مربوط به سیتیزنهاست و کدام مربوط به افرادی که با ویزا داخل آمریکا میشدند. از آنجاکه ویزایمان سه ساله بود، مامورین گمرگ از همان اوّل کار، مهر پایان تاریخ سه سال را بر روی فرم I94 من و زهرا زدند. آنچه که در آن زمان بر ما مستولی شده بود خستگی و بدتر از همه اضطراب ناشی از اطلاعات غلطمان که فکر میکردیم هنوز هم احتمال دارد با ورودمان موافقت نشود و این دلهره که نکند ما را مجبور به برگشتن کنند؟ اوج این نگرانی معطلی 3 تا 4 ساعته برای امضا ی فرم های بدو ورود بود و چاره ای نبود جز انتظار و انتظار. همه ی دیگر مسافران رفته بودند و از دور میدیم که هرکدام از چمدانهایمان هرکدام گوشه ای از سالن رها و یله بود و ما هم تا تکمیل فرمهای اداری، اجازه ی ورود به سالن را نداشتیم.

چاره ای نبود و همچنان چشم به دست افسران چاق و بدقواره ی اداره ی Imigration دوخته بودیم از طرف دیگر نگران تاخیر در رسیدن به پرواز بعدیمان چرا که باید از این سمت نیویورک به سمت دیگر آن یعنی شهر «منهتن» و فرودگاه Newark میرفتیم و حداقل یکساعت رانندگی بود و سوای نگرانی از ترافیک داخل شهری، دلواپس بازرسی کیف و چمدانها بودیم چراکه پر بود از وسایل شبه برانگیز نقاشی مثل رنگ و روغن و کرم و ... امـّا ظاهراً تقدیر از پیش تعیین شده بود و خداوند نه تنها یاورمان بود بلکه بجای حمل کردنمان، به ما کولی میداد و خودمان خبر نداشتیم. چراکه آنقدر قشنگ ساعتهای پروازهایمان با فاصله ای زیبا و دقیق تنظیم کرده بود که به همه ی موارد به راحتی رسیدیم و حتی لحظه ی خروج از گمرک، مسافران پروازی اروپایی و یا داخلی نیز پیاده شدند و به تصوّر اینکه ما نیز مسافران همان پروازیم؛ هیچ گشت و بازرسی انجام نشد و ما خودمان را به سرعت به قسمت حمل و نقل رساندیم و با یک ون(مینی بوس - تاکسی) با رانندگی یک چینی که ادّعا میکرد در حاشیه ی شهر زندگی میکند و راهها، مخصوصاً گذر از پلهای فرعی را خوب میداند؛ به موقع و حدود نیم ساعت قبل از پرواز ساعت 5/2 عصر به فرودگاه دوّم رسیدیم و باز خداوند یکی دیگر از فرشتگان خوب خود را سرراهمان قرارداد و مأمور جوانی که چهره ای هزار باره شرقی داشت؛ با گشاده رویی استقبالمان کرد و پس از صدور بلیط های الکترونیکی(کامپیوتری)، چمدانهایمان را مستقیماً به اوماها(شهر عبدالله) ارسال کرد.

بماند که چون دیر شده بود و انگلیسی هم خوب نمیفهمیدیم و ماموران بازرسی دانستند ایرانی هستیم؛ از ما تقاضا کردند که به یک اتاق دیگری برویم و یک بازرسی اختصاصی افزون بردیگران پس دادیم و نه تنها کاملاً ما را گشتند، بلکه با چرخاندن دستگاهی الکترونیکی شبیه به راکت تنیس(بدمینتون) به دور اندام و بدنمان، از نبود هیچ بمب و ... مطمئن شدند. البته باید به آنها حق داد که پس از حوادث تروریستی 11 سپتامبر، همه ی مسافران باید حتی کفش و کمربند خود را از زیر دستگاه مخصوص(اشعه) بگذرانند. پرواز با یک هواپیمای کوچک آمریکایی پس از دیدن هواپیمای غول پیکر و مدرن هواپیمایی امارات کمی دلچسب نبود؛ مخصوصاً که هوا ابری و بارانی بود و با هر تکان ناگهانی هواپیما در چاله های هوایی، قلبمان از ترس کنده میشد. ولی آنچه که باعث خوشحالی مان بود این که بهرحال به موقع رسیدیم و بخاطر شرایط بد آب و هوایی، پروازمان را لغو نکرده بودند و کلی الافی و سردرگمی را مجبور به پشت سر گذاشتن نیستیم. یکی دیگر از مواردی که رخ داد؛ به همراه داشتن یک ساک دستی اضافی بود و با آنکه به دفعات خدمه ی هواپیما ما را سوال پیچ کرده بودند که این ساک را ما میتوانند مستقیماً به اوماها بفرستند؛ ولی بخاطر مشکل ندانستن زبان و تاکید ما که باید از شیکاگو به اوماها پرواز کنیم و... مجبور شدیم آن ساک را یکبار دیگر از گمرک شیکاگو تحویل بگیریم و برای پرواز بعدی دوباره تحویل دهیم و چون این فرودگاه عجیب بزرگ و سردرگم کننده بود؛ با درخواست خدمه، یکی از کارکنان فرودگاه همراه با یک ویلچر که معمولاً جهت افراد پیر یا معلول استفاده میشود؛ به استقبالمان آمد تا ضمن کمک در حمل بارهای دستی مان، ما را تا محل کمرگ و تحویل آن ساک راهنمایی کند.

پس از آن بود که تازه پی به نگرانی خدمه ی پرواز بردیم؛ چراکه تا آمدیم محل سوار شدن مجددمان را پیدا کنیم شاید 1 ساعتی پیاده روی کردیم و البته این بار بخاطر همان ساک و خروجمان از محل امنیتی پروازها، دوباره بازرسی شدیم و اینبار باشدّت و سختی عجیبی. بحدیکه بعد از کلـّی سروکله زدن و زبان نفهمیدن؛ مجبور شدیم تعداد بسیار زیادی از لوله های رنگ و روغن نقاشی و ادکلن و ... را به درون سطل آشغال بریزیم و البته جز غذرخواهی و محبّت مسولان ارشد فرودگاه، چیزی ندیدیم. مهمتر اینکه قسمتی از پول نقد خود(مقدار 7 هزار دلار) را در همهمه و استرس بازرسی جا گذاشته بودم و آنها با پیدا کردن زهرا و نشانی دادنهای او، به او تحویل داده بودند و 3 نکته قابل تامل است: اینکه چه خدایی رحم کرد. دوّم: زهرا چه فشاری را تحمل کرده تا با زبان بین المللی کرولالها و نقاشی کردن و قلم و کاغذ، توانسته بود نشانی پولها را بدهد. سوّم: مرگ بر آمریکاییهای بد.

پس از فعـّال سازی بلیط آخرین پروازمان(شیکاگو به اوماها) صلاح دانستم که با پیدا کردن سکـّوی پرواز(Gate) همان جا استراحت کنیم. چون میدانستم که عبدالله سخت نگران ما است؛ با پیداکردن یک کیوسک تلفن قصد تماس گرفتن با او را داشتیم که باز یکی از آمریکاییهای بد وقتی دید داریم سخت از بین سکه های درهم و ریال ودلارو... بعضی هاش را جدا میکنیم؛ تلفن همراه خود را به ما داد و سرانجام صدای عبدالله را از داخل آمریکا شنیدیم و سپس با پشت سرگذاشتن زمان انتظار و مقاومت در برابر هجوم خستگی مفرط و خواب، به محض صادر شدن اجازه ی سوار شدن، اولین کسانی بودیم که روی صندلیهای هواپیما به جای آنکه مستقر بشویم، بیهوش خواب شدیم و هنوز صدای خنده ی افرادی که دور و برمان نشسته بودند و درباره ی این حال و روزمان میگفتند و میخندیدند؛ در گوشم می شنوم. انگار که همین دیروز بود.

۱۲ اسفند ۱۳۸۸

تنوع فرهنگی درآمریکا

«اگر صخره و سنگ در مسیر روخانه ی زندگی نباشد؛ هرگز صدای آب زیبا نخواهد شد»


در ادامه ی دو مبحث«اطلاعات جغرافیایی و نگاهی به تاریخ آمریکا»، مبحث سوّم را به «فرهنگ آمریکایی» اختصاص داده ام. بد نیست بدانید که تعریف «فرهنگ» را «مجموعه ای از طرز فکر و رفتاری که انسان از نسل قبل از خود یادگرفته و به نسل بعد از خود منتقل میکند» دانسته اند. از نظر من هر تازه مهاجری باید «فرهنگ خارجی» را مانند «زبان خارجی» با مطالعه و تحقیق بیاموزد و نباید که رفتار مردم فرهنگ کشور مقصد را براساس انتظارات و رسوم فرهنگ خود، تعبییر و تفسیر کند. مثلا ً اگر در فرهنگ ما داشتن حیوان خانگی پذیرفته نیست؛ نباید با دیدن خارجیانی که در فرهنگشان حیوان خانگی را همچون عضوی از خانواده شان میدانند؛ نسبت به آنان قضاوت کنیم. ویا به همان نسبت که ما از بعضی غذاهای عجیب و غریب آنها متعجبیم؛ چه بسا که خوردن «کله و پاچه» هم برای آنها عجیب باشد و نباید هیچکدام از آنها و یا ما بخاطر اینگونه موارد درباره ی یکدیگر قضاوت کنیم که چه بسا همین کار، باعث سوءتفاهم و حتی رنجش بین مردم فرهنگهای مختلف میشود. کاملاً مرتب

از جهت دیگر در اثر پیشرفتهای فنّی و صنعتی و اختراعات و تکنولوژی که بدنبال جنگهای جهانی اوّل و دوّم برای آمریکا حاصل شد؛ سایر ملل نیز به امید کسب فنون و پیشرفت صنایعی همچون «فیلم، کامپیوتر، اتومبیل و تلویزیون» آرام آرام با فرهنگ آمریکایی آشنا شدند و حتی سعی در پیروی(تقلید) آن فرهنگ نمودند. همین باعث شد که گاه بعضی از مردم آمریکا و البته بیشتر از سر سادگی تصوّر کنند که فرهنگ آمریکایی «بهترین» است و بدنبال آن گاه آداب و سنّت دیگر فرهنگها را محترم نشمارند. امروزه با پیشرفت ارتباطات و رسانه، طرز تفکّرعمومی مردم آمریکا، تغییر کرده و نه تنها برای دیگر فرهنگها(نسبتا ً) احترام قائلند؛ بلکه سعی میکنند خوبی های آنها را نیز دریابند. و صد البته همانگونه که به رفتار و فرهنگ دیگران احترام میگذارند، انتظار دارند که دیگران نیز به فرهنگ آنها احترام بگذارند. همانطوریکه میدانید ایالات متحـدّه، از نظر مساحت و جمعیّت، کشوری است بسیار بزرگ و جامعه ی این کشور، شاید بیش از هر کشور دیگری از نژادها و فرهنگهای مختلف تشکیل شده است. با اینکه مقاومتهایی در گوشه و کنار آمریکا نسبت به عدم قبول خارجیان ، از دیرزمان شده ویا میشود، ولی روی هم رفته، این کشور همچنان یکی از خوشنام ترین کشورها، در امر پذیرش مهاجران و مردم دیگر قاره ها و کشورها، به عنوان «آمریکایی های جدید» است.

سیستم کلّی حاکم بر این کشور به همه ی ساکنان خود فرصت داده است تا هر کس با سعی و کوشش خود، به هدفهای خود دست یابد؛ و به خاطر همین نبود حسادت و بخل است که به «سرزمین فرصتها Land of Oppotunity » مشهور است. منظور اینکه شاید شما گاه به گاهی بشنوید که در اروپا و یا استرالیا، حرکتهایی علیه مهاجران انجام میشود و یا مهاجران و مخصوصا ً پناهندگان را شهروند درجه ی دو و یا سه به حساب می آورند؛ ولی در مورد آمریکا و کانادا این سخن را به ندرت خواهید شنید. در راستای مطلب بالا بد نیست بدانید که در منشور مجسمه ی آزادی، در بندر نیویورک اینگونه نوشته شده است:«{ای حاکمان ظالم سرزمین های دور ! که مردم خود را دسته بندی و آواره کرده ای } توده های خسته و مشتاق خود را که به نظر بی ارزش و سربار به نظر میرسند،ولی شوق آزادی در دل دارند؛ به من بدهید{زیرا من هم روزگاری اسیری دربند بوده ام و طعم فقر و تبعیض و آوارگی و...را چشیده ام}.» و همین اندیشه باعث شده است که این کشور از سرتاسر دنیا، پذیرای مهاجران، و تا حدی نیز مرهم دل دردمند آنان باشد؛ هرچند زندگی آنها در ابتدا سخت و ناممکن جلوه کند.

درنتیجه ی همین وطن گزینی مهاجران مختلف، از نظر پذیرش فرهنگ آمریکایی، ورود و زندگی تازه واردان عموما ً و البته در ابتدای سکونتشان، با مشکلاتی همراه است. تازه مهاجران را از این نظر میتوان به سه دسته تقسیم کرد. گروه اوّل که شامل بیشتر اقوام و ملل میشود؛ سعی میکنند که در یک ناحیه دورهم جمع شوند و بصورت زندگی منطقه ای، رسوم و آداب زندگی سنتّی خود را حفظ نمایند. البته معمولا ً ایجاد چنین محلّه های مخصوص یک کشور و یا سنتّ و «م.ذ.ه.ب» خاص، مخصوصا ً پس از حوادث تروریستی این سالها، با مقاومت و مخالفت جامعه ی آمریکایی روبرو میشود. با این حال شهرکها و محله های بسیاری وجود دارد که خاص یک کشور و فرهنگ و ... می باشد. از جمله: خاورمیانه ی آمریکا که پر از عرب است به نام Dear Born در میشیگان، محله ی چینی ها China Twon و محله ی ژاپنی ها Little Tokyo در نیویورک، و سرآمد همه ی آنها محله ی Westwood کالیفرنیا که حتی تابلوهای مغازه ها هم به فارسی است و به شوخی میگفتم اگر لس آنجلس هم از ایرانی پرشود؛ نام« ایرانجلس» هم اسم بی علّتی نیست.

دسته ی دوم تازه مهاجران، کسانی هستند که می کوشند تا فرهنگ قومی و کشور خود را با فرهنگ آمریکایی در هم آمیزند و هرچه زودتر وارد فعّالیتهای اجتماعی بشوند. به نوعی این گروه، از هر دو فرهنگ کشورخود و آمریکا، بهترین ها و درست ترین ها را برمی گزینند و شاید بتوان گفت که موفقّ ترین مهاجران شامل این دسته میشوند. دسته ی سوّم، کسانی هستند که به طور کلّ ترک همه ی آداب و رسوم ملّی و فرهنگی زادگاه خود را گفته و کاملا ً همرنگ جماعت و بقول معروف «غرب زده» میشوند. جادارد همین جا از همه ی شما عاجزانه بخواهم که مرا و خانواده ام را دعا کنید که هرگز فرهنگ ایرانی و «مادر وطن» را با همه ی خوبی ها و بدیهایش فراموش نکنیم، که آن روز مردن را بر زندگی ترجیح می دهم.

البته این کاملا ً منطقی است که دسته ی دوّم، به آسانی نمیتوانند خود را با شرایط و فرهنگ جدید تطبیق دهند و نیاز به گذر زمان دارند. مخصوصا ً که از برخوردهای ساکنین قدیمی و یا بعضی رفتارهای اجتماعی و یا غیر مطابق با سنّت و «م.ذ.ه.ب» کشور خود، ناراحت باشند. ولی آنچه که مهم و ارزشمند است اینکه؛ همه ی تازه واردین هم به سرعت به عنوان عضوی از جامعه پذیرفته میشوند و همین کمک بسیار مهمی برای مهاجر است تا فرصت تطبیق خود را پیدا کند. برای نمونه: حتی اگر شما زبان انگلیسی تان با لهجه باشد، نه تنها شما را از خود دور نمیکنند؛ بلکه با بکار بردن جملاتی چون« من از لهجه ی شما خوشم میاید و ...» شما را نیز تشویق میکنند. چه برسد به اینکه شما بخواهید براساس اعتقادات خود، نوع پوشش و یا عبادات خاص خود را انجام دهید.

شاید موجب تعجّب باشد که در کنار فرهنگ عمومی آمریکا، شما فرهنگهای کوچکتر دیگری از بومیان و دیگر مهاجران اقلیّت همچون سرخپوستان، سیاهپوستان، اسپانیولی الاصل ها، زرد پوستان و مردم خاور شرق(چشم بادامی ها) و... را به راحتی میتوانید ببینید، که صدالبته با فرهنگ کلّی آمریکا(سفیدپوستان) تفاوتهای کلّی دارد. ولی این همان ویژگی مهم آمریکاست که نه تنها اجازه فعّالیت دیگر فرهنگها را میدهد؛ بلکه بسیار مواقع موارد بسیار خوب آنان را، مخصوصا ً وقتی با فلسفه و حکمت وجودی آن آشنا بشوند؛ نیز برای خود بر میگزیند. مثلا ً از زمانی که دوستانم دانسته اند که «معنی اسم افراد» در فرهنگ عمومی ایران اهمیّت بالایی دارد؛ دائم معنی اسامی خانواده و یا دیگر ایرانیان را خواهانند و یا با دانستن معنی «نو روز» که اولین روز بهار و شروع اولین روز نوی سال نو است، امروزه عید «نوروز» در ایالت کالیفرنیا و یا نیویورک دست کمی از تعطیلات رسمی ندارد وحتی با راه اندازی کارناوالی از گروههای مختلف، لباسهای مختلف، گل آرایی، حرکات موزون و ... سعی در معرفی بیشتر این جشن خجسته به دیگر ساکنان آمریکا داشته اند و دیدید که حتی برای نوروز سال 87 اوباما پیامی اختصاصی برای مردم داخل ایران جهت تبریک نوروز ارسال کردند.



از دیگر مراسمی که ریشه در فرهنگهای کشورهای دیگر دارد میتوان از مراسم فرهنگی که شبیه به هالوین است به نام« کوآنزا Quanza» نام برد که از آفریقا آمده و یا تعطیلی روز «سن پتریک St. Patric day» که دراصل از ایرلند آمده و همه ی افراد با رنگ «س.ب.ز» همدمی خاصی دارند و ... البته ای بسا که شما از گروه کسانی باشید که اصلاً زندگی در یک کشوری با تنوع فرهنگی بسیار گسترده را دوست نداشته باشید و بد نباشد بیشتر درباره ی آن فکر کنید ولی به نظر من این دوست نداشتن زندگی در یک کشوری با تنوع فرهنگی زیاد، درکنار مشکلات بسیاری که دارد؛ میتواند یک منفعت بسیار خوبی داشته باشد و آن هم اطلاع پیدا کردن از تفکرات و ویژگیهای دیگر فرهنگهای جاری بر دیگر کشورها. مثلا ً وقتی بدانیم بجز برخی کشورهای عرب زبان و مسلمان، مسئله ی نوع رابطه ی بین زن و مرد، در دیگر فرهنگ ها، به این شدّتی که در کشورمان باعث نوعی محدویت و بدنبال آن عامل ریشه ی بسیاری از عقده های روانی انبوهی از مردم کشورمان شده، نیست. بدنبال آن با طرح پرسشی ذهنی، چرایی وجود اینگونه تصورّات را بیشتر بررسی میکنیم. و یا با داشتن اطلاعات در باره ی دیگر فرهنگ ها، فرصتی می یابیم تا خوبی های آنها را در زندگی و فرهنگ شخصی خود بپذیریم و با انتقال آن به دیگر اقوام و فامیل، کمکی باشیم در گسترش آنها و صد البته زدودن گرد خرافات و تفکرّات غلط رایج در جامعه ی خود.

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا -4

امـّا تا بنویسم و سخن را به اینجا برسانم دوشنبه را به شب رسانده ام و جایتان خالی برنج و کباب دستپخت عبدالله را زده ایم توی رگ و با رسیدن دانا و سلیمان، آخرین گوشت اهدایی پدردانا را در فریزر جاسازی کردیم؛ چراکه پیرمرد تقریباً بازنشسته شده و گاوپروری را تعطیل کرده و دیگران باید کار تأمین رایج ترین گوشت مصرفی آمریکایی ها(گوشت گاو و گوساله) را به انجام برسانند. سلیمان هم پیش بینی پدرش را مبنی بر ماندن و خوردن کباب به نتیجه نرساند و زود رفت تا به دوست دختر خود ملحق شود که ظاهراً قصد ازدواجشان حتمی است و بقول معروف «اگر برای ما آب ندارد؛ برای سلیمان که نان دارد» هرچه باشد باید «علف به دهن بزی شیرین بیاد» مخصوصاً که دخترک، پدری پولدار و خانه ای مستقل دارد و خوشبختانه که آنها همدیگر را دوست دارند.

ولی هنوز برای ما و مخصوصاً زهرا این موضوع حل نشده است که چطور میپذیرند پسر یا دخترشان در طول چندسال با چندین کس دوستی کرده و سرانجام جدا بشوند؟ البته بیشترشان پس از یافتن زوج مناسب خود و توافق وازدواج، تا آخر عمر در کنار هم باقی میمانند؛ ولی چطور میپذیرند که پسری و معمولاً دختری(یا بهتر بگویم زنی و یا بقول «ننه» نودری=نه دری)نه تنها «دختری» نداشته باشد بلکه بعضی هاشون چندتا بچه هم داشته باشند و سپس ازدواج کنند. به چشم خود دیدم دختری!!؟؟ را که 3گروه بچه از سه ازوداج پیاپی خود(البته اگر فقط سه ازدواج بوده!!؟؟)داشت و حالا هم برای خودش و یا پیش خانواده اش زندگی میکند و احتمالاً «یاخر یاخر» میکند تا ...

از آنجا که دانا به فکر ما بوده و چندین فیلم ایرانی سفارش داده بود و تاریخ مدت کرایه ی آنها سرآمده بود و باید پس میفرستاد؛ نشستیم به تماشای فیلم«ارتفاع پست» Low Wight اثر بسیار زیبای حاتمی کیا. البته چون میتوانستیم فیلم را با زیر نویس انگلیسی ببینیم جمال و دانا هم همراهمان شدند. پس از فیلم گپی طولانی با دانا درباره ی جراحیهای پدر و مادرش زدیم و هرچند که همگی رفتیم بخوابیم؛ دردی که از صبح توی شانه و کتفم افتاده بود اجازه خوابیدن را ازم گرفت و من هم با بالا انداختن چند قرص بروفن، بیدار نشستم به نوشتن ادامه ی خاطرات. از آنجا که امروز دقیقاً 18 روز(پس از پنجشنبه 22فوریه2007) است که از ورودمان میگذرد و ریز بسیاری از خاطرات روزهای اولمان فراموشم شده است؛ سعی میکنم اصلی ترین دیده ها و شنیده هایم را به یاد آورده و بنویسم.

پرواز به آمریکا: هروقت یادم میآد که ما با چه دل و جرئتی سوار هواپیما شدیم و حرکت کردیم، جداً سرتا پای وجوردم را ترس دوباره فرا میگیرد. تصوّر کنید کسی که چندین ماه داخل ایران نگران چنین روز و لحظه ای بوده و حتی از نحوه ی توالت رفتن داخل هواپیما نگران بوده؛ حالا باید رهسپار شود و آنهم با هزاران نگرانی و استرس جوراجور. ازجمله مشکل زبان، مشکل ایرانی بودن و برچسب تروریست بودن، مشکل ویزا وحتی پیشینه ی ترس هزاران پیشامدهای دیگر. منجمله کسی میگفت شخصی پروازش روز 12م بود و بخاطر قضیه ی 11سپتامبر و دزدی هواپیماها و حملات تروریستی به نیویورک، سفرش لغو شد و تا چندیدن ماه به مشکل برخورد کرد و همین چند روزپیش هم با سقوط یکی از هواپیماهای امارات، تمام پروازها لغو شده بود. امـّا آنچه که بیشتر از همه نگرانمان کرده بود اطلاعات عجیب و غریب و غلطی که افراد به ما داده بودند و از جمله یکی از اقوام در ایران گفت: آنقدر ترافیک هوایی به آمریکا زیاد است و بخاطر موارد امنیتی پروازها کم است که تا چندین ماه باید توی نوبت باشیم و...!!؟؟

بهرحال لحظه ی حرکت به فرودگاه رسید و با دربست کردن دو تاکسی، وسایلمان را بارکردیم و بماند که راننده های پاکستانی تاکسی، از راه، حضور دو زن را با هیزگی جواب میدادند. با همه ی فشارهای روحی و روانی از لحظه ی ورود به سالن پرواز دبی، خداوند درهای رحمت خود را باز کرد و علاوه براینکه یک به یک کارهایمان سری میشد؛ به عکس همیشه ی عمر، اعصاب من کاملاً آرام بود. برخلاف انتظار ما، فروغ هم توانست که همراهمان تا توی سالن انتظار فرودگاه وارد شود وجالب که همگی شده بودیم گوش، تا حرفهای ماموران گمرک فرودگاه را بفهمیم و درجایی که نه من و نه زهرا، هیچکداممان جمله ی سوال مامور را که میپرسید: لب تاپ یا وسیله ای الکترونیکی داخل چمدانهایمان داریم یا نه؟ نفهمیدیم و درمقابل فاطمه با همان اطمینان به نفس همیشگی بهمن ماهی اش، روبه ماکرد و گفت«میپرسد:تلویزیون دارید؟» و با همان شیرین زبانی هشت و نیم سالگی خود رو به مامور کرد و گفت:«Noنداریم». اینجا بود که من و زهرا از خنده مـُردیم که بیا و ببین که چه طور دخترمان کلاس بالاست و زبان هم بلد است و انگار این بار هزارم اوست که پرواز نیویورک را سوار میشود!!؟

با تحویل ساکها و پس از گپی دوباره با«ننه فروغ و بابا امیر»{این اسمی بود که ما بخاطر مهمان نوازی و مهربانی های این زوج جوان در مدت پنج هفته ی حضورمان در دبی، روی آنها گذاشته بودیم}، ساکت نشسته بودیم که نویدخانم هم ضمن آوردن یک کادویی اعلا(گردن بند عقیق یمنی) برای زهرا، به جمع ما پیوست. البته آنچنان وقت زیادی تا سوارشدن به هواپیما نبود و همگی با هم خداحافظی کردیم و هنوز صحنه ی دست دادن با امیر و خداحافظی با فروغ را که با آن همه شرّ و شورش مثل دختری مظلوم 8 یا 9 ساله ای شده بود ومرا بیخبر از خداحافظی با او«حمید» صدا زد و دستش را دراز کرده بود؛ یادم نمیرود. بهرحال راهروهای فرودگاه را با همه ی سنگینی قدمهایمان که تقریباً روی زمین کشیده میشد پیمودیم و سرانجام برروی صندلی هایمان قرار گرفتیم. بماند که هرکداممان یک وسیله ای را بدست گرفته بودیم از جمله: 2 تاساز سه تار و ویلن، کیف دستی مدارک، 10 کیلو گز، کیف دستی زهرا و...

هرچند پروازمان ساعت 2 صبح بود؛ تا ساعت 4 الاف بودیم و بعدا باخبر شدیم که یکی از مسافران مریض بوده و تا آمدند چمدانهای او را از داخل هواپیما پیاده کنند و از ترافیک هوایی فرودگاه دبی رها شویم 2 ساعتی طول کشید. از شانس، ردیف 4 نفره ی وسط هواپیما نصیبمان شده بود و بجز ما، خانمی انگلیسی زبان نیز حضور داشت و گاهی به اجبار فاطمه را در مورد بازی کامپیوتری تلویزیون کوچک جلوی هرکس، راهنمایی میکرد. هرچند که او چنان اعتماد به نفسی از خود نشان میداد که باعث روحیه ی ما بود و در دل، آرزو میکردم که ای کاش دل من هم به آسودگی او بود و هزاران غم و نگرانی در آن وجود نداشت. ولی آنچه که خواسته و ناخواسته حاکم بود، محکومیت من بود تا یکی از عجیب ترین شبهای زندگی ام را پشت سر بگذارم و آنچه که اصلاً به سراغم نمیآمد خواب بود. برعکس آنچنان کلافه بودم که دست به دامان خدمه ی هواپیما شدم و مقداری نوشیدنی خواستم و باز فایده نداشت و بدتر از همه حسّاسیتی بود که بینی ام نسبت به بوی پارچه ی «چشم بند» خواب نشان داد و ناگهان علایم سرماخوردگی و سوزش مخاط بینی ام کلافه ام کرد و هیچ ترفندی کارساز نبود؛ حتی اسپری که از خدمه گرفتم ودر بینی هایم پاشیدم.

هرچند پروازمان در شب بود؛ منظره ی آسمان شب را میتوانستم از طریق دوربینهای مدار بسته ی هواپیما در مینی تلویزیون جلوی رویم ببینم. گذر لحظه به لحظه ی هواپیما، از روی شهرهای ایران مثل شیراز، اصفهان، تبریز و کشورهایی مثل ترکیه و ...ازطریق نقشه ای که در تصویر بود؛ تازه فرصتی را برایم فراهم کرده بود تا درآن تاریکی و سکوت شب، برای غریبی خود اشکی بریزم و یادی بکنم از اشکها و بغض های خارسو، برسوره، راضیه، احترام، فتح الله، وجیهه، مجید یمینی، کورش، نرگس، خانم انتظاری، حج اکرم، آقامرتضی، حبیب و...

امـّا به جز من، فاطمه هم که ذوق پرواز و بازی حسابی هیجان زده اش کرده بود، برای یکی دو ساعت بیدار بود و او هم سپس پیوست به زهرا که الحمدالله !!!اصلاً نمیتواند راحت باشد و هنوز هواپیما از زمین بلند نشده، چنان خوابش برد که در تمام طول مدّت پرواز،آن هم فقط از ترس غـُرولند من، دو یا سه بار، آن هم برای خوردن غذا و ساندویچ بیدار شد والبته به هیچوجه هم حسادت مرا برنیانگیخت!!؟ هرچند کمی جا بین صندلیها، درازی بدقواره ی پاها ، علایم سرماخوردگی، استرس و دلنگرانی های فردا و فرداها حسابی کلافه ام کرده بود ولی باز مانع نمیشد که این شازده خانمهای کمرباریک خدمه ی یکی از یکی خوشگلتر را حسابی سیل(تماشا) نکنم و لااقل یک جوری پرواز 15 ساعته ی دبی تا نیویورک را تحمل پذیرتر کنم.

۱۰ اسفند ۱۳۸۸

چگونگی راه یابی به آمریکا


«کسی را که امیدوار است، هیچگاه ناامید مکن. شاید امید تنها دارئی او باشد و بس»

به دفعات دوستان زیادی از طریق ایمیل از من درخواست کرده اند که درباره ی راههای گرفتن ویزا و آمدن به آمریکا و بخصوص پروسه ی اختصاصی خودم، مطلبی بنویسم. از آنجاکه بنده آنچنان تخصصی در این زمینه ندارم و بیشتر اطلاعاتم محدود به شنیده هایی پراکنده و مطالعه ی وبلاگهایی متفاوت است به خودم چنین حقی نمیدهم که با ذکر شنیده ها، بازار شایعات را رونق بدهم. تا آنجاکه من میدانم برای اخذ ویزای ورود به آمریکا چندیدن راه وجود دارد و بنا به شرایط هرکس و راهنمایی وکیل های مهاجرتی شاید بتوان از یکی ازراهها اقدام کرد. منتها قبل ازهرچیز مجدداً یادآورای میکنم که بیشتر تحقیق کنید و فقط به خواندن و قبول کردن سخن من اکتفا نکنید. سوای ویزاهایی که منحصر به فرد هستند و شامل حال بیشتر افراد نیمشود؛ مثل سببی و نسبی(ازدواج، فرزند متولد آمریکا، پدر و مادر سیتی زن، خواهر و بردار سیتی زن)، سرمایه گذاری و... 3 مورد دیگری امروزه رواج دارد:

1- ویزای تحصیلی و معمولاً بیشتر فقط شامل فوق لیسانس به دکترا و بالاتر میشود.
2-ویزای گیرین کارت لاتاری یا همان قرعه کشی و برنده شدن در قرعه کشی است که چون زمان آن گذشته است، از توضیح بیشتر آن تا فرارسیدن زمان ثبت نام مجدد(حدود مهرماه سال آینده) خودداری میکنم.
3- ویزای کار. البته تا آنجایی که شنیده ام بخاطر شرایط بد اقتصادی از سال گذشته، سخت گیریهای بسیاری در این زمینه انجام میشود و فقط بعضی مشاغل خاصی را که متخصص خاصی نیاز دارد و در آمریکا وجود نداشته باشد؛ میپذیرند. از آنجاکه ویزایی که بنده وارد آمریکا شدم؛ از این نوع میباشد اجازه میخوام به پروسه ی خاص خودم اشاره ای داشته باشم شاید جواب بسیاری از سوالاتتان را دربر داشته باشد.

قبل از هرچیز عرض کنم که بنده نه قصد نوشتن سخنی دروغ دارم و نه این راست و دروغ نوشتنهایم منفعتی برایم دربر خواهد داشت. اینکه چرا تاکنون به این صراحت سخنی در این باره ننوشتم؟ فقط در نظر داشتن جمله ای پرمحتوا بود از یکی از نویسندگان گذشته های دور به نام «قابوس ابن وُشمگیر». شاید شما اسم کتاب جاودان او به نام «قابوس نامه»را شنیده باشید. این سلطان و دانشمند ادیب زمان سامانیان، در باب آداب «سخن گفتن» میگوید:« سخن که به دروغ ماند(شبیه باشد)، ناگفته بهتر». راستش پروسه ی کاری من چیزی شبیه به معجزه بود و شانس نداشته ی ما برای یکبار در طول زندگی مان خوب رقم خورد و تمام حلقه های زنجیر بخت و اقبال دنبال هم ردیف شدند تا این رخداد اتفاق بیفتد. صد البته ایمان دارم که خداوندی که تاکنون همه چیز را آنگونه که میخواسته، رقم زده است؛ آینده را نیز به خواست خود پیش خواهد برد. خانم برادرم همیشه میگفت:« فرشتگان در دوحالت سخت خنده شان میگیرد، یکی آنزمانی که خدا بخواهد کسی را از مقام و مرتبه ی بالای خود، به پایین بکشد و عالم و آدم نخواهند و تلاش کنند که مانع آن بشوند. و بار دوم زمانی که خدا بخواهد کسی را از زمین بردارد و مردم دست به دست هم دهند تا از سر حسادت و ... نخواهند چنین شود. و باز خداوند کار خود را پیش خواهد برد».

بعنوان مقدمه بد نیست بدانید که برادرم(عبدالله) که حدود 35 سال پیش برای تحصیل به آمریکا اعزام شده بود؛ همانجا(آمریکا) ازدواج میکند و به کار مشغول و هرچند خودش گاهی ناشکری میکند و غــُر میزند؛ تشکیل زندگی و خانواده میدهد. طی گذر زمان و تجربه ی شغلهای مختلف و گاهی سخت، از ادامه ی تحصیل غافل نمیماند، تا اینکه آرام آرام به استخدام یکی از معروفترین شرکتهای راه آهن آمریکا به نام Union Pacific در میاید و با نشان دادن شایسته گی ها خود از مقام کارگری ساده تا کارمندی ارشد پیش میرود و صدالبته تحصیلات تکمیلی هم در کنار هوش بالای او سببی میشود تا یکی از سمتهای مهم آن اداره، «ارزیابی، بازاریابی و فروش» را کسب کند و همین بازدیدهای دائم او از راه آهنهای قدیمی و از رده خارج شده؛ سببی شده است که دائم در حال مسافرت به سراسر آمریکا باشد. یکروز یکی از همکارانش به شوخی به او میگوید که نمیخواهی شغل کارمندی را رها کنی و بروی «فارسی» تدریس کنید؟ البته آن همکار میدانست که شغل معلمـّی مثل همه جای دنیا، آنچنان درآمد بالایی ندارد و حداقل درمقابل شغل مهم برادرم، آنچنان چشمگیر نیست و این سخن فقط یک شوخی ایی بیش نبوده و نیست.

ماهها از این گفتگوی او و همکارش میگذرد و از آنجا که همه چیز را آنچنان جدی نمیدید؛ حتی پیگیر آن هم نشد تا اینکه دست بر قضا در یکی از ماموریتهایش از شهر محل کار امروزی من(لکیسنگتون) رد میشود و با خود میگوید بدی نیست که سری به دانشکده ی کوچک شهر بزند. قابل ذکراست که پس از حوادث یازدهم سپتامبر و حملات تروریستی به برجهای دوقلوی نیویورک؛ دانشجویان و مردم زیادی کنجکاو شده بودند که درباره ی زبانهای عربی و فارسی و کشورهایی که به آن زبانها سخن میگویند و مخصوصا ً دین اسلام، اطلاعات بیشتری بدانند و همین عامل سبب شده بود که هر موسسه ی آموزشی به مقتضای توانایی های خود درصدد برگزاری کلاسهایی در این زمینه باشند و بدینوسیله بتوانند با تبلیغ بیشتر و معرفی کلاسهای زبان عربی و فارسی در کنار دیگر زبانهای رایج، دانشجویان بیشتری را جهت ثبت نام به دانشکده ی خود جلب و بدنبال آن درآمد بیشتری کسب کنند.

مختصر کلام، اینکه پس از گفتگوی برادرم با مسولین دانشکده و استقبال آنها، روند اداری و کاری ما شروع شد و اوّل از هرچیز نیاز به یک وکیل ماهر بود که با دانستن مراحل کاری، سرعت پیشرفت پرونده را رقم بزند. در این راستا سوای هزینه های بالایی که جهت وکیل، تکمیل پرونده، ترجمه ی مدارک، تایید مدارک و... درمیان بود؛ به نوعی شرایط سختی نیز برسر راهمان بود که در آن برهه ی زمانی و خواست خدا، با شرایط اختصاصی من جور در میآمد. از جمله سابقه ی بیش از ده سال تدریس، تخصصی بودن مدرک تحصیلی با رشته ی آموزش ادبیات فارسی و .... گفتنی است که شاید همین شرایط اختصاصی راز موفقیت ما بود؛ چراکه پس از سه بار انتشار اطلاعیه ی استخدام در روزنامه ها و سایتهای اختصاصی کاریابی، نه تنها کسی در داخل آمریکا وجود نداشت که آن شرایط را داشته باشد و یا اگر هم وجود داشت با آن حقوق و مزایا راضی نبود؛ بلکه متقاضیان زیادی هم از خارج از آمریکا درخواست ندادند و همین سبب شد که مدارک ویزای کاری ما تایید بشود.

با اینهمه باز هیچ تضمینی به کسب ویزا نبود و همه چیز بستگی به نظر کنسولگری داشت. درکمال ناباوری و فقط وفقط برای اینکه بخت خود را آزموده باشیم؛ و روزی همچون بعضی از اقوام، حسرت از دست دادن فرصتها را نخوریم؛ چوب حراج بر زندگی و وسایلمان در ایران زدیم و با هزاران استرس و نگرانی راهی شدیم و آمدیم و آمدیم و هنوز که هنوز است در راهیم. گفتنی است که ویزای کاری ممولاً سه ساله است و فقط برای یکبار به مدّت سه سال دیگر قابل تمدید است و در این مدّت یا باید سازمان مربوطه، اقدام به درخواست سکونت دائم(گرین کارت) جهت فرد مورد نظر کند و یا اینکه پس از سرآمدن 6سال، به این معنی که به تخصص آن فرد دیگر نیازی ندارند؛ بار و بندیل ببندد و راهی بازگشت بشود. البته این حقیر چشم دوخته ام به تقدیر و سرسپرده ام به خواست خداوند و هرآنچه او بخواهد. و آرزو میکنم که خداوند توانایی پذیرش همه ی اتفاقات آینده ی زندگی را به من و خانواده ام عطا کند.

آنچه که برایم سخت جالب بود و برای خنده با شما درمیان میگذارم؛ بازار شایعاتی بود که پس از آمدنمان درشهر پیچیده بود. گروهی گفته بودند که پناهنده شده ام و در عجبم که اگر اینگونه پروسه ها به این سرعت بوده و هست؟ پس چرا بسیاری از هموطنانمان سالهاست آواره ی اردوگاهها و ترکیه و اروپا و .... هستند؟ و از طرف دیگر مثلا ً یک دبیر ساده ی دبیرستان چه شرایط خاصی میتواند داشته باشد که حائز شرایط پناهندگی باشد. خنده دارترین سخنی که در بین مردم عام پیچیده بود اینکه خانواده ام از ترس آلوده شدنم به مواد مخدّر و ... دست به دست هم داده اند و پول روی هم گذاشته و مرا راهی آمریکا کرده اند. یادم به ضرب المثل« توش خودمون رو کشته و بیرونش مردم را» افتاد و با خودم گفتم اگر من برادرانی چنین پولدار داشتم که توانایی سرمایه گذاری 500 هزار تا 1میلیون دلار داشتند؟ که باید حال و روز آنها و من خیلی خیلی بهتر از الان میبود و باشد و کو؟؟ و اصلاً دیگر چه نیازی به مهاجرت و تجربه ی غربت و سختی های خاص خود بود؟.



در آخر ضمن اینکه دوباره دوستان علاقمند به دانستن اطلاعات بیشتر را توصیه به تحقیق بیشتر میکنم ، دوسایت زیر را جهت بالا بردن سطح عمومی اطلاعات معرفی میکنم:
یک: در زمینه ی انواع ویزا و شرایط آن، میتوانند به سایت وزین «مهاجرسرا» مراجعه کنید و با عضویت و طرح سوالات خود، از تجربه و راهنمایی هایی دیگر هموطنان بهره مند بشوند.
دو:جهت آشنایی با «نحوه ی درخواست پذیرش دانشجویی از دانشگاههای خارج از کشور» . البته بهتر است ابتدا تمامی موارد را مطالعه نمایید و سپس با طرح سوالات خود، بدنبال اطلاعات بیشتر باشید. پیروز باشید...ارادتمند حمید