
***** پیش نوشت: حدود یک سال پیش طی اتفاقی که در نوشته ی زیر خواهید فهمید؛ مورد سوال یک خا
نم جوان چینی واقع شدم. ایشان به هرشکلی که بود علاقمند یادگیری فارسی بودند و بنده هم راهکارهایی را که میدانستم با ایشان درمیان گذاشتم. یکی از پیشنهادها، نوشتن خاطرات و نیز زندگی نامه بود. پس از چندی که از بازگشت آن خانم به چین میگذشت؛ ایمیلی بدستم رسید که دربردارنده ی متن پیوست زیر بود. بجز چند مورد غلط املایی و تغییرات کوچکی در بعضی جاها، شما خواننده ی متنی هستید که از زبان یک فرد چینی ولی به فارسی بیان شده است. برای رعایت امانت، عین متن خدمتتان عرضه میشود و مطمئنم از خواندن آن لذت میبرید. مخصوصاً وقتی که به تاثیر بعضی رفتارهای ایرانی وار در ذهن یک خارجی آگاه میشوید. بجز بعضی توضیحات این حقیر که در{کروشه} اضافه شده است؛ سعی کرده ام در مورد برخی واژه های تخصصی(هنرهای رزمی) از اینترنت کمک بگیرم که در صورت نیاز میتوانید روی واژه های رنگی کلیک کنید. این شما و این هم نوشته ای صمیمی از یک خانم جوان و هنرمند اهل چین. نمیدانم آیا دیگر خواننده ی این وبلاگ هستند یا نه؟ انتشار این نوشته را با نهایت احترام، به ایشان و خانواده ی محترمشان تقدیم میکنم.
بنام عشق كه همه چيز از آن آغاز مي شود.
من «لي....» يك دختر چيني و از طايفه ای نسبتاً بزرگی هستم. پدر من در يك شركت تجاري در پكن كار مي كنه. من در سن نوجواني ودراوج احساسات پاكي كه در آن زمان همراه با شور ونشاط جوانی بود؛ مادرم را كه بزرگ ترين سرمايه وپشتيبانم بود؛ از دست دادم. دنيا بدون مادربراي من مثل يك زندان بود. مادر مثل جواهري گران بها است كه بايد قدر آن را دانست؛ اگر از دست رفت ديگر نمي توان بدستش آورد. موقعي كه مادرم از این دنیا رفت؛ حدود 12 سال بیشتر نداشتم و همین باعث شده بود که سخت غمگین باشم. پدرم براي اينكه مرا از اين حال و هوا به در آورد مرا به «معبد شائولين» فرستاد. من درآنجا شروع به ياد گيري فنون «وينگ چون» يا چهار فرم{توضیح: نام ورزشهایی رزمی است که در کنار شیوه های معنوی، برای تمرکز بیشتر بر قدرت روح و ذهن در معبد انجام میشود} پرداختم. سپس تا سن 18 سالگی شروع به كار كردن فنون «تمركزي» كردم.
يك روزپدرم به ديدن من آمد ومن را به پكن برد. او گفت:« يك دوستي دارم كه شايد بتونه كمكت كنه تا از لحاظ روحی بهتربشی» همراه پدرم پيش دوستش رفتیم. او مردي بود با چشم هاي درشت، جــُـثــّه اي تقريباً بزرگ و خيلي مهربان. از چهره و حرکاتش فهميدم كه چيني نيست. ابتدا فكر كردم که او دكتر روان پزشكه؟ اما اين هم نبود. در آن روز ها از فارسي و فارسي نويسي هيچ سر در نمي آوردم. آن مرد - که من او را عمو«فو» ميگفتم- كتابی در دست داشت. با خودم فكر كردم که شاید كتاب دعاست!!! اما چون نمي فهميدم چي ميگه؟ زياد توجه نمي كردم. تا اينكه يك روز در حياط خانه با دلي شكسته نشسته بودم و به بلبل خودم كه اسمش «خوفن»-به معنی اژدهاي زرد- است؛ نگاه ميكردم كه صداي عموفو را شنيدم. وقتی خوب دقت کردم؛ دیدم داره یک سری کلماتی را میگه که به نظرم آهنگ خاصی داشت. از او پرسیدم:«اين چيه كه مي خوني؟» گفت:«چرا می پرسی؟ مگه اذيتت ميكنه؟» گفتم:«نه، برعكس آرومم ميكنه».
از آن روز به بعد بيشتر برام از اين كتاب مي خواند؛ ولي من نمي فهميدم. چیزی که بود فقط آن آهنگ شعر وصداي عمو فو مرا تسكين ميداد. تا اينكه سرو كله «لي لي يانگ» پيدا شد. لي لي يانگ پسر بسيار خوبي بود. اون دورگه فارس(ایرانی) و چينی بود. پدرش، عمو فو ايراني بود ومادرش چيني. از پدرش فارسي حرف زدن را ياد گرفته بود؛ ولي چيني صحبت كردنش 80% بود. من زماني كه لي را ديدم يك حس زيبا در قلبم احساس كردم. با خود گفتم شايد زود گذر باشه؟ آخه در آن موقع من نوزده سال ونیم سن داشتم و براي خودم خانوم كاملي بودم. نکته ی جالب اينجا بود كه اسم هر دوی ما «لي» بود. يواش يواش علف هاي هرز عشق در ذهنم جوانه زد و شب ها بعد از دعا كردن براي مادرم به لي فكر ميكردم تا اينكه عطش عشق لي همه وجودم را گرفت. پیش خود فکر میکردم که چيكار كنم كه باهاش بيشتر آشنا بشم؟ از پدرم خواهش کردم تا با او صحبت كنه تا به من زبان فارسي ياد بده. در آن زمان لي 22 سال داشت و استاد هنر هاي رزمي چينكنگ فو شائولين(ووشو) بود. او هم مثل پدرش آن كتاب آهنگین را مي خواند.
با موافقت لی، ما باهم شروع به تمرين یادگیری زبان فارسي كردیم. اولش برام زجرآور بود؛ حروفي را كه تا به حال هرگز نديده بودم؛ سعي مي كردم درک كنم. كمي كه ياد گرفتم فارسي بنويسم و حرف بزنم؛ لي به ايران آمد. من دوباره تنهاي تنها شدم. با قلبي پر از اندوه، احساس ميكردم كه دوباره يتيم شدم. بعد از گذشت يک ماه به پدرم گفتم من بايد پيش لي برم. اوّل مخالفت كرد؛ اما عمو فو او را نسبت به ایران رفتن من راضي كرد. من نمی دونستم لي كجاست؟ تا اينكه با عمو فو به پايتخت ايران آمدم. خاک عجيب و آب و هواي عجيبي داشت. اصلا احساس غريبي نكردم. از تهران به شهري آمديم كه لي در آنجا درس مي خواند. اصفهان خيلي خيلي زيبا بود؛ رودي داشت به نام «زاينده رود»، پل هاي زيبا و مردماني مثل هم، خيلي شبيه به هم. از راه رفتيم دانشگاه اصفهان و سرانجام به هر نوعي كه بود لي را پيدا كرديم. لي براي خود یک خانه ی مستقل اجاره کرده بود. عمو به پسرش لي گفت:«شاگردت را برات آوردم؛ اين تو و اين هم «لي»جان تو». عمو فو دوروز بعد از پيش ما رفت و من ماندم و معشوقم. گویی كه دنيا را به من داده بودند.
گفتنی است من با لباس رسمي كشور خودم بودم. معشوقم رفت و براي من يك چيزي آورد كه رفتم داخل آن و بعد در آن را بست. فراوان دگمه داشت. اسم آن لباس مانتو بود و باید روی آن روسري وچادر هم میپوشیدم. داشتم خفه ميشدم. شروع كردم به لي دعوا كردن كه چرا اين كار را با من ميكنه؟ گفت:«قانونه!!» با آن كنار اومدم. لي دانشجوي رشته ادبيات فارسي بود و هر روز صبح دانشگاه بود وبعد از ظهر ها هم مي رفتيم بيرون يا با هم در خانه تمرين فارسي حرف زدن ميكرديم. در خانه اي كه ما بوديم يك پيرمرد و پيرزن هم زندگي مي كردند. پيرزن ازمن پرسید:«تو به اين پسره (لي) حلال شده اي؟» من معني اين حرف را نمی دونستم و همینطوری گفتم: «بله». آن زن پير برایم همیشه يک شعری را مي خوند که من هم ياد گرفته بودم ودست وپا شكسته مي خوندم. «روزي كه بودم شليل و شب رنگ../..عالم به سرم مي كرد جنگ// حالا كه شدم پير../..روباهه بهم ميگه ي ي ي». در ايران كه بودم هرروز احساس مي كردم كه بيشتر به لي احتياج دارم و اين حس، شديد وشديد تر مي شد. تا اینکه يک شب داشت همون كتاب آهنگین رو مي خوند. من اسم آن کتاب رو گذاشته بودم «آپكاها» به معنی آرامش ذهني. همین طور که لی مي خوند:« گفتم غم تو دارم؛ گفتا غمت سرآید../..گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد...» من صداي او را ضبط كردم.

فرداي آن شب آن نوار را برای پيرزن پخش کردم و اسم كتاب را خواستم. او گفت: دیوان حافظ است. خيلي خوش حال شدم و خیلی دلم میخواست كه «حافظ» را پيدا كنم و او را از نزدیک ببینم. تا اینكه پيرمرد صاحب خانه برایم گفت که حافظ حدود 600سال پیش مـُرده. به لي گفتم مي خواهم حافظ بخوانم و شعرهای آن را يادم بده. گفت باشه و شروع كردم با عشق خواندن. يك شب همان شعري را كه از حافظ خوانده بود؛ برایش خواندم و آخرش گفتم:«لي ! غم تودارم. من ديوانه وارعاشق تو هستم.» ناگهان ديدم فريادي زد و از خانه بيرون رفت و تا صبح نيامد. من خيلي ترسيده بودم. تنها و غريب. براي اولين باربود که احساس غربت داشتم. صبح درحالیکه داشتم «تايچي»کار میکردم(توضیح: تایچی چوان، نوعی هنر رزمی ملایم است و تمام پارکها ی کشور چین هر روز صبح مملو ازمردمی است که در حال تمرین این ورزش برای بهبود سلامتی، افزایش طول عمر و آرامش روحی هستند} با عصبانيت آمد و گفت:«دو روز ديگه بايد برگردي چین!!» به او گفتم:«من يك شب كامل گريه كردم... من احمق رو باش که به خاطر تو از چين تا اينجا آمدم...» همینطور که داشتم درددل میکردم؛ لی آمد طرفم و سر مرا در آغوش خود گرفت. احساس خيلي خوبي داشتم. آن شب يكي از بهترين شب هاي عمرم بود.
در آن روزها تقريباً میتوانستم بنويسم وصحبت بكنم. با اینکه رشته ی تحصیلی ام جامعه شناسی بود؛ در یک موسسه ای به عنوان مترجم مشغول به کار شدم. آرام آرام لي هم نظرش به من تغيير كرد. با اینکه چند ماهی میشد که با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم؛ ولي ما جدا از هم مي خوابيدم و كاري به كار هم نداشتيم و اين مرا اذيت ميكرد. جالب است كه بدانيد من و لي هردو روي دو طناب و به قول ايراني ها ميان زمين وهوا می خوابیدیم. وابستگي من به لي خيلي شديد شده بود واو هم خيلي به من وابسته شده بود. در آن روزگار من يک هم زبان خوب پيدا كرده بودم. آن زوج پير و مهم ترازآنها درايران گنجي پيدا كردم كه توانست مرا ارضا كند؛ حافظ، سعدي، مولانا، شمس تبريزي و... بالاخره من و لي به سبک ايراني عقد و ازدواج كرديم. اين خبر به چين رسيد و همه شاد شدند. شب بعد از ازدواجم خواب مادرم را ديدم كه در يك باغ پرازگل سفيد با لباسهایی سفید و نورانی نشسته بود. مثل دوران بچه گي ام سر برزانوي مامانم گذاشتم و مرا نوازش كرد؛ موهایم را شانه كرد و آنها را برایم بافت و يك گل سفيد به روي آن گذاشت. رویایی خيلي خوب بود.
پدر لی یک لب تاب ازچین به عنوان كادوي عروسي برامون فرستاده بود پرازفيلم هايي كه از خودشون گرفته بودند. همه بزرگ شده بودند و كمي هم پير.{توضیح: از اینجا به بعد نام و ذکری از این حقیر جود دارد که جهت رعایت امانت مجبورم عین جمله ها را ذکر کنم. البته بیشتر توصیف است و بذارید منم به همین توصیفها دلخوش باشم ویه بار هم خودم رو تحویل گرفته باشم.} لي دراینترنت دوستي پيدا كرد بنام حميد نجف آبادي و ساعت ها با او چت ميكرد. من هم علاقمند شدم که وبلاگ بسيار قشنگش رو بخونم. کم کم شدم معتاد اين وبلاگ و وبلاگ نويس{!!!} برام جاي سوال بود علـّتش چیست؟ وقتی دلیل آن را از لی پرسیدم گفت:«چون شيوا، روان و جذاب مينویسد. در نوشته هاش كاملاً میشه متا(دوستي)، موديتا(عشق)، كارونا(درد ورنج) و آپكاها(آرامش)را مشاهده و لمس کرد». از آن روز به بعد تقريباً بيشتر ساعت هاي روز را در وبلاگ او سپري مي كردم. تا اينكه با لی هماهنگ کردم تا من هم با حمید چت کنم.
من كوهي از سوال در ذهنم داشتم ومي پرسيدم و ايشان هم مثل يك استاد صبور و دلسوزجواب مي دادند. خیلی تمایل داشتم ببينمش. راستش يه چهره ای زيبا ازاودر ذهن خودم كشيده بودم.{توضیح: خب دیگه آدمها گاهی اشتباه هم میکنند.} به قول ايراني ها شده بود قبله ی من..... من كاملاً به فارسي مسلط شده بودم و روان مي نوشتم؛ اما نه مثل استاد نجف آبادی. ما باهم خيلي اُنس شده بوديم وحتي می دانستم که اسم دختر كوچيكش فرین و اسم خانوم هنرمندش زهرا نقاش بود. شايد بپرسيد من از كجا اسم آنها و حتی اسم برادرش عبدالله را ميدونم؟ در ادامه ی نوشته ام يک آدرس{توضیح: منظور همین وبلاگ است} به شما ميدم. اگر رفتيد حتما بخونيد؛ اما مواظب باشيد مثل من معتاد نشيد.{توضیح:امان از ژوغال خوب و ریفیقی بد!!!} اتفاق بزرگي كه در ايران براي من افتاد اين بود كه تمام «چاگرا» های بدنم باز شد. {توضیح:چاگرا یا چاکراها، نقاطی خاص در بدن هر انسان است که در جذب یا انتقال انرژیها و امواج مثبت و منفی نقش به سزایی دارند} از جمله.... برای لي هم عوض كردن دين بزرگترین تغییربود. ازبودایی به اسلام و عوض كردن اسمش ازلي به محمد. من هم كه به قول ايراني ها گاتوري بودم.
ما در ایران تنها دو دوست داشتيم. اوّلي در اینترنت، استاد نجف آبادی و دوّمي هم دوست محمد در دانشگاه که اتفاقاً او هم نجف آبادی بود. يک روز من همراه لي به دانشگاه رفتم و ازدوست لی خواهش كردم كه نجف آباد را به من نشان دهد.

لي هم از من حمايت كرد و او ما را به يك شهر كوچك و قديمي برد. ابتدا گردشی در شهر کردیم. کوه معروف شهر(کوه نوکی) را میتوانستیم از دور ببینیم. نجف آباد را باید شهري سنـتی و مذهبي بنامم. از آنجاکه رشته ی تحصیلی من جامعه شناسی بود؛ پيش مرد پيري رفتم و از آن در مورد طائفه هاي بزرگ وسرشناس شهر پرسيدم . اوهم كه خيلي در صحبت كردن شيرين بود برایم از دو فامیل مشهور ایزدی و فردی معروف به «امام» گفت. من شروع كردم به سوال كردن و متوجه شدم که یکی دو تا از بچه های «امام» آمریکا هستند. گفتنی است که معماری شهر نیزجالب بود و ازهرنقطه اي كه ميرفتيد باز به میدان مرکزی شهر(باغ ملي)ميرسيدید. ازدیدنی های شهربرج كفترها راديدم. این شهر را باید شهر موتورسیکلتها نامید چراکه پر بود از موتور و بسیار هم عجيب و بد رانندگي ميكردند.
وقتی برگشتیم اصفهان بعد از انتظار تقريباً 3 ساعته، نزدیک ساعت 2 صبح ایران بود که توانستم برای آخرین بار با آقا حميد چت کنم. اوّلش با مسائل ديني شروع كرديم ومحمد هم در بحث ما شركت كرد. در بین گفتگوها محمد اشاره كرد به سفر 5 ساعته ی ما به شهر مادري حميد.
راستی اسم مادر آوردم. اونايي كه مثل من مادرشون را ازدست دادند؛ حتماً آن نوشته ای را که درباره ی«سالروز پرواز مادر» است را در وبلاگ آقا حمید بخوانند. وقتي که من خواندم 2 ساعت تمام گريه می كردم.{توضیح: سعی کرده ام غمی در نوشته ام نباشد؛ ولی چنانچه چنین احساسی نیز به شما دست داد؛ پیشاپیش پوزش میطلبم} ... داشتم میگفتم. وقتی آقا حمید فهمید که ما رفته بودیم شهر زادگاهش، خيلي خوشحال شد و گفت: چرا زودتر نگفتي تا از دوستانم خواهش میکردم از شما پذيرايي كنند؟ وقتی که برای او گفتیم که یکی از همشهریانش از مردی معروف به «امام» ذکری به میان آورد و آیا هیچ نسبتی بین شما و او هست؟ با کمال ناباوری فهمیدیم که آقا حمید کوچکترین پسر او هستند.در اینجا بود که دیگه حسابی کنجکاو شده بودم تا ایشان را ببینم و او خودداری میکرد و من مجبور شدم براي اولين بار در زندگيم قسم بخورم. اين در حالي بود كه من فرداي آن روز پرواز داشتم به چين و دلم پر ميكشيد براي وطنم. ولي نمیخواستم برم تا اینکه عكس او را دیده باشم. برای همین به او گفتم:«به اولين عشق و آخرين عشقم لي لي يانگ(محمـّد) قسم!!! که اگر عكستون را ندهي فرداصبح به جاي چين میرم نجف آباد». سرانجام ایشان راضی شدند. البته بماند که من از دست ایشان کمی ناراحت هستم؛ چراکه یه جورایی ضد زن هاست و از زن ها در نوشته هایش بد گفته...{توضیح: از آنجاکه ایشان به فرهنگ ایرانی کمتر آشنایی دارند؛ شوخی هایی که بنده در نوشته هایم با جماعت نسوان ضعیفه ی مخدّره داشته ام را جدی فرض کرده اند. در حالیکه آنقدرمثل پدرم به این جماعت علاقمندم که اگر میشد من هم دو سه تایی....آخ !!! سرم!!! بازم عیال داره دمپایی پرت میکنه!! شما ادامه ی متن رو بخونید تا من دربرم}... بگذريم.
نزديكاي صبح بود كه من براي آخرين بار در ايران از ایشان خدا حافظي كردم و راهی بستر شدیم. تمام آن شب دررختخواب و كنارعشقم گريه ميکردم. از يك طرف گريه ام از سرخوشحالي بود و از طرف ديگه اينكه با اين مردمان خوب ديگر نمي توانم زندگي كنم. وقتی به چين رسيدم همگی دوباره در معبد «شائولين» مثل سابق دورهم جمع شديم و جشن گرفتيم. من و لي در معبد در حضور همه و به آيين سنتي خود ازدواج كرديم. من عكس آقا حمید و خانواده خوشبخت او را در اتاق خودم، كنار عکس مهربان ترین مهربانان تمام عالم، مادرم گذاشتم و هر شب براي آرامش روح مادرم و شادي و سلامتي استاد و خانواده اش دعا مي كنم.
**** پینوشت: قابل ذکر است که پدرم را باید از دو نسل قبل دانست و از آنجاکه ایشان امام جماعت مسجد بودند؛ مردم شهرم او را بیشتر با لقب«امام» میشناختند و این موضوع هیچ ربطی هم به «امام»هایی که در این دوران متولد شده اند؛ ندارد. هرچند که من هم «آقازاده»ام ولی افسوس که از ثروتهای همنام هایم خیری نبرده ام. بخشکی شانس!!! یا بقول جنوبی های عزیز:«تیش بگیری روزگار!!!»

