توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۸ تیر ۱۳۸۹

آآآ...43 سال !!!

هنوز که هنوزه خوب یادمه که دم دمای غروب یکی از روزهای تیرماه بود که در عین گرمی هوای تابستان، واسه ی خودم دلخوش بودم که واسه ی خودم یه مکانی امن و راحت دارم و دیگه کسی کاری به کارم نداره. توی عالم خودم غرق بودم که آرام آرام حس کردم داره یه اتفاقتی میافته و سروصداهایی میآد. راستش زیاد به اینجور حرفها اهمیتی نمیدادم و تقریباً عادت کرده بودم... ولی اینبار انگار از نوع دیگری بود... یه دفعه مادرم(ننه) از خود بی خود شد و دستش را به دلش گذاشت و نشست روی زمین و تنها کاری که میتونست بکنه این بود که داد بزنه و خواهربزرگم را صدا بزنه.

حرفهایی که بین مادرم و خواهرم رد و بدل شد را درست متوجه نشدم؛ فقط هرچه بود خواهرم دوتا پا داشت و دوتا دیگه قرض کرد و به سرعت از خانه زد بیرون. ساعتی گذشت تا سر و کلـّه ی او و «حج زهرا ماماچه» پیدا بشه. با شنیدن صدای حج زهرا بود که هوری دلم ریخت و شستم خبردار شد که توی این حین و بین هرچی که نباشه یه نقشه ایی برای من یکی توی کاره. با امر و نهی کردن های حج زهرا که عادت همیشگی اش بود و بیشتر به جیغ جیغ کردن زنانه شبیه بود؛ اهل منزل همگی به تقلا افتادند و هرکسی گوشه ای میدوید و کاری میکرد.

اون یکی آبگرم میخواست و این یکی حولـّه به دست میدوید توی اتاق و بیچاره مادرم هم دست به پهلو، افتاده ی بستر بود و جز نالیدن و هر از گاهی دست به دامن این امام و اون امامزاده شدن کاری دیگه ای نمیتونست بکنه. هرچه بود همینطور درد مادر بیشتر میشد. همین طول کشیدن چند ساعته باعث شده بود همه نگران باشند و در این حین و بین هم طبابتهای پیرزنانه پشت سرهم صادر میشد و بیچاره خواهرم باید توی اون تاریکی شب دنبال آب زدن تکه ای کاهگل باشد تا دم بینی مادرم بگیرند که شاید عطر نم آب بر روی کاهگل سبب بهتر شدن حال او بشود.... البته من یکی هنوز که هنوزه دلیل اینکه عمـّه ی پیرم(حج مریم) طلب «خشت» کرد را نفهیمدم.

شب از نیمه گذشته بود و همه هول کرده و عرق ریزان و نگران حال ننه، دست به دامن دعا و کتاب و قرآن و همه ی 124 هزار پیامبر شده بودند و کم کم کار به جایی کشید که پدرم را از خواب بیدار کردند و از او خواستند به پشت بام برود و اذان بی موقع بگوید شاید که خداوند رحمتش را شامل حال مادر بکند... راستش من با دیدن همه ی این سختی ها و دربه دری هایی که این و آن میکشیدم شرمم میومد که بخواهم همچنان بی تفاوت بمانم و سرانجام راضی شدم و درست سپیده دم یکشنبه 30 تیرماه 1347 شمسی بود که قدم نامبارکم را به این عالم گذاشتم.



از همون لحظه ی اوّل بود که همگی ریختند سرم که چرا اینقدر دست به دست میکردم و مادرم رو با خطر مرگ روبرو کرده بودم؟ زهرا ماماچه آنقده عصبانی بود که هنوز از راه رسیده نرسیده؛ چنان محکم به پشتم کوفت که اشکم دراومد. جالبه که من میون اشک و گریه هی قسم میخوردم که بابا تقصیر من نبود و کلـّه ی توخالی گـُنده ام مانع به خشت افتادنم بود و آنها هم بی تفاوت به حال و احساس من فقط خدا رو شکر میگفتند و میخندیدند و از تاپوچی(تـُپـُل مـُپـُل) بودنم ذوق زده بودند.







هنوز دوسه روزی نگذشته بود که باز سروکـلــّه ی حج زهرا ماماچه پیدا شد و انگاری که هنوز از دستم عصبانی بود. چراکه به محض رسیدن یه بقچه ای از ابزار آلات و قیچی و چاقو را گشود و باز بلایی دیگر و درد و سوزش بریده شدن قسمتی از وجودم و پرتاب آن به توی باغچه درکار بود. با آنکه سخت میگریستم؛ با چشم خود دیدم که پاره ای از جانم رفت و به سرعت توسط خروس بلعیده شد. لطفاً نپرسید که از آن روز به بعد آقا خروسه بجای قوقولی قوقول، چه آوازی سر داد؟ که شرمم میاد. این گذشت و تازه چشم و گوشم بازتر شده بود که پدرم را برای انتخاب اسم این شانزدهمین بچـّه اش صدا کردند. پیرمرد بیچاره که در سن حدود 70 سالگی اش دوباره پسر دار شده بود؛ فکری مانده بود که چه اسمی را انتخاب کند که با اسم یازده پسر دیگه اش جور دربیاید و همردیف عبدالله و اسدالله وفتح الله و...باشد؟ دروغ چرا یه دفعه چنان ترسی تمام وجودم را گرفت که نکنه اسم «یدُال ل ل لله»و«قدرت الله»و«رحمت الله» را برگزینند که حسابی لایـَتـچــَسبـَک بود. خدا را شکر برادرم به دادم رسید و اسمی عربی و آنهم با پیشوند«عبدال+حمید» برایم انتخاب کرد.

یادمه روزگاری که سن و سالی در حدود 18 سال داشتم مادر مرحومم وعده ای سرخرمن به من می داد و می گفت:«ننه !!! نبین حالا بختت اینجوری شده که پرستاری از پدر و مادری پیر نصیبت شده، یه فالگیری گفته که وقتی چهل سالت بشه میری مکـّه و آمرزیده میشی». راستش من هنوز پا به سن چل چلی نگذاشته بودم که، به آمریکا آمدم. هرچه هست بیخیال پول خرج کردن توی کشور عربها و دوقلوکردن اسمم که حمید و حـــــاج حمید چنان توفیری با هم نمیکرد و آدمی کو؟ حالا هم باورم نمیشه که چشم به هم بزنم و این روزها به سن 43 ســــــالــــگی پا بذارم...... خب مگه چیه؟ نـکـنــه فکر میکنید من دوسال از خدا کوچیکترم که همگی با هم گفتید: آآآآآ... 43 ســــال !!! خوبیه زندگی توی آمریکا اینه که میگند: 42 سالم بیشتر نیست و هروقت سال رو پرکردم؛ باید بشمرم... یه چیزی دیگه اینکه معتقدند: سالهای عـُمر همه اش عددند و مهم کیفیتشه.

هرچه هست؛ توی ایران که خبری از جشن تولـّد در کار نبود و از اون زمانی هم که اومدیم آمریکا، وقوع زادروز تولدم در وسط تابستان سبب شده که هرسال دستمون یه جورایی بند بوده. یه سال دستمون به اثاث کشی و سال دیگه به دلهره ی تمدید ویزا و امسال هم که به جشن عروسی پسر برادرآمریکایی ام مشغولیم. در این بین هم اکثر دوست و آشنا از برگزاری مراسم سالروز که هیچ، از یه تولد مبارک گویی خشک و خالی هم غافل میشند. اگه شانس من باشه میترسم بعد مـُردنم از مراسم ختم و سوّم و هفته و چهلم و سال نیز غافل بشند و اصلاً یادشون بره که حمید کی آمد و کی رفت؟ البته همون هم عشقه. فعلاً که هستیم و به خدمتگزاری شما عزیزان خرسند و بقول آمریکاییها طول زندگی مهم نیست و باید به عرض آن چسبید که من یکی از ارتفاعش هم چیزی نفهمیدم.

**** پینوشت:
1- در قدیم هنگام زایمان زنی باردار، ماماها درخواست 8 خشت خام میکردند و آنها را در دو ردیف میچیدند و زائو را بر روی آن میخواباندند....بهمین علـّت در گفتار عامیانه وقتی میپرسند که مثلاً حمید اهل کجاست؟ میگند: توی نجبباد رو خشت افتاده. البته دلیل اصلی آن را نمیدانم و شاید به گونه ای رمز آمیز بین خشت هنگام تولد و خشتی که زیر سر مرده در گور مینهند ارتباطی باشد...جهت اطلاعات بیشتر به هم سن و سالهای من و ننه جون، باباجونهای عزیزتون مراجعه فرمایید.

2-میدونم که باشنیدن عدد 16 دهانتان از تعجب باز مونده. بذار خیالتون رو راحت کنم که هفدهمین بچه هم پس از من پا به عرصه ی وجود نهاد و تازه این تعداد اونهایی هستند که موندند و بزرگ شدند. تصوّرش را بکنید که اگه همه ی 25!! یا 30 تا بچه مونده بودند در کنار 3 - 4 تا زن علنی بابای مظلوم من چه میشد؟ هرچند که روزگار بی انصاف، سرناسازگاری با حج آقا(بابا)ی من داشت و نذاشت از بی کس و کاری دربیایم و یه چهارتا زن پدر و برادر دیگه ای داشته باشیم.... چی فکر میکنی؟ بابام اهل عمل بوده!!! این منم که بی بخارم......... عکس زیر مربوط به سردر خانه ی پدری ام....منظورم همون بیمارستان شخصی زادگاهم میباشد.

**** پس نوشت: پس از اینکه عکسهای بلاگر در ایران فیل+تر شدند؛ و دوستان تازه وارد زیادی درخواست دیدن عکسها را داشتند؛ بعضی عکسهای مهم را با شیوه ای دیگر بارگذاری نموده ام و از جمله همین سه عکس فوق که در داخل ایران دیده نمیشد. باشد تا کی تا این یک کوره راه را نیز برما ببندند و احتیاج سبب شود باز راهی دیگر پیدا کنم.... یکی نیست به آنها بگه چرا ظلم میکنید؛ نامردا!!!

a href="http://www.4shared.com/photo/Xmb7-rBA/hamid_2__.html" target=_blank>

۲۷ تیر ۱۳۸۹

مجلس اهدای کادوی تولـّد نوزاد در آمریکا

هی میگم امان از بیسواتی کامپیوتری و شما میپرسید: مگه چی شده؟ امروز زن و بچه ام به یک مهمانی زنانه!!! دعوت بودند.(میخندی که آمریکا و مجلس زنونه؟ حوصله کن! توضیح میدم) مجبور بودم تا محدوده ی شهر کنزاس سیتی رانندگی کنم و چون نمیارزید برای دوساعت بخوام برم خونه و دوباره برگردم؛ به محض رسوندن آنها راهی خیابان ها شدم تاکه شاید کتابخانه ای پیدا کنم و وقتم را به اینترنت گردی بگذرانم.

نگو که یکشنبه بود و کتابخانه ها بسته بودند. با پیدا کردن یک قهوه خونه ای معروف به نام «استارباکس» Starbucks Coffee وارد آنجا شدم. افراد زیادی با خرید نوشیدنی و کیک و ... گوشه و کنار سالن نشسته بودند و از آنجا که مشتری ها میتونند توی استارباکس ساعتها بنشینند و از اینترنت مجانی استفاده کنند؛ بسیاری هم لپ تاپیهاشون در جلویشان باز و سرگرم کار خود بودند.

من هم ذوق کنان که از دست گرما به مکانی خنک و دلچسب پناه آوردم؛ کامپیوترم را از داخل ماشین آوردم و روشن کردم. حالا هرچی هی زور میزدم به اینترنت وایرلس وصل نمیشد که نمیشد. دست به دامن چندتایی خانم خوشگل مشتری شدم و افاقه نکرد. اینبار دست به دامن فروشنده های خوش تیپ تر از خوشگل استارباکس شدم و یکی بعد از یکی کـلـّی ور رفتند(منظورم به کامپیوتر بود!!!) و باز مشکل حل نشد.

بدبختی هم اینه که نمیتونستم مثل عمه ی پیرم برای هر مشکلی 5 تا صلوات نثار روح «ام البنین» مادر ابوالفضل کنم که شاید قفل کارم باز شود. چرا که آخه لابد باید صلواتها رو به انگلیسی میفرستادم تا کامپیوترم و اونم توی آمریکا حالیش بشه و دلش به رحم بیاد؟؟ بدبختانه من این یه مورد رو هم مثل همه ی اونهایی که بود وهست و خواهد بود بلد نبودم. باید یادم باشد از آقایانی که دائم از خودشون نظریه درمیدند و میگند همه چیز دنیا و حتی شیمی و فیزیک رو هم میشه اسلامی کرد؛ بپرسم صلوات انگلیسی چه جوریه؟

مونده بودم چه کنم؟ توی این گرما هم جایی بهتر از اینجا نمیشد رفت و میدونم که حالا خیلی هاتون توی دلتون میگید خوش به حال من که یه جایی به این باصفایی نشستم و برای خودم حال میکنم. نمیخوام حاشا کنم که در واقع همینطور هم بود. میدونید چرا؟ برای اینکه دارم این مطالب رو به عشق شما مینویسم و چه چیزی میتونه بهتر از این باشه که با شما حرف بزنم و در عوض اون چهره ی خوشگل شما مجبور باشم زل بزنم توی صورت این چشم سبزها !؟ که هم فال است و هم تماشا.

لطفاً یه لحظه یه نفسی جابیارید و اجازه بدهید من برم یه نوشیدنی به نام«اسموتیز» Smoothies که از ترکیب میوه ها است به یکی از این چشم سبزای یونیفرم سبزپوش حسابی زشت!!! سفارش بدهم و دوباره خدمت برسم...... من اومدم.... بفرمایید مخلوط توت فرنگی و شیر و موز!!!... خب برم به سراغ توضیح موضوع مجلس زنونه ی امروز. یکی از گردهمایی های ایرانیان آمریکا؛ مجالس زنونه ای است که خانم ها تشکیل میدهند تا دور هم باشند و با غیبت و چشم و همچشمی و روکم کنی همدیگه، حال و حواسشان را جا بیارند. باور نمیکنید که عین همون ایران هر از چندگاهی مجلس ختم انعام و سفره ی ابالفضل و آش برگ(رشته) خوری و ..... در کار است. ولی مجلس امروزشان در اصل برگزاری یکی از رسمهای خاص آمریکایی بود.

در انگلیسی کلمه ی «شاور» Shower علاوه بر معنی حمام و دوش گرفتن وقتی که با کلمات «عروسی» Wedding Shower و یا «بچه» Baby Shower به کار می رود؛ یه جورایی به معنی «گلریزان» و «شادباش» است. اگر بخواهم اشاره وار توضیح دهم؛ اینگونه است که دوست و آشنا قبل از عروسی و یا بچه دار شدن فرد مورد نظر، در مجلسی گردهم آمده و پیشاپیش کادوهای خود را به او اهدا میکنند. البته اگه اجازه بدهید در این فرصت فقط درباره ی چگونگی مراسم «اهدای کادوی تولـّد نوزاد» بیشتر توضیح دهم.

معمولاً وقتی که ماههای آخر بارداری فرد است؛ یکی از دوستانش پیش قدم شده و پس از هماهنگ کردن با دیگر دوستان و اقوام و حتی الامکان بدون آگاهی مادر آینده، در مکانی گردهم آمده و با دعوت او و بطور غافل گیرانه کادوهای خود را اهدا می کنند. در این راستا فرد هماهنگ کننده بیشترین مسئولیت را دارد تا علاوه بر در اختیار نهادن منزل خود، تعیین نوع خوراکی که هر کدام از افراد باید برای پذیرایی بیاورند؛ ساعت حضور و... باید هماهنگی های لازم را به عمل بیاورد.

البته بسیاری از افراد باردار و مخصوصاً ایرانیان ترجیح میدهند که گلریزان تولد نوزاد با هماهنگی خودشان باشد. چراکه میتوانند هر طور که میلشان میکشد مهمانان را گلچین کند و یا...؟؟ از همه مهمتر اینکه چون خودش میداند که چه چیزهایی برای پس از تولـّد بچه نیاز دارد؛ میتواند به یک یا دو فروشگاه رفته و لیست مایجتاج خود را بصورت کامپیوتری به نام خود ثبت کند و مهمانان با مراجعه به آن فروشگاهها و مشاهده ی لیست اقلام، یکی از آنها را انتخاب کرده و خریداری کند.

در این روش فرد با بدست گرفتن یک دستگاه الکترونیکی شبیه به چراغ قوه به نام «تفنگ اسکن» Scan Gun در فروشگاه میچرخد و هر وسیله ای که نیاز دارد را انتخاب میکند و با گرفتن سنسور چشمی تفنگ اسکن جلوی بار کد هر وسیله، لیست اقلام خود را ثبت میکند و دیگران حتی میتوانند با مراجعه به سایت آن فروشگاه و وارد کردن مشخصات فرد مورد نظر ویژگی ها ی لیست او را از جمله نام وسایل، قیمت، رنگ و نمونه عکس آنها را ببینند و از پیش تصمیم بگیرند که تا چه حدّ خرج کنند. البته اگه اصفونی تر از من درکار نباشد و زودتر از همه، وسایل ارزان قیمت تر را نخریده باشد؟

خب بهتره تا شرّی به پا نشده، من پاشم برم. آخه از بس از این خانم میز کناری سوال کردم یا به در و دیوار استارباکس نگاه کردم تا اسپل انگلیسی کلمات رو صحیح بنویسم؛ امر حسابی براش مشتبه شده و از اون دور دورا داره انگشتهای دست منو زیر چشمی دید میزنه تا بفهمه حلقه ای به گردنم هست یا نه؟ دیگه نمیدونه که توی مملکت ما تا چهارتا بطور رسمی جا داره و غیر رسمی آن هم که الی ماشاءالله... ما ایرانیم و این حرفها نیست. اصلاً قراره که تولید مثل بیشتر کنیم تا آقا مهر.ورز بچه ای یک مـــــــــیــــــــــــلــــــیـــــــون کمک خرجی بزرگ کردنش بهمون بده !!! چی خیال کرده؟

۲۳ تیر ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-32



گزارش روزانه: این روزها از سر بیکاری و نیاز به سبزی خوردن و ریحون و نعنا و... گوشه ای از فضای چمن بیرون آپارتمان را تبدیل به باغچه ای کوچک کرده ام و با آنکه بارون اجازه نمیده؛ یه چیزایی کاشته ام. ولی بد نیست بدانید که اینجا از شرّ انواع و اقسام پشه در امان نیستید و سوای پشه های خطرناک مالاریا که به ندرت در اطراف رودخانه ها به چشم میخوره؛ وقتی پا توی چمن ها میذارید و بخصوص وقتی که اسپری مخصوص را به پر و پاتون نزده باشید؛ نوعی پشه ی بسیار ریزی به نام «چیگرس» Chiggers وجود دارد که به نوعی توی ایران آنرا «پشه خاکی» مینامند. این پشه بحدی ریز است که به راحتی وارد زیر پوست میشود و بحدی خون میخورد تا منفجر شود.

البته خونخواری و ترکیدن آنها موردی نیست؛ مشکل اینجاست که خارش بسیار بدی دارد و تا دو سه روزی گرفتار خارش و تاول و التهاب گزیدگی ها هستید و مالیدن کرم های ضد خارش هم برای طولانی مدّت فایده بخش نیست. منتها این امری گریز ناپذیر است و بالاخره باید برای یکبار به آن تن دردهید تا پادزهر آن بطور طبیعی در خونتان ترشـّح شود و برای سالهای بد، کمتر دچار این مشکل باشید. گفتنی است که گیاهی سمی به نام Poison Ivy و Poison Oak وجود دارد که اگر به برگ آن دست بزنید، علاوه بردستتان هر نقطه ای از بدن خود را که دست کشیده باشید؛ دچار تاولهای ناجوری از سر آلرژی خواهند شد.

علاوه بر آن در محیطهای بکر و جنگلی مورچه ها و زنبورهای خطرناک تر از مار وجود دارند که حتی اگراز گروه آدمهای حساس به نیش زنبور هم نباشید؛ گزیدگی آنها همان و درصورتیکه در اسرع وقت به پزشک و اورژانس نرسید؛ غزل خداحافظی را خواندن همان.... تصوّرش را بکنید که از آنهمه خطرات جورواجور توی ایران و تصادفات و ... در امان ماندم و حالا توی آمریکا و از نیش یک مورچه!!! به سرای ابدی پرواز کنم؟؟ چقده بی کلاسه نه؟؟ خب بریم به سراغ خاطرات سه سال و چندماه پیش:
________________________________________

عبدالله عازم «کافی ویل» برای دیدار از خارسو و بـُرسوره اش(پدر و مادر زنش) بود و من هم با او همراه شدم و ساعتی بعد زهرا تلفن کرد و از آمد وشد خانم دکتر«ر» خبرم کرد. آنطور که زهرا میگفت: خانم دکتر پس از دیدن خانه و وسایلمان اعتراف کرده بود که وسایل اضافی منزلش به درد ما نمیخورد.... آنچه که باعث هیجان زهرا شده بود اینکه:خانم دکتر را نیز بخاطر نشان دادن آمادگی برای شروع فعالیتهای هنری و تحقیقی، به نوعی جـلــد دوّم خودش یافته بود و حتی قول و قرارهایی نیز برای شروع کار با هم گذاشته بودند و .... البته و صد البته اولـّین پاسخ من به این هیجان زهرا این بود که ....تـــا بــبـــیـــنـــیـــم یم یم یم!!!

رفت و برگشت ما به ایالت کنزاس یک روز بیشتر طول نکشید و مجبور بودیم برای شبهنگام و خواب برگردیم چرا که زهرا و فاطمه سخت تنها بودند و دو طبقه و دراندشت بودن خانه هم باعث ترس آنها میشد... نیمه های شب که رسیدیم زهرا را مشغول رفت و روب و سازماندهی اتاقها دیدیم. جالب بود که زهرا سخت بددلی کرده بود و با آوردن شلنگ و جاروی نخی زمینشویی(تی) قصد کرده بود به روش داخل ایران، آپ پاکی به سرتاپای حمام و توالت و دستشویی ها بپاشد؛ ولی نبود دریچه ی خروجی فاضلاب در کف رختکن حمام، مانع آن شده بود و حالا پیله شده بود که این مشکل را حل کنیم.

بازم خدا پدر عبدالله را بیامرزد که حضور داشت و بعد از کلـّی توضیح او را آگاه کرد که تمام در و دیوار و کف خانه های آمریکا و بخصوص بدنه ی داخلی ساختمان ها از چوب وتخته و روکش چوبی ساخته و پوشانده شده است و هیچ دریچه ی خروجی آب و فاضلابی در کف اتاقها و رختکن وجود ندارد. بنابراین پاشیده شدن اندک آبی برروی زمین، سوای اینکه باعث پوسیدگی و نم چوبها میشود؛ از طبقه ی بالا به پایین خواهد ریخت و این یعنی کثیف اندر کثیف و نجس اندر نجس... هرچه بود کمی تا قسمتی بخیر گذشت...ولی مگر او دست بردار بود و آخرالامر او با شلنگ آب را میریخت و پس از شستشویی سریع، من بیچاره باید به سرعت برق و باد با لنگ(حوله) آب روی زمین را جمع کنم و توی سطل بریزم و ... امان از وسواس!!!

آخرای شب بود که خسته و کوفته از رانندگی امروز و کارگری بی اجرت و مزد خانم م م!!! راهی بستر شدیم.... تمام روز دوشنبه 24 آوریل 2007 را با عبدالله به باغچه گیری و کاشت سبزیجات و گـُل مشغول بودیم و هرچند خانم دکتر چند باری به زهرا زنگ زد و اصرار داشت که به کنزاس سیتی و خانه ی او برویم؛ تا شب دستمان بند بود. دمادم غروب بود که عبدالله، خسته و کوفته راهی اوماها شد و من هم از ساعتهای سرشب استفاده کردم تا همزمان گفتگوی اینترنتی با مصطفی(دیگر برادرم در ایالت تکزاس) نحوه ی استفاده از یاهو مسنجر را به او آموزش دهم تا بتواند با ایرانیان داخل از این طریق بیشتر ارتباط برقرار کند.

البته این کارکردن با کامپیوتر و آموزش او فقط به همین امشب خلاصه نمیشد و چندیدن شب است که تلفن به دست دارم به او آموزش میدهم که حالا فلان دکمه را بزن؛ حالا فلان گزینه را کلیک کن و الا ماشاالله که تیزهوشی فسیل شده ی ایشان هم باعث میشود هر نکته ای را ده بار ده بار برایش توضیح دهم.... ولی هرچه بود در عوض توانستیم تصویرهای هم را ببینیم و در اولین واکنش، حس نجببادی هردوی ما گــُل کرد و با «شکلک در آوردن» سلامی نجببادی وار به هم کردیم و کلـّی خندیدیم.{توضیح: دیدید منم همچین آدم باکلاسی که جلوه میکردم؛ نیستم.... آخه باید یه جوری گفت و خندید دیگه!!! نه؟؟ سخت نگیرید.}

هرچه بود این حوصله بخرج دادن من در امر آموزش یاهومسنجر، سبب شد تا مصطفی هم اعتراف کند که حسابی نسبت به روزهای اولی که آمده بودم تغییر کرده ام و خیلی خیلی صبورتر شده ام. البته خودش هم جواب خودش را داد و گفت: این امر بسیار طبیعی است و هرکسی که تازه مهاجرت میکند؛ روزهای اوّل یه جورایی سردرگم است و هر لحظه و آن افکار منفی به سمت او هجوم میارند که آیا کار درستی کرده است یا نه؟ البته تمام این احوالات بخاطر آن است که شخص مهاجر توی ایران برای خودش برنامه ی مشخصی توی زندگی اش داشته و حالا یکدفعه اومده کشوری که نه جایی را برای رفتن میشناسد؛ نه همزبانی دارد؛ نه با فرهنگ آنها آشنایی دارد تا بتواند به راحتی ارتباط برقرار کند؛ و بدتر اینکه حتی برای کوچکترین جمله ی گفتار خود دائم شک میکند که چه کلماتی را باید به کار ببرد.

روزهای اوّل مهاجرت آدمی بحدی احساس ضعف میکند که اگر تشنه و گشنه هم باشد بخاطر آشنا نبودن به سیستم خرید و فروشگاهها و غذاءفروشی های آمریکا جرات پیشرفتن و کسب تجربه را از خود میگیرد. در اوائل مهاجرت همه ی این جور موارد سبب میشوند که فرد مهاجر احساس ناتوانی کند و به نوعی سرخورده شود. کمباری قصه ی پــُر غصـّه ی مهاجرت هم، پرواز دائم فکر و خیال است به داخل ایران و نزد دوست و اقوام و آشنا و ... برادرم مدعی بود که باید: خجالت و کم رویی ایرانی وار خود را کنار گذاشت و وارد زندگی جدید شد... هرچه هست کمتر آمریکایی وجود دارد که تاکنون با یک غیرآمریکایی روبرو نشده باشد و نداند که تفاوتهای فرهنگی و مشکل زبان انگلیسی و وارد نبودن به شهر و بازار و ... برای تازه مهاجر امری است اجتناب ناپذیر و طبیعی. روی همین اصل است که با حوصله ای فراوان همه جوره با آنها همراهی میکنند تا او نیز مثل اجداد مهاجر خود آرام آرام راه و چاه را تشخیص دهد و راه بیفتد.

۲۱ تیر ۱۳۸۹

اهمیت سگ و گربه در فرهنگ، زندگی و زبان آمریکاییها


از آن روزی که از ایران پا بیرون گذاشتیم و راهی دبی و سپس آمریکا شدیم؛ یکی از بزرگترین اعصاب خوردی ها و ناراحتی های فکری من و خانواده ام این بود که خانمم با دیدن هرگونه حیوانی سخت میترسد و برایش هم فرق نمیکند که اهلی باشد یا وحشی، کوچک باشد یا بزرگ. هرچه هست به سرعت برق و باد از گوشه ای فرار میکند و این با ترس و عجله فرار کردنش بارها و بارها سبب شده دیگران نیز شوکه شده و بترسند. وجود این مسئله هرچند ممکن است ریشه در ترسهای دوران کودکی اش داشته باشد؛ ولی این روزها وسیله ی خنده و شوخی دیگران شده و قرار است برای روز تولـّدش یک سگ خانگی بدپیله ای که شبانه روز از سر و کول صاحبش بالا میرود؛ برایش کادو بخرند.

در خبرها آمده بود که آنقدر این فرهنگ داشتن حیوانات اهلی و دست آموز (شاید بهتر باشد بنویسم «دستی» چراکه همیشه در آغوش و دست افراد است) در ایران چنان گسترش پیدا کرده که بعضی ها«جشن تولـّد میلیونی برای سگهایشان» میگیرند و برای تغذیه ی آنها«بیسکویتهای 5 تا 40 هزارتومانی» هزینه میکنند و همچنین« آرایشگاه های این حیوانات در تهران» برای هربار کوتاه کردن موهای این حیوانات بین 20 تا 100 هزار تومان دریافت می کنند و تتوی موقت روی دست های سگی کوچک در خانواده می تواند بین 100 تا 500 هزار تومان برای صاحب آن خرج در بر داشته باشد.

وقتی داشتم اخبار فوق را میخواندم با خودم فکر میکردم که آیا هموطنان ایرانی ام از فرهنگ و علـّت داشتن حیوانات همدم و مونس و اهلی تا چه حدّ باخبرند؟ آیا بیشتر اینگونه رفتارها در حالی که این سر شهر کسانی معطل یک لقمه نانند و آن سر شهر فیس و افاده ی داشتن حیوانی شناسنامه دار و اصیل چند میلیون تومانی یکی از عاملهای فخر فروختن و موضوعهای گپ زدنهای مهمانی هایشان است؛ حکایت همان شعر و ضرب المثل معروف...خلق را تقلیدشان برباد داد ...نیست؟






محض اطلاع و تا آنجایی که من میدانم در فرهنگ غرب، حیوانات خانگی و بخصوص سگ و گربه، جایگاه بسیار والا و عمیقی دارند. بعضی ها این را بواسطه طبیعت باز غرب میدانند و بعضی ها بواسطه صنعتی شدن غرب و دوری انسانها از یکدیگر، کوچک شدن و پراکندگی خانواده ها و روی آوردن افراد از تنهایی به حیوانات پر محبتی مثل سگ و گربه. بعضی ها هم علاقه افراد را به حیوانات زبان بسته برای این میدانند که افراد حوصله بحث و مجادله و تمـرّد انسانهای دیگر را ندارند و به حیواناتی روی می آورند که نظیر سگ، بدون قید و شرط وفای خود را نشان میدهند؛ حتی اگر فقط یک بار به او خوبی کنند (با انسانها کمی متفاوتند!).

تخمین زده میشود که در آمریکا ۷۰ میلیون سگ و ۸۰ ملیون گربه وجود دارد. یکی از پر درآمدترین شغلها در آمریکا دامپزشکی میباشد (که البته بر خلاف ایران بیشتر اهلیپزشکی است تا دام+پزشک!). هرچه بوده و هست امروزه فرهنگ داشتن حیوانات اهلی چنان در ذهن آمریکاییها نفوذ کرده است که حیوان خانگی عضوی از خانواده ی آنها به حساب میآید و در بعضی مواقع آنچنان افراط و تفریط به کار برده میشود که حتی از بچه های خود فرد هم با اهمیت تر میباشند. بحدی که شاید چند ماهی باشد از احوال فرزندشان باخبر نیستند و در عوض، گم شدن حیوان همان و اگهی در روزنامه ها و زدن عکسش به در و دیوار شهر و تعیین مژدگانی برای یابنده همان.

چندی پیش صدای رفت و آمد ماشینهای اورژانس و آژیر آتش نشانی حسابی جلب توجه میکرد و وقتی جویای موضوع شدم؛ نگو که گربه ی یک پیرزنی روی شیروانی خانه گیر افتاده بود و آنان به کمکش میشتافتند... البته من اصلاً مشکلی با اینگونه موارد ندارم و حتـّی طرفدار پلیس حمایت از حیوانات نیز هستم؛ ولی آیا همین رفتارهای درون کشورم؛ آرام آرام باعث نمیشود که آنقدر به فکر حیوانات باشیم که انسان و همنوع را فراموش کنیم؟؟

به عنوان سخن آخر: در زبان انگلیسی اصطلاحات عامیانه (idioms) مربوط به سگ و گربه زیاد است. مثلاً: (Sleeping in the Dog House) مردانی که به خاطر شیطونی کردن!!! باید از ترس زن خود شب را بدور از رختخواب و در خانه سگ خود بسر آورند! ( Sick as a Dog) بسیار مریض مثل سگ بیمار و لنگان! ( Dog eat، Dog World) دنیای بسیار نامردانه ای که مردم برای رقابت ناسالم مثل سگهای وحشی بجان هم افتاده (و همدیگر را فدا کرده و میخورند!). (Dog days of summer) روزهای بسیار گرم تابستان. (Let Sleeping Dogs lie) سگهای (نگهبان) خوابیده را بیدار نکنید (بگذارید آرامش حفظ شود و امور را مشوش نکنید). (The Fat Cat) فرد پولدار و یا ذی نفوذ و قدرتمند، مهره اصلی. (Curiosity Killed the Cat) کنجکاوی و فضولی زیاد (مثل گربه فضول) منجر به مرگ میشود و سر را به باد می دهد. (Cat got my tongue) زبانم بند آمد و شوکه شدم و...

****پینوشت


یک: گاهی مواقع وقتی به یاد میارم که بعضی از همشهریهای نجببادی ام چطور به محض دیدن گربه ای، با چنان مهارتی لنگه کفش خود را به سمت آنان شلیک میکردند(و میکنند) و در مقابل میبینم که بعضی از سگ و گربه های اینجا،چه ناز و ادایی دارند؛ با خودم میگم : همه کس باید شانس داشته باشند. مـــُرده شور شانس من رو ببره که حتی بخت سگ خانم گیل پوزنر (Gail Posner) میلیونر را نداشتم؟ محض اطلاع: خانم پوزنر که هنگام مرگ ۶۷ سال داشت، قصر ۸ میلیون دلاری اش در فلوریدا و بیشتر ثروت ۳ میلیون دلاری اش را برای سگهایش از جمله سگ محبوبش «کونچیتا» به ارث گذاشت. البته مقدار زیادی هم پول برای مستخدمین خودگذاشت؛ مشروط به اینکه آنها از سگها خوب مراقبت کنند!!!

دو: هنرمند و کمدین آمریکایی _ ایرانی الاصل «ماز جبرانی» با زیرکی و سلیقه ی خوبش اصطلاح طنز آمیزی را در نزد آمریکاییها (و حتی اعراب) رایج کرده است که: (I am Persian, like the Cat) چرا که گربه های نژاد ایرانی (Persian Cat) با صورت گرد و با نمک خود در آمریکا بسیار محبوب و دوست داشتنی میباشند. ولی گاهگاهی هم (مثل ایرانیها!) شیطنت کرده و پنجه ای به روی افراد می اندازند مخصوصاً اگر اذیتشان کنید!........

سه:اینجا سگها و گربه ها برای خودشان شخصیت دارند و هر کدامشان یک جور هستند. شاید اینکه میگویند رفتار آنها به صاحبانشان شبیه است خیلی بی ربط نباشد. بعضی از سگها که از ما بهتران هستند و اصلا به کسی محل سگ هم نمیگذارند! خلاصه اگر در امریکا به کسی بگویید سگ، از این لقب خوشش آمده و به آن افتخار میکند. آن چیزی که در امریکا معادل گفتن سگ در ایران است،« خوک» است.بعضی ها معتقدند افرادی که افراطی سگ و گربه دوست دارند؛ به مرور زمان شکل و قیافه شان بسیار شبیه حیوانات اهلی شان میشود. برای من جای سوال است که اگر قرار بود قد و اندازه ی صاحب سگ هم به اندازه ی سگهای مینیاتوری که به اندازه ی یک کف دست هستند(Dog cup) بشود؛ چه شود!!؟؟


****بعد نوشت/بدون ارتباط با موضوع نوشت****


یکی از دوستان میگفت: آنقدر تماشای بازی فینال فوتبال جام جهانی آفریقا برایش بی رونق بوده که گاهی چرتی هم میزده و یا با دوستانش از طریق sms و اس ام اس بازی کـــُر کــُری میخواندند و شرط و شرط بندی میکردند که کدام تیم برنده میشود و کدام نایب قهرمان. دیگه حالا همه ی شما دوستان میدانید که اسپانیا برای اولین بار جام را به خانه برد. در این بین جای تیم ملی ایران چقدر خالی بود؟ برای تنوع مذاقتان آخرین عکس این نوشته را اختصاص به یکی از تماشاچیان خوب تیم ایران اختصاص داده ام و برای دیدن تماشاچیان خیلی خوب تر دیگر کشورها میتوانید به «لینک تصاویر دیوانگان جام جهانی» مراجعه کنید و....(آیکون آدمک بدجنس یاهو مسنجر) ببینید خب دیگه!! چرو فکر بد میکنید؟؟ در این بین از عزیزانی که بخاطر مشکل اینترنت نمیتوانند عکسها را ببینند؛ پوزش میطلبم.