توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۳ تیر ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-32



گزارش روزانه: این روزها از سر بیکاری و نیاز به سبزی خوردن و ریحون و نعنا و... گوشه ای از فضای چمن بیرون آپارتمان را تبدیل به باغچه ای کوچک کرده ام و با آنکه بارون اجازه نمیده؛ یه چیزایی کاشته ام. ولی بد نیست بدانید که اینجا از شرّ انواع و اقسام پشه در امان نیستید و سوای پشه های خطرناک مالاریا که به ندرت در اطراف رودخانه ها به چشم میخوره؛ وقتی پا توی چمن ها میذارید و بخصوص وقتی که اسپری مخصوص را به پر و پاتون نزده باشید؛ نوعی پشه ی بسیار ریزی به نام «چیگرس» Chiggers وجود دارد که به نوعی توی ایران آنرا «پشه خاکی» مینامند. این پشه بحدی ریز است که به راحتی وارد زیر پوست میشود و بحدی خون میخورد تا منفجر شود.

البته خونخواری و ترکیدن آنها موردی نیست؛ مشکل اینجاست که خارش بسیار بدی دارد و تا دو سه روزی گرفتار خارش و تاول و التهاب گزیدگی ها هستید و مالیدن کرم های ضد خارش هم برای طولانی مدّت فایده بخش نیست. منتها این امری گریز ناپذیر است و بالاخره باید برای یکبار به آن تن دردهید تا پادزهر آن بطور طبیعی در خونتان ترشـّح شود و برای سالهای بد، کمتر دچار این مشکل باشید. گفتنی است که گیاهی سمی به نام Poison Ivy و Poison Oak وجود دارد که اگر به برگ آن دست بزنید، علاوه بردستتان هر نقطه ای از بدن خود را که دست کشیده باشید؛ دچار تاولهای ناجوری از سر آلرژی خواهند شد.

علاوه بر آن در محیطهای بکر و جنگلی مورچه ها و زنبورهای خطرناک تر از مار وجود دارند که حتی اگراز گروه آدمهای حساس به نیش زنبور هم نباشید؛ گزیدگی آنها همان و درصورتیکه در اسرع وقت به پزشک و اورژانس نرسید؛ غزل خداحافظی را خواندن همان.... تصوّرش را بکنید که از آنهمه خطرات جورواجور توی ایران و تصادفات و ... در امان ماندم و حالا توی آمریکا و از نیش یک مورچه!!! به سرای ابدی پرواز کنم؟؟ چقده بی کلاسه نه؟؟ خب بریم به سراغ خاطرات سه سال و چندماه پیش:
________________________________________

عبدالله عازم «کافی ویل» برای دیدار از خارسو و بـُرسوره اش(پدر و مادر زنش) بود و من هم با او همراه شدم و ساعتی بعد زهرا تلفن کرد و از آمد وشد خانم دکتر«ر» خبرم کرد. آنطور که زهرا میگفت: خانم دکتر پس از دیدن خانه و وسایلمان اعتراف کرده بود که وسایل اضافی منزلش به درد ما نمیخورد.... آنچه که باعث هیجان زهرا شده بود اینکه:خانم دکتر را نیز بخاطر نشان دادن آمادگی برای شروع فعالیتهای هنری و تحقیقی، به نوعی جـلــد دوّم خودش یافته بود و حتی قول و قرارهایی نیز برای شروع کار با هم گذاشته بودند و .... البته و صد البته اولـّین پاسخ من به این هیجان زهرا این بود که ....تـــا بــبـــیـــنـــیـــم یم یم یم!!!

رفت و برگشت ما به ایالت کنزاس یک روز بیشتر طول نکشید و مجبور بودیم برای شبهنگام و خواب برگردیم چرا که زهرا و فاطمه سخت تنها بودند و دو طبقه و دراندشت بودن خانه هم باعث ترس آنها میشد... نیمه های شب که رسیدیم زهرا را مشغول رفت و روب و سازماندهی اتاقها دیدیم. جالب بود که زهرا سخت بددلی کرده بود و با آوردن شلنگ و جاروی نخی زمینشویی(تی) قصد کرده بود به روش داخل ایران، آپ پاکی به سرتاپای حمام و توالت و دستشویی ها بپاشد؛ ولی نبود دریچه ی خروجی فاضلاب در کف رختکن حمام، مانع آن شده بود و حالا پیله شده بود که این مشکل را حل کنیم.

بازم خدا پدر عبدالله را بیامرزد که حضور داشت و بعد از کلـّی توضیح او را آگاه کرد که تمام در و دیوار و کف خانه های آمریکا و بخصوص بدنه ی داخلی ساختمان ها از چوب وتخته و روکش چوبی ساخته و پوشانده شده است و هیچ دریچه ی خروجی آب و فاضلابی در کف اتاقها و رختکن وجود ندارد. بنابراین پاشیده شدن اندک آبی برروی زمین، سوای اینکه باعث پوسیدگی و نم چوبها میشود؛ از طبقه ی بالا به پایین خواهد ریخت و این یعنی کثیف اندر کثیف و نجس اندر نجس... هرچه بود کمی تا قسمتی بخیر گذشت...ولی مگر او دست بردار بود و آخرالامر او با شلنگ آب را میریخت و پس از شستشویی سریع، من بیچاره باید به سرعت برق و باد با لنگ(حوله) آب روی زمین را جمع کنم و توی سطل بریزم و ... امان از وسواس!!!

آخرای شب بود که خسته و کوفته از رانندگی امروز و کارگری بی اجرت و مزد خانم م م!!! راهی بستر شدیم.... تمام روز دوشنبه 24 آوریل 2007 را با عبدالله به باغچه گیری و کاشت سبزیجات و گـُل مشغول بودیم و هرچند خانم دکتر چند باری به زهرا زنگ زد و اصرار داشت که به کنزاس سیتی و خانه ی او برویم؛ تا شب دستمان بند بود. دمادم غروب بود که عبدالله، خسته و کوفته راهی اوماها شد و من هم از ساعتهای سرشب استفاده کردم تا همزمان گفتگوی اینترنتی با مصطفی(دیگر برادرم در ایالت تکزاس) نحوه ی استفاده از یاهو مسنجر را به او آموزش دهم تا بتواند با ایرانیان داخل از این طریق بیشتر ارتباط برقرار کند.

البته این کارکردن با کامپیوتر و آموزش او فقط به همین امشب خلاصه نمیشد و چندیدن شب است که تلفن به دست دارم به او آموزش میدهم که حالا فلان دکمه را بزن؛ حالا فلان گزینه را کلیک کن و الا ماشاالله که تیزهوشی فسیل شده ی ایشان هم باعث میشود هر نکته ای را ده بار ده بار برایش توضیح دهم.... ولی هرچه بود در عوض توانستیم تصویرهای هم را ببینیم و در اولین واکنش، حس نجببادی هردوی ما گــُل کرد و با «شکلک در آوردن» سلامی نجببادی وار به هم کردیم و کلـّی خندیدیم.{توضیح: دیدید منم همچین آدم باکلاسی که جلوه میکردم؛ نیستم.... آخه باید یه جوری گفت و خندید دیگه!!! نه؟؟ سخت نگیرید.}

هرچه بود این حوصله بخرج دادن من در امر آموزش یاهومسنجر، سبب شد تا مصطفی هم اعتراف کند که حسابی نسبت به روزهای اولی که آمده بودم تغییر کرده ام و خیلی خیلی صبورتر شده ام. البته خودش هم جواب خودش را داد و گفت: این امر بسیار طبیعی است و هرکسی که تازه مهاجرت میکند؛ روزهای اوّل یه جورایی سردرگم است و هر لحظه و آن افکار منفی به سمت او هجوم میارند که آیا کار درستی کرده است یا نه؟ البته تمام این احوالات بخاطر آن است که شخص مهاجر توی ایران برای خودش برنامه ی مشخصی توی زندگی اش داشته و حالا یکدفعه اومده کشوری که نه جایی را برای رفتن میشناسد؛ نه همزبانی دارد؛ نه با فرهنگ آنها آشنایی دارد تا بتواند به راحتی ارتباط برقرار کند؛ و بدتر اینکه حتی برای کوچکترین جمله ی گفتار خود دائم شک میکند که چه کلماتی را باید به کار ببرد.

روزهای اوّل مهاجرت آدمی بحدی احساس ضعف میکند که اگر تشنه و گشنه هم باشد بخاطر آشنا نبودن به سیستم خرید و فروشگاهها و غذاءفروشی های آمریکا جرات پیشرفتن و کسب تجربه را از خود میگیرد. در اوائل مهاجرت همه ی این جور موارد سبب میشوند که فرد مهاجر احساس ناتوانی کند و به نوعی سرخورده شود. کمباری قصه ی پــُر غصـّه ی مهاجرت هم، پرواز دائم فکر و خیال است به داخل ایران و نزد دوست و اقوام و آشنا و ... برادرم مدعی بود که باید: خجالت و کم رویی ایرانی وار خود را کنار گذاشت و وارد زندگی جدید شد... هرچه هست کمتر آمریکایی وجود دارد که تاکنون با یک غیرآمریکایی روبرو نشده باشد و نداند که تفاوتهای فرهنگی و مشکل زبان انگلیسی و وارد نبودن به شهر و بازار و ... برای تازه مهاجر امری است اجتناب ناپذیر و طبیعی. روی همین اصل است که با حوصله ای فراوان همه جوره با آنها همراهی میکنند تا او نیز مثل اجداد مهاجر خود آرام آرام راه و چاه را تشخیص دهد و راه بیفتد.

۲۱ تیر ۱۳۸۹

اهمیت سگ و گربه در فرهنگ، زندگی و زبان آمریکاییها


از آن روزی که از ایران پا بیرون گذاشتیم و راهی دبی و سپس آمریکا شدیم؛ یکی از بزرگترین اعصاب خوردی ها و ناراحتی های فکری من و خانواده ام این بود که خانمم با دیدن هرگونه حیوانی سخت میترسد و برایش هم فرق نمیکند که اهلی باشد یا وحشی، کوچک باشد یا بزرگ. هرچه هست به سرعت برق و باد از گوشه ای فرار میکند و این با ترس و عجله فرار کردنش بارها و بارها سبب شده دیگران نیز شوکه شده و بترسند. وجود این مسئله هرچند ممکن است ریشه در ترسهای دوران کودکی اش داشته باشد؛ ولی این روزها وسیله ی خنده و شوخی دیگران شده و قرار است برای روز تولـّدش یک سگ خانگی بدپیله ای که شبانه روز از سر و کول صاحبش بالا میرود؛ برایش کادو بخرند.

در خبرها آمده بود که آنقدر این فرهنگ داشتن حیوانات اهلی و دست آموز (شاید بهتر باشد بنویسم «دستی» چراکه همیشه در آغوش و دست افراد است) در ایران چنان گسترش پیدا کرده که بعضی ها«جشن تولـّد میلیونی برای سگهایشان» میگیرند و برای تغذیه ی آنها«بیسکویتهای 5 تا 40 هزارتومانی» هزینه میکنند و همچنین« آرایشگاه های این حیوانات در تهران» برای هربار کوتاه کردن موهای این حیوانات بین 20 تا 100 هزار تومان دریافت می کنند و تتوی موقت روی دست های سگی کوچک در خانواده می تواند بین 100 تا 500 هزار تومان برای صاحب آن خرج در بر داشته باشد.

وقتی داشتم اخبار فوق را میخواندم با خودم فکر میکردم که آیا هموطنان ایرانی ام از فرهنگ و علـّت داشتن حیوانات همدم و مونس و اهلی تا چه حدّ باخبرند؟ آیا بیشتر اینگونه رفتارها در حالی که این سر شهر کسانی معطل یک لقمه نانند و آن سر شهر فیس و افاده ی داشتن حیوانی شناسنامه دار و اصیل چند میلیون تومانی یکی از عاملهای فخر فروختن و موضوعهای گپ زدنهای مهمانی هایشان است؛ حکایت همان شعر و ضرب المثل معروف...خلق را تقلیدشان برباد داد ...نیست؟






محض اطلاع و تا آنجایی که من میدانم در فرهنگ غرب، حیوانات خانگی و بخصوص سگ و گربه، جایگاه بسیار والا و عمیقی دارند. بعضی ها این را بواسطه طبیعت باز غرب میدانند و بعضی ها بواسطه صنعتی شدن غرب و دوری انسانها از یکدیگر، کوچک شدن و پراکندگی خانواده ها و روی آوردن افراد از تنهایی به حیوانات پر محبتی مثل سگ و گربه. بعضی ها هم علاقه افراد را به حیوانات زبان بسته برای این میدانند که افراد حوصله بحث و مجادله و تمـرّد انسانهای دیگر را ندارند و به حیواناتی روی می آورند که نظیر سگ، بدون قید و شرط وفای خود را نشان میدهند؛ حتی اگر فقط یک بار به او خوبی کنند (با انسانها کمی متفاوتند!).

تخمین زده میشود که در آمریکا ۷۰ میلیون سگ و ۸۰ ملیون گربه وجود دارد. یکی از پر درآمدترین شغلها در آمریکا دامپزشکی میباشد (که البته بر خلاف ایران بیشتر اهلیپزشکی است تا دام+پزشک!). هرچه بوده و هست امروزه فرهنگ داشتن حیوانات اهلی چنان در ذهن آمریکاییها نفوذ کرده است که حیوان خانگی عضوی از خانواده ی آنها به حساب میآید و در بعضی مواقع آنچنان افراط و تفریط به کار برده میشود که حتی از بچه های خود فرد هم با اهمیت تر میباشند. بحدی که شاید چند ماهی باشد از احوال فرزندشان باخبر نیستند و در عوض، گم شدن حیوان همان و اگهی در روزنامه ها و زدن عکسش به در و دیوار شهر و تعیین مژدگانی برای یابنده همان.

چندی پیش صدای رفت و آمد ماشینهای اورژانس و آژیر آتش نشانی حسابی جلب توجه میکرد و وقتی جویای موضوع شدم؛ نگو که گربه ی یک پیرزنی روی شیروانی خانه گیر افتاده بود و آنان به کمکش میشتافتند... البته من اصلاً مشکلی با اینگونه موارد ندارم و حتـّی طرفدار پلیس حمایت از حیوانات نیز هستم؛ ولی آیا همین رفتارهای درون کشورم؛ آرام آرام باعث نمیشود که آنقدر به فکر حیوانات باشیم که انسان و همنوع را فراموش کنیم؟؟

به عنوان سخن آخر: در زبان انگلیسی اصطلاحات عامیانه (idioms) مربوط به سگ و گربه زیاد است. مثلاً: (Sleeping in the Dog House) مردانی که به خاطر شیطونی کردن!!! باید از ترس زن خود شب را بدور از رختخواب و در خانه سگ خود بسر آورند! ( Sick as a Dog) بسیار مریض مثل سگ بیمار و لنگان! ( Dog eat، Dog World) دنیای بسیار نامردانه ای که مردم برای رقابت ناسالم مثل سگهای وحشی بجان هم افتاده (و همدیگر را فدا کرده و میخورند!). (Dog days of summer) روزهای بسیار گرم تابستان. (Let Sleeping Dogs lie) سگهای (نگهبان) خوابیده را بیدار نکنید (بگذارید آرامش حفظ شود و امور را مشوش نکنید). (The Fat Cat) فرد پولدار و یا ذی نفوذ و قدرتمند، مهره اصلی. (Curiosity Killed the Cat) کنجکاوی و فضولی زیاد (مثل گربه فضول) منجر به مرگ میشود و سر را به باد می دهد. (Cat got my tongue) زبانم بند آمد و شوکه شدم و...

****پینوشت


یک: گاهی مواقع وقتی به یاد میارم که بعضی از همشهریهای نجببادی ام چطور به محض دیدن گربه ای، با چنان مهارتی لنگه کفش خود را به سمت آنان شلیک میکردند(و میکنند) و در مقابل میبینم که بعضی از سگ و گربه های اینجا،چه ناز و ادایی دارند؛ با خودم میگم : همه کس باید شانس داشته باشند. مـــُرده شور شانس من رو ببره که حتی بخت سگ خانم گیل پوزنر (Gail Posner) میلیونر را نداشتم؟ محض اطلاع: خانم پوزنر که هنگام مرگ ۶۷ سال داشت، قصر ۸ میلیون دلاری اش در فلوریدا و بیشتر ثروت ۳ میلیون دلاری اش را برای سگهایش از جمله سگ محبوبش «کونچیتا» به ارث گذاشت. البته مقدار زیادی هم پول برای مستخدمین خودگذاشت؛ مشروط به اینکه آنها از سگها خوب مراقبت کنند!!!

دو: هنرمند و کمدین آمریکایی _ ایرانی الاصل «ماز جبرانی» با زیرکی و سلیقه ی خوبش اصطلاح طنز آمیزی را در نزد آمریکاییها (و حتی اعراب) رایج کرده است که: (I am Persian, like the Cat) چرا که گربه های نژاد ایرانی (Persian Cat) با صورت گرد و با نمک خود در آمریکا بسیار محبوب و دوست داشتنی میباشند. ولی گاهگاهی هم (مثل ایرانیها!) شیطنت کرده و پنجه ای به روی افراد می اندازند مخصوصاً اگر اذیتشان کنید!........

سه:اینجا سگها و گربه ها برای خودشان شخصیت دارند و هر کدامشان یک جور هستند. شاید اینکه میگویند رفتار آنها به صاحبانشان شبیه است خیلی بی ربط نباشد. بعضی از سگها که از ما بهتران هستند و اصلا به کسی محل سگ هم نمیگذارند! خلاصه اگر در امریکا به کسی بگویید سگ، از این لقب خوشش آمده و به آن افتخار میکند. آن چیزی که در امریکا معادل گفتن سگ در ایران است،« خوک» است.بعضی ها معتقدند افرادی که افراطی سگ و گربه دوست دارند؛ به مرور زمان شکل و قیافه شان بسیار شبیه حیوانات اهلی شان میشود. برای من جای سوال است که اگر قرار بود قد و اندازه ی صاحب سگ هم به اندازه ی سگهای مینیاتوری که به اندازه ی یک کف دست هستند(Dog cup) بشود؛ چه شود!!؟؟


****بعد نوشت/بدون ارتباط با موضوع نوشت****


یکی از دوستان میگفت: آنقدر تماشای بازی فینال فوتبال جام جهانی آفریقا برایش بی رونق بوده که گاهی چرتی هم میزده و یا با دوستانش از طریق sms و اس ام اس بازی کـــُر کــُری میخواندند و شرط و شرط بندی میکردند که کدام تیم برنده میشود و کدام نایب قهرمان. دیگه حالا همه ی شما دوستان میدانید که اسپانیا برای اولین بار جام را به خانه برد. در این بین جای تیم ملی ایران چقدر خالی بود؟ برای تنوع مذاقتان آخرین عکس این نوشته را اختصاص به یکی از تماشاچیان خوب تیم ایران اختصاص داده ام و برای دیدن تماشاچیان خیلی خوب تر دیگر کشورها میتوانید به «لینک تصاویر دیوانگان جام جهانی» مراجعه کنید و....(آیکون آدمک بدجنس یاهو مسنجر) ببینید خب دیگه!! چرو فکر بد میکنید؟؟ در این بین از عزیزانی که بخاطر مشکل اینترنت نمیتوانند عکسها را ببینند؛ پوزش میطلبم.


۱۹ تیر ۱۳۸۹

دختر آمریکایی





سپیده دم 12 بهمن 1376 بود که با خواب بودن نگهبان دم درب، یواشکی وارد بیمارستان شهید منتظری نجف آباد شدیم. خواهرم به سرعت و دزدکی وارد بخش زایمان شد و درحالیکه فاطمه(دختر بزرگم) را زیر چادرش مخفی کرده بود؛ با خود به بیرون آورد تا برای اوّلین بار او را که هنوز چند ساعتی از بدنیا آمدنش نگذشته بود ببینم.... امـّا این بار و در آمریکا قضیه کاملاً فرق میکرد.

برای ساعت 6 صبح روز دوشنبه 9 ژوئن 2008 برابر با 20 خرداد 1387 در حالیکه برادرم(عبدالله) و خانواده اش ماندند تا ساعتی بعد به ما بپیوندند؛ دو نفری با خانمم حرکت کردیم به سمت شهر کنزاس سیتی. هنوز آفتاب ندمیده بود و این آخرین باری بود که زهرای باردار به تنهایی سوار ماشین میشد؛ چراکه از آن روز به بعد جمع خانواده ی ما 4 نفره میشد. خلوتی جاده و باران شبانگاهی سبب شده بود تا بخاطر عطر هوا و سکوت صبحگاهی، حال و هوایی خاص بر وجودم غلبه کند.

همینطور که جاده را در سکوت میپیمودم از خداوند خواستم که عضو جدید خانواده ام دارای«روحی پیشرفته» باشد. هرچند هر نوزاد تازه متولـّد شده ای را فرشته ای از طرف خداوند میدانم با این تعبیرکه هنوز خداوند از نوع بشر قطع امید نکرده است؛ ولی آرزو میکردم که یکی از بهترین دریچه های رحمت خدواندی بر روی من و خانواده ام گشوده شود.... والبته دعا برای کسانی که در آرزوی فرزند هستند.

با آنکه هفته ی قبل نیز مسئولان بیمارستان تمام بخشهای بیمارستان را برای آشنایی و آسایش فکری ما نشانمان داده بودند؛ تا از بین 4 ورودی بیمارستان، درب اصلی بخش زایشگاه را بیابم کمی طول کشید. از راه پرونده ی کامپیوتری زهرا را توسط قسمت پذیرش بیمارستان فعال کردیم و بدینوسیله با بسته شدن دستبند مخصوصی به دست من و زهرا که دارای یک کد کامپیوتری مثل هم بود؛ اجازه ی ورود پیدا کردیم.

قبل از اینکه زهرا برای آماده شدن راهی بخش زایمان بشود؛ اتاق استراحت او را نظری انداختیم و تنها تفاوت اتاق های زائوهای طبیعی با سزارین این بود که علاوه بر امکانات همه ی اتاقها، تمام تجهیزات جهت زایمان طبیعی در اتاق های اینگونه افراد وجود دارد و به عبارت دیگر این گروه پزشکی است که باید برای زایمان به اتاق بیمار بیاید. با اینحال همین اتاق های اختصاصی بیماران سزارینی نیز دارای تختی تمام اتوماتیک و الکتریکی بود؛ به نوعی که سوای تغییر زاویه ی تخت جهت درازکشیدن و یا نشستن تماماً با سویئچهای کنار تخت تنظیم میشد؛ خود بیمار میتوانست به راحتی تلویزیون را خاموش و روشن کند و یا پرستار را خبر کند.

علاوه بر مبل راحتی که برای همراه بیمار در هر اتاق قرار دارد و میتوان جهت خوابیدن آن را به شکل تخت باز و تغییر حالت داد؛ وجود دستشویی و کمد لباس و نیز توالت و حمامی اختصاصی و کوچک در گوشه ی اتاق سببی شده بود تا مجبور نباشیم جز برای آوردن انواع نوشیدنی، بستنی، آب جوش، لیوان و ...از آبدارخانه ی هر بخش، به بیرون از اتاق برویم.

بهرحال باید سریع لباس میپوشیدیم که تقریباً داشت دیر میشد و علاوه بر زهرا که لباس بیمارستانی مخصوص پوشید؛ من هم جهت همراهی او در داخل اتاق عمل باید گونه ای از مانتوهای پرستاری مخصوص اتاق عمل را بر روی لباسهایم میپوشیدم و دیدنی بود که بدجوری خنده دار شده بودم.... با زودتر رفتن زهرا به داخل اتاق جراحی، تا رسیدن زمان ورودم چیزی حدود 5 یا 6 پزشک و متخصص و پرستار و تکنسین وارد اتاق شدند و با معرفی خود و شرح مراحل جراحی(سزارین) ونوع وظیفه شان مرا به آرامش دعوت کردند و اطمینان خاطر میدادند که همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت؛ در حالیکه نمیدانستند تفاوت امکانات و دیگر موارد بین بیمارستانهای ایران و آمریکا از زمین تا آسمان است.

همزمانی که گروه پزشکی مشغول جراحی بودند وارد اتاق شدم. از قبل یک صندلی در کنار تخت زهرا برایم آماده کرده بودند تا بتوانم همزمان جراحی با او گفتگو کنم. صد البته آنقدر دستگاههای عیجب و غریب اتاق عمل دور و برم برای تماشا قرار داشت و از طرفی هم ذهنم خسته و خواب آلود بود که سخنی برای گفتن نداشتم. منحصر به فرد بودن این تجربه ام سببی شده بود تا بیشتر وقتم را در سکوت (مدیتیشن) و هر از گاهی سخنی کوتاه با زهرا برای بیدار نگهداشتن او بگذرانم.

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که پزشک پرسید که اگر تمایل به بریدن بند ناف بچه دارم آماده باشم. با رد پیشنهاد او دقایقی بعد و دربین گفتگوهای شاد و خنده و شوخی گروه جراحی، صدای گریه ی دختر آمریکایی ام که از نظر شخصیتی دیرتر از معمول به گریه افتاد؛ در فضای اتاق پیچید و به جرات میگویم که حال و احساس زهرا را که به سبب بی حسی موضعی، بیدار(هوش) بود و لحظه به لحظه بدنیا آمدن جگرگوشه اش را حس میکرد؛ نمیتوانم توصیف کنم.

آنچه که هنوز در گوشم تازه است صدای پرستاری بود که به واقع و درجای خود، رو به نوزاد کرد و به انگلیسی«تولدت مبارک باد» گفت... هرچند زهرا سخت بی طاقت دیدن او بود؛ من دخترم را که تازه 5 دقیقه از تولدش میگذشت؛ زودتر از زهرا دیدم. نه تنها برای من بلکه برای پرستاران نیز جای تعجب و خنده داشت که نوزاد چطور تلاش میکرد پلکهایش را از هم باز کند..... پس از دقایقی که بچه را به زهرا نشان دادند و از او خواستند با او صحبت کند؛ من باید از اتاق جراحی خارج میشدم تا پس از نیم ساعتی زهرا نیز به من بپیوندد.

منتظر تخت روان زهرا بودیم که نوزاد زودتر به من و فاطمه و خانواده ی برادرم که تازه از راه رسیده بودند پیوست. با حال و احساسی که بر فضا حاکم بود و در حالیکه اشک شوق فاطمه روان بود؛ سرانجام بر همه ی شکها و دودلی های انتخاب اسم غلبه کردم و با رسیدن تخت سیار زهرا که توسط پرستاران حمل میشد و قرار دادن او بر روی تخت، به یک نظر رسیدیم که نام «فرین»(فرنی) اسم دختر حضرت زردشت را به معنی «والا و بالاترین» برای او برگزینیم.

تا چشم به هم زدم دوسال گذشت و هرچند معروف است که خانمها از حرف زدن لذتی فراوان می برند؛ به اعتراف بسیاری، «فرین» از همون نادر دخترانی است که از همان دوران بارداری و در شکم مادرش تمرین حرف زدن میکرده است. چندی پیش از شعرخوانی او سخنی گفتم ولی چون با دیدن دوربین عکاسی و فیلمبرداری یه دنده آنرا از دستمان میگرفت؛ نمیتوانستم فیلمی از او را برایتان بگذارم و البته طریقه ی بارگذاری آن را نیز نمیدانستم. تا اینکه یکبار و با هزاران ترفند و تشر من و ... قطعه فیلمی کوتاه، ولی با کیفیت بد از شعرخوانی او گرفتیم و از طریق یوتیوب آن را بارگذاری کردیم که در ادامه ی سخن با «کلیک کردن اینجا - شعرخوانی فرین» ارائه میشود. امیدوارم بتوانید آنرا ببینید و برمن مظلوم محاصره شده در بین سه تا از جنس زنان(خانمم و دو دخترم) دل بسوزانید که چه غریب و تنهام و چه میکشم؟
**** از آنجاکه عکسهایی که در بلاگر آپلود کرده ام در ایران بخاطر.... نمایش داده نمیشود؛ با استفاده از شیوه ای دیگر دو عکس از دخترآمریکایی ام را جهت شما عزیزان داخل ایران منتشر میکنم

۱۵ تیر ۱۳۸۹

آداب گفتگو و بحث متقابل


با سلام و درود خدمت همه ی عزیزان.... چندی پیش دریکی از سایتها بحثی درگرفت درباره ی وجود یا عدم وجود تناسخ و اینجانب نیز مختصر اطلاعاتی را که داشتم؛ نوشتم. قصد دارم آن نوشته را در ارسالهای بعدی جهت ابراز نظر شما منتشر کنم. منتها قبل از هرچیز برخود لازم میدانم که یادآوری کنم این گونه موضوع ها، بحث هایی هستند که نیاز به مطالعه و بررسی دارند. همانطور که میدانید ادیان نیز درباره ی آن نظری دارند ولی من قصد ندارم این موضوع را فقط از نظر دینی به گفتگو بگذارم... آنچه که من نیز قبول دارم؛ این است که روزگاری ادیان جهت قانونمند کردن جامعه به وجود آمدند و هدفی جز هدایت انسانها نداشته اند.

من حتی نسبت به کسانی که هنوز همه ی امور زندگی شخصی و اجتماعی و .... خود را فقط وفقط از دریچه ی دین مینگرند؛ احترام قائل هستم. به معنای دیگر من برای همه ی ادیان، مذاهب، مکتبهای فکری، فرهنگها و سنتها و .... احترام بسیار قائل هستم. هیچ اعتراضی هم ندارم که چرا در قرن بیست و یکم و تکنولوژی و پیشرفت عقلی و ذهنی بشر، در عصر ارتباطات که همه ی آدمها به راحتی میتوانند از اخبار و اطلاعات دنیا با خبر شوند و بهترین قوانین جاری در دنیا را انتخاب کنند؛ هنوز که هنوز است باید شاهد اجرای قوانینی باشیم که مربوط به فرهنگ 2 هزارسال قبل است؟ به هرحال شاید بعضی ها هنوز میپسندند که آن قوانین کهنه و فرسوده ی متعلق به قومی جاهلی را در کشورشان با سابقه ی تمدن چند هزارساله اجرا بشود!

هرچندکه اگر از آن تمدّن و فرهنگ بالا اثری وجود می داشت!!؟؟ اینگونه بعضی ها چشم و گوش بسته از آن قوانین عقب افتاده دفاع نمیکردند..... ولی اعتراض من به این است که چرا و چرا فکر میکنند که فقط فقط راه آنان درست است و دیگران بر خطا هستند؟ چرا اجازه نمیدهند دیگران هم برای خودشان تصمیم گیری کنند؟ مگر کسی به آنان اعتراضی دارد که چرا حتی نحوه ی خورد و خوراک و توالت رفتن و خوابیدن و.... خودشان را مفسران دینی برایشان تعیین کرده اند؟؟ مگر کسی به آنان اجازه ی اظهار نظر نمیدهد؟ پس چرا میخواهند دیگران هم فقط وفقط مثل آنان فکر کنند و حق اظهار نظر هم نداشته باشند؟

اعتقاد من براین است که در جامعه ی باز، و دموکراسی گفتار و اندیشه!!!!(البته اگه گیر بیاد!) هرکس حق دارد سخن خود را به راحتی بیان کند؛ دیگران هم نباید هیچ قضاوتی درباره ی او کنند و باید کماکمان بر دوستی ها ی خودشان پافشاری کنند. حالا هرکس هر نتیجه و برداشتی از گفتگوها داشت و هر باوری که دارد؛ امری است شخصی و هیچکس حق ندارد بخاطر تفکــّر آن شخص، از او بازخواست نماید. آنچه که همواره مرا رنج میدهد اینه که تا تقی به توقی میخوره و یه بحثی پیش میآد؛ بعضی ها پای دین را سریع وسط میکشند و به نوعی دهانها را میبندند. من از همه ی شما عزیزان خواهش میکنم حتی اگر از نظرگاه مذهبی نظری را ذکر میکنید؛ اجازه بدهید دیگران هم بحث را از دیدگاه خود ادامه بدهند.

فقط یادتان نرود هیچ بحث و گفتگویی حتی آنچه که کاملاً مخالف دین و مذاهب هم هست؛ باعث نشود که در نوع دوستی و نظر شما نسبت به طرف مقابل تاثیری بگذارد. فکر نکنید من مخالف دیـن هستم؛ بلکه در خانواده ای مذهبی رشد کرده ام. ولی این را نیز میدانم که تمام آبشخور اولیه ی ادیان بسیار پاک و عالی بوده اند و آرام آرام بخاطر منافع شخصی و اشتباه تفسیر بعضی بزرگان تندرو مذهبی، راه به بیراهه رفت. آنچنان که تا 60 سال پیش همین بزرگان «استحمام با دوش»را ناپاک میدانسته اند و «بستن ساعت مچی» و مطالعه ی «شیمی و فیزیک و زبان خارجی» به نوعی نشانه های کفر میبود و بازی شطرنج حرام و ...

آنچه که این آقایان از پیروان خود میطلبند؛ تقلیدی کورکورانه است و متاسفانه آنقدر بعضی ها به این امر عادت کرده اند که پای نظرات آن مفسران دینی را به اسم دین تا توی بستر خواب زناشویی و حتی چگونگی خورد و خوراک و ... کشانده اند. بدتر از آن، اینکه باور ندارند هرکس(دانشجو، بی سواد و...) نیز به فراخور دانش خود میتواند آیات کتب مقدس را تفسیر و درک کند و ای بسا که برداشت آنان از بعضی از مفسران دینی درست تر هم باشد. متاسفانه این اخلاق بد چنان دامن بعضی ها را گرفته که بمحض طرح هر اندیشه ای مخالف خود سریعاً درباره ی او حکم صادر میکنند و فکر میکنند با محو آن آدمها، اندیشه ها نیز نابود خواهد شد....

صدباره آزموده اند و باز فراموش میکنند که هرنهضت فکری، وقتی راه برای طرح و نقد و بررسی اصولی نیابد؛ بصورت زیرزمینی رشد پیدا خواهد کرد و آنگاه است که تاچشم باز میکنیم میبنیم که هزاران مکتب مذهبی و عرفانی(اکنکار، عرفان حلقه ها و...) به وجود آمده و مردم مشتـّاق خسته از همه جا، یک روز دست به دامن این تفکر و روزگاری پیرو آن مکتب میشود. باز میگویم حتی همان مکتبهای فکری و عقیدتی هم باید مجالی برای طرح و نقد و بررسی داشته باشند . فقط چیزی که هست نباید هیچ انسانی را حتی کسی که بیسواد است و هیچ دستی هم به مطالعه ندارد؛ را مجبور به پیروی اندیشه ی خود نمود و مخالفانمان را با القابی همچون کافر و بی دین و محارب و ... سرکوب نماییم که آزموده را باز آزمودن خطاست.

به امید روزی که همه ی ما بتوانیم در نهایت احترام متقابل نظر خود را بیان کنیم و هرکس هم هرچه برداشت کرد؛ امری شخصی و غیر قابل قضاوت بدانیم و اگر هم نیاز به تصمیم گیری برای هر قانون اجرایی و نوع حکومت اجتماعی نیاز باشد؛ این صندوق رای باشد که حکم آخر را برای رعایت و پیروی همه ی ماها تعیین کند. برام خیلی جالبه وقتی میبینم توی کشورهای پیشرفته آنقدر آزادی است که حتی میتوانند خدا و پیامبر را به نقد بکشانند؛ ولی بین ما مردم آنقدر تحمـّل اندیشه های مخالفمان کم است که سر هیچ و پوچ و ای بسا یک موضوعی که هر دو طرف دعوا با هم همسو باشند و فقط سوءتفاهم در میان است مثل «خروس جنگی» به جان هم میافتیم. در مقابل افرادی که فقط وفقط نظر خود را درست میپندارند؛ چه باید کرد؟ من نمیدانم؟ شما بگویید.