توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۹ تیر ۱۳۸۹

دختر آمریکایی





سپیده دم 12 بهمن 1376 بود که با خواب بودن نگهبان دم درب، یواشکی وارد بیمارستان شهید منتظری نجف آباد شدیم. خواهرم به سرعت و دزدکی وارد بخش زایمان شد و درحالیکه فاطمه(دختر بزرگم) را زیر چادرش مخفی کرده بود؛ با خود به بیرون آورد تا برای اوّلین بار او را که هنوز چند ساعتی از بدنیا آمدنش نگذشته بود ببینم.... امـّا این بار و در آمریکا قضیه کاملاً فرق میکرد.

برای ساعت 6 صبح روز دوشنبه 9 ژوئن 2008 برابر با 20 خرداد 1387 در حالیکه برادرم(عبدالله) و خانواده اش ماندند تا ساعتی بعد به ما بپیوندند؛ دو نفری با خانمم حرکت کردیم به سمت شهر کنزاس سیتی. هنوز آفتاب ندمیده بود و این آخرین باری بود که زهرای باردار به تنهایی سوار ماشین میشد؛ چراکه از آن روز به بعد جمع خانواده ی ما 4 نفره میشد. خلوتی جاده و باران شبانگاهی سبب شده بود تا بخاطر عطر هوا و سکوت صبحگاهی، حال و هوایی خاص بر وجودم غلبه کند.

همینطور که جاده را در سکوت میپیمودم از خداوند خواستم که عضو جدید خانواده ام دارای«روحی پیشرفته» باشد. هرچند هر نوزاد تازه متولـّد شده ای را فرشته ای از طرف خداوند میدانم با این تعبیرکه هنوز خداوند از نوع بشر قطع امید نکرده است؛ ولی آرزو میکردم که یکی از بهترین دریچه های رحمت خدواندی بر روی من و خانواده ام گشوده شود.... والبته دعا برای کسانی که در آرزوی فرزند هستند.

با آنکه هفته ی قبل نیز مسئولان بیمارستان تمام بخشهای بیمارستان را برای آشنایی و آسایش فکری ما نشانمان داده بودند؛ تا از بین 4 ورودی بیمارستان، درب اصلی بخش زایشگاه را بیابم کمی طول کشید. از راه پرونده ی کامپیوتری زهرا را توسط قسمت پذیرش بیمارستان فعال کردیم و بدینوسیله با بسته شدن دستبند مخصوصی به دست من و زهرا که دارای یک کد کامپیوتری مثل هم بود؛ اجازه ی ورود پیدا کردیم.

قبل از اینکه زهرا برای آماده شدن راهی بخش زایمان بشود؛ اتاق استراحت او را نظری انداختیم و تنها تفاوت اتاق های زائوهای طبیعی با سزارین این بود که علاوه بر امکانات همه ی اتاقها، تمام تجهیزات جهت زایمان طبیعی در اتاق های اینگونه افراد وجود دارد و به عبارت دیگر این گروه پزشکی است که باید برای زایمان به اتاق بیمار بیاید. با اینحال همین اتاق های اختصاصی بیماران سزارینی نیز دارای تختی تمام اتوماتیک و الکتریکی بود؛ به نوعی که سوای تغییر زاویه ی تخت جهت درازکشیدن و یا نشستن تماماً با سویئچهای کنار تخت تنظیم میشد؛ خود بیمار میتوانست به راحتی تلویزیون را خاموش و روشن کند و یا پرستار را خبر کند.

علاوه بر مبل راحتی که برای همراه بیمار در هر اتاق قرار دارد و میتوان جهت خوابیدن آن را به شکل تخت باز و تغییر حالت داد؛ وجود دستشویی و کمد لباس و نیز توالت و حمامی اختصاصی و کوچک در گوشه ی اتاق سببی شده بود تا مجبور نباشیم جز برای آوردن انواع نوشیدنی، بستنی، آب جوش، لیوان و ...از آبدارخانه ی هر بخش، به بیرون از اتاق برویم.

بهرحال باید سریع لباس میپوشیدیم که تقریباً داشت دیر میشد و علاوه بر زهرا که لباس بیمارستانی مخصوص پوشید؛ من هم جهت همراهی او در داخل اتاق عمل باید گونه ای از مانتوهای پرستاری مخصوص اتاق عمل را بر روی لباسهایم میپوشیدم و دیدنی بود که بدجوری خنده دار شده بودم.... با زودتر رفتن زهرا به داخل اتاق جراحی، تا رسیدن زمان ورودم چیزی حدود 5 یا 6 پزشک و متخصص و پرستار و تکنسین وارد اتاق شدند و با معرفی خود و شرح مراحل جراحی(سزارین) ونوع وظیفه شان مرا به آرامش دعوت کردند و اطمینان خاطر میدادند که همه چیز بخوبی پیش خواهد رفت؛ در حالیکه نمیدانستند تفاوت امکانات و دیگر موارد بین بیمارستانهای ایران و آمریکا از زمین تا آسمان است.

همزمانی که گروه پزشکی مشغول جراحی بودند وارد اتاق شدم. از قبل یک صندلی در کنار تخت زهرا برایم آماده کرده بودند تا بتوانم همزمان جراحی با او گفتگو کنم. صد البته آنقدر دستگاههای عیجب و غریب اتاق عمل دور و برم برای تماشا قرار داشت و از طرفی هم ذهنم خسته و خواب آلود بود که سخنی برای گفتن نداشتم. منحصر به فرد بودن این تجربه ام سببی شده بود تا بیشتر وقتم را در سکوت (مدیتیشن) و هر از گاهی سخنی کوتاه با زهرا برای بیدار نگهداشتن او بگذرانم.

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که پزشک پرسید که اگر تمایل به بریدن بند ناف بچه دارم آماده باشم. با رد پیشنهاد او دقایقی بعد و دربین گفتگوهای شاد و خنده و شوخی گروه جراحی، صدای گریه ی دختر آمریکایی ام که از نظر شخصیتی دیرتر از معمول به گریه افتاد؛ در فضای اتاق پیچید و به جرات میگویم که حال و احساس زهرا را که به سبب بی حسی موضعی، بیدار(هوش) بود و لحظه به لحظه بدنیا آمدن جگرگوشه اش را حس میکرد؛ نمیتوانم توصیف کنم.

آنچه که هنوز در گوشم تازه است صدای پرستاری بود که به واقع و درجای خود، رو به نوزاد کرد و به انگلیسی«تولدت مبارک باد» گفت... هرچند زهرا سخت بی طاقت دیدن او بود؛ من دخترم را که تازه 5 دقیقه از تولدش میگذشت؛ زودتر از زهرا دیدم. نه تنها برای من بلکه برای پرستاران نیز جای تعجب و خنده داشت که نوزاد چطور تلاش میکرد پلکهایش را از هم باز کند..... پس از دقایقی که بچه را به زهرا نشان دادند و از او خواستند با او صحبت کند؛ من باید از اتاق جراحی خارج میشدم تا پس از نیم ساعتی زهرا نیز به من بپیوندد.

منتظر تخت روان زهرا بودیم که نوزاد زودتر به من و فاطمه و خانواده ی برادرم که تازه از راه رسیده بودند پیوست. با حال و احساسی که بر فضا حاکم بود و در حالیکه اشک شوق فاطمه روان بود؛ سرانجام بر همه ی شکها و دودلی های انتخاب اسم غلبه کردم و با رسیدن تخت سیار زهرا که توسط پرستاران حمل میشد و قرار دادن او بر روی تخت، به یک نظر رسیدیم که نام «فرین»(فرنی) اسم دختر حضرت زردشت را به معنی «والا و بالاترین» برای او برگزینیم.

تا چشم به هم زدم دوسال گذشت و هرچند معروف است که خانمها از حرف زدن لذتی فراوان می برند؛ به اعتراف بسیاری، «فرین» از همون نادر دخترانی است که از همان دوران بارداری و در شکم مادرش تمرین حرف زدن میکرده است. چندی پیش از شعرخوانی او سخنی گفتم ولی چون با دیدن دوربین عکاسی و فیلمبرداری یه دنده آنرا از دستمان میگرفت؛ نمیتوانستم فیلمی از او را برایتان بگذارم و البته طریقه ی بارگذاری آن را نیز نمیدانستم. تا اینکه یکبار و با هزاران ترفند و تشر من و ... قطعه فیلمی کوتاه، ولی با کیفیت بد از شعرخوانی او گرفتیم و از طریق یوتیوب آن را بارگذاری کردیم که در ادامه ی سخن با «کلیک کردن اینجا - شعرخوانی فرین» ارائه میشود. امیدوارم بتوانید آنرا ببینید و برمن مظلوم محاصره شده در بین سه تا از جنس زنان(خانمم و دو دخترم) دل بسوزانید که چه غریب و تنهام و چه میکشم؟
**** از آنجاکه عکسهایی که در بلاگر آپلود کرده ام در ایران بخاطر.... نمایش داده نمیشود؛ با استفاده از شیوه ای دیگر دو عکس از دخترآمریکایی ام را جهت شما عزیزان داخل ایران منتشر میکنم

۱۵ تیر ۱۳۸۹

آداب گفتگو و بحث متقابل


با سلام و درود خدمت همه ی عزیزان.... چندی پیش دریکی از سایتها بحثی درگرفت درباره ی وجود یا عدم وجود تناسخ و اینجانب نیز مختصر اطلاعاتی را که داشتم؛ نوشتم. قصد دارم آن نوشته را در ارسالهای بعدی جهت ابراز نظر شما منتشر کنم. منتها قبل از هرچیز برخود لازم میدانم که یادآوری کنم این گونه موضوع ها، بحث هایی هستند که نیاز به مطالعه و بررسی دارند. همانطور که میدانید ادیان نیز درباره ی آن نظری دارند ولی من قصد ندارم این موضوع را فقط از نظر دینی به گفتگو بگذارم... آنچه که من نیز قبول دارم؛ این است که روزگاری ادیان جهت قانونمند کردن جامعه به وجود آمدند و هدفی جز هدایت انسانها نداشته اند.

من حتی نسبت به کسانی که هنوز همه ی امور زندگی شخصی و اجتماعی و .... خود را فقط وفقط از دریچه ی دین مینگرند؛ احترام قائل هستم. به معنای دیگر من برای همه ی ادیان، مذاهب، مکتبهای فکری، فرهنگها و سنتها و .... احترام بسیار قائل هستم. هیچ اعتراضی هم ندارم که چرا در قرن بیست و یکم و تکنولوژی و پیشرفت عقلی و ذهنی بشر، در عصر ارتباطات که همه ی آدمها به راحتی میتوانند از اخبار و اطلاعات دنیا با خبر شوند و بهترین قوانین جاری در دنیا را انتخاب کنند؛ هنوز که هنوز است باید شاهد اجرای قوانینی باشیم که مربوط به فرهنگ 2 هزارسال قبل است؟ به هرحال شاید بعضی ها هنوز میپسندند که آن قوانین کهنه و فرسوده ی متعلق به قومی جاهلی را در کشورشان با سابقه ی تمدن چند هزارساله اجرا بشود!

هرچندکه اگر از آن تمدّن و فرهنگ بالا اثری وجود می داشت!!؟؟ اینگونه بعضی ها چشم و گوش بسته از آن قوانین عقب افتاده دفاع نمیکردند..... ولی اعتراض من به این است که چرا و چرا فکر میکنند که فقط فقط راه آنان درست است و دیگران بر خطا هستند؟ چرا اجازه نمیدهند دیگران هم برای خودشان تصمیم گیری کنند؟ مگر کسی به آنان اعتراضی دارد که چرا حتی نحوه ی خورد و خوراک و توالت رفتن و خوابیدن و.... خودشان را مفسران دینی برایشان تعیین کرده اند؟؟ مگر کسی به آنان اجازه ی اظهار نظر نمیدهد؟ پس چرا میخواهند دیگران هم فقط وفقط مثل آنان فکر کنند و حق اظهار نظر هم نداشته باشند؟

اعتقاد من براین است که در جامعه ی باز، و دموکراسی گفتار و اندیشه!!!!(البته اگه گیر بیاد!) هرکس حق دارد سخن خود را به راحتی بیان کند؛ دیگران هم نباید هیچ قضاوتی درباره ی او کنند و باید کماکمان بر دوستی ها ی خودشان پافشاری کنند. حالا هرکس هر نتیجه و برداشتی از گفتگوها داشت و هر باوری که دارد؛ امری است شخصی و هیچکس حق ندارد بخاطر تفکــّر آن شخص، از او بازخواست نماید. آنچه که همواره مرا رنج میدهد اینه که تا تقی به توقی میخوره و یه بحثی پیش میآد؛ بعضی ها پای دین را سریع وسط میکشند و به نوعی دهانها را میبندند. من از همه ی شما عزیزان خواهش میکنم حتی اگر از نظرگاه مذهبی نظری را ذکر میکنید؛ اجازه بدهید دیگران هم بحث را از دیدگاه خود ادامه بدهند.

فقط یادتان نرود هیچ بحث و گفتگویی حتی آنچه که کاملاً مخالف دین و مذاهب هم هست؛ باعث نشود که در نوع دوستی و نظر شما نسبت به طرف مقابل تاثیری بگذارد. فکر نکنید من مخالف دیـن هستم؛ بلکه در خانواده ای مذهبی رشد کرده ام. ولی این را نیز میدانم که تمام آبشخور اولیه ی ادیان بسیار پاک و عالی بوده اند و آرام آرام بخاطر منافع شخصی و اشتباه تفسیر بعضی بزرگان تندرو مذهبی، راه به بیراهه رفت. آنچنان که تا 60 سال پیش همین بزرگان «استحمام با دوش»را ناپاک میدانسته اند و «بستن ساعت مچی» و مطالعه ی «شیمی و فیزیک و زبان خارجی» به نوعی نشانه های کفر میبود و بازی شطرنج حرام و ...

آنچه که این آقایان از پیروان خود میطلبند؛ تقلیدی کورکورانه است و متاسفانه آنقدر بعضی ها به این امر عادت کرده اند که پای نظرات آن مفسران دینی را به اسم دین تا توی بستر خواب زناشویی و حتی چگونگی خورد و خوراک و ... کشانده اند. بدتر از آن، اینکه باور ندارند هرکس(دانشجو، بی سواد و...) نیز به فراخور دانش خود میتواند آیات کتب مقدس را تفسیر و درک کند و ای بسا که برداشت آنان از بعضی از مفسران دینی درست تر هم باشد. متاسفانه این اخلاق بد چنان دامن بعضی ها را گرفته که بمحض طرح هر اندیشه ای مخالف خود سریعاً درباره ی او حکم صادر میکنند و فکر میکنند با محو آن آدمها، اندیشه ها نیز نابود خواهد شد....

صدباره آزموده اند و باز فراموش میکنند که هرنهضت فکری، وقتی راه برای طرح و نقد و بررسی اصولی نیابد؛ بصورت زیرزمینی رشد پیدا خواهد کرد و آنگاه است که تاچشم باز میکنیم میبنیم که هزاران مکتب مذهبی و عرفانی(اکنکار، عرفان حلقه ها و...) به وجود آمده و مردم مشتـّاق خسته از همه جا، یک روز دست به دامن این تفکر و روزگاری پیرو آن مکتب میشود. باز میگویم حتی همان مکتبهای فکری و عقیدتی هم باید مجالی برای طرح و نقد و بررسی داشته باشند . فقط چیزی که هست نباید هیچ انسانی را حتی کسی که بیسواد است و هیچ دستی هم به مطالعه ندارد؛ را مجبور به پیروی اندیشه ی خود نمود و مخالفانمان را با القابی همچون کافر و بی دین و محارب و ... سرکوب نماییم که آزموده را باز آزمودن خطاست.

به امید روزی که همه ی ما بتوانیم در نهایت احترام متقابل نظر خود را بیان کنیم و هرکس هم هرچه برداشت کرد؛ امری شخصی و غیر قابل قضاوت بدانیم و اگر هم نیاز به تصمیم گیری برای هر قانون اجرایی و نوع حکومت اجتماعی نیاز باشد؛ این صندوق رای باشد که حکم آخر را برای رعایت و پیروی همه ی ماها تعیین کند. برام خیلی جالبه وقتی میبینم توی کشورهای پیشرفته آنقدر آزادی است که حتی میتوانند خدا و پیامبر را به نقد بکشانند؛ ولی بین ما مردم آنقدر تحمـّل اندیشه های مخالفمان کم است که سر هیچ و پوچ و ای بسا یک موضوعی که هر دو طرف دعوا با هم همسو باشند و فقط سوءتفاهم در میان است مثل «خروس جنگی» به جان هم میافتیم. در مقابل افرادی که فقط وفقط نظر خود را درست میپندارند؛ چه باید کرد؟ من نمیدانم؟ شما بگویید.

۱۴ تیر ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-31


قبل از اینکه به سراغ ادامه ی خاطرات سال1386(2007 میلادی) بروم ذکر این نکته بد نیست که جای شما ببسیار خالی که تماشای مراسم آتش بازی جشن روز استقلال آمریکا بسیار دیدنی بود و مخصوصاً که دختر کوچکم برای اولـّین بار لذت آنرا درک میکرد. درست نمیدانم که آیا چه برنامه های خاصی در دیگر نقاط آمریکا برقرار بود. از آنجاکه چهارم جولای با تعطیلی آخر هفته تلاقی پیدا کرده بود؛ تمامی ادارات دولتی در روز دوشنبه تعطیل بود. از طرفی چون مسئولین شهری نیز به طور جدای از مردم اقدام به برگزاری مراسم میکنند؛ شنبه شب به مراسم آتشبازی شهرداری محل تعلـّق داشت و جز همان نیم ساعتی که به طور مهندسی شده و بسیار چشم نواز مراسم برگزار شد خبری دیگر نبود. درمقابل از ساعت 8 صبح تا 12 نیمه شب روز یکشنبه برای عموم آزاد بود.

با این حال مردم شخصی حق نداشتند در محیط داخلی شهر بعضی مواد انفجاری پرسروصدا(شبیه به خمپاره) را بترکانند و برای انفجار بعضی از مواد نیز باید مجوّز شهرداری را از قبل میداشتند. همانطور که قبلاً گفتم خوشبختانه بیشتر مردم فقط از فشفشه های نوری استفاده میکردند تا ترقه های منفجره و صدادار. همزمانی که دخترکم مشغول لذت بردن از دیدن انواع شکلهای هندسی که در دل آسمان از انفجار فشفشه ها در رنگهای مختلف ایجاد میشد بود؛ جای همگی شما را خالی کردم. یادم هست که خودم اوّلین بار اینگونه نورافشانی و آتشباری ها را در دُبی دیده بودم و چنان کف کرده بودم که حدّ نداشت. امــّا این کجا و آن کجا؟ در همین یک شهر کوچک فقط مردم شخصی چند برابر فشفشفه به هوا فرستادند؛ چه برسد به شهرهای بزرگتر که بسیار مراسم تفریحی دیگری برپا بوده است. آنطور که اخبارتلویزیون نشان میداد؛ در شهر واشنگتن(پایتخت آمریکا) از نوعی فشفشه های نوری استفاده کرده بودند که برای شلیک آن باید از سلاحی کاملاً شبیه به توپ های جنگی استفاده میشد و .... خب بریم سراغ خاطرات سه سال پیش:
__________________________________________

این روزها را به روال عادی هر زندگی دیگری سپری کردیم. جز تدریس خودم و مدرسه رفتن فاطمه(دختربزرگم) کار دیگری نداشتیم. هرچند زهرا(خانمم) با دیدن هر آمریکایی با این تصوّر که لابد مست اند و نامتعادل، و نیز دیدن هر سگ و حیوانی سخت میترسید؛ از بس حوصله مان سرمیرفت هر روز غروب و پس از شام زودهنگام(عصرانه، که بجای شام خوردن عادت آمریکاییهاست) به بهانه ی پیاده روی، چند کوچه و پس کوچه را میپیمودیم تا به این بهانه زوایای شهر را بهتر بشناسیم. در یکی از همین پیاده روی ها بود که سر از یکی و شاید هم تنها پارک عمومی شهر درآوردیم. البته چون فضای سبز حیاط همه ی خانه ها دست کمی از پارک ندارد و بیشتر مردم برای خودشان انواع وسایل بازی مورد علاقه ی فرزندانشان را دارند؛ شاید همین یک پارک هم با استقبال زیادی روبرو نباشد و تنها کسانی مثل ما برای قدم زدن و استفاده از وسایل بازی، راهی آنجا باشند. آنچه که برایم جالب بود اینکه حتی ورودی همین پارک را با قراردادن یک سلاح توپی قدیمی تزیین کرده بودند تا تاریخی بودن شهر را بهتر جلوه دهند.

به محض دیدن بیمارستان شهر که در جنب پارک واقع بود؛ به ناگهان یادم آمد که چند روز پیش یکی از دانشجویانم معتقد بود که یکی از پزشکان آن بیمارستان ایرانی است. البته چون او یقین نداشت و احتمال هم میداد که شاید هندی است؛ با شک و تردید راهی درب ورودی بیمارستان شدیم. همزمان ورودمان دونفر خانم هندی که لباس فرم بیمارستان پوشیده بودند؛ نیز وارد شدند و با سوالی که از آنها داشتم؛ یکی از آنها تلفن به دست شد وبا تحقیق و سوال از اطلاعات بیمارستان، ما را مطمئن کرد که حدسمان درست است و خانم دکتر «ر» در بخش اورژانس خدمت میکند و نوبت شیفت او روز سه شنبه است. برای همین اسم و شماره ی تلفن خود را بصورت یادداشتی برای ایشان نوشتیم و با اطلاع از روحیه ی غالب ایرانیان خارج نشین و پرهیزی که از یکدیگر دارند؛ ناامید از تماس او برگشتیم خانه.

دو روز بعد در عین ناباوری و چشم انتظار نبودنمان، خانم دکتر تلفن کردند و برعکس تصوّر اولیه ام خیلی هم خونگرم جلوه کردند. از اولین جمله های صریحش معرفی خود بود که شوهر و دوبچه دارند و در شهر کنزاس سیتی زندگی میکنند و چیزی حدود کمتر از یک ماه دیگه هم به ایالت «مینه سوتا» مهاجرت میکنند و ..... با آنکه برای چند لحظه ای از وجود یک همزبان هموطن خوشحال شده بودم؛ باز دمق شدم که همین هم مدّت زمان طولانی نخواهد بود و باز هم نبود هیچ ایرانی همزبان، گریبانمان را خواهد گرفت. بهرحال برای روز سه شنبه و نوبت کاری ایشان جهت دیداری حضوری هماهنگی کردیم و دو روز بعد راهی بیمارستان شدیم.

به گرمی ما را پذیرا شد و از آنجاکه باید بعنوان مهمانی خداحافظی از همکارانش پذیرایی میکرد؛ باید کمی در اتاق شخصی اش منتظر تمام شدند گردهمایی آنها میشدیم. پس از آن ما را دعوت به خوردن شیرینی و نان و پنیر و خیار و ... که جهت ضیافت مهمانی اش تدارک دیده بود کردند. دروغ چرا پس از مدتی چشمم به جمال نان بربری ایرانی میافتاد و دلی از عزا درآوردم. از اوّلـین جمله هایش در توجیه اینکه چرا از همکارانش با یک غذای ساده ی ایرانی پذیرایی کرده این بود که:«میخوام ببینند که چقدر غذاهای سنتی ما سالم است؛ شاید که آنها کمی از خریت دربیایند و...» راستش کاربرد اینگونه واژه ی بی ادبانه ای از یک ایرانی و تحصیلکرده و ساکن آمریکا، برایم کمی شوکه آور بود. ولی چه میشود کرد که بعضی مواقع فکر میکنیم بی ادبانه حرف زدنمان یعنی خونگرمی و خودمانی شدن!!؟؟

هنوز داغی آن توصیفش در مورد آمریکایی ها و همکارانش سرد نشده بود که فرصتی شد تا در بین رفت و آمدهای ایشان، بطور تنهایی با پسر کوچک ده ساله اش همسخن شویم و برعکس تصوّر ما از عالم زبان فارسی جز چند کلمه ی«توله سگ» و «گ.و.ز.و» که مادرش درمورد او به کار برده بود؛ چیزی نمیدانست. بهرحال هرچه بود نظر شخصی و زندگی خصوصی آنهاست و به ما ربطی نداشت که اگر هم آنچنان دلچسب نیست؛ برای یک تازه مهاجر دیدن پرنده ای که اجدادش روزگاری از ایران گذشته باشد؛آنقدر پر از هیجان است که حدّ ندارد؛ چه برسد به یک ایرانی واقعی و شاید هم ایرانی نژاددددددد!!! قبل از خداحافظی بود که آدرس منزلمان را گرفت تا پس از پایان شیفت کاری اش، سری به ما بزند تا شاید اگر بعضی وسایل اضافی منزلشان را مورد نیازمان دید؛ برایمان بیاورد.
___________________________________________
****بدون هیچ ارتباط با موضوع نوشت: دوستان کسی میدونه که چطور میتونم حجم یک ویدئوی شخصی را از 116 به 100 مگابایت جهت آپلود در وبلاگ فشرده کنم؟

۱۱ تیر ۱۳۸۹

جشن روز استقلال آمریکا



ماه جولای که گاهی «ژوئیه» نیز نامیده میشود؛ از جمله ماههایی است که در قاره ی آمریکای شمالی اهمیت به سزایی دارد. اولین روز این ماه برابر است با روز«کانادا» که بجز مکانهای ضروری، سرتاسر کانادا تعطیل است. روز کانادا که به «روز قلمرو» نیز مشهور است در اصل برمیگردد به زمانی(1982) که بجای کاربرد «روز ایالتی» Dominion برای نشان دادن یک پارچه گی و استقلال نسبی کانادا از این نام استفاده شد.

گفتنی است که این کشور زمانی مستعمره ی فرانسه بود و به آن فرانسه ی جدید «New France » می‌گفتند. بعدها، این منطقه به دوبخش یعنی مستعمره ی بریتانیا که اصطلاحا Upper Canada (کانادای شمالی) ومستعمره ی فرانسه Lower Canada (کانادای جنوبی)، گفته می‌شد، تقسیم می‌شد. این جدایی تا زمانی که کل این مناطق به طور کامل مستعمره ی بریتانیا در سال ۱۸۴۱در آمد، ادامه داشت.

از سال ۱۸۶۷، این کشور نام جدید و رسمی «ایالات سلطنتی کانادا» را تا سالهای ۱۹۵۰ با خود یدک می‌کشید. با گذشت زمان که این کشور اقتدار سیاسی و خود مختا ری بیشتری از بریتانیا بدست می‌آورد؛ دولت فدرال از سال 1982 تنها نام « کانادا» را بر کشور گذاشت و از آن زمان اوّل ماه جولای به «روز کانادا» مشهور شد. اینکه چه برنامه ها و مراسمی دارند و یا این توضیجات جـَسته گریخته ی من صحیح است یا غلط، باید منتظر توضیحات خوانندگان عزیزی باشیم که در کانادا زندگی میکنند. لذا بریم سراغ اهمیت دوّم ماه جولای در قاره ی آمریکای شمالی:

روز استقلال ایالات متحده آمریکا Independence Day از پادشاهی بریتانیای بزرگ در روز ۴ ژوئیه(جولای) قرار دارد که یکی از تعطیلات رسمی و بسیار با اهمیت در ایالات متحده آمریکا است. «روز استقلال» در آمریکا همراه است با آتش بازی، انواع رژه ی افراد و ماشین ها و قایق ها و...، کنسرت موسیقی، بازیهای بیس بال و فوتبال خرکی آمریکایی، سخنرانی ها و جشن های سیاسی، و خیلی دیگر از برنامه‌ها و مراسم شخصی و از همه مهمتر : گذران روز و شبی کنار دریاچه های مصنوعی و پارکها و از صبح تا خود آخر شب آبجو نوشیدن و کباب استیک خوردن و سرشب هم به آسمان فرستادن انواع و اقسام ترقه و فشفشه و آتش بازی.


تاریخ آمریکا بعنوان یک کشور به حدود چهارصد سال پیش باز می‌گردد؛ کما اینکه روز استقلال رسمی آمریکا در سال ۱۷۷۶ بود. اگرچه گفته می‌شود که مردمان شمال اروپا مانند« وایکینگ‌ها» بارها به سواحل شرقی آمریکا آمده بودند؛ ولی موج مهاجرت اروپایی‌ها، پس از سفر« کریستف کلمب» از کشور پرتغال به این قاره آغاز شد. در سال‌های ۱۶۰۰ به تدریج گروه‌های اروپاییان به قاره جدید آمده و زندگی تازه‌ای را شروع کردند.

اسپانیایی‌ها در منطقه« فلوریدا»ی امروزی ساکن شدند. بریتانیایی‌ها شهر «جیمز تاون ویرجینیا» را آباد کردند. هلندی‌ها«نیو آمستردام» را که اکنون نیویورک خوانده می‌شود؛ ساختند و فرانسوی‌ها نیز در ایالت جنوبی« لوئیزیانا» و اطراف رودخانه می‌سی سی پی ساکن شدند. از آنجاکه کشور پیر استعمار(انگلیس) سعی داشت در رقابت با دیگر استعمارگرانی همچون اسپانیا و فرانسه قدرت خود را در منطقه حفظ کند؛ ابتدا کانادا را از چنگ فرانسه درآورد و سپس شروع به سفت کردن جای پای خود در آمریکای کنونی نمود. همین سبب شد تا فرانسوی ها به حمایت از شورشهای داخلی مردم آمریکا علیه انگلیس بپردازند. بدین ترتیب جنگ‌های انقلاب آمریکا از آوریل ۱۷۷۵ آغاز و در سال ۱۷۸۳ در پی امضای قرارداد صلح با بریتانیا و عقب نشینی او پایان یافت.

استقلال ۱۳ مستعمره (در آنزمان فقط 13 ایالت وجود داشت) با صدور اعلامیه ی استقلال آمریکا که با عبارت«ما مردم آمریکا...»شروع میشود؛ در ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ بدست آمد. این ۱۳ مستعمره سابق در حالی اعلام استقلال کردند که هیچ یک هنوز دارای ویژگیهای حقوقی یک دولت/ایالت نبودند و همانطور که ذکر شد جنگ و صلح نهایی آنان با انگلیس تا 7 سال بعد (1783) طول کشید. با رفع مسائل حقوقی در ۱۷۷۷ و امضای اولین پیمان اتحاد بین ایالتها در ۱۷۸۱، « ایالات متحده آمریکا» متشکل از ۱۳ ایالت به طور رسمی بنیان گذاشته شد.


از سالها بعد چنین رسم شد که روز چهارم جولای هرساله مردم آمریکا هرچه پول دارند بدهند و از این فشفشه های چینی بخرند و از چند روز مانده همینطور ترقه در کنند و سروصدا ایجاد کنند. من و خانواده ام هرساله عازم شهر برادرم میشدیم و جای شما خالی صفایی میکردیم. امسال تصمیم گرفته ایم که از دود باروت و صدای انفجاردر شهرهای بزرگ بگریزیم و توی همین شهر کوچکمان بمانیم. ولی مثل اینکه اشتباه میکردم. چراکه جوونهای شهرنیز از همین الان و دو سه شب مانده به روز یکشنبه شادمانی خود را شروع کرده اند. ولی یک خوبی دارد که بخاطر ما پیرمرد و پیرزنها بیشتر از آتش بازی استفاده میکنند و بسیار بسیار جای همگی شما خالی است که دیدن انواع و اقسام گلها و شکلهای هندسی که توسط انفجار نوری در دل آسمان نقش میبندد؛ بسیار انرژی بخش است. بدینوسیله و پیشاپیش این حال و انرژی خوبم را با فرد فرد شما تقسیم میکنم. ****پینوشت: جهت دیدن یک گزارش تصویری از جشن «روز کانادا» به وبلاگ خوب«یادگار- اینجا» مراجعه کنید.