توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۱ مرداد ۱۳۸۹

از پکن تا نجف آباد

عکس زیر تزئینی است و ممکن است دوستان خواننده در ایران نتوانند آن را ببینند.

***** پیش نوشت: حدود یک سال پیش طی اتفاقی که در نوشته ی زیر خواهید فهمید؛ مورد سوال یک خانم جوان چینی واقع شدم. ایشان به هرشکلی که بود علاقمند یادگیری فارسی بودند و بنده هم راهکارهایی را که میدانستم با ایشان درمیان گذاشتم. یکی از پیشنهادها، نوشتن خاطرات و نیز زندگی نامه بود. پس از چندی که از بازگشت آن خانم به چین میگذشت؛ ایمیلی بدستم رسید که دربردارنده ی متن پیوست زیر بود. بجز چند مورد غلط املایی و تغییرات کوچکی در بعضی جاها، شما خواننده ی متنی هستید که از زبان یک فرد چینی ولی به فارسی بیان شده است. برای رعایت امانت، عین متن خدمتتان عرضه میشود و مطمئنم از خواندن آن لذت میبرید. مخصوصاً وقتی که به تاثیر بعضی رفتارهای ایرانی وار در ذهن یک خارجی آگاه میشوید. بجز بعضی توضیحات این حقیر که در{کروشه} اضافه شده است؛ سعی کرده ام در مورد برخی واژه های تخصصی(هنرهای رزمی) از اینترنت کمک بگیرم که در صورت نیاز میتوانید روی واژه های رنگی کلیک کنید. این شما و این هم نوشته ای صمیمی از یک خانم جوان و هنرمند اهل چین. نمیدانم آیا دیگر خواننده ی این وبلاگ هستند یا نه؟ انتشار این نوشته را با نهایت احترام، به ایشان و خانواده ی محترمشان تقدیم میکنم.

بنام عشق كه همه چيز از آن آغاز مي شود.
من «لي....» يك دختر چيني و از طايفه ای نسبتاً بزرگی هستم. پدر من در يك شركت تجاري در پكن كار مي كنه. من در سن نوجواني ودراوج احساسات پاكي كه در آن زمان همراه با شور ونشاط جوانی بود؛ مادرم را كه بزرگ ترين سرمايه وپشتيبانم بود؛ از دست دادم. دنيا بدون مادربراي من مثل يك زندان بود. مادر مثل جواهري گران بها است كه بايد قدر آن را دانست؛ اگر از دست رفت ديگر نمي توان بدستش آورد. موقعي كه مادرم از این دنیا رفت؛ حدود 12 سال بیشتر نداشتم و همین باعث شده بود که سخت غمگین باشم. پدرم براي اينكه مرا از اين حال و هوا به در آورد مرا به «معبد شائولين» فرستاد. من درآنجا شروع به ياد گيري فنون «وينگ چون» يا چهار فرم{توضیح: نام ورزشهایی رزمی است که در کنار شیوه های معنوی، برای تمرکز بیشتر بر قدرت روح و ذهن در معبد انجام میشود} پرداختم. سپس تا سن 18 سالگی شروع به كار كردن فنون «تمركزي» كردم.

يك روزپدرم به ديدن من آمد ومن را به پكن برد. او گفت:« يك دوستي دارم كه شايد بتونه كمكت كنه تا از لحاظ روحی بهتربشی» همراه پدرم پيش دوستش رفتیم. او مردي بود با چشم هاي درشت، جــُـثــّه اي تقريباً بزرگ و خيلي مهربان. از چهره و حرکاتش فهميدم كه چيني نيست. ابتدا فكر كردم که او دكتر روان پزشكه؟ اما اين هم نبود. در آن روز ها از فارسي و فارسي نويسي هيچ سر در نمي آوردم. آن مرد - که من او را عمو«فو» ميگفتم- كتابی در دست داشت. با خودم فكر كردم که شاید كتاب دعاست!!! اما چون نمي فهميدم چي ميگه؟ زياد توجه نمي كردم. تا اينكه يك روز در حياط خانه با دلي شكسته نشسته بودم و به بلبل خودم كه اسمش «خوفن»-به معنی اژدهاي زرد- است؛ نگاه ميكردم كه صداي عموفو را شنيدم. وقتی خوب دقت کردم؛ دیدم داره یک سری کلماتی را میگه که به نظرم آهنگ خاصی داشت. از او پرسیدم:«اين چيه كه مي خوني؟» گفت:«چرا می پرسی؟ مگه اذيتت ميكنه؟» گفتم:«نه، برعكس آرومم ميكنه».

از آن روز به بعد بيشتر برام از اين كتاب مي خواند؛ ولي من نمي فهميدم. چیزی که بود فقط آن آهنگ شعر وصداي عمو فو مرا تسكين ميداد. تا اينكه سرو كله «لي لي يانگ» پيدا شد. لي لي يانگ پسر بسيار خوبي بود. اون دورگه فارس(ایرانی) و چينی بود. پدرش، عمو فو ايراني بود ومادرش چيني. از پدرش فارسي حرف زدن را ياد گرفته بود؛ ولي چيني صحبت كردنش 80% بود. من زماني كه لي را ديدم يك حس زيبا در قلبم احساس كردم. با خود گفتم شايد زود گذر باشه؟ آخه در آن موقع من نوزده سال ونیم سن داشتم و براي خودم خانوم كاملي بودم. نکته ی جالب اينجا بود كه اسم هر دوی ما «لي» بود. يواش يواش علف هاي هرز عشق در ذهنم جوانه زد و شب ها بعد از دعا كردن براي مادرم به لي فكر ميكردم تا اينكه عطش عشق لي همه وجودم را گرفت. پیش خود فکر میکردم که چيكار كنم كه باهاش بيشتر آشنا بشم؟ از پدرم خواهش کردم تا با او صحبت كنه تا به من زبان فارسي ياد بده. در آن زمان لي 22 سال داشت و استاد هنر هاي رزمي چينكنگ فو شائولين(ووشو) بود. او هم مثل پدرش آن كتاب آهنگین را مي خواند.

با موافقت لی، ما باهم شروع به تمرين یادگیری زبان فارسي كردیم. اولش برام زجرآور بود؛ حروفي را كه تا به حال هرگز نديده بودم؛ سعي مي كردم درک كنم. كمي كه ياد گرفتم فارسي بنويسم و حرف بزنم؛ لي به ايران آمد. من دوباره تنهاي تنها شدم. با قلبي پر از اندوه، احساس ميكردم كه دوباره يتيم شدم. بعد از گذشت يک ماه به پدرم گفتم من بايد پيش لي برم. اوّل مخالفت كرد؛ اما عمو فو او را نسبت به ایران رفتن من راضي كرد. من نمی دونستم لي كجاست؟ تا اينكه با عمو فو به پايتخت ايران آمدم. خاک عجيب و آب و هواي عجيبي داشت. اصلا احساس غريبي نكردم. از تهران به شهري آمديم كه لي در آنجا درس مي خواند. اصفهان خيلي خيلي زيبا بود؛ رودي داشت به نام «زاينده رود»، پل هاي زيبا و مردماني مثل هم، خيلي شبيه به هم. از راه رفتيم دانشگاه اصفهان و سرانجام به هر نوعي كه بود لي را پيدا كرديم. لي براي خود یک خانه ی مستقل اجاره کرده بود. عمو به پسرش لي گفت:«شاگردت را برات آوردم؛ اين تو و اين هم «لي»جان تو». عمو فو دوروز بعد از پيش ما رفت و من ماندم و معشوقم. گویی كه دنيا را به من داده بودند.

گفتنی است من با لباس رسمي كشور خودم بودم. معشوقم رفت و براي من يك چيزي آورد كه رفتم داخل آن و بعد در آن را بست. فراوان دگمه داشت. اسم آن لباس مانتو بود و باید روی آن روسري وچادر هم میپوشیدم. داشتم خفه ميشدم. شروع كردم به لي دعوا كردن كه چرا اين كار را با من ميكنه؟ گفت:«قانونه!!» با آن كنار اومدم. لي دانشجوي رشته ادبيات فارسي بود و هر روز صبح دانشگاه بود وبعد از ظهر ها هم مي رفتيم بيرون يا با هم در خانه تمرين فارسي حرف زدن ميكرديم. در خانه اي كه ما بوديم يك پيرمرد و پيرزن هم زندگي مي كردند. پيرزن ازمن پرسید:«تو به اين پسره (لي) حلال شده اي؟» من معني اين حرف را نمی دونستم و همینطوری گفتم: «بله». آن زن پير برایم همیشه يک شعری را مي خوند که من هم ياد گرفته بودم ودست وپا شكسته مي خوندم. «روزي كه بودم شليل و شب رنگ../..عالم به سرم مي كرد جنگ// حالا كه شدم پير../..روباهه بهم ميگه ي ي ي». در ايران كه بودم هرروز احساس مي كردم كه بيشتر به لي احتياج دارم و اين حس، شديد وشديد تر مي شد. تا اینکه يک شب داشت همون كتاب آهنگین رو مي خوند. من اسم آن کتاب رو گذاشته بودم «آپكاها» به معنی آرامش ذهني. همین طور که لی مي خوند:« گفتم غم تو دارم؛ گفتا غمت سرآید../..گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد...» من صداي او را ضبط كردم.

فرداي آن شب آن نوار را برای پيرزن پخش کردم و اسم كتاب را خواستم. او گفت: دیوان حافظ است. خيلي خوش حال شدم و خیلی دلم میخواست كه «حافظ» را پيدا كنم و او را از نزدیک ببینم. تا اینكه پيرمرد صاحب خانه برایم گفت که حافظ حدود 600سال پیش مـُرده. به لي گفتم مي خواهم حافظ بخوانم و شعرهای آن را يادم بده. گفت باشه و شروع كردم با عشق خواندن. يك شب همان شعري را كه از حافظ خوانده بود؛ برایش خواندم و آخرش گفتم:«لي ! غم تودارم. من ديوانه وارعاشق تو هستم.» ناگهان ديدم فريادي زد و از خانه بيرون رفت و تا صبح نيامد. من خيلي ترسيده بودم. تنها و غريب. براي اولين باربود که احساس غربت داشتم. صبح درحالیکه داشتم «تايچي»کار میکردم(توضیح: تایچی چوان، نوعی هنر رزمی ملایم است و تمام پارکها ی کشور چین هر روز صبح مملو ازمردمی است که در حال تمرین این ورزش برای بهبود سلامتی، افزایش طول عمر و آرامش روحی هستند} با عصبانيت آمد و گفت:«دو روز ديگه بايد برگردي چین!!» به او گفتم:«من يك شب كامل گريه كردم... من احمق رو باش که به خاطر تو از چين تا اينجا آمدم...» همینطور که داشتم درددل میکردم؛ لی آمد طرفم و سر مرا در آغوش خود گرفت. احساس خيلي خوبي داشتم. آن شب يكي از بهترين شب هاي عمرم بود.

در آن روزها تقريباً میتوانستم بنويسم وصحبت بكنم. با اینکه رشته ی تحصیلی ام جامعه شناسی بود؛ در یک موسسه ای به عنوان مترجم مشغول به کار شدم. آرام آرام لي هم نظرش به من تغيير كرد. با اینکه چند ماهی میشد که با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم؛ ولي ما جدا از هم مي خوابيدم و كاري به كار هم نداشتيم و اين مرا اذيت ميكرد. جالب است كه بدانيد من و لي هردو روي دو طناب و به قول ايراني ها ميان زمين وهوا می خوابیدیم. وابستگي من به لي خيلي شديد شده بود واو هم خيلي به من وابسته شده بود. در آن روزگار من يک هم زبان خوب پيدا كرده بودم. آن زوج پير و مهم ترازآنها درايران گنجي پيدا كردم كه توانست مرا ارضا كند؛ حافظ، سعدي، مولانا، شمس تبريزي و... بالاخره من و لي به سبک ايراني عقد و ازدواج كرديم. اين خبر به چين رسيد و همه شاد شدند. شب بعد از ازدواجم خواب مادرم را ديدم كه در يك باغ پرازگل سفيد با لباسهایی سفید و نورانی نشسته بود. مثل دوران بچه گي ام سر برزانوي مامانم گذاشتم و مرا نوازش كرد؛ موهایم را شانه كرد و آنها را برایم بافت و يك گل سفيد به روي آن گذاشت. رویایی خيلي خوب بود.

پدر لی یک لب تاب ازچین به عنوان كادوي عروسي برامون فرستاده بود پرازفيلم هايي كه از خودشون گرفته بودند. همه بزرگ شده بودند و كمي هم پير.{توضیح: از اینجا به بعد نام و ذکری از این حقیر جود دارد که جهت رعایت امانت مجبورم عین جمله ها را ذکر کنم. البته بیشتر توصیف است و بذارید منم به همین توصیفها دلخوش باشم ویه بار هم خودم رو تحویل گرفته باشم.} لي دراینترنت دوستي پيدا كرد بنام حميد نجف آبادي و ساعت ها با او چت ميكرد. من هم علاقمند شدم که وبلاگ بسيار قشنگش رو بخونم. کم کم شدم معتاد اين وبلاگ و وبلاگ نويس{!!!} برام جاي سوال بود علـّتش چیست؟ وقتی دلیل آن را از لی پرسیدم گفت:«چون شيوا، روان و جذاب مينویسد. در نوشته هاش كاملاً میشه متا(دوستي)، موديتا(عشق)، كارونا(درد ورنج) و آپكاها(آرامش)را مشاهده و لمس کرد». از آن روز به بعد تقريباً بيشتر ساعت هاي روز را در وبلاگ او سپري مي كردم. تا اينكه با لی هماهنگ کردم تا من هم با حمید چت کنم.

من كوهي از سوال در ذهنم داشتم ومي پرسيدم و ايشان هم مثل يك استاد صبور و دلسوزجواب مي دادند. خیلی تمایل داشتم ببينمش. راستش يه چهره ای زيبا ازاودر ذهن خودم كشيده بودم.{توضیح: خب دیگه آدمها گاهی اشتباه هم میکنند.} به قول ايراني ها شده بود قبله ی من..... من كاملاً به فارسي مسلط شده بودم و روان مي نوشتم؛ اما نه مثل استاد نجف آبادی. ما باهم خيلي اُنس شده بوديم وحتي می دانستم که اسم دختر كوچيكش فرین و اسم خانوم هنرمندش زهرا نقاش بود. شايد بپرسيد من از كجا اسم آنها و حتی اسم برادرش عبدالله را ميدونم؟ در ادامه ی نوشته ام يک آدرس{توضیح: منظور همین وبلاگ است} به شما ميدم. اگر رفتيد حتما بخونيد؛ اما مواظب باشيد مثل من معتاد نشيد.{توضیح:امان از ژوغال خوب و ریفیقی بد!!!} اتفاق بزرگي كه در ايران براي من افتاد اين بود كه تمام «چاگرا» های بدنم باز شد. {توضیح:چاگرا یا چاکراها، نقاطی خاص در بدن هر انسان است که در جذب یا انتقال انرژیها و امواج مثبت و منفی نقش به سزایی دارند} از جمله.... برای لي هم عوض كردن دين بزرگترین تغییربود. ازبودایی به اسلام و عوض كردن اسمش ازلي به محمد. من هم كه به قول ايراني ها گاتوري بودم.

ما در ایران تنها دو دوست داشتيم. اوّلي در اینترنت، استاد نجف آبادی و دوّمي هم دوست محمد در دانشگاه که اتفاقاً او هم نجف آبادی بود. يک روز من همراه لي به دانشگاه رفتم و ازدوست لی خواهش كردم كه نجف آباد را به من نشان دهد.
لي هم از من حمايت كرد و او ما را به يك شهر كوچك و قديمي برد. ابتدا گردشی در شهر کردیم. کوه معروف شهر(کوه نوکی) را میتوانستیم از دور ببینیم. نجف آباد را باید شهري سنـتی و مذهبي بنامم. از آنجاکه رشته ی تحصیلی من جامعه شناسی بود؛ پيش مرد پيري رفتم و از آن در مورد طائفه هاي بزرگ وسرشناس شهر پرسيدم . اوهم كه خيلي در صحبت كردن شيرين بود برایم از دو فامیل مشهور ایزدی و فردی معروف به «امام» گفت. من شروع كردم به سوال كردن و متوجه شدم که یکی دو تا از بچه های «امام» آمریکا هستند. گفتنی است که معماری شهر نیزجالب بود و ازهرنقطه اي كه ميرفتيد باز به میدان مرکزی شهر(باغ ملي)ميرسيدید. ازدیدنی های شهربرج كفترها راديدم. این شهر را باید شهر موتورسیکلتها نامید چراکه پر بود از موتور و بسیار هم عجيب و بد رانندگي ميكردند.

وقتی برگشتیم اصفهان بعد از انتظار تقريباً 3 ساعته، نزدیک ساعت 2 صبح ایران بود که توانستم برای آخرین بار با آقا حميد چت کنم. اوّلش با مسائل ديني شروع كرديم ومحمد هم در بحث ما شركت كرد. در بین گفتگوها محمد اشاره كرد به سفر 5 ساعته ی ما به شهر مادري حميد. راستی اسم مادر آوردم. اونايي كه مثل من مادرشون را ازدست دادند؛ حتماً آن نوشته ای را که درباره ی«سالروز پرواز مادر» است را در وبلاگ آقا حمید بخوانند. وقتي که من خواندم 2 ساعت تمام گريه می كردم.{توضیح: سعی کرده ام غمی در نوشته ام نباشد؛ ولی چنانچه چنین احساسی نیز به شما دست داد؛ پیشاپیش پوزش میطلبم} ... داشتم میگفتم. وقتی آقا حمید فهمید که ما رفته بودیم شهر زادگاهش، خيلي خوشحال شد و گفت: چرا زودتر نگفتي تا از دوستانم خواهش میکردم از شما پذيرايي كنند؟ وقتی که برای او گفتیم که یکی از همشهریانش از مردی معروف به «امام» ذکری به میان آورد و آیا هیچ نسبتی بین شما و او هست؟ با کمال ناباوری فهمیدیم که آقا حمید کوچکترین پسر او هستند.

در اینجا بود که دیگه حسابی کنجکاو شده بودم تا ایشان را ببینم و او خودداری میکرد و من مجبور شدم براي اولين بار در زندگيم قسم بخورم. اين در حالي بود كه من فرداي آن روز پرواز داشتم به چين و دلم پر ميكشيد براي وطنم. ولي نمیخواستم برم تا اینکه عكس او را دیده باشم. برای همین به او گفتم:«به اولين عشق و آخرين عشقم لي لي يانگ(محمـّد) قسم!!! که اگر عكستون را ندهي فرداصبح به جاي چين میرم نجف آباد». سرانجام ایشان راضی شدند. البته بماند که من از دست ایشان کمی ناراحت هستم؛ چراکه یه جورایی ضد زن هاست و از زن ها در نوشته هایش بد گفته...{توضیح: از آنجاکه ایشان به فرهنگ ایرانی کمتر آشنایی دارند؛ شوخی هایی که بنده در نوشته هایم با جماعت نسوان ضعیفه ی مخدّره داشته ام را جدی فرض کرده اند. در حالیکه آنقدرمثل پدرم به این جماعت علاقمندم که اگر میشد من هم دو سه تایی....آخ !!! سرم!!! بازم عیال داره دمپایی پرت میکنه!! شما ادامه ی متن رو بخونید تا من دربرم}... بگذريم.

نزديكاي صبح بود كه من براي آخرين بار در ايران از ایشان خدا حافظي كردم و راهی بستر شدیم. تمام آن شب دررختخواب و كنارعشقم گريه ميکردم. از يك طرف گريه ام از سرخوشحالي بود و از طرف ديگه اينكه با اين مردمان خوب ديگر نمي توانم زندگي كنم. وقتی به چين رسيدم همگی دوباره در معبد «شائولين» مثل سابق دورهم جمع شديم و جشن گرفتيم. من و لي در معبد در حضور همه و به آيين سنتي خود ازدواج كرديم. من عكس آقا حمید و خانواده خوشبخت او را در اتاق خودم، كنار عکس مهربان ترین مهربانان تمام عالم، مادرم گذاشتم و هر شب براي آرامش روح مادرم و شادي و سلامتي استاد و خانواده اش دعا مي كنم.

**** پینوشت: قابل ذکر است که پدرم را باید از دو نسل قبل دانست و از آنجاکه ایشان امام جماعت مسجد بودند؛ مردم شهرم او را بیشتر با لقب«امام» میشناختند و این موضوع هیچ ربطی هم به «امام»هایی که در این دوران متولد شده اند؛ ندارد. هرچند که من هم «آقازاده»ام ولی افسوس که از ثروتهای همنام هایم خیری نبرده ام. بخشکی شانس!!! یا بقول جنوبی های عزیز:«تیش بگیری روزگار!!!»

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

دستنوشته های خوانندگان

1- همانطور که قبلاً گفته ام این روزها جلسه های تکراری قبل از شروع سال تحصیلی برقرار است و از خوب حادثه، مسئولان دانشکده پیش بینی داشته اند که امسال دانشجویان عاقلی که بجای درسهای بد و بیخود اسپنیش و آلمانی و فرانسه و روسی، فقط وفقط عاشفانه به سوی فارسی پر میگشایند بیشتر خواهد بود. این موضوع فقط یک بدی داشت و اینکه با جابجا شدن کلاس(دفترم) باید این روزها دوباره سخت عرق بریزم و کلاس نو آماده کنم. کی به کیه اینجا آمریکاست و «بابا»ی (رفتگر) مدرسه و «مستخدم» علم بودن هم، عشق است.

2- در نوشته ای با عنوان«مواظب کلاه خود باشید» تا بخواهید گفتم که مواظب ایمیلهای دروغی باشید که میگویند:«گرین کارت برنده شده اید؛ جایزه ا ی شانسی برده اید؛ فلان شخص میلیونر مرده است و نیاز به کمکت داریم تا دارایی اش را با هم بالا بکشیم و ...» چند روز پیش تلفن همراهم زنگ خورد و شماره ی تماس گیرنده را«ناشناس» نشان داد. پس از ذکر دقیق اسم و مشخصاتم گفت که از اداره ی مهاجرت کنزاس سیتی تماس میگیرد و «گرین کارت»مان آماده است و... راستش چنان جا خوردم که نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟ از طرفی هم ته دلم یه چیزی میگفت که شاید سرکاری باشه؟ برای یک لحظه هم به اهل خونه شک کردم و باگشتی سریع در اتاقها، کسی را دست به تلفن ندیدم. با هیجان دست به قلم شدم و درخواست کردم شماره ی تماس و پرونده ام را بدهند؛ تا من دوباره با آنها تماس بگیرم.... او هم شروع کرد به همین کار و وسط نوشتن شماره ها بود که زد زیر خنده و گفت:«بابا !!! منم فاطمه...» حالا شما میگید با این دختر(عکس مورد نظر) که با گرفتن پیش شماره ی *67 و انگلیسی حرف زدن غلیظ و با لهجه ی میزوری، اینجور پدرش رو سرکار گذاشته چه کنم؟ خیلی خوب شما هم بخندید تا آخه یه روز هم نوبت به من میرسه!!!

3- دنیا خیلی کوچیکه. 14 سال پیش از شدّت بیکاری و ناچاری عالم زن داری، برای 4 ماه در یک شغل موقت نگهبانی و دربانی یا بهتره باکلاس تر بگم: گارد حفاظت موسسه ا ی ورزشی و فرهنگی لقمه نانی در می آوردم. تا اینکه پس از گذر از «هفت خوان» به استخدام آموزش وپرورش درآمدم. مشغولیات زندگی و بخصوص مهاجرتمان به آمریکا چنان کرد که آرام آرام همه چیز را فراموش کرده بودم. تا اینکه چند روز پیش درنهایت ناباوری ایمیلی محبت آمیز از یکی از همکاران قدیمم بدستم رسید و آنقدر خوشحال شدم که سرازپا نمیشناختم. هنوز ساعتی از این شادی من نگذشته بود که ایمیل دوستی دیگر بدستم رسید و اینبار او آنچنان از فشارهای اقتصادی و روحی و روانی محیط داخل ایران به تنگ آمده بود که دست به دامنم شده بود چاره ای بیندیشم؟ و صد افسوس که من خود وامانده ی راه زندگی ام و جز«خرابی» حال او و دیگر هموطنانم؛ نصیبی نبردم.... با خود گفتم انگار این دنیا با هیچکس سر رفاقت نداره و شادی را با هیجان بالا نمیطلبد!؟ باور کنید دنیا عالم تضاده!!!؟

4-دوستی پرسیده اند هدفم از نوشتن وبلاگ چیست؟ جواب بماند تا بعد. ولی معتقد بودند که در عالم جنگ رسانه ای باید متنوع تر بنویسم. چه بگویم که من همینم که نمودم. دروغ چرا؟ بیشتر مینویسم تا «نوشته باشم» اگرهم خوانده شدم؟ بسی افتخار. نه اینکه غم و اندوه و نگرانی در دل ندارم!! نه اصلاً اینچنین نیست. ولی سخت معتقدم اگر چنان بنویسم که برای لحظه ای، لبخندی برلب کسی نشانده باشم و یک انرژی مثبتی تبادل شده باشد؛ بیشتر از آن ارزش دارد که از هزاران بدبختی این روزهای مردمم و احتمالهایی که در پس یک جنگ احتمالی بر سرآینده ی ایران می آید و ...؛ خوانندگان را بیشتر دلواپس کنم. و صد البته که روضه خوان به اندازه ی کافی هست؛ بنازم مطربان را، که خلق را مسرور میخواهند.

5-فکر نمیکردم که اعتراف به بیسوادی کامپیوتری اینقدر مفید واقع بشه. پس از اینکه ندانستم عکسهای وبلاگ را چگونه بارگذاری کنم تا داخل ایران نیز دیده شوند؛ دوستان زیادی راهکارهایی را از طریق نظرنویسی و یا ایمیل ارائه کردند؛ که بدینوسیله جاداره از یکایک آنها تشکر کنم. ولی تشکر ویژه ای دارم از دوست ندیده ام«هوملس»(محمدحسین- جوانی قمی) که لطفش را دوچندان نثار من کرده که نه تنها بصورت تصویری، بلکه با ارسال فیلمی آن هم از داخل واتیکان ایران، گام به گام نحوه ی بارگذاری عکس را بصورت آموزشی برایم توضیح داده اند. هرچند که پیری و ازدست رفتن مشاعر، چنان رمقی هم برای یادگیری بیشتر نگذاشته است... آری اگر هدفی هم برای وبلاگنویسی نداشته باشم؛ همسخنی با دوستانی اینچنین اهل دل و معرفت از هزاران همزبان برتر است.

6-روزگاری با یک چینی(منظورم کشور بود نه کاسه بشقاب) که درایران در حال تحصیل ادبیات فارسی بودند؛ از راه اینترنت مراوداتی داشتیم و نیتجه ی آن گفتگوها، نوشتن مطالب فراوانی توسط ایشان شد که خواندن آن لذتی فراوان دربردارد. قصد دارم یکی از آنها را در انتشارهای بعدی خدمتتان ارائه کنم. امـّا قبل از آن لطف کنید و بنویسید که نظر شما چیست که هر از گاه، دستـنـوشـتـه ی ارسالی یکی از خوانندگان عزیز را منتشر کنم؟ نه اینکه عددی باشم؛ ولی از بس دوستان خوبی گرداگردم فراهم آمده اند، چندین مطلب برایم فرستاده اند و یا اعلام آمادگی کرده اند تا برایم مطالب خود را ارسال کنند. شاید این یکی از پسندیده ترین راههای بیان سپاسگذاری ام انتشار آنها باشد!!؟؟ نظر شما چیست؟

۱۵ مرداد ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-33

****قبل نوشت: همانطور که میدانید ایام «روزه» گرفتن ها و یواشکی خوردنهای داخل ایران نزدیک میشود و این مصرع شعر، شعار بسیاری میشود که«ماه رمضان آمد و ما هم رم از آنیم». ازآنجاکه عصر جمعه در آمریکا حکم آخرین روز هفته را دارد؛ ما نیز راهی رستوران مکزیکی شدیم و همانطور که قبلاً در نوشته ای به نام«تـولــّد مــکـــزیــکـــی» گفته ام اینبار با حضور برادرم عبدالله و خانمش، نوبت سورپرایز کردن او بود برای جشن تولـّد غافل گیرانه و سرودخوانی تولد مبارک به زبان مکزیکی و گرداندن همان جغجغه(جقجقه)ی معروف. والبته به سرگذاشتن کلاه مکزیکی و بلعیدن کیک تولدی که ترکیبی از خامه و بستنی و عسل بود.


از آنجاکه هنوز نیمدانم که عکس را چگونه آپلود کنم و شما دوستان داخل ایران ممکن است آن را از طریق بلاگر نبینید؛ مجبور شدم آن عکس را که دربردارنده ی حلقه ی سرود خوانان و کارکنان مکزیکی در اطراف برادرم عبدالله است را دوبار آپلود و بارگزاری کنم. لذا از اینکه عکس زیر برای دوستان خارج از کشور تکراری همان عکس بالاست معذرت میخوام.

هنگامی که در رستوران بودیم کارگری که همان جعبه ی تولید صدا(جغجغه) را در دست دارد؛ مسئول پذیرایی و آوردن غذا برای میز ما بود. بنده ی خدا به هیچوجه نمیتوانست انگلیسی صحبت کند و خدا را شکر که «کریستینا»(مادر بزرگ خوانده ی برزیلی الاصل بچه هایم) حضور داشت و نقش مترجم ما را به عهده داشت. وقتی که ناتوانی این کارگر مکزیکی را در انگلیسی صحبت کردن دیدم؛ ذهنم برگشت به روزهای اوّل و گنگ زبانی خودمان که چگونه و با چه سختی ارتباط برقرار میکردیم و شما میتوانید یادی از آن روزها و سه سال پیش را در ادامه ی مطلب(خاطرات آمریکا) بخوانید.

از آنجاکه تنها رستوران مکزیکی شهر محل سکونتمان بخاطر آتش سوزی تعطیل است؛ مجبور بودیم تا نزدیک ترین شهر در 15 کیلومتری لکسینگتون رانندگی کنیم. اگرکه بعضی ها فکر نمیکنند که میخواهم دلشان را «آب» کنم، جا دارد جای شما را بسیار بسیار خالی کنم؛ که تماشای جاده های بین شهری و سرسبزی مزارع ذرّت و سویا چه زیبایی چشم نوازی داشت. بدینوسیله انرژی مثبت آن را با شما تقسیم میکنم. این روزها و آرام آرام مدارس باز میشود و دستمان به ثبت نام دخترم فاطمه و خریدهای مدرسه اش بند است. گفتنی است که این تعطیلی دو روزه ی آخر هفته، در بیشتر فروشگاها حراج مخصوص بازگشایی مدارس برقرار است و بدین بهانه بیشتر اجناس خود را مخصوصاً وسایل مورد نیاز دانش آموزان و دانشجویان را بصورت فروش خالص بدون مالیات Tax Free عرضه میکنند. هر مدرسه و معلمی لیست اجناس مورد نیاز دانش آموزان کلاس خود را از قبل ارائه کرده است. با اینحال گاهی مواقع که کمی صبر کنیم و با شروع رسمی مدارس، میتوانیم اکثر اجناسی که به مدرسه و تحصیل مربوط میشود را با کمترین قیمت باورنکردنی تهیـّه کنیم.

بعنوان آخرین مطلب: از دوشنبه ی آینده هم جلسه ها و میتینگ های شروع کلاسهای دانشکده ی خودم هم شروع میشود و در باورم نمیگنجد که چطور تعطیلی دوماهه ی تابستان تمام شد و باید دوباره برگردیم به زندگی عادی و تلاش دوباره و نان آوری. بنابراین ممکن است که این روزها حسابی دستم بند شکار کردن دانشجوی بیشتر باشد. با اینحال سعی میکنم تا همچنان درخدمتتان باشم و تا آنجا که میشود؛ دست خالی برنگردید. خواهش دارم که انرژی های مثبت و دعاهای خیرتان را روانه ی آینده ی کاری من کنید که وجود تعداد دانشجوی کافی جهت تبدیل قرارداد کاری ام از «پاره وقت» به«تمام وقت»، یعنی کــلـــّی آسوده خاطر شدنم از روند آینده ی ویزا و دنگ و فنگ اداری و...... با اینحال هرچه پیش آید خوش آید. جادارد از مشارکت همیشگی شما در ابراز نظرات خوبتان تشکر کنم و شما را دعوت کنم به خواندن برگ دیگری از خاطرات روزهای اوّل مهاجرت ما به آمریکا و سه سال پیش.
-----------------------------------------------------------

امروز سه شنبه 24 آوریل 2007 است. دوروزی است که سخت دمق گم شدن کلید ماشین بودیم و ندانستم که چطور یکدفعه غیبش زد که زد؟ از طرف دیگه هجوم ناگهانی کامپیوتری ایرانی ها متوقف شده بود و حسابی توی لک بودیم. در این اثنا دوستم«ک» تلفن کرد و قرارگذاشت تا ساعت 10 شب ایران(5/1 بعد از ظهر مرکز آمریکا) به آموزشگاه نقاشی(کارگاه) بیاید تا بتوانیم از طریق کامپیوترو اینترنت باهم گپ بزنیم. در این فاصله زهرا صلاح دانست که برای دیدن خانم دکتر«س»(تنها ایرانی این شهر، آن هم به مدّت کمتر از یک ماه) راهی بیمارستان لکسینگتون بشود و به نوعی مرا جهت گفتگویی مردانه و راحت با دوستانم تنها بگذارد. از سر تنهایی گشت و گذاری داشتم در وبلاگها و بخصوص با مطالعه ی نوشته های یکی از فرومها(سایتها) و مرور موضوع «همه چیز درباره ی زردشت و زردشتی»کنجکاو شدم تا سطح اطلاعاتم را بیشتر کنم.

آمدن «ک» آنقدر طول کشید که دست به تلفن شدم و به موبایلش زنگ زدم و او نیز مثل«م» جواب نداد. همین سبب شد یکدفعه دل به هول(نگران) بشوم. در اینجور مواقع بخاطر تجربه ها و دیده های بدی که در ایران داشته ام؛ آنچه که ذهنم را رنج میدهد هجوم افکار منفی است. دائم با خودم میگفتم: نکند همسایه ها فضولی کرده باشند و پلیس را به سرشان ریخته باشد؟ نکند آنها را بخاطر نوشیدنی دستگیر کرده باشند؟ نکند تصادف کرده باشند؟ نکند؟ نکند؟ نکند؟؟ از سر اجبار دست به تلفن شدم و به یکی دیگر از دوستانم(م.ی) زنگ زدم تا شاید او خبری داشته باشد. برای اینکه او را نیز نگران نکنم از هردری سخنی راندیم و بین صحبتها متوجه شدم که همه ی اراذل و اوباش(دوستام) دور هم توی باغ حبیب جمع بودند و به دفعات از من نیز یادی داشته اند. آنطور که فهمیدم؛ جدیداً رسمشان شده؛ هروقت اسمی از من به میان میاید برای تک و تنهاشدنم؛ غصه مند میشوند و با نثار«پخشه»ای جانانه به روحم، همگی میزنند زیر خنده....... نامردا !!! {توضیح: ببخشید که مجبور شدم از واژه ای عامیانه و ای بسا بی ادبانه استفاده کنم. البته بیشتر این رفتارها به منزله ی شوخی دوستانه ی بین رفقاست که من بخاطر روانی مطلب و ای بسا لبخند شما آن را به کار بردم}

در بین گفتگوهایم با مجید بود که سروکلـّه ی «ک و م» پیدا شد. درست به یاد ندارم که موضوع حرفها حول چه مواردی میگشت؟ هرچه بود با آنکه تاخیر آن دو بخاطر حال احساسی خاصشان بود و حسابی با خود خلوت کرده بودند که با روحیه ای قوی به سراغ من بیایند؛ ولی باز دستشان رو شد و هردو زدند زیر گریه و بدنبال آن، اشک مرا نیز درآوردند. اوج قصـّه ی پرغصـّه، آنجا بود که به رسم فالگیری از دیوان حضرت حافظ، غزلی را از دیوان حضرت مولانا برایم تفـّأل زدند و تمام معانی و مفاهیم ابیات گرد مسافر و غربت و برگشت به وطـن بود. هرچه بود بدجوری حال احساسی منحصر به فردی ایجاد کرد و یادم به ضرب المثلی که همواره «ننه» میگفت افتاد که: «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم.» {توضیح: این مطلب مربوط به روزهای اوّل مهاجرت است. دلیل ذکر آن فقط بیان تجربه ام برای تازه مهاجران است که بدانند همه ی این افکار و حالت زوووووودگذر طبیعی است و آرامش آینده شان را بنا بر سخن معروف اون خدا بیامرز: به بهای آن میدهند نه به بهانه....}

در این بین دلم برای «ک» میسوخت که تلاش میکرد به مثل اونروزای حمید(خودم) که از سر قرتی بازی و... خودم را سفت و محکم میگرفتم؛ خودش را «فولادی» نشان دهد. هرچه بود ژاله ی چشمانش دست او را رو میکرد و هرکس نداند؛ من یکی میدانستم که«خنده ی تلخ من(و او) از گریه غم انگیزتر است/کارم(ان) از گریه گذشته است و به آن میخند(ی)م» با برگشت زهرا بود که بساط آبغوره گیری به رسم زنان را تعطیل کردیم؛ چراکه ورای ذهن و فرهنگ و تربیت ماست که «مرد گریه نمیکند». به نظر من این بزرگترین دروغی است که توی کت ماها کرده اند و همین هاست که سبب شده، تا آنقدر عقده و غم در دلمان جمع شود و بدنبال آن، سکته ای قلبی و مغزی و خوندن غزل خداحافظی زودتر از موعد مرگ، نتیجه اش باشد!!؟؟ گر دست داد گریه ای؛ از سرشوق نیز گریه کن که روزگاری چشمهایتان نیز ناز خواهند کرد.

با خداحافظی از دوستان و تعطیلی مراسم روضه خوانی، غروب نزدیک شده بود و راهی ناهارخوری مجتمع(دانشکده) شدیم. هنگام صرف شام بود که بالاخره زهرا دل به دریا زد و بهرجوری بود برترسش غلبه کرد و شاید هم از ترس تشرزدنهای عبدالله بود که سرسخن را با خانم«نـُرما» پیرزن مسئول Alumni Hall باز کرد. برعکس تصوّر ذهنی ما او، آنقدر اجتماعی و خونگرم از آب درآمد که حدّ نداشت و پس از شام ما را دعوت به بازدید دفتر محل کار خود نمود. قصد ندارم که همه ی تقصیرها را به گردن بگیرم؛ چرا که پیر بودن او یکی از عوامل بزرگی بود که باعث میشد انگلیسی حرف زدنهای ما رو به سختی متوجه بشود. البته هر کسی برای خودش یک تـُن و آهنگ گفتاری خاصی دارد و در بین گفتگوهایی که با این و آن داشته ام؛ گوش ذهن آنها پس از دقایقی گفتگو به لحن و لهجه ی صدا ی ما آشنا میشد و تلفظ انگلیسی شکسته ی ما را حدس میزدند. هر وقت هم که نیاز بود با کمی تلاش و به کاربردن دست و سر و بدن(زبان اشاره و بدن) منظورمان را تفهیم میکردیم. ولی کهولت سن «میس نـُرما» سبب شده بود که در بیشتر موارد منظور ما را متوجه نمیشد و فقط خنده تحویل میداد. نمیدانم که معنی واقعی اون خنده ها چی بود؟ ای بسا که توی دلش ما را به فحش کشیده بود و با خودش هی میگفت: این زبون نفهما دیگه از کجا پیدا شدند؟

دفتر کار او در اصل یک خانه ی مستقل قدیمی دوطبقه ای بود که دقیقاً همچون منزلی مسکونی چیدمان شده بود و همه ی وسایل زندگی و شاید بهتر است بگویم خواب و استراحت کوتاه مدّت را در برداشت. اگر بخواهم این نام این واحد وقسمت را به فارسی معنی کنم؟ Alumni «الـُمنای» را باید «همترازان، همدوره ها، پیوند با فارغ التحصیلان» معنی کرد. کار اصلی این دفتر ایجاد ارتباط دانشکده با فارغ التحصیلان دروه ها و سالهای قبل است. بدین نحو که همواره آنان را از طریق ایمیل و نامه، از جدیدترین اخبار و تحولآت دانشکده مطلع میکنند و متقابلاً نیز مسولان دانشکده و دیگر دانشجویان و بخصوص همدوره ها را از اخبار زندگی و احوالات آنان. یکی از جالبترین برنامه های این دفتر، هماهنگی با تمام فارغ التحصیلان سالهای گذشته جهت شرکت در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان جاری است. بدین شکل همدوره ها توفیقی پیدا میکنند تا شاید پس از سالها دوری هم، همکلاسیهایشان را دوباره ملاقات کنند؛ و هم با تشویق فارغ التحصیلان جدید؛ تجربه و راهنمایی های خود را جهت موفقیت آینده ی آنها درمیان بگذارند.

کار دیگر این دفتر جلب حمایتهای مادی فارغ التحصیلان گذشته است. بدین شکل که همواره با درمیان گذاشتن طرحها و تصمیها جهت ساخت و سازهای آینده ی مجتمع، کمکهای مادی بلاعوض آنان را جمع آوری میکند. بد نیست بدانید که بسیاری از آنانی که دستشان به دهنشان میرسیده، هزینه ی کامل ساخت بعضی از ساختمانهای جدید مثل واحد کامپیوتر، آزمایشگاه شیمی یا فیزیک یا زبان و .... را پرداخته اند و در عوض نامشان را برای همیشه برسردر آن ساختمان جاودانی ساخته اند. از دیگر فعالیتهای این دفتر، انتشار کتابچه های Year Book حاوی اسامی و عکسهای دانشجویان و فعالیتهای آنان در دوره های مختلف است. دیدن عکسهایی بسیار تاریخی و مربوط به سالهای دیر و دراز سبب شد؛ از زیبا بودن عملکرد یک چنین قسمت(واحدی) بسیار لذت ببرم. الانه که با خود فکر میکنم میبینم چقدر عالی میشد تا من و ما تحصیلکردگان داخل ایران هم فرصتی میافتیم تا دوستان همکلاسی گذشته را دوباره ببینیم و از احوال همدیگر با خبر بشیم. شاید که بعضی هاشون هم در زندگی و زمینه ها ی شغلی و... پیشرفتی هم کرده باشند وجای امید هم هست که دلشان به رحم آمد و دستی هم از من و ما گرفتند!!؟؟ خوبه مگه نه؟ مخصوصاً که قرار باشه با برادر«ریشداران» همکار بشم و با تلاش سازنده ی کوبنده ی اعتقادی و انقلابی خدمتی به خدا و خلق کنیم !!؟ شنیدم که: بعضی شغلها هم نیاز آنچنانی به تخصص یا پوشیدن لباس خاصی نداره و حتـّی میشه با همون «لباس شخصی» نون بسیار بسیار حلال آغشته به خون در آورد؟ والله م َ کُ چــــوم دونـم؟(نجببادیها در جایی که عقلشان راه به جایی نبرد جمله ی ذکر شده را میگویند و یعنی: من که نمیدانم...چه بگویم؟) پس بی خیال...

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

سفرت بخیرامـّا...

*****قبل نوشت: لطفاً پاسخگویی به سوالی که در انتهای این متن پرسش شده است؛ فراموش نکنید...........نمیدانم شما هنگام مسافرتهای بیشتر از یک ساعت رانندگی چه آهنگهایی گوش میکنید و یا ترجیح میدهید در چه افکاری بسر ببرید و لابد بجای در دل منولوگ(گفتگو با خود) داشتن؛ با دیگران گپ بزنید؟ امـّا من نه اینکه خیلی استثنایی ام(به همون معنی که هنگام عصبانیت به کار میبرند)؛ خیلی هم مشتاق حرف زدن با این و آن نیستم. یعنی نه اینکه از راه جرات داشته باشم پشت فرمان ماشین، واسه ی خودم کز کنم و برم توی لک افکار«وصف العشق، نصف العشق». بلکه ساعتی که از رانندگی گذشت و حضرات همراهم خواب آلوده شدند؛ «امپی تری پلیر» Flash Driver عزیز را یواشکی از توی جیبم در میارم و آنطوری که باعث سوء ظـّن این و آن نشه؛ گوشی های هدفون رو میچاپونم توی گوشم و بزن بریم.

در تعجبم که این همه آدم و ساز و تمبک و دمبل و دیمبل چه جوری توی این یه قوطی به این کوچیکی جا شدند و هی میزنند و هی میخونند و هی تموم نمیشه؟!! البته من این پخش کننده ی کوچیک موسیقی را از ایران آوردم و همه گونه سبک و ریتم آهنگ و موسیقی ایرانی و خارجکی توش هست و این تنوع موسیقی آنچنان هم بد نیست. در حین همین شنیدن آهنگهاست که سعی میکنم بجای پرواز فکر هرآن از یک موضوع به یک موضوع دیگه، بیشتر به یک مطلبی خاص فکر کنم. از جمله ی این موضوعها تبادل تجربیاتم به دوستانی است که به تازگی عازم خارج از کشور و درصدد تجربه ی مهاجرت هستند.

توی همین افکار غرق بودم که همزمان هزاران صحبت و جمله ای که به ذهنم میرسید؛ آهنگی از محمد اصفهانی شروع به خواندن کرد. از آنجا که معتقد به «خـرّد زرین» هستم و هر اتفاق و ذکر جمله ای از دهان این و آن یا رادیو و سی دی را حامل پیامی میدانم؛ خوب به آهنگ گوش کردم و متوجه شدم یه جورایی قشنگ تر از هزاران کتاب و مقاله، حرف دل مرا میزند؟ برای همین برآن شدم که اینبار بجای کلی جمله های بی سرو ته، این آهنگ و آن تشویق و پیام کلی نهفته در شعر و موسیقی را به همه ی شما عزیزان و بخصوص دوستانی که همین روزها عازم مهاجرت هستند؛ تقدیم می کنم.

غزل کامل حضرت مولانا را که میفرماید:«ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان/در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان// ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو//آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان...» را میتوانید «ایـنـجــا» بخوانید. جهت دانلود با کیفیت بالای ترانه ی «پهلوانان هرگز نمیمرند» اثر آهنگساز شادروان استاد«بابک بیات» روی عبارت «رنگی» کلیک کنید.... جهت شنیدن مستقیم آهنگ با کیفیت پایین، پخش کننده ی زیر را فعالPlay کنید و همزمان شنیدن آهنگ لطفاً به سوال پاراگراف آخر پاسخ دهید.





**قبل از طرح سوال: جهت اطلاع دوستانی که مشکل برای نظر نویسی در وبلاگ دارند؛ عرض شود که: وقتی شما گزینه ی «نظرات» را در انتهای هر نوشته کلیک میکنید؛ یک پنجره ی کوچک باز میشود. از آنجا که بعضی دوستان کامنت نویس علاوه بر نام خود و یا وبلاگ شان، عکسی نیز همراه با آی دی خود اضافه میکنند؛ معمولاً پس از باز شدن پنجره ی نظر نویسی، بطور اتوماتیک سوالی را از شما میپرسد که آیا میخواهید عکس آی دی دیگران نمایش داده شود یا نه؟ پس از اینکه نظرتان را در محل مخصوص نوشتید میتوانید نام خود را در انتهای پیام خود و یا با کلیک کردن روی گزینه ی «نام/آدرس اینترنتی» در زیر مستطیل قسمت متن پیام نوشته و آن را منتشر کنید. آنچه که مهم است در بعضی مواقع شما نیاز به ثبت کلمه ای با عنوان«تایید دیداری» در قسمت مربوطه دارید که ممکن است در بار اوّل مشهود نباشد؟ بهترین کار این است که با فشار گزینه ی «پیش نمایش» هم اشتباهات احتمالی نوشتاری خود را اصلاح کنید و هم به نوعی این «ریفرش» شدن صفحه باعث مشهود شدند «تایید دیداری» باشد.

***** یک سوال؟ بعضی از نویسندگان عزیز وبلاگ، به ندرت اقدام به نوشتن پاسخی بر نظرات خوانندگان دارند و بعضی هم مثل من چنان چانه شان گرم میشود که باعث پشیمان شدند نظر نویس محترم میشوند. به نظر شما به عنوان یک خواننده ی نظرنویس، پاسخ به نظرات خوانندگان ولو با یک کلمه ای کوتاه و تشکر بهتر است و یا اینکه فقط در صورت نیاز پاسخ تک و توک افراد داده شود؟ به چه دلیلی؟ پیشاپیش از پاسخگویی همه ی شما عزیزان تشکر میکنم.