توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۹ آبان ۱۳۸۹

هالووین در آمریکا

همانطور که در نوشته ی قبلی عرض کردم این روزها در آمریکا شور و هیجان بسیاری به مناسبت برگزرای مراسم هالووین یا به قول خودم قاشق زنی برپاست. امروز مسافرتی داشتیم به شهر«هگینز-ویل» در 20 کیلومتری محل زندگی ام. جالبی این مراسم در این بود که بصورت متمرکز، خیابان اصلی مرکز شهر به برگزاری این موضوع اختصاص یافته بود تا علاوه بر تامین امنیت برگزاری این مراسم، بیشتر افراد بتوانند با حضور در یک جا از دیدن یا به مشارکت گذاردن سلیقه ی خود در نوع انتخاب لباسها و آرایش ها، سلیقه های گوناگون را ببینند یا به نمایش بگذارند. جا داره همین جا عرض کنم که نظرات نوشته ی قبل را که در همین راستاست، پاسخ نگفته ام تا با این نوشته و در یک زمان اقدام به تشکر از محبت نظرنویسی شماها داشته باشم. در ضمن از اینکه اجبار بارگزای عکسها در سایتی دیگر باعث شده کیفیت عکسها نامطلوب باشه معذرت میخوام و امیدوارم که به زودی از دست این مشکل و وبلاگ و... راحت بشید.


سوای مغازه داران مرکز شهر که با آرایش مغازه های خود، مراجعه کنندگان را به صف جهت پذیرایی با شیرینی مهمان میکردند؛ بعضی مردم عادی شهر نیز با گذاشتن میز و صندلی کنار خیابان اقدام به پذیرایی افراد میکردند.


در این بین افراد بزرگسال نیز خود را به شکل و لباسهای گوناگونی آراسته بودند و صف مراجعه کنندگان را به جلو راهنمایی میکردند.


البته نه همه ی آنها فقط با شکلات و شیرینی، بلکه سیبهایی این زن که به واقع یک جادو گر بدشکل بود؛ حسابی تــُرد و آبـدار جلوه میکرد.


بعضی جوانها هم به سلیقه ی خود یک بازی را برای کوچکترها تدارک دیده بودند و از جمله این دخترک جوان که دکور یک خانه ی ارواح زده ی شیطانی را در سطح خیابان گذاشته بود و کودکان باید با پرتاب گره بسته ای از سنگ ریزه به داخل پنجره ی آن خانه، جایزه ی خود را دریافت میکردند.


در این بین بازیهای دیگری نیز تدارک دیده شده بود از جمله یافتن شکلاتهای پنهان شده در بین کاههای درون این سبد.

این آقا هم خود را به شکل مکزیکیها آراسته بود و سوای اهدای شکلات، فرصتی تدارک دیده بود تا کوچکترها سوار بر آن خر محترم(الاغ) عکسی بیندازند. لطفاً یک وقت اشتباه نشه؛ اونکه پشت سر فرین ایستاده است منم نه...


در این بین هم بعضی ها از تزیین حیواناتشان نیز غافل نشده بودند و در کنار دکورآرایی آدمها و هنرهای دستی شان باید چشمامون رو خوب باز میکردیم تا از دیدن سگهای گوناگونی که لباسهای عجییب و غریب پوشیده بودند نیز غافل نشیم.


بعضی خانواده ها هم بصورت دسته جمعی در مراسم پیاده روی و جمع کردن شکلات شرکت کرده بودند و باز دیدنی بود که چگونه هرکدام خود را آراسته بودند و من یکی که بیسوات تر از آنم ببینم اینها کدامین شخصیتهای داستانی یا کارتونی بودند.

وباز این خانواده و بچه هایشان که در یک گاری نشسته بودند و از اینطرف به آن طرف میرفتند وشاید دیدن اسکلت دکور مغازه ی پشت سرشان خالی از لطف نباشد.


شاید بیشتر شما در تصـّورتان باشد که باید همه ی آراستنها و لباسها ترسناک باشند؟ ولی من یکی که بجز زیبایی دلنشین این دخترک، چیزی دیگری نمیتوانم در وصفش بگویم.


میدونم که توی دلتون گفتید خوش به حال من که با این دوتا چشای هیزم این دخترک را از نزدیک دیدم. خوب خیلی هم حسودی نکنید و شما هم ببینید.


البته همه ی همه ی سلیقه ها هم خیلی دلچسب نبود و ای بسا شما هم از دیدن این ماسک عرعر یک خر، خیلی هم خوشتون نیومده باشه.

خب حالا اگه خیلی با اون عکسها حالی نکردید از دیدن این شامپانزده ی مظلوم چه حسی دارید؟


فکر نکنید که همه ی دکورآرایی ها شامل حیوانات میشد. در تعجبم چطور این پسرک مظلوم را لباس اسکلت پوشانده بودند؟ خب دیگه اینم یه سلیقه ایه دیگه!

اگه بعضی ها بادیدن پلیس و ماشین پلیس هوری دلشون میرزه... اینجا آنقدر بیشترشان خوش برخورد و با اخلاق برخورد میکنند که من وقت پیدا کردم تا یک شوخی نیز با او داشته باشم و همانطور که میبینید دستبند اورا نیز به دست بزنیم و بگیم و بخندیم.... آقا !!! خانم!!! بخدا شوخی بود. فردا نری بگی حمید رو پلیس گرفته بود و خودم عکسش رو دیدم.

بد نیست که بعضی لباسها و سلیقه های دیگران را نیز ببینید و از جمله این پسرک ارتشی پوش و آن مرد گنده ای که لباس مردآهنی پوشیده است.این آقا هم ترجیح داده بود با لباس شکار به جمع بپیوندند.


ندونستم که این لباس دزدان شب است یا عیاران و طراران؟



این دختر هم که یکی از حادثه دیدگان کشتی تایتانیک بود و با دیدنش نزدیک بود که یه دفعه دل ازدستم دربره و بپرم اون وسط و نجاتش بدهم؛ که خدا رو شکر تیوپ نجات به گردنش داشت. خوب شد که خودم رو به خطر ننداختم. آخه اگه این شجاعت و رشادت رو از خودم دربکرده بودم؛ لابد این من مظلوم بودم که باید به دست مبارک عیال خفه میشدم.


این هم یکی از رایج ترین لباسها که به شکل روح است و من نمیدونم این لباس چطوری باعث میشه روحهایی که به روی زمین می آیند از لباسی که به شکل خودشونه بترسند و فرار کنند!؟


امــّا بشنوید که هنوز روزهنگام بود و تازه موقع رفتن به مراسم قاشق زنی توی محل سکونتم بود. دخترهام قصد داشتند که درب خانه های محلـّه را بزنند و از آنان اصرار که من هم راهی شوم و اصرار دوچندان که این لباس بادکنکی شتر را بپوشم. میبیند که آخر پیری به چه روزی دچار شدیم... بچـّه بیا برو بچسب به دین و ایمونت... آخه مرا چه به پوشیدن این لباس شتر؟؟ ولی خودمونیما توی این همه سلیقه های عجیب و غریب این آمریکاییها، این یادگاری ما از دبی حسابی تک افتاده بود؛ بخصوص که وقتی بزرگسالی آن را میپوشه؛ بقیه ی اجزای ثابت این لباس از جمله پاهای پارچه ای آویزان آن تناسبی بسیار خنده دار با اون آدم گــُنده که خودم باشه نداره و خنده ی همه را در میاره.

فرین هم که همان لباس سال قبلش(کفش دوزک یا عروس خدا) را پوشید و فاطمه هم آخرین سالی است که طـّی رسم این منطقه، لذت پوشیدن لباس و خانه به خانه رفتن و خاطره ساختن برای خودش را تجربه میکند و هرچی باشه دختره ی گــُنده باید دیگه بشینه پای درس و مشقش...اهه!! گفتنی است که لباس او را Witch یا همان جادوگر مینامند. امیدوارم که بعد از اون روضه خوانی و اشک همه را درآوردن، با دیدن این عکس و مطلب، تلخی آن را فراموش کرده باشید. منتظر دیدن نظراتتان در هردو نوشته ی آخر هستم. بدرود

۸ آبان ۱۳۸۹

قاشق زنی آمریکایی


***همینطوری بدون ارتباط با موضوع::::::::
میگه: «سرپیری و معرکه گیری؟»؛ «نکنه عشق ر.ی.د.ه به قلبت؟»(اشاره به دیالوگی در فیلم هامون با بازیگری شاهکار شادروان خسرو شکیبایی) میگم:«مگه عشق پیر و جوون میشناسه؟ مگه وقتی میاد در میزنه؟ مگه غیر از صحبت دوقلب چیز دیگه ایـه؟» میگه:«زمان، دیگه زمان عشقهای افلاطونی نیست؟ بار خود را ببند و برو که گــُلها را فقط بوییدن و دیدن از دور خوش است؟» میگم:«شاید معنی عشق را دوست داشتن خالصانه باید تعبییر کرد. مگه نشنیدی که دکتر شریعتی گفته: خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که، عشق از زندگی کردن بهتر است؛ وبه هر که دوست تر می داری بچشان که، دوست داشتن از عشق برتر است؟» خیز میگیره که باز چیزی بگه که حرفش رو قطع میکنم و میگم: «ببخشید!!! مگه قرار نبود دیگه از اینجور حرفها سخنی به میون نیاریم؟؟ بذار برم سراغ ذکری از یکی از رسوم آمریکایی!» میگه:«باشه! بازم ساکت میشم! امـّا دونسته باش همیشه با تو حرفها دارم. هرچی نباشه من دوّم توام.»
____________________________________________

هرساله آخرین روز ماه اکتبر(نهم آبان) برابر است با برگزاری مراسم «هالووین» که شباهتهای بسیاری با «مراسم قاشق زنی» چهارشنبه سوری خودمان دارد و بد نیست بدانید که ریشه ی اینگونه جشنهای مشابه که در بیشتر فرهنگ ها وجود دارد؛ به اولین فرهنگ فکری انسان، بنام پگنیست Pagan برمیگرده که بسیار زودتر از مذهب یا همون مکتب فکری «طبیعت گرایی» Naturalism وجود داشته و تقریبا ً برای هرچیزی، اعتقاد به یک خدا گونه (الهه) داشته اند. کلمه Halloween در اصل از عبارت All-Hallow-Even گرفته شده و کلمه Hallow به معنای «تقدیس شده و مقدس» است. ولی راستش رو بخواهید من همیشه با شنیدن این کلمه یاد «هالو» و «هاله» ی مشهور اون آقاهه میفتم...بگذریم... سابقه ی این جشن به حدود ۵ قبل از میلاد و سرزمین ایرلند و قوم «سلت» (Celt) برمیگرده که بعدها با مهاجرت اروپاییان در اوایل قرن نوزدهم به قاره ی آمریکا این مراسم در این منطقه گسترش پیدا میکند. البته امروزه بیشترمردم کانادا و آمریکا این جشن را یک سنت آمریکایی میشناسند.


سنتها و باورها در مورد هالووین در کشورهای مختلف متفاوت است و از آنجاکه معتقدند در این روز ارواح درگذشتگان به روی زمین میایند و امکان ارتباط ارواح با آدمها برقرار میشه؛(برعکس ما ایرانیان که با خانه تکانی قبل از عید همه چیز را برای جلب رضایت ارواح آماده میکنیم اینان) برای ترساندن و فراری دادن ارواح، لباسهایی به شکل اسکلت و ترسناک بسیار میپوشند. البته امروزه آنچنان هم مهم نیست که لباس آنها بد شکل یا ترسناک باشه و بیشتر میخواهند یک تحوّلی در روال زندگی عادی خود داده باشند و همانطور که در عکس میبینید دو تا از همکاران من که سمت بالایی نیز دارند چطور خود را آراسته اند؟ همچنین بخاطر همزمانی هالووین با جشن برداشت محصول؛ معمولا ً از «کــدوی» زرد، زیاد استفاده میکنند و یکی از سرگرمی های آنان کدو آرایی و یا تزیین کردن درب خانه هایشان است که در حد امکان بصورت ترسناک و گاهی هم دل بهم زن، جلوه پیدا میکند. از رایج ترین کارهایی که انجام میشه آویزان کردن مترسک به عنوان یک موجود ترسناک است. البته گاهی هم داخل کدوها رو خالی میکنند و با کنده کاری روی آن به شکل قیافه ای ترسناک، و گذاشتن شمع در داخل آن که به Jack-o-Lantern معروف است؛ درب منازل را تزیین میکنند.


بعد از اینگونه آراستنها رایج ترین رسم این روز و شب متعلق به بچه های قبل ازسن دبیرستان است که با پوشیدن لباسهای عجیب و غریب(کاستوم) از این خانه به آن خانه برای گرفتن شکلات و شیرینی میروند. به غیر از پوشیدن لباسهای عجیب و غریب یا به قول اینها Halloween Costume دو چیز دیگر برای بچه ها این مراسم را جالب و خاطره انگیز میکنه: شرکت در جشنهایی که ممکنه به این مناسبت بهش دعوت بشن و از همه مهمتر و به قول من قاشق زنی و به قول اینها Trick or Treat. به این شکل که بچه ها در این شب لباسهای هالووینشون رو می پوشن و به در یک به یک خونه ها میرن و ضمن اینکه در میزنند به کسی که میاد دم در میگند:«تهدید یا معامله؟» به زبان خودمانی «مرا با شکلات و پذیرایی ات میداری، یا اینکه من ترا با آزار و اذیت بدارم؟ » به این شکل با صاحب منزل اتمام حجت میکنند تا چنانچه صاحبخانه او را تحویل نگرفت با انواع روشهای همسایه آزاری مثل پرتاب تخم مرغ و آشغال و .... اهالی آن خانه را مورد مرحمت قرار میدادند(عالم بچگی یادش بخیر که زنگ در خونه ی مردم رو میزدیم و فرار میکردیم.)


نکته:(ادامه ی این نوشته مربوط به سال گذشته است.) از آنجا که در محل کاربنده نیز این جشن برپا بود و همکاران من سخت علاقمند شده بودند که ببینند من چه سلیقه ای بخرج میدهیم؟ آخرالامر بدین نتیجه رسیدیم که خانمم، لباس و روسری به سبک ایرانی بپوشند و دروغتان نگویم؛ یهو هوس دختر بازی ام گرفت و دلم واسه ی اون مقنعه پوشان عزیز هم تنگ شد!! آخ!!! عیال، چرا میزنی؟!! ببین به چه روزی دچار شدیم و یه شوخی هم نمیتونیم بکنیم.... بماند که برای مرد ایرانی هیچگونه لباس سنتی سراغ نداشتم(البته بجز لباسهای اقوام که بنده جزو هیچکدام نیستم). آخر الامر همان لباسهایی که هنگام ورودمان به آمریکا پوشیده بودم را دوباره استفاده کردم و هاج و واج مانده بودم که مگه داشتم میرفتم عروسی شاه پریون که اینقدر خودم را به سختی انداخته بودم و اتو کشیده بودم.

امـّا اوج قصه وقتی بود که دمادم غروب هوس کردیم به رسم آمریکایی راه بفتیم و این دخترک 5/1(اکنون دو)ساله ی خود را از خانه ببریم بیرون و از این خانه به آن خانه بگردانیم. لباسی که برایش تدارک دیده بودیم طرح یک کفش دوزک(عروس خدا)Lady-Bug بود. اکثر خانه ها با دکورآرایی بیرون خانه هایشان و نیز روشن گذاشتن لامپ درب خانه، حضور خود را به بقیه اعلام کرده بودند. این یعنی درب خانه هایی که چراغشان روشن نیست را نباید بکوبیم. بعد از اولین خانه ای که رفتیم؛ دخترم(فرین) کاملاً ماهر شده بود. چراکه با هربار رفت و آمدش چندتایی شکلات و شیرینی و حتی میوه ی تازه، به ارمغان میاورد و اگر خودش هم بهره ای نمیبرد، من و مادرش شکلات خوران بدنبال او میرفتیم تا برای هفته ها، شکلات مورد نیازمان را ذخیره کنیم.


آخرشب هم مقصدمان منزل پدرومادربزرگ خوانده ی دخترم -خانه ی کریس و دیوید- بود که تا ساعتی به شب نشینی کنار هم بودیم و سپس خسته و کوفته راهی منزل شدیم............ دوستان عزیز همانطور که ذکر شد خاطره ی پایانی و عکسهای این نوشته مربوط به سال گذشته بود و منتظریم ببینیم امسال چه پیش میاید؟ شاید هم انتشار عکسهایی در نوشته ای دیگر!!؟ تندرست و شادکام باشید.

۵ آبان ۱۳۸۹

دلتنگی

**** پیشنوشت: متن اصلی این نوشته را همین یکشنبه ی آتشین پیش نوشته بودم؛ امــّا در زمینه ی انتشار آن مردد بودم تا اکنون که فرصتی دست داد. باید یادآوری کنم همه چیز روبراه است. جون خودم!!! باور کنید!!! فقط هوس کرده ام یه «روضه»ی مشتی خدمتتون بخونم که یادتون نره منم برای پامنبری خوندن یه شایستگی هایی دارم.... همگی یه قدم بریم صحرای لکسینگتون... همونجایی که حمید تک و تنها بود.... نه یاری... نه همدمی... دگران هم شده بودند زخم دلی.... بگذریم... شما خودتان را ناراحت نکنید و ادامه ی مطلب را بخوانید که اگه الان هم منتشرش نکنم ممکنه بازم تغییرش بدم تا خیلی دستم رو نشه... باور کنید خوشحالم ...اینم نشونه اش... هه هه هه!!!
_________________________________________

تمام شب را درست نخوابیدم. یعنی بهتره بگم اصلاً نخوابیدم و در عالم فکر و رویا غرق بودم. به طور ناگهانی یه فکری یا بازم بهتره بگم حسـّی مثل حس عاشقی به تمام وجودم هجوم آورده بود. آنچنان همه ی تمرکزم را گرفته بود که انگلیسی حرف زدن طلبم؛ فارسی هم نمیشد سخن گفت. یعنی میشد.... تمام جمله ها هم مثل برق توی سرم رژه میرفتند؛ ولی تا میومدم دهن باز کنم؛ یه چیزی راه گلو را می بست. هرچه بود یا جای سکوت بود یا صدای گفتار همراه با لرزش!!؟ چاره ای نبود. باید راهی جست. از طرفی نه اخلاقم اینگونه است که خانمم پی به بسیاری از احساسات درونی ام ببرد؛ و نه دیدن این حال خرابم برای بچه هایم کار درستی بود. از خانه زدم بیرون و همینطور که توی خیابونها میچرخیدم؛ بعضی ها رو دیدم که وارد کلیسا میشدند. یه دفعه جرقه ای به ذهنم زد که بد نیست منم یه سر برم توی خونه خدای این مسیحیها... از خوش حادثه هم تمام موضوع دعاها و سخنرانی کشیش هم درباره ی «عشق»، «عشق خالص»، «عشق بلاعوض»و.... بود. مـَصّـبــت(مذهبت) رو شکر بخت و اقبال!!!...حالا همین امروز باید موضوع مورد بحث همین کلمه باشه!؟....وای که چقدر «عخش»... ببخشید...«عشق» داریم و خبرنداشتم.

خیر... این ترفند هم کمکی که نکرد هیچ، بلکه حکایت آن شد که«از قضا سرکنکبین، صفرا فزود»(مولانا). وقتی که همه داشتند از سالن خارج میشدند یه جورایی توی «هـــوا» بودم... اصلاً نمیدونستم چه مرگیم شده؟؟... چرا دروغ بگم؟ کمابیش میدونستم؛ ولی آخه چرا من که همیشه سعی میکردم برای دیگران باعث افزایش روحیه باشم؛ حالا خودم اینطوری ریختم به هم؟ نمیدونستم چه باید کرد؟ از کلیسا زدم بیرون و راه کنار رودخانه را پیش گرفتم؛ نسیم هوای پاییزی و سکوت روز تعطیل یکشنبه و امواج آب و دیگر هیچ.... ولی نه... یه چیز دیگه هم بود؛ اونم عامل اصلی عاشقی بازی هام و شنیدن چندین و چند باره یکی دو تا آهنگی که با پیشامدن یکسری تغییر و تحولات روحی اخیرم، سبب شده بود بعد از مدّتها یه بار دیگه طعم گس امـّا نه تلخ «دلتنگی» را همراه با دو قــُلپ اشک بچشم.... بیخیال که اون آهنگ ها چی بود. امـّا اگه خواستید میتونید یکی از اونا رو دانلودکنید یا بشنوید. آهنگ «آرزو» با صدای «آرش دلفان» که میـگــه:«دوباره دل هوای با توبودن کرده/نگو این دل دوری عشق ترا باور کرده//حالا من یه آرزو دارم توسینه؟/که دوباره چشم من ترا ببینه و....»

داشتم با خودم فکر میکردم این «حس دلتنگی» که اومده سراغ من یعنی چه؟ آیا قدرناشناس زندگی شده ام؟ آیا لوس بازی درآورده ام و سختی های گذشته ام رو فراموش کرده ام؟ آیا نالیدن بی مورد است؟ آیا بخاطر آن است که خبرندارم و نیستم تا ببینم توی ایران هم دیگه کسی یار کسی نیست؟ آیا شدنی نیست که این حسّ «نداشتن یک همزبان همدل» حتی برای بعضی ها توی خود ایران هم رخ دهد؟ آیا....آیا... آیا...؟ نمیدونم جواب شما چیست؟ ولی وقتی ساعتی گذشت و برگشتم خانه و شروع به نوشتن این مطلب کردم؛ وصد البته دست گره شده ی زیر گلویم را باز کردم و با شنیدن آهنگی موزون و بدنبال آن حرکات موزون دخترکم- فرین- حالم آرام آرام رو به بهتر شدن گذاشت و دیگران هم ندانستند که «حمید هم دعاییه»(گفتاری از فیلم سوته دلان-شادروان علی حاتمی) تازه دانستم که چشمهایم با آنکه به تمام زیبایی های زندگی دوخته شده است؛ گاهی خوب نمیبیند و چون تارمیشود؛ هیچ چیزی بهتر از شستشو با گلاب جاری شده بر گونه ام نمیتواند؛ «دید» آنها را بهتر کند. پس این دلتنگی نه تنها بد نبود؛ بلکه هر ازگاهی، آن هم برای زُلال کردن «دل»، بقول ما بچـّه آخوندا خیلی هم «ثوابه».... پس!!! گریه کنید مسلمونا... «وه که چه قلمرو اسرار آمیزی است سرزمین اشک!!»**


بذارید قبل از هرچیز خواهش کنم که:پیش از خواندن تمام متن، پیش داوری نکنید و فکر نکنید که این نوشته گله و شکایتی است از اوضاع؟ بلکه تلاش دارم یادآوری کنم که «دلتنگی» حسی واقعی و غیر قابل انکار است برای همه... و دیگه اینکه نباید هرکسی را که همچون من در شرایط به اصطلاح بهتری!!! زندگی می کند محکوم کنیم که حق دلتنگ شدن ندارد. همه ی آدمها گاهی دستخوش احساساتشون میشند و به نظرم باید اون احساسات را بیشتر شناخت؛ تا به موقع بتونیم، عکس العمل مناسب رو انجام بدیم. مثلاً آیا به کسی که از زندگی مشترکش شکایتی می کند یک راست پیشنهاد طلاق می دهیم؟ آیا به مادری که گاهی از شیطنت های بچه اش گلایه و حتی گریه می کند؛ پیشنهاد می دهیم که بچه اش را به شیرخوارگاه بسپارد؟ حالا آیا کسی که بیرون از وطنش زندگی می کند؛ فقط و فقط بخاطر زندگی در خارج، دیگه حق نداره هیچ شکایتی از زندگی کنه یا حتی دلتنگ بشه؟

این تصوّر که:«ای آقا!!! ما بدبختیم و شماها که اون طرف نشسته اید خوشبخت روزگار و بی درد و غم!!!!!!!، خوشی زده زیر دلتان و از فرط رفاه و غرق شدن در نعمتهاست که این جوری شکایت می کنید.»به نظرم کمی بی انصافی است و برخواسته از نگاه توریستی به مسئله ی مهاجرت است. در حالیکه باید این واقعیتها رو پذیرفت که حتی در خارج هم مثل داخل وطن، آدما گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی بیمار، گاهی بی حوصله و گاهی هم «دلتنگ» میشند. برای غیرمهاجرها شاید خنده دار و حتی مسخره باشد! اما باید مهاجرباشید تا باور کنید که این مسئله یک موضوع عینی و واقعی ست. تجربه ایست که هر کس تا نداشته باشد نمی تواند در مورد آن به درستی و انصاف قضاوت کند.

درجایی برای دوستی که روزهای آخر قبل از خروج را در ایران میگذراند چنین نوشتم:....«جدایی» یکی از سخت ترین تجربه های زندگی است.... آری .... ولی درعوض از سازنده ترین تجربیاتی است که شما و خانواده و عزیزانتان را آب دیده میکند. مطمئن باشید که پس از خروجتان، هم شما و هم آنان روزهای احساسی سختی را پشت سر خواهید گذاشت... امــّا این به آن معنی نیست که «بار غمی» است ابدی؟؟؟ بلکه شوک «پذیرش یک واقعیت» جدید و آن هم از نوع واقعیتهای«شیرین»زندگی است. آری مهاجرت یک تجربه ی «مـُردن» است، ولی مردنی که زنده شدنی دوباره را دربردارد. مردن عادتهای زندگی در زادگاه و زنده شدن بخاطر تجربه ی زندگی تازه و نو در کشور جدید.... و یادتان نرود که این تجربه ی زنده شدن دوباره تان در دستان خودتان قرار دارد و حتی اگر آنقدر ترک عادتهای قبلی(زندگی دروطن) برایتان تحمـــّل ناپذیر باشد؛ باز این فرصت را دارید که با خرید یک بلیط برگشت، به همان گذشته ها برگردید.

من در آن روزها، کی به ارزشمند بودن وطن اندیشیده بودم؟ کی زیباییهای گذر یک گله ی گوسفند از کوچه باغ پرازگرد و خاک را تصوّر کرده بودم؟ آیاهیچ وقت به دوست داشتن بدخواهانم هم فکر کرده بودم؟ ..... همه ی اینهایی که برایت برنشمردم به آن خاطر بود تا خودتان به آنها برسید؛ و بدانید که همه ی این تجربه های به ظاهر تلخ و سخت، ازخوبی های مهاجرت و همان دل کندنها بود و هست.... در ضمن و به عنوان سخن آخر.... این روزهای قبل از خروج، ذهنتان مثل یک دوربین فیلمبرداری تصویر همه چیز را.... از کاسب سر محل... از پسر پرسروصدای همسایه... از فالوده فروش سرمیدون... از جارچی کوچه ها و... گرفته تا مهمانی های دوست و آشنا... اصرار خانواده که شام را درکنارشان باشید... نامه ی پراحساس خواهر کوچکتان و... را در حال ثبت و«خاطره سازی»کردن است. بماند که همین موارد باعث میشود گذراز پشت شیشه های گمرگ فرودگاه به اندازه ی تمام طول تاریخ کشدارشود؛ ولی باز یادآوری میکنم که همه ی اینها ویژگی بسیار عالی مهاجرت است و بس.

آنچه که مهمه برای آن آماده باشید این است که ممکنه بارها و بارها در غربت، همه ی آنها از جلوی چشمتان بگذرد و شاید هم هر از گاهی شبنمی نیز از گوشه ی چشمتان بر روی صورتتان بلغزد!! ولی یادتان نرود که هرگز نباید این حسّ را «زانوی غم در بغل گرفتن» معنی کرد. بلکه همه ی اینها مز مزه کردن شیرینیها و خاطرات شیرین زندگی است در زیر دندان احساستان. پس تا میتوانید لذت آنها را نیز ببرید. برای اینکه پی به تاثیر مثبت آن ببرید؛ همینکه از عالم رویا خارج شدید؛ آهنگی شاد را بشنوید و حتی اگر امکان داشت؛ حرکتی موزون نیز داشته باشید تا بدانید چقدر این«مزه های شیرین زیر دندان» روحیه بخشند... در آخر ببخشید که طولانی شد.... این نوشته تقدیم می شود به تمامی کسانی که از آهنگ ذکر شده خاطره ها دارند و بخصوص آنانی که دلتنگ اند....«وقتی آدمی غمگین است غروب را دوست داره و گاهی دیگه نیازی نیست تا غروب انتظار بکشید»** آری دوست من شاید روزی فرارسد که همچون من و اون« 44 بار غروب را ببینید»** راستی تا یادم نرفته بد نیست بدونید که نه تنها «غم!!!» بلکه «دلتنگی»های همه ی شما عزیزان را با تمام دل و عشق خریدارم.... فروشنده ای هست؟ قیمت چند؟

**عبارتهای ذکر شده برگردان جمله هایی از داستان «شازده کوچولو-اثر آنتوان دوسنت اگزوپری»است. دوستان علاقمند میتوانند متن صوتی- نمایشی و خلاصه شده ی این داستان را با کلیک روی عبارت رنگی بصورت آنلاین و یا «بصورت دانلود و با کیفیت پایین- در اینجا» بشنوند. جهت مطالعه ی متن کامل این داستان به«اینجا- ترجمه ی خوب محمد قاضی» و یا «اینجا-ترجمه ی احمد شاملو» مراجعه کنید.

۱ آبان ۱۳۸۹

حسادت

****پیشنوشت: لطفاً حوصله کنید و این مطلب رو تا آخر بخونید... جونی من...این تن بمیره.... تا آخرش بخونیا!!... نظرهم نوشتی که دیگه خیلی دمت گرم.

1- میدونستید که منم «روحانی»زاده ام و از آنجاکه بابام «پیشنماز» مسجد بوده مردم شهرم از سرارادت به او میگفتند:«امام»؟ ولی این به این معنی نیست که ماهم «آقازاده»ایم و شاید هم همین وبلاگنویسی یک بچه ی «آخوند» گناهی باشد نابخشودنی.... بگذریم.

2-میدونستید یکی از رازهای جلب مشتری برای وبلاگ اینه که متن ها کوتاه باشه تا آرام آرام اعتمادها جلب بشه و کم کم خواننده ها مشتری همیشگی شوند؟ از اون مهم تر میدونستید که بعضی ها مینویسند نه برای اینکه نوشته باشند ویا اطلاع رسانی کنند؛ بلکه فقط آمار نظرنویسان وبلاگشون بره بالاتر و اینجوریها یه ذوقی از خودشون دروکنند؟ میدونستید که روی همین اصل همیشه سعی میکنند مطلبی بنویسند تا سروصدای مخالفان و موافقان را در بیارند و اگه شد اونا رو هم به جون هم بیندازند و این کـُرکـُری خواندنها سببی شوند بر آمار بالای نظرات نوشته شده؟.... این نیز بماند.

3-میدونستید که من و خانواده ام از طریق ویزای کار اومدیم آمریکا و هنوز هم پس از حدود 4 سال خبری از «گرین کارت» در میان نیست و ای بسا.... بگو:حمید !!! زبونت لال !!!... با یه تی پای برمون گردونند ایران؟؟ میدونستید که زمان خروجمان از ایران چون هیچ ازنتیجه ی روز مصاحبه مان در سفارت آمریکای جهانخوار مطمئن نبودیم؛ با آنکه سخت ترین فشارهای روحی وروانی را تحمـّل میکردیم؛ با آنکه نیاز به کمک و یاری بسیاری داشتیم؛ با آنکه روزهای سرد زمستان بود و زن و بچه ام روی موتورسیکلت یخ میزدند، ولی برای اینکه سرزبانها نیفتیم، حتی ماشین نزدیکترین افراد را قرض نمیگرفتیم؟ فقط و فقط بخاطر اینکه اگه موفق نشدیم بی سرو صدا برگردیم سر برپاکردن زندگی دوباره مان؟ میدونستید که تا آمدیم وسایل خانه را به حراج و یغما و بخشش این وآن بگذاریم چقدر باید یواش میرفتیم و میامدیم که «گربه چی کوره، شاخمون نزنه»؟ میدونستید که اگه موضوع رفتن به دبی برای مصاحبه را دیگران میدانستند و ویزا نمیگرفتیم تا آخر عمرمون مضحکه ی دست این و آن میشدیم و با نیم نگاهی و پوزخندی زیر لب، متلکی آبدار را در گوشه ی جیگرمان میذاشتند که:«دماغش رو نمیتونه پاک کنه؛ میخواسته بره آمریکا!!!؟»....این مطلب رو هم داشته باشید تا بگم.

4-میدونستید که بعضی ها فقط خلق شده اند که نظر کارشناسانه بدهند و همیشه ی عمر فقط و فقط نیمه ی خالی لیوان را ببینند. دیدنی است که بعضی ها هم چطور موارد نقد و منفی را زیر میکروسکوپ تخصصی شان بزرگ میبینند و عوض تشویقها و دلگرمی هایشان، عوض دیدن نیمه ی پرلیوان، هیچ نظری نمینویسند و نمینویسند و وقتی هم نوشتند از راه و با شدّت هرچه تمام تر، محکم میذارند توی بـُرجک صاحب وبلاگ که:«از قالبش خوشم نیومد»؛ «خوب نمینویسی»؛ «طولانی و خسته کننده بود»؛ «.....»!!! البته منم نمیگم که باید فقط و فقط به به گفت و هورا کشید؛ ولی یادشون رفته که پیمودن دور دنیا با پای پیاده، از قدّم اوّل شروع میشه... اگر هم خیلی مَـردند؛ خودشان لطف کنند و یه وبلاگی افتتاح بفرماند ببینیم چندتا مطلب مینویسند؟ چندتا هم پیشکش آنان باد؛ لطف کنند و فقط یه زندگی نامه ی خوب و روانی از «خودشان» بنویسند.... آمممممما این بار نمیگم «این نیز بگذرد»و از دوستان عزیزم«امی خانم- وبلاگ من و همسرم در سرزمین سبز»و«آکو» میخواهم که دلسرد انتقادات نشوند؛ و بخصوص از«مریم خانم- وبلاگ بسیار خوب یادگار» تشکر میکنم که نه تنها از حذف کلی وبلاگ خوبشان منصرف شدند؛ بلکه دوباره نوشتن را شروع کردند. بد نیست همه ی دوستان بدانند که ننوشتن آنها یعنی بسته شدن یک دریچه ی دیگر به روشنگری.

5-شاید این یکی رو میدونستید که: این مدّت یه برنامه ی مستندی به نام«Sisters Wives» توی تلویزیون آمریکا پخش میشد که درباره ی یک مرتیکه ی حسابی زشت و بد و آکله(آکنه) بود که به سلامتی و دلی خوش نه یکی، نه دوتا، بلکه چهارتا زن!!! اونم توی آمریکا و همزمان داشت و دیدنی بود دو سه جین بچه هایشان که هیچ، چطور زنهاشون توی یه خونه در کمال آرامش روحی و روانی زندگی میکردند. به دوستی گفتم:«این آقا، یه مسلمون(نگفتم مومن)واقعیه؟؟ داره راهی رو که «مورمون»ها(شاخه ای از مسیحیت) داشتند؛ دنبال میکنه و اونها هم بعضی هاشون توی قرن بیستم تا 20 تا!!! عیال مومنه ی سربه زیر داشتند؛ تا اینکه قانون دست و پایشان را بست». در ادامه ی کلامم گفتم:«اینکه قانون آمریکا مانع تعدد زوجات محترمه ی شریفه ی مخدّره است؛ دروغی بیش نیست و این هم نمونه اش. منم میخوام راه اجدادی ام رو ادامه بدهم و یه دوجین از این نسوان ضعیفه را از نژادهای مختلف زیر عبای معنویتم داشته باشم». در جوابم گفت:«بدبخت!! همین یکی واسه ی کــُشـتـنـت؛ کافیه! نبین عیالت اینجور سربه زیر و مظلوم مینـُـماید؛ کافی است موضوع جدی شود؛ اونوقته که ریز ریزت میکنه و سر همین چهارراه خاکت(دفنت) میکنه!». منم گفتم:«آخ جون!!! میشم اولین «امامزاده» توی آمریکا(یادتون هست که به بابام میگفتند امام؟) و به به !!! چه درآمدی خواهم داشت؛ همه اش هم به دلار!!! از همه مهمتر اینکه که زوّارها نیز درهم و برهم میایند زیارت و منم خوب و بد نمیکنم و حاجت همه شون رو از مسیحی گرفته تا کافر رو برآورده میکنم».

6- خـُب حالا شما بگید؛ چرا اون قدیم ندیما توی ایران خودمون شدنی بود که چهارتا -چهارتا همشیره ی گرامی زیر یک سقف میتونستد زندگی کنند ولی حالا نه؟؟ بذارید یه جوری دیگه بگم؛ پس چرا توی قلب آمریکا تونستند؟ هرچند همه ی ما آدمها به اندازه ی خودمان «حسادت» داریم و در بعضی ها زیادتر و مشهودتر و در بعضی ها هم خفته تر.... ولی آیا اصلاً هیچ عاملی اون وسط نیست که نذاره این نسوان خارجکی آمریکایی توی قلب آمریکا نتونند که بتونند؟؟ راستی یه سوال دیگه: چه عاملی باعث میشه که اون خواننده ی وبلاگ بیاد و در عوض تشکر از به اشتراک گذاشتن تجربه و احساس و بعضی خصوصیات شخصی توسط وبلاگ نویس.... مخالف نویسی کنه؟ .... خب در مورد این یکی نه «بگذریم» داریم و نه «بماند». لطفاً مخالف و موافق بنویسید که تشنه ی دیدن عدد بالای تعداد نظراتم. در ضمن سعی میکنم خودم هم هی بیام و یه چیزی بنویسم تا عددش بره بالاتر.... آخ جون زد و ماهم مههههروف شدیم.

7- در آخر موفق باشید..... راستی یادم رفت بگم که اکنون بعد از نزدیک به چهارسال هنوزم که هنوزه برام پیغام میاد که بعضی از افراد فامیل این گناه نابخشودنی من وخانواده ام را .... این بزرگترین جرم عالم بشریت .... یعنی همون «بیخبر آمدنمان به آمریکا» را برمن نبخشیده اند و شکایت دارند که چرا فلان کس میدانسته و به آنها نگفته بودیم؟؟ هرچه هم توضیح داده ام که: شاید بخاطر احتیاجم به بعضی ها گفته ام.... تاثیری بر به رحم آمدن قلب و دلشان نداشته که نداشته.... حالا بیخیال که چرا آنان همچنان برسرخشم با من اند و شاید ربطی به موضوع نوشته نداشته باشه؟؟؟ ولی بگویید من چه کنم تا گناهم بخشوده شود و دل آنان براین ضعیف حقیر نحیف به رحم آید؟...... نظر یادت نره که دلم میخواد عدد نظرات نجومی باشدا !!! ببینم چه میکنید؟