توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

چاخان در آمریکا



شاید شنیده اید که هیچوقت نمیشه سیاهی رو از زغال گرفت و هرچقدر هم زور بزنید و حتی اگر آن را بشورید، آروم آروم آب میشه و از بین میره؛ ولی ماهیتش تغییر نمیکنه. راستش منظورم از این مثال دیدگاه من است درباره ی بسیاری از ایرانیان. بارها شده که در اولین برخوردم با بعضی از اونا، همگی را صاحب فرهنگ و اندیشه، وطن پرست و طرفدار«اندیشه و گفتار و کردار نیک» ایرانی اصیل میپندارم و آنچنان تحت تاثیر رفتار و صحبت آنها واقع میشم که یه لحظه فکر میکنم این جور آدما؛ همونایی هستند که برای نجات وطن احتیاج است و بس.

امــّا خدا نکنه که پای معامله و تجارت و یا انجام کار(بیزینس) وسط بیاد؛ هنوز چیزی نشده می بینید که باز همان خصلتهای پشت هم اندازی و دروغ و چاخان بسیاری از هموطنان داخل ازشون سر میزنه. ظاهراً خارج و داخل ایران هم نداره و این آمار و ارقام دهی به سبک آقای «مهر.ورز» کم کم داره یه فرهنگ میشه؟؟ آن هم فقط برای به جیب زدن دلاری بیشتر، آخه یکی نیست بهشون بگه: «آره؟ واسه ی ما هم آره!! برو که خدا رزق و روزی ات رو یه جا دیگه بده!! برو یه گوش دیگه ای واسه بریدن پیدا کن که ما تازه از مرکز دروغگوهای دنیا اومدیم!!! اگه تو زور میزنی که فقط یه دروغ ساده ای بگی؟ توی کشورم بعضی ها متخصص دروغهای بزرگ و آمارهای آنچنانی اند...»


خدایا به کجا میره تمدن ایرانی نژاد !!؟؟ ظاهراً بد نیست همگی دست به دعا برداریم و دعای نوروزی کورش کبیر را به هم زمزمه کنیم که: «... به نام و به خشنودی اهورامزدا، به نام ایران و به نام فرهنگ ایرانشهر، به نام اشوزردشت........ ای اهورای پاک، فقر و جنگ و دروغ غ غ غ !!! را از ایرانیان دور بدار....»

تعارف ایرانی - آمریکایی



***آقا این تعارف بازی ایرانی وار هم عجب سنّت غریبیه که توی فرهنگ و رفتار ماها نفوذ کرده و بیشتر بجای اینکه احترام گذاشتن جلوه کنه، سببی شده که هم خودمون رو به زحمت بیندازیم هم دیگرون رو. این آمریکاییها اصلاً کلمه ای معادل و هم معنی «تعارف» توی فرهنگ لغتشون ندارند و وقتی هم که کـلـّی زور بزنیم؛ مجبوریم با عباراتی مثل«احترام گذاشتن» و یا «رعایت ادب» و ... کمی از حسّ و حال واقعی آن را برایشان بگوییم و باز هم توجیه نمیشوند.

آنقدر این بلای جانسوز«خوردن دیگران و دید زدن ما» تکرار شده که دوستان آمریکایی ما به شوخی هم که شده؛ هر خوردنی را «سه» بار میپرسند که میخواهیم یانه؟ جالبتر اینکه زن داداش من(آمریکاییه و اسمش داناست) هرباری که میپرسید: چیزی میخواهیم یا نه؟ و ما جواب میدادیم که: ممنون. رو میکرد به ما و میگفت«No تعارف» و باز میپرسید: ؟؟ Thank you No or Yes ??

در ضمن یادتون باشه که آمریکاییها از ما اصفونیها شل تر تعارف میاندازند و اگه چیزی میخواهید زود بچسبید که بیشتر تعارفشون هم بجای اینکه بپرسند: جای درست کنم میخوری؟ می پرسند نوشیدنی چی میخورید؟ اونوقته که تا چشم باز میکنید میبینید آمریکایی شدید و یک نوشابه دستتونه !!!ا

۱۲ خرداد ۱۳۸۹

شعرکودک ایرانی-آمریکایی



توی اوج دغدغه ی همه ی استادان دانشکده و امتحانات آخرترم، من هم حسابی دستم بند بود تا امتحانات رو برگزار کنم و نمره ها رو رد کنم و همون دنگ و فنگهایی که همه تون بهش آشنایی دارید. حسابی خسته از همه جا شده بودم و مغزم قفل قفل و نمیدونستم که چه جوری باید به اینهمه نحوه ی برگزاری امتحانات و وارد کردن کامپیوتری نمره ها و ... سروسامان بدم? کار به آنجا کشید که ترجیح دادم بقیه ی ساعتهای عصر را به کاری دیگه ای مشغول باشم و از فردا صبح ادامه ی کار رو پیگیری کنم. مردد در تصمیم گیری که چه کنم که یه دفعه فکری به سرم زد و دست به قلم شدم و شروع کردم به ترجمه ی شعری کودکانه که شاید کمتر ایرانی باشه که نشنیده باشه.

حالا تصوّرش رو بکنید که توی همهمه ی کار همه ی همکاران و برو و بیای دانشجویان، یه ایرانی دلمشنگی مثل من یه تیکه کاغذ دستشه و داره از استاد انگلیسی دانشکده معنی دقیق کلماتی که با شعر فارسی جور درمیاد رو میپرسه و آنقدر توی این امر جدی و توی عالم خودشه که اصلاً متوجه خنده ی عمیق همکارش نشده تا اینکه همکارم میون خنده هاش پرسید که : حالا برای چی اینقده جدی هستی که این شعر رو ترجمه کنی؟ بهش گفتم: راستش خانمم داره به دخترکـم این شعر رو یاد میده و هی دوستانم معنی اون رو ازمون میپرسند. برای همین درصددم تا میشه اونرو بصورت آهنگین ترجمه اش کنم.

هرچه بود اون همکارم هم هرچی ورقه و نمره و امتحان روی میزش بود رو گذاشت کنار و حالا شده بودیم دوتا مرد گـُنده ای که نشسته بودند سر یک مسئله ی سرنوشت ساز عالم انسانی و شعری فلسفی و عمیق بحث و تبادل نظر میکردند. خدا رو شکر میکنم که کسی ما رو توی اون جلسه ی بسیار مهم تبادل نظر ندید؛ وگرنه یه جوک دست اوّلی برای همه داشت. برای عصر بود که با دستی پر و شادمان از به نتیجه رساندن این امر بسیار مهم عالم روزگار جهان بشریت برگشتم خانه و ترجمه ی شعر را که برایم همچون جایزه ی جهانی «نوبل» بود به خانمم دادم تا اون هم نظری بیندازد. خانمم هنوز از خوندن سطرهای اوّلش فارغ نشده بود؛ که زد زیر خنده و گفت: تو کلـّی وقتت رو گذاشته ای روی ترجمه ی این شعر ولی صبر کن ببین خود «فرین» از چه شعری خوشش اومده و اون رو حفظ کرده؟

برای همین صداش کرد و ازش خواست که شعر رو بخونه و اون هم با همون زبان شیرین دوساله اش شروع کرد به از حفظ خواندن هر شعری که میدونست:... گل گلدون من شکسته در باد//بارون بارونه زمینا تر میشه// بعدش بهاره//تو بیا تا دلم گلنسا جونم توپم قلقلیه.... حالا من موندم که دوباره کی حالش رو داره بشینه یه ساعتی وقت بذاره و این شعرهای نوی عالم بچگی را به انگلیسی برگردونه. شاید شما هم علاقمند شده اید که بدونید اون شعر کودکی که طی جلسات و کوششهای فراوانی به انگلیسی برگردوننده ام چیه؟ اگه گفتید؟ اصلاً بذار برای تنوع هم شده اونرو بنویسم.

I have a rounded ball
That is red, white and blue
When I hit it on the ground
It bounce's in the air
You have no idea
How far it flys
I didn't have this ball
So I did my work well
My daddy gave it to me as a present
He gave me the rounded ball
****پینوشت
- اگر با همان ریتم ذهنی «یه توپ دارم قلقلیه» خوانده شود؛ به طور نسبی ریتم شعر انگلیسی نیز حس میشود.
- آمریکاییان وقتی رنگهای «سرخ، سفید و آبی» را به همین ترتیب ذکر میکنند؛ منظورشان همان پرچم ملـّی آمریکاست.

۱۱ خرداد ۱۳۸۹

تنهایی از نوع آمریکایی




«وقتی تنها شدی بدان که خدا همه را بیرون کرده تا خودت باشی و خودش»

این روزها بخاطر امتحانات دانش آموزان و دانشجویان عزیز قصد داشتم که فقط مطالب کوتاه بنویسم؛ ولی وقتی از مسافرت برگشتم و نظرات شما عزیزان را خواندم برآن شدم تا این نوشته ای را که مربوط به مدتها پیش است؛ برایتان ارسال کنم....برای آن دسته از عزیزانی که به تازگی به جمع خوانندگان وبلاگ پیوسته اند یادآوری شود که مجموعه خاطراتی که بنده منتشر کرده ام؛ مربوط به سه سال پیش و ماههای اوّل مهاجرت ما به آمریکاست. از آنجاکه بعضی از تازه مهاجران ممکن است در لابلای این درازنویسی ها مطلبی فایده مند پیدا کنند؛ سعی کرده ام بدون هیچ ویرایشی و حتی با همان واژه هایی که در دفترچه خاطراتم نوشته ام؛ آن مطالب را ارسال کنم تا به همحسی بیشتر منجر شود و دیگران هم بدانند «پایان شب سیه، سپید است».

جالب است بدانید که حتی همان روزها هم آنچنان سختی جسمی حس نمیکردم و هرچه بود بخاطر یک مهاجرتی ناگهانی و دور از انتظار بود. صد البته که جابجا کردن یک درختی چهل ساله پیامدهای خاص خود را خواهد داشت؛ مخصوصاً که ریشه های بسیاری از آن درخاک مبدا باقی مانده باشد و برای اینکه بتواند در دیار تازه اش دوباره جان بگیرد نیاز به گذر زمانی بیشتر دارد...آنچه که بخاطر نوشته ی آخرم برای بعضی ها سوتفاهم شده بود اینکه شاید آدمی هستم که نالیدن و گریاندن دیگران را دوست دارم و اگر مداحـّی خوب نیستم؛ یک پامنبری سوزانی گفته ام. این درحالی است که با توجه بر«آنکه میگرید یک غم دارد و آنکه میخندد؛ هزار غم» معتقدم «خنداندن هنراست؛ ورنه گریاندن کار هر مرغ شومی است.»

سخن کوتاه کنم و شما را دعوت کنم به خواندن یکی از پاسخ هایم به دلتنگی های روزهای اوّل بعضی از دوستانی که به تازگی از طریق گرین کارت لاتاری، مهاجر آمریکا شده اند. امیدوارم که خواندن این نوشته و تماشای عکس بالا بتواند آن گرفتگی خاطری را که بر روحیه و فکر شما ایجاد شد؛ برطرف کنم. قبل از آن اعتراف میکنم که بعد از مهاجرت بسیار گریستم امـّا بخاطر آن گلهای پرپر شده ی وطنم؛ بخاطر دل داغدار مادران کشورم؛ بخاطر امیدهای برباد رفته ی مردمم و....

«.... بارها شده که یک مسئله ای مثل مرگ یکی از عزیزان چنان همه ی روال زندگی من و شماها را از گردونه ی عادی خود خارج کرده است؛ که شاید دنیا را رو به آخر میدیده ایم. ولی به محض به مشارکت گذاشتن با اولین سنگ صبور و ای بسا راهنما و عقل کلی تر از خودمان؛ اگر به راه حلی نمیرسیدیم؛ دیدگاهمان نسبت به آن مشکل تغییر میکرد. هرچند که در این دنیا، مشکلی بدون راه حل نیست جز مرگ؛ که شاید بسیاری از شماها، معتقد باشید پول درمان کننده ی آن مشکل نیز خواهد بود!!؟؟

ای عزیزان! کسی دارد سخن میگوید که نه مثل مثل تجربه های شما، ولی گاهی سخت تر و تلخ تر از شماها را چشیده است. اجازه بدهید با ذکر این مطلب، همحسّی شما را بیشتر بطلبم. هرکدام از شماها، با کمال احترام؛ وای بسا چه برو و بیایی و مهمانی و کاروانی از آدمها و ... با سلام و صلوات تا فرودگاه بدرقه شدید. ولی برای بدرقه ی ما، فقط دو دوست همرازمان که از کل ماجرا باخبر بودند؛ همراهی مان کردند. چونکه اگر بعضی ها میدانستند که عازم خارج از کشور هستم؛ ای بسا سنگها یی که برسرراهمان می انداختند و دربها به رویمان میبستند و ... تا چشم بازکردیم وسایل زندگی مان به فروش و حراج و یغما و هدیه رفت و باکمال ناامیدی عازم دبی شدیم تا چنانچه موفق نشدیم؛ دوباره به زندگی عادی مان برگردیم و روز از نو و حرکت از نو.

آری آمدیم. در ابتدا شوکه از همه چیز که حتی آب خوراکی و هوای تنفسمان برایمان تازگی داشت. از آنجاکه گرفتن ویزا از طریق کار در باور و ذهنمان نمی گنجید از هیچ نظر آماده نبودیم و شما تصوّر کنید که یک خانواده ای کمتر سفر کرده و بدون هیچگونه آمادگی، ناگهانی از قلب شهر و دیارشان کنده شده باشند، و در طول پنج هفته به دورترین نقطه ی جهان پرت پرت شده باشند و در این بین هم، بار مسئولیت خانواده نیز بر روی دوش من سنگینی میکرد. راستش الان هرچی دارم فکر میکنم که کدامین مشکلات را بیان کنم؛ هرمشکلی را کم اهمیت تر از آن یکی میبینم. اگر بگویم دلم تنگ خواهر و برادر و خانواده ام شده است؟ که آن هم در اولین فرصتی که دست دهد و خدا بخواهد، دیدارها تازه میشود. ا گر بگویم با آنها حرف نزده ام که تلفن و امکانات اینترنتی همه چیز را حل کرده.

اگر بگویم اینجا سخت غریبم و هیچ همزبانی در اطرافم نیست؛ که همه ی این همکاران و دوستانی که در این شهر دارم، از هزاران همزبانی که حرف دلم را نمیفهمند، بهتر میبینم. اگر بگویم روزهای اول شروع کار و مشکل زبان و مشکل ندانستن سیستم کاری و طرز برخورد با دانشجو و همکار و ... وجود داشت؛ با آنکه حسابی سخت گذشت؛ اکنون که با مدارای دیگران و تلاش خودم، بهتر از قبل شده. اگر بگویم فشار های اقتصادی خیلی فشار میآورد که خوب و بد تاکنون گذشته است. اگر بگویم مشکلات زندگی خانوادگی و زن و بچه و تحصیل و خرید وسایل خانه و سه بار خانه به خانه شدنمان بدون هیچ کمکی در طول سه سال و ... اذیتم کرد که آنها هم خاطره ای شدند، در کنار دیگر خاطرات و .....

می بینید که اگر بخواهم از مشکلات بگویم سر به آسمان میگذارد. شاید فکر کنید که من آدمی هستم خشن و آنچنان که بعضی از شماها حسّاس هستید؛ بویی از احساس نبرده ام ؟.... نمیخواهم از گریه و اشک سخن بگویم که همه ی آن درددلهای دور از چشم زن و بچه ام با گلهای باغچه، همه ی آن شبنمهایی که در بین قطرات عرق ناشی از باغچه کاری ام گم میشد؛ باید رازی باشد که گلها بدانند و من و خدای من. باور کنید چنان روز آشفته ای را در زندگی ام تجربه کرده ام که اگر آن زمان کمی نابخردی کرده بودم؛ شما اکنون از خواندن این اراجیف راحت بودید. ولی اکنون سه سال و سه ماه پس از ورودم به آمریکا، عرض میکنم که : این از خوشبختی ماهاست که در فرصت ایجاد شده، نهایت استفاده را ببریم.

فکر نکنید که فقط اندوختن مال دنیایی، زبان آموزی، خانه و ماشین و .... پیشرفت روزافزون مهاجراست. مهمترین اندوخته ی فردفرد شما همین پختگی روز به روز شماست. افراد مسن و بزرگسالی را میشناختم که سالها در صدد انجام یک کار کوچک، تردید داشته اند و شماها کشور به کشور و قاره به قاره شده اید. آنان در شهر به شهر شدن خود، ترس دارند و شما فرهنگ به فرهنگ؛ زبان به زبان، دنیا به دنیا شده اید و فکر میکنید این کاری است آسان؟؟ آری من و شما را خدا بسیار دوست دارد که فرصت انجام چنین شجاعتی را در اختیارمان قرار داده است. آیا فکر میکنید که بدست آوردن این همه تجربه، پخته شدن در راه زندگی، پشرفت فکری خود و خانواده، بدست آوردن آرامش امروزمان و .... بدون هیچ قیمتی باید باشد؟

در مثل است که یک تکه آهن خام، چه کوره هایی سوزان را که باید بگذراند!! چه ضربه های کوبنده ی چکش را باید تحمـّل کند؛ تا آن فولاد محکم بشود. آنچه که من میدانم و میتوانم بگویم تجربه ی شخصی خودم است که روزی آنچنان فشارهای روحی و روانی ام بالا بود که تا مرز خودکشی پیش رفتم و امروز خوشحالم که مقاومت کردم و این روزها را نیز در بهای آن روزهای سخت ولی گذرا میبینم. فکر نکنید که امروز بی غم بی غمم. فکر نکنید که امروز از همه لحاظ تامینم. فکر نکنید که خوابهای این شبهایم از سر آرامش مطلق است. و هزاران فکر دیگر... که نمیخواهم با دراز نویسی حوصله ی شما را سرببرم. بلکه امروز با صدای بلند میگویم: همه ی این پیچ و خمها تقدیرم بوده و بس. اگر آنچه را که ساقی ازل(خداوند) در پیاله ام میریزد؛ با کمال احترام بنوشم! او بهترین ها را برایم خواهد ریخت؛ امـــّا اگر بخواهم با سرنوشت و تقدیر و خواست او بجنگم؛ مطمئنم که بهترین ها هم برایم زهرترین خواهد بود.

شاید اینجا نانم خالی است؛ امــّا با آرامش در کنار خانواده، با دیدن و تصوّر آینده ی زندگی فرزندانم و ... از هر عسلی در هر مکانی که تقدیرم نیست، گوارا تر است. هرچند که مگر من همانی نیستم که غروب جمعه ها را غمگین؛ شهر را خاکستری ؛ همسایه ام را جاسوس؛ کاسب سر محل را چشم چران؛ ترافیک شهر را دیوانه کننده؛ محیط را عزاکده؛ برنامه های تلویزیون را شستشوی مغزها؛ آن کس را مردم فریب؛ و بقول نیمایوشیج«کشتزارم در جوار کشت همسایه، عزا در عزا. ماتم در ماتم سرا» میدیدم؟؟ پس چرا امروز همه ی آن سختی ها را فراموش کردم؟ نمیدانم پاسخ شما چیست؟ ولی اجازه میخواهم دوباره ذکر کنم که همه ی این سختیها باورکردنی و قابل لمس و طبیعی است.

یادمان هم نرود که خداوند هیچگاه بیشتر از« ظرفیت وجودی و طاقت هرکس» به او سختی ارزانی نخواهد کرد. از آن روزی که به این دیدگاه رسیده ام که همه چیز باید اتفاق میافتاد؛ باید که من اینجا باشم وگرنه من هم بین آنان بودم؛ باید که دیروز آن مطلب را میخواندم؛ باید که امروز این کار را میکردم و .... همه و همه «بایدهایی» هستند که باید نقشی در زندگی من داشته باشند!!! تمام عزمم را جزم کرده ام تا این تجربه ام را با شما به مشارکت بگذارم. تا آنجا که بتوانم راهنمایی کنم، دلداری بدهم، امید ببخشم، تشویق کنم و .... هروقت هم خودم از نظر روحی و انرژی ناتوان بودم، خودم را کنار میکشم تا آن کس که از همه ی ماها تواناتر است و از ابتدا هم او بود که همه چیز را پیش میبرد؛ کار خودش را بکند.

قبل از اینکه سخن را به پایان ببرم، امیدوارم بتوانیم ضمن ابراز دردها و دلتنگی ها خود؛ دیگران را نیز با بیان راهکارها و تجربیات خود، جهت کم کردن سنگینی دردی از روی دل تنگ یکی از هموطنان همدل خود کمک کنیم. میدانم که نوشتن و بیان آن، یکی از بهترینهاست. برای همین به بعضی از دوستان پیشنهاد کردم که خاطرات خود را بنویسند؛ مخصوصاً دلتنگی ها و صد البته آزردگی ها خود را تا بدین وسیله از قید آن رها شوند. آنچه که برای من کاربرد خوبی داشت؛ ایجاد مشغولیات مورد علاقه ام بود از جمله: نوشتن، باغچه گیری و گلکاری، مطالعه، حضور درجمع، رفتن به فروشگاهها و قدم زدن فقط به جهت جاآمدن حوصله ام؛ دیدن فیلمهای که در کنار یادگیری زبان، فکرم را مشغول میکرد؛ ورزش و.... از همه مهمتر به خود قبولاندن این مسئله که بسیاری از این آمد وشدهایم با دیگران از سر«وابستگی متقابل» بوده است و با گذر زمان، و فرصت زندگی دوباره ای که خداوند نصیبم کرده است، اینبار باید دوستی هایم را از سر علاقمندی شخصی ام و «دلبستگی متقابل» رقم بزنم.

چراکه به مرور برایم ثابت شد که بیشتر آنانیکه برایشان می مـُردم، حتی برایم تب هم نکردند و نخواهند کرد. از طرف دیگر هم برای دیدار آنانی که بهترینهایم هستند، زمان تعیین نمیکنم تا نه تنها خود و آنان را عذاب ندهم، بلکه هر زمان که وقت رخ دادن این اتفاق هم رسید، بتوانم بهترین بهره ها را ببرم. لذا لذت امروزم را با حسرت آنچه که شاید بهتر بود اتفاق میافتاد، نابود نخواهم کرد. روزهای آخری که خانه مان مثل خانه ای که صاحبش مـُرده باشد خالی از اسباب بود و ما مانده بودیم و لباس تنمان، نگاهی به اطراف کردیم و دقیقا ً خود را کسانی یافتیم که تنها یک تفاوت با مـُرده ها داشتیم؛ با مرگ یک نفر، دست او برای همیشه از دنیا و اموری که هنوز انجام نداده و یا باید انجام میداده؛ کوتاه و کوتاهه. امــّا ما مردیم، ولی باز توانستیم بلند شویم؛ کاری کنیم و سرنوشت خود را از نوپیگیری کنیم. حضرت مولانا گوید: مرده بـُدم، زنده شدم. گریه بـُدم، خنده شدم // دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.... هرچند که حسابی سخت و در اوج «تنهایی» هستی ای دوست.../از تنهایی مگریز//به تنهایی مگریز//گهگاه آن را بجوی و تحمـّل کن و به آرامش خاطر، مجالی ده...(شادروان احمد شاملو)....ببخشید که بسیار طولانی شد...بدرود