توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۴ تیر ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-31


قبل از اینکه به سراغ ادامه ی خاطرات سال1386(2007 میلادی) بروم ذکر این نکته بد نیست که جای شما ببسیار خالی که تماشای مراسم آتش بازی جشن روز استقلال آمریکا بسیار دیدنی بود و مخصوصاً که دختر کوچکم برای اولـّین بار لذت آنرا درک میکرد. درست نمیدانم که آیا چه برنامه های خاصی در دیگر نقاط آمریکا برقرار بود. از آنجاکه چهارم جولای با تعطیلی آخر هفته تلاقی پیدا کرده بود؛ تمامی ادارات دولتی در روز دوشنبه تعطیل بود. از طرفی چون مسئولین شهری نیز به طور جدای از مردم اقدام به برگزاری مراسم میکنند؛ شنبه شب به مراسم آتشبازی شهرداری محل تعلـّق داشت و جز همان نیم ساعتی که به طور مهندسی شده و بسیار چشم نواز مراسم برگزار شد خبری دیگر نبود. درمقابل از ساعت 8 صبح تا 12 نیمه شب روز یکشنبه برای عموم آزاد بود.

با این حال مردم شخصی حق نداشتند در محیط داخلی شهر بعضی مواد انفجاری پرسروصدا(شبیه به خمپاره) را بترکانند و برای انفجار بعضی از مواد نیز باید مجوّز شهرداری را از قبل میداشتند. همانطور که قبلاً گفتم خوشبختانه بیشتر مردم فقط از فشفشه های نوری استفاده میکردند تا ترقه های منفجره و صدادار. همزمانی که دخترکم مشغول لذت بردن از دیدن انواع شکلهای هندسی که در دل آسمان از انفجار فشفشه ها در رنگهای مختلف ایجاد میشد بود؛ جای همگی شما را خالی کردم. یادم هست که خودم اوّلین بار اینگونه نورافشانی و آتشباری ها را در دُبی دیده بودم و چنان کف کرده بودم که حدّ نداشت. امــّا این کجا و آن کجا؟ در همین یک شهر کوچک فقط مردم شخصی چند برابر فشفشفه به هوا فرستادند؛ چه برسد به شهرهای بزرگتر که بسیار مراسم تفریحی دیگری برپا بوده است. آنطور که اخبارتلویزیون نشان میداد؛ در شهر واشنگتن(پایتخت آمریکا) از نوعی فشفشه های نوری استفاده کرده بودند که برای شلیک آن باید از سلاحی کاملاً شبیه به توپ های جنگی استفاده میشد و .... خب بریم سراغ خاطرات سه سال پیش:
__________________________________________

این روزها را به روال عادی هر زندگی دیگری سپری کردیم. جز تدریس خودم و مدرسه رفتن فاطمه(دختربزرگم) کار دیگری نداشتیم. هرچند زهرا(خانمم) با دیدن هر آمریکایی با این تصوّر که لابد مست اند و نامتعادل، و نیز دیدن هر سگ و حیوانی سخت میترسید؛ از بس حوصله مان سرمیرفت هر روز غروب و پس از شام زودهنگام(عصرانه، که بجای شام خوردن عادت آمریکاییهاست) به بهانه ی پیاده روی، چند کوچه و پس کوچه را میپیمودیم تا به این بهانه زوایای شهر را بهتر بشناسیم. در یکی از همین پیاده روی ها بود که سر از یکی و شاید هم تنها پارک عمومی شهر درآوردیم. البته چون فضای سبز حیاط همه ی خانه ها دست کمی از پارک ندارد و بیشتر مردم برای خودشان انواع وسایل بازی مورد علاقه ی فرزندانشان را دارند؛ شاید همین یک پارک هم با استقبال زیادی روبرو نباشد و تنها کسانی مثل ما برای قدم زدن و استفاده از وسایل بازی، راهی آنجا باشند. آنچه که برایم جالب بود اینکه حتی ورودی همین پارک را با قراردادن یک سلاح توپی قدیمی تزیین کرده بودند تا تاریخی بودن شهر را بهتر جلوه دهند.

به محض دیدن بیمارستان شهر که در جنب پارک واقع بود؛ به ناگهان یادم آمد که چند روز پیش یکی از دانشجویانم معتقد بود که یکی از پزشکان آن بیمارستان ایرانی است. البته چون او یقین نداشت و احتمال هم میداد که شاید هندی است؛ با شک و تردید راهی درب ورودی بیمارستان شدیم. همزمان ورودمان دونفر خانم هندی که لباس فرم بیمارستان پوشیده بودند؛ نیز وارد شدند و با سوالی که از آنها داشتم؛ یکی از آنها تلفن به دست شد وبا تحقیق و سوال از اطلاعات بیمارستان، ما را مطمئن کرد که حدسمان درست است و خانم دکتر «ر» در بخش اورژانس خدمت میکند و نوبت شیفت او روز سه شنبه است. برای همین اسم و شماره ی تلفن خود را بصورت یادداشتی برای ایشان نوشتیم و با اطلاع از روحیه ی غالب ایرانیان خارج نشین و پرهیزی که از یکدیگر دارند؛ ناامید از تماس او برگشتیم خانه.

دو روز بعد در عین ناباوری و چشم انتظار نبودنمان، خانم دکتر تلفن کردند و برعکس تصوّر اولیه ام خیلی هم خونگرم جلوه کردند. از اولین جمله های صریحش معرفی خود بود که شوهر و دوبچه دارند و در شهر کنزاس سیتی زندگی میکنند و چیزی حدود کمتر از یک ماه دیگه هم به ایالت «مینه سوتا» مهاجرت میکنند و ..... با آنکه برای چند لحظه ای از وجود یک همزبان هموطن خوشحال شده بودم؛ باز دمق شدم که همین هم مدّت زمان طولانی نخواهد بود و باز هم نبود هیچ ایرانی همزبان، گریبانمان را خواهد گرفت. بهرحال برای روز سه شنبه و نوبت کاری ایشان جهت دیداری حضوری هماهنگی کردیم و دو روز بعد راهی بیمارستان شدیم.

به گرمی ما را پذیرا شد و از آنجاکه باید بعنوان مهمانی خداحافظی از همکارانش پذیرایی میکرد؛ باید کمی در اتاق شخصی اش منتظر تمام شدند گردهمایی آنها میشدیم. پس از آن ما را دعوت به خوردن شیرینی و نان و پنیر و خیار و ... که جهت ضیافت مهمانی اش تدارک دیده بود کردند. دروغ چرا پس از مدتی چشمم به جمال نان بربری ایرانی میافتاد و دلی از عزا درآوردم. از اوّلـین جمله هایش در توجیه اینکه چرا از همکارانش با یک غذای ساده ی ایرانی پذیرایی کرده این بود که:«میخوام ببینند که چقدر غذاهای سنتی ما سالم است؛ شاید که آنها کمی از خریت دربیایند و...» راستش کاربرد اینگونه واژه ی بی ادبانه ای از یک ایرانی و تحصیلکرده و ساکن آمریکا، برایم کمی شوکه آور بود. ولی چه میشود کرد که بعضی مواقع فکر میکنیم بی ادبانه حرف زدنمان یعنی خونگرمی و خودمانی شدن!!؟؟

هنوز داغی آن توصیفش در مورد آمریکایی ها و همکارانش سرد نشده بود که فرصتی شد تا در بین رفت و آمدهای ایشان، بطور تنهایی با پسر کوچک ده ساله اش همسخن شویم و برعکس تصوّر ما از عالم زبان فارسی جز چند کلمه ی«توله سگ» و «گ.و.ز.و» که مادرش درمورد او به کار برده بود؛ چیزی نمیدانست. بهرحال هرچه بود نظر شخصی و زندگی خصوصی آنهاست و به ما ربطی نداشت که اگر هم آنچنان دلچسب نیست؛ برای یک تازه مهاجر دیدن پرنده ای که اجدادش روزگاری از ایران گذشته باشد؛آنقدر پر از هیجان است که حدّ ندارد؛ چه برسد به یک ایرانی واقعی و شاید هم ایرانی نژاددددددد!!! قبل از خداحافظی بود که آدرس منزلمان را گرفت تا پس از پایان شیفت کاری اش، سری به ما بزند تا شاید اگر بعضی وسایل اضافی منزلشان را مورد نیازمان دید؛ برایمان بیاورد.
___________________________________________
****بدون هیچ ارتباط با موضوع نوشت: دوستان کسی میدونه که چطور میتونم حجم یک ویدئوی شخصی را از 116 به 100 مگابایت جهت آپلود در وبلاگ فشرده کنم؟

۱۱ تیر ۱۳۸۹

جشن روز استقلال آمریکا



ماه جولای که گاهی «ژوئیه» نیز نامیده میشود؛ از جمله ماههایی است که در قاره ی آمریکای شمالی اهمیت به سزایی دارد. اولین روز این ماه برابر است با روز«کانادا» که بجز مکانهای ضروری، سرتاسر کانادا تعطیل است. روز کانادا که به «روز قلمرو» نیز مشهور است در اصل برمیگردد به زمانی(1982) که بجای کاربرد «روز ایالتی» Dominion برای نشان دادن یک پارچه گی و استقلال نسبی کانادا از این نام استفاده شد.

گفتنی است که این کشور زمانی مستعمره ی فرانسه بود و به آن فرانسه ی جدید «New France » می‌گفتند. بعدها، این منطقه به دوبخش یعنی مستعمره ی بریتانیا که اصطلاحا Upper Canada (کانادای شمالی) ومستعمره ی فرانسه Lower Canada (کانادای جنوبی)، گفته می‌شد، تقسیم می‌شد. این جدایی تا زمانی که کل این مناطق به طور کامل مستعمره ی بریتانیا در سال ۱۸۴۱در آمد، ادامه داشت.

از سال ۱۸۶۷، این کشور نام جدید و رسمی «ایالات سلطنتی کانادا» را تا سالهای ۱۹۵۰ با خود یدک می‌کشید. با گذشت زمان که این کشور اقتدار سیاسی و خود مختا ری بیشتری از بریتانیا بدست می‌آورد؛ دولت فدرال از سال 1982 تنها نام « کانادا» را بر کشور گذاشت و از آن زمان اوّل ماه جولای به «روز کانادا» مشهور شد. اینکه چه برنامه ها و مراسمی دارند و یا این توضیجات جـَسته گریخته ی من صحیح است یا غلط، باید منتظر توضیحات خوانندگان عزیزی باشیم که در کانادا زندگی میکنند. لذا بریم سراغ اهمیت دوّم ماه جولای در قاره ی آمریکای شمالی:

روز استقلال ایالات متحده آمریکا Independence Day از پادشاهی بریتانیای بزرگ در روز ۴ ژوئیه(جولای) قرار دارد که یکی از تعطیلات رسمی و بسیار با اهمیت در ایالات متحده آمریکا است. «روز استقلال» در آمریکا همراه است با آتش بازی، انواع رژه ی افراد و ماشین ها و قایق ها و...، کنسرت موسیقی، بازیهای بیس بال و فوتبال خرکی آمریکایی، سخنرانی ها و جشن های سیاسی، و خیلی دیگر از برنامه‌ها و مراسم شخصی و از همه مهمتر : گذران روز و شبی کنار دریاچه های مصنوعی و پارکها و از صبح تا خود آخر شب آبجو نوشیدن و کباب استیک خوردن و سرشب هم به آسمان فرستادن انواع و اقسام ترقه و فشفشه و آتش بازی.


تاریخ آمریکا بعنوان یک کشور به حدود چهارصد سال پیش باز می‌گردد؛ کما اینکه روز استقلال رسمی آمریکا در سال ۱۷۷۶ بود. اگرچه گفته می‌شود که مردمان شمال اروپا مانند« وایکینگ‌ها» بارها به سواحل شرقی آمریکا آمده بودند؛ ولی موج مهاجرت اروپایی‌ها، پس از سفر« کریستف کلمب» از کشور پرتغال به این قاره آغاز شد. در سال‌های ۱۶۰۰ به تدریج گروه‌های اروپاییان به قاره جدید آمده و زندگی تازه‌ای را شروع کردند.

اسپانیایی‌ها در منطقه« فلوریدا»ی امروزی ساکن شدند. بریتانیایی‌ها شهر «جیمز تاون ویرجینیا» را آباد کردند. هلندی‌ها«نیو آمستردام» را که اکنون نیویورک خوانده می‌شود؛ ساختند و فرانسوی‌ها نیز در ایالت جنوبی« لوئیزیانا» و اطراف رودخانه می‌سی سی پی ساکن شدند. از آنجاکه کشور پیر استعمار(انگلیس) سعی داشت در رقابت با دیگر استعمارگرانی همچون اسپانیا و فرانسه قدرت خود را در منطقه حفظ کند؛ ابتدا کانادا را از چنگ فرانسه درآورد و سپس شروع به سفت کردن جای پای خود در آمریکای کنونی نمود. همین سبب شد تا فرانسوی ها به حمایت از شورشهای داخلی مردم آمریکا علیه انگلیس بپردازند. بدین ترتیب جنگ‌های انقلاب آمریکا از آوریل ۱۷۷۵ آغاز و در سال ۱۷۸۳ در پی امضای قرارداد صلح با بریتانیا و عقب نشینی او پایان یافت.

استقلال ۱۳ مستعمره (در آنزمان فقط 13 ایالت وجود داشت) با صدور اعلامیه ی استقلال آمریکا که با عبارت«ما مردم آمریکا...»شروع میشود؛ در ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ بدست آمد. این ۱۳ مستعمره سابق در حالی اعلام استقلال کردند که هیچ یک هنوز دارای ویژگیهای حقوقی یک دولت/ایالت نبودند و همانطور که ذکر شد جنگ و صلح نهایی آنان با انگلیس تا 7 سال بعد (1783) طول کشید. با رفع مسائل حقوقی در ۱۷۷۷ و امضای اولین پیمان اتحاد بین ایالتها در ۱۷۸۱، « ایالات متحده آمریکا» متشکل از ۱۳ ایالت به طور رسمی بنیان گذاشته شد.


از سالها بعد چنین رسم شد که روز چهارم جولای هرساله مردم آمریکا هرچه پول دارند بدهند و از این فشفشه های چینی بخرند و از چند روز مانده همینطور ترقه در کنند و سروصدا ایجاد کنند. من و خانواده ام هرساله عازم شهر برادرم میشدیم و جای شما خالی صفایی میکردیم. امسال تصمیم گرفته ایم که از دود باروت و صدای انفجاردر شهرهای بزرگ بگریزیم و توی همین شهر کوچکمان بمانیم. ولی مثل اینکه اشتباه میکردم. چراکه جوونهای شهرنیز از همین الان و دو سه شب مانده به روز یکشنبه شادمانی خود را شروع کرده اند. ولی یک خوبی دارد که بخاطر ما پیرمرد و پیرزنها بیشتر از آتش بازی استفاده میکنند و بسیار بسیار جای همگی شما خالی است که دیدن انواع و اقسام گلها و شکلهای هندسی که توسط انفجار نوری در دل آسمان نقش میبندد؛ بسیار انرژی بخش است. بدینوسیله و پیشاپیش این حال و انرژی خوبم را با فرد فرد شما تقسیم میکنم. ****پینوشت: جهت دیدن یک گزارش تصویری از جشن «روز کانادا» به وبلاگ خوب«یادگار- اینجا» مراجعه کنید.

۹ تیر ۱۳۸۹

اسمهای مختلف توالت در آمریکا

گویند در نجبباد مردی بود که ریش بلند و انبوهی داشت...روزی شخصی از او میپرسد که شبهنگام و موقع خواب آبا ریش خود را زیر پتو میگذارد و میخوابد و یا روی پتو؟ او که تاکنون به این موضوع دقیق نشده بود از سوال کننده وقت میخواهد تا آن شب موقع خواب دقت کند و فردا صبح جوابش را بازگوید... صبح هنگام شخص سوال کننده به سراغ آقاریش بلند میرود تا پاسخ سوالش را بپرسد.

امـّا وقتی آقا ریش از درب خانه بیرون میاد؛ هنوز روبرو شده نشده؛ شروع میکند به ناسزاگویی!!! سوال کننده در حالیکه شوکه شده بود دلیل فحش و ناسزاها را میپرسد؟ جواب میشنود که: تمام شب بیدار بودم و هیچ نتوانستم بخوابم. چون وقتی ریشم را زیر پتو میگذاشتم؛ شک میکردم که نکند باید بیرون از پتو باشد!؟ وقتی بیرون پتو میگذاشتم باز شک میکردم و آن را به زیر پتو فرو میکردم و... خلاصه تمام شب از این شک و تردید بیدار و در عذاب بودم و هیچ نخوابیدم و....

حالا شده حکایت قصـّه ی من که در نوشته ی قبلی از سوزش کف پا گفتم و وقتی نظرها را میخواندم تازه فهمیدم که من تنها نیستم و بسیاری به این مشکل دچارند. ولی قسمت مهم داستان اینه که خدا میدونه که تازه چند نفر از خوانندگان این وبلاگ شب هنگام متوجه داشتن این مسئله شده اند و باز خدا میداند که تا چه حدّ مرا به باد فحش کشیده اند؟؟ خدا از سر تقصیرات همه بگذرد... حلالم کنید و اگر خواهان جبران این مصیبت عـُظمای یادآوری کف پا سوزی هستید همینجا بخواهید که من یکی تاب پرس و سوال آن دنیایی(اگه وجود داشته باشه؟)ندارم...خب بریم سراغ یه مطلب کوتاه:



در بیشتر کشورها علامت W.C بیانگر محلی است که همه ی آدمها از فقیر و پولدار گرفته تا... به آن نیاز پیدا میکنند. بد نیست بدانید که در آمریکا سوای افراد کمی که این مکان را با تلفظ فرانسوی آن Toilet یا همان «توالت» میشناسند؛ بیشتر از عبارت Rest Room = مـُستراح استفاده میکنند. با این حال بد نیست اسامی دیگر آن را نیز بدانید که در موقع ضرورت بتوانید این مکان مهم و بسیار حیاتی را به سرعت بپرسید و پیدا کنید:

*** Bath Room که بیشتر به توالت و حمامی که در یک اتاق قرار دارد میگویند.
*** Wash Room که همان برگردان W. C = Wash Center یا «دستشویی» است.
*** Water Closet یا همان عبارت عامیانه ی «خلاء» و «دست به آب» است.
*** Boys Room یا Girls Room که تقریباً معادل «مردانه» و «زنانه» باید ترجمه کرد.
*** Crapper که در اصل نام مارک و کسی است که توالتهای فرنگی امروزی را به بازار ارائه کرد. جوانان این کلمه ی Crap را در گفتگوهای عادی خود وقتی که عصبانی میشوند بسیار بکار میبرند و تقریباً به معنی «ا َه» است.

گفتنی است که اگر در کشورهای عربی و دُبی شلینگ آبی در «حمامات» وجود داشت؛ اینجا محکومی با وسواسهایت کنار بیایی. هرچند برای موارد اولیه، آقایان میتوانند بصورت ایستاده نیز رفع حاجت کنند؛ ولی برای امور ثانوی، همه مجبورند با استفاده از دستمال کاغذی و استفاده از لگن توالت فرنگی اونورش کنند و در عوض زود به زود و هر روزه به حمام بروند.

البته در بیشتر مکانها روکشی کاغذی و نازکی وجود دارد که شما با گستراندن(پهن کردن آن)بر روی توالت فرنگی و نشستن بر روی آن میتوانید کمی بر نگرانی خود از کثیف یا نجس بودن آن کنار بیایید و اصلاً سفارش نمیشود که به روش ایرانی وار و نشسته از آن استفاده کنید که لیز بودن سطح کاشی لگن همان و به زمین خوردن شما و خدای نکرده شکستن دست یا پای شما همان.

استفاده از دستمال تر Wet Wipes شاید گزینه ی خوبی باشد برای کسانی که دچار سوزش پس از مدفوع میشوند. با اینحال یکی از نشانه هایی که با آن میتوان به ایرانی و بخصوص مسلمان بودن صاحب منازل پی برد؛ وجود آفتابه هایی لوله باریک مخصوص آبیاری گل و گلدان است که شما هم میتوانید با مراجعه به بخش گل و گیاه مغازه هایی مثل «والمارت و...» بیابید و بخرید.

**** بعد نوشت: در آرایه های ادبی و شعری، هرگاه دو شاعر از یک موضوع شعری(بدون اینکه سرقتی ادبی کرده باشند) بسرایند به آن «توارد» گویند... پس از انتشار این نوشته، طی وبگردی که داشتم متوجه شدم یکی از وبلاگنویسان خوش ذوق ساکن در استرالیا نیز به نوعی در همین رابطه مطلب نوشته است... پیشنهاد میکنم به موضوع «آفتابه» در وبلاگ«خزعبلاتی به رنگ انار-اینجا» سری بزنید.

۷ تیر ۱۳۸۹

توی آمریکا عجب شبی بود!!!


آقای «اکبر اکسیر» روزی میره توی اداره ی بهزیستی و با دیدن عبارت روی یک پوستر، این شعر فرانو(شعر نوی نوی نویی که تازگی ها رایج شده) را میسراید:
«بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد.
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد.
پدر یک گاو خرید
ومن بزرگ شدم.
امـّا، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلـّم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گـوسـالــه، بـتـمـرگ!!!».....ازمجموعه ی«بفرمایید بشینید، صندلی عزیز»

حالا شده حکایت حال و روز من دربه در فلک زده ی اسیر غربت که از مادر هیچ ارثی نبردم جز سوزش کف پا. یادم هست که اون سالهای آخر زندگی دنیایی مادر(ننه) ما چهارتا برادر، به همراه دو خواهر هی دورش میگشتیم و هفته ای یک شب را به نوبت در منزلش به صبح میرساندیم؛ تا هم او تنها نباشد و هم در نبود زن و بچه هامون یه دل سیر پشت سر عروس و دامادهاش «نخودچی» بخورد و دلی سبک کند. یکی از مواردی که همه ی شبهای نوبت شیفت من باعث میشد نیمه های شب از خواب بیدار بشم؛ صدای «خارچ خارچ» خورده شدن خیار توسط ننه بود؛ آن هم نه فقط بخاطر عوض شدن طعم و بوی دهانش، بلکه برای اینکه سعی میکرد از طب سنتی پیرزنانه ی خود استفاده کند و با مالیدن پوست خیار به کف پاهایش، سوزش آنرا کاهش دهد تا شاید بتواند بخوابد.

حالا شده حکایت نه تنها شبهای من، بلکه ساعتهای روزم نیز، چرا که تنها ارثی که من از او برده ام همین سوزش کف پاست. بهرجهت این خوابیدن شبها همراه با اعمال شاقه، برام عادت شده؛ ولی همین چند شب پیش، آخه شبی را به صبح رساندم و هرچه خواننده ای قدیمی به نام«تاجیک توی ترانه ی شب میگون» میخونه که«...یادت میاد تو میگون با هم نشستیم//لبامونو تو سبزه با بوسه بستیم...عجب شبی بود؛ عجب شبی بود...»حکایت حال و شب من کلـّی فرق میکرد.

هوا حسابی گــُر گرفته بود و خوشبختانه در این گرمای شب تابستانی، خواب چنان هوش و حواس اهل و عیال را ربوده بود که مایه ی حسرت من به ظاهر زنده و همه ی مردگان عالم شده بودند. این من بودم که باید هی از این دنده به اون دنده میغلطیدم و دریغ از یه قلـُپ خواب که به چشمانم سرازیر شوند... چاره ای نبود و باید پنجره را کمی باز میکردم تا همزمانی که لنگ و پاچه را طاق باز به دیوار گذاشته بودم؛ از مختصر نسیم هوا کمی خنک شوند. امـّا این بار«میو میو»کردن یک گربه ی لوس آمریکایی اجازه ی خواب نمیداد.

چاره ای نبود و باید از رختخواب میزدم بیرون تا شاید به سبک و سیاق بعضی از نجببادیها با زدن پاره ای آجر و یا شلیک دمپایی ام به فرق سر گربه، از شرّ صدای روح خراش آن رها شوم. همینکه همچون شیری غــرّان برای محو هرگونه ظلم و بیداد شبانه، پا را از در بیرون گذاشتم؛ اوضاع را مناسب نمود(به نمایش گذاشتن) عظمت قدرتم ندیدم. چراکه همسایه مان در حالیکه یک «بیر=آبجو» در دست داشت؛ روی صندلی و بیرون خانه نشسته بود و هرگونه حیوان آزاری من مغایر عظمت فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ی ایرانی جلوه میکرد و انگار باید برمیگشتم و چنین نیز کردم.

امـّا مگر صدای یکریز آن گربه ی لجباز اجازه ی خواب میداد؟ به ناچار دل به دریا زدم و مصلحت را کنار گذاشتم و همینکه داشتم با شتاب به بیرون میرفتم؛ چسبیدم به یک توپ بسکتبال که روی قالی افتاده بود و به محض بازکردن درب اتاق چنان دقیق به شکم گربه شلیک کردم که خودم هم باورم نمیشد تا این حد فوتبالیست بودم و خبر نداشتم. شاید همه ی شماها از این بی رحمی و بی کلاسی من ناراحت شده اید؛ ولی بذار خیالتون رو راحت کنم که نه تنها گربه از روی نیمکت چوبی که به تازگی از «گاراژسیل=حراجی» خریده بودیم تکان نخورد؛ بلکه با نشون دادن چنگ و دندان مرا نیز تهدید میکرد.

در همین بین همسایه ام درحالیکه میخندید؛ روکرد به من و گفت: احتمال بسیار زیاد این نیمکت چوبی قبلاً متعلق به صاحب این گربه بوده که این طور سرسختانه جا خوش کرده و نمیره. البته ایشان پیشنهاد شلیک با تفنگ ساچمه ای داشت که من بی خیال شدم و برگشتم به رختواب که انگار امشب به غیر از من و همسایه ام؛ این گربه هم سرخوابیدن نداشت.... درست یادم نیست که چند ساعت و چقدر لول زدم تا اینکه خوابم برد.

هنوز درست و حسابی پشت چشمام گرم نشده بود که یکدفعه با شنیدن صدای اذان صبح که به وضوح در گوشم پیچید از خواب پریدم؛ امـّا این بار ازسر تعجب!!! آخه سخت شوکه شده بودم که آمریکا و یه شهر مسیحی نشین و صدای اذان صبح!!!؟؟؟ راستش تا دقایقی مات و مبهوت بودم و سرم از شدّت بیخوابی و درد گیج و ویج میزد و تمرکزی نداشتم تا بفهمم اصلاً کجا هستم و چه خبر است؟ آنچه که برایم یقین بود این بود که من واقعاً صدای اذان را شنیده بودم و خواب و رویا نبود. هرچه بود به جوابی نرسیدم و درحالیکه به بخت و شانس و همه چیز غــُر میزدم باز سرنگون بستر شدم و هنوز دقیقه ای نگذشته بود که همزمانی که عیال داشت به شدّت دست و پایش را «خارخار» میخراند؛ صدای «زززز» دوباره در گوشم پیچید و دانستم که ای وای!!! باز بودن پنجره همان و پذیرایی جانانه ی پشه ها همان....خلاصه عجب شبی بود!!!؟؟؟

**** پینوشت: تا آنجاکه بنده اطلاع دارم «میگون» یکی از توابع شمیرانات تهران(فشم) میباشد که ظاهراً پارکی نیز به این اسم مشهور بوده و آنطور که ترانه سرا سروده است روزگاری میشده در آن....لبها را با بوسه توی سبزه ها ببندند...!؟

**** بعد نوشت.... منظور از صدای اذان همون پیچیدن صدای ویز ویز پشه در گوشم بود که مرا به اشتباه انداخته بود....