توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

غربت آمریکایی


قبل از هرسخن یادآوری میکنم که از سرتاسر این نوشته بوی دلگرفتگی و غم برمیخیزد. پیشنهاد میکنم که چنانچه برایتان مطلوب نیست از خواندن این نوشته خودداری کنید. البته نباید هرغمی را غم نامید و بسیاری از این دلگرفتگی ها در اصل شوکی است که باعث سرزنده شدن روح و احساس است و من یکی در به در به دنبال این گونه حالات هستم. خواه اسم آن «غم» باشد خواه «نازک دلی» خواه هرچیز دیگری. شاید شنیده باشید که بیشتر شاعران و هنرمندان در اینگونه وقتها بیشتر از هر زمان دیگری دست به خلق اثری هنری و تاثیر گذار می زنند. در این نوشته قصد دارم یکی از همین هنرمندان گمنام امــّا دارای دل و احساسی به وسعت دریا را خدمتتان معرفی کنم ولی قبل از آن بد نیست بدانید که:

گاهی مواقع آنچنان عوامل دست به دست هم می دهند تا تو رو از پا بیندازند که حدّ ندارند. آنچه که باعث میشه تو بیشتر دوام بیاری فقط وفقط سنگ صبوری یک همدل است. قصد ندارم زیاد از غم بگویم؛ امـــّا مگر سرتاسر ادبیات و شعر ما از توصیف غم پـُر نیست؟؟ مگر فرهنگ ایرانی و احساس ما با غم و نالیدن از درد جدایی زنده نیست؟.... این روزها همگی دستمون بند شده به اینکه دخترکم فرین را از شیر مادر بگیریم. با آنکه یک فرزند بزرگتر هم دارم و تجربه ی بزرگ کردن دیگرفرزندم را توی ایران تا حدودی لمس و تجربه کرده ام؛ امــّا اینبار زندگی در غربت سبب شده است که بادقتی بیشتر واز سر باریک بینی به روند زندگی ام بنگرم. تازه بفهمم که آدم شیر خام خورده از زمانی که نطفه اش روی «خشت» افتاد تا زمانی که از این دنیا منتقل بشود(بمیرد) همیشه ی عمر از جدایی و غربت مینالیده است. آن از زمانی که روح کودک از اصل بهشتی خود جدا شد و در «نهاد جسمی» طفل قرار گرفت و وقت به دنیا آمدنش گریست. آن هم زمان دل کندن دوباره و برگشت روح به اصل خود همانگونه که «هرچیزی به اصل خود رجوع میکند».

جالبه که این تلخی جدایی نه فقط برای هر انسانی به تنهایی است؛ بلکه دیگران را نیز دستخوش درد و ناله میکند. بحدیکه «هرتغییر» را باید یک مهاجرت به دنیای غربت تفسیر کرد. کودکم دائم سراغ همدم همیشه گی اش را می گیرد. به دفعات به سراغ سینه ی مادرش میاید و از دوری آن مینالد. در این بین نه تنها کودکم در فراغ میسوزد؛ بلکه دل مادر نیز از این غمگینی کودک زخمی است. ولی چاره چیست باید بزرگ شد که غربتهای بزرگتر در راه است. در حالت عادی روزی می آید که باید از خانه و خانواده اش دل بکند و با تشکیل زندگی مستقل به سر خانه و زندگی خودش برود و باز خود او و پدر و مادرند که در فراغ مینالند. وای از آن روزی که جگرگوشه شان راهی دیاری دور بشود. اینجاست که این کندن نهال چندین ساله و جابجایی این درخت کهنسال چنان دردی دارد که حد ندارد.

بدترین حالت، آن زمانی است که اندک ریشه هایی نیز در خاک مانده باشد. و بازسخت تراز بد، زمانی است که خاک جدید نخواهد به راحتی نهال تازه پا را بپذیرد و یا همزیستی نهال با خاک غربت به این راحتی ها میسر نباشد.... در عجبم که مگر چیست این کلمه ی «غربت» که انسان دیروز و امروز نمیشناسد.؟ برایش با احساس و بی احساس؛ شاعر و عامی؛ پیر و جوان و .... فرقی ندارد؟ من چه می گویم و کجای کارم که حتی بقول حضرت مولانا «نی» نیز به ناله میافتد... «کز نیستان تا مرا ببریده اند../.. وز نفیرم مرد و زن نالیده اند». اوج سختی آنجاست که همه ی آزمونهای سخت به یکباره بر سر راه آدمی قرار بگیرد...«سه غم آمد بر دلم به یکبار../..اسیری و غریبی و غم یار//اسیری و غریبی چاره داره../..آخ غم یار و غم یار و غم یار»

نمیدانم که آیا این نوشته ام را همچون نوشته های پیشین که مضامین غمبار دارند را فقط مینویسم که گفته باشم و سپس آن را پاک میکنم؛ و یا اینبارمنتشر میکنم؟؟ ولی باز هم از همه ی عزیزان عذر خواهی میکنم اگر که میخوانند و برعجیبی حال این تنهای غربت زده شگفت زده میشوند. آنچه که باعث شد مرا به نوشتن وادارد؛ معرفی یک ترانه و آهنگ بود از دوستی اهل دل که صندوقچه ی دلم پر است از خاطراتی خوب و شیرین از ایشان. گاهی با خودم فکر میکنم که چقدر تفاوت است بین یارغار و دوست همدل تا همزبان هموطن؟ روزهای اوّلی که آمده بودیم با معرفی یکی از هموطنان راهی منزل خانواده ای شدیم که زن و شوهر عوض یک مدرک؛ کلکسیونی از مدرکهای «پزشکی» داشتند و شکر خدا که درکنار این کمالاتشان، از بهره ی مادی هم بی نصیب نبودند و خانه شان کمتر از کاخ نبود.

دیدار اوّل بود و قرار بود دخترکشان را فارسی بیاموزم؛ امــّا گویی سوای درسها و تجربه ای که در این دیدارمان برای من نهفته بود؛ والدین کودک (شاید) نیازمند تر نه به آموزش زبان فارسی، بلکه به یادآوری اصالت فرهنگ ایرانی و یادآوری آنکه «درختی که بارش بیشتر شد؛ سر به زیرتر خواهد بود»... آدرسهای اولیه مان که اهل کجاییم؛ سبب شد برادرم با همان صداقت خود به کشاورز بودن پدرمان افتخاری داشته باشد. ولی در مقابل آقای دکتر به حدّی از گذشته خود گریزان بود که حتی فراموش کرد ساعتی پیش گفته بود اهل خوانسار است. به محض «همشهری» خطاب کردن او از طرف من؛ چنان برآشفت و گفت:« من همشهری شما نیستم؛ اهل تهرانم؛ شمال تهران!!! پدرم هم خوانساری بودند و اصلاً نجف آبادی حساب نمیشوند و ...» خدا پدر خانمش را بیامرزد که دعوای ما را صاف و صوف کرد و پرید وسط و گفت:«آقای دکتر!!! برایشان سوتفاهم ایجاد شده و قصد بدی ندارند....چه جالب که شما به نجف آبادی بودن و کشاورز زاده بودنتان افتخار میکنید!!؟؟ بیشتر کسانی را که در آمریکا ملاقات میکنیم؛ ادعا دارند که همگی سرهنگ و پرفسور زاده اند و از اوّل تا آخر تجریش هم پشت قباله ی مادر و پدرشان بوده و ...»

البته این توجیه گری خانم دکتر مرهمی نشد بر نیشتر زخم همسر گرامی شان!! ولی سخت با خود اندیشیدم که چقدر«همدلی از همزبانی شد جدا»؟ «دی شیخ همی گشت با چراغ گشت گرد شهر../..کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست -مولوی» نمونه ی بارز آن، وجود دوستی دیگر اهل همان دیار و صد البته اهل عشق و عرفان واحساس. قصد داشتم روزی و روزگاری فعالیتهای هنری و وبلاگ این دوست را معرفی شایسته ای داشته باشم. امــّا چون ایشان یکی از ترانه های خود سروده و خود خوانده اش را با عنوان «غربت» برایم ترجمه ی فارسی کرده است؛ صبر بیشتر را خلاف ادب دانستم. همانطور که خواندید ابتدای این نوشته ام در توصیف همین موضوع گذشت و شاید هم اگر شما نیز همزمان شنیدن این ترانه نگاهی به اشعار فارسی آن داشته باشید؛ حالی منقلب تر از من پیدا کنید:

«توی غربت اگه تو مونده باشی../..غروبا وقتی که دلتنگ میشی// غم تنهایی نمیزاره آروم بشی../..اشک هم در دلت تبدیل به سنگ میشه //با یه عالم غم و درد و بی کسی../..مبهوت میمونی که چیکار کنی؟» هرچند این ترانه با گویش محلـّی خوانساری خوانده شده؛ ولی به مصداق «آن سخن کز دل برآید؛ لاجرم بردل نشیند» مطمئنم که مطلوب دوستان واقع میشود. جا دارد که انرژی مثبت این اشک غلطانم را به روح بلند تمامی شما عزیزان تقدیم کنم. ضمناً دوستانی هم که با خواندن این مطلب و شنیدن این ترانه، کمی دلگرفته شدند اصلاً ناراحت نباشند که من و ما و هر ایرانی همدل با همین «غربت» و نالیدن از غم آن است که زنده ایم. همانگونه که ترانه سرا و خواننده ی گرامی این شعر، آقای حمید حقی، گفته است: همین غربت است که دل را در وجودمان زنده کرده است و اگر هم زنده مانده ام و«موندنم شاید برای این باشه که../..عاشق باشم و در یادها بمانم// و برای خوشحالی اطرافیانم../..تا روز مرگم سرود خوانسار را بخوانم»

برای تایید کلام «آن کس که میگرید، یک غم دارد و آنکس که میخندد هزار غم» شنیدن «ترانه ی غربت» را به همه ی شما عزیزان پیشنهاد میکنم.........تا درودی دیگر دوصد بدرود....ارادتمند همیشگی حمید

۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-23

از آنجاکه هفته های آخر کلاسها را پشت سر میگذاریم؛ هرچه برنامه ی نیمه کاره است همین روزها سراز پوشه های گرد گرفته ی کمدهای اداری بیرون میاد و تازه مسولین یادشان میاید که چه برنامه هایی از قلم افتاده است. همانطور که قبلاً عرض کرده ام محل کار من یک مجتمع آموزشی شبانه روزی است و چون هر دانشکده ای برای خود یک رنگ اختصاصی و یک نامی سمبلیک دارد؛ امروز همگی سرخپوش شده ایم . بر روی پیراهن آرم دار مدرسه؛ تصویری از یک اژدها خودنمایی میکند به این معنی که تیم فوتبال قرمز پوش مجتمع مثل اژدهایی خشمگین میجنگد تا پیروز شود. البته بماند که من از این فوتبال خرکی آمریکایی هیچی نمیفهممم؛ ولی تا اینجایی که دیدم؛ همیشه باخته اند. ویژگی خوب دیگر امروز همین است که همه توی ورزشگاه ول هستند و هورا میکشند و من هم گوشه ی اتاقم نشسته ام و از وقتم استفاده میکنم و برای شما مینویسم. یادم میاد توی ایران حسرت یکی از دوستان را میخوردم که شغلش کتابداری بود و همیشه ی عمر پشت میزش نشسته بود و انتظار آمد و شد افراد را برای امانت بردن کتاب، با مطالعه ی کتابهای مورد علاقه اش سپری میکرد. حالا شده کار خودمن و از همین الان ناراحتم که با شروع تعطیلی تابستانه، به چه بهانه ای از خانه بزنم بیرون و روز را پشت این قوطی کامپیوتر به سربرسانم و بخوانم و بخوانم وبخوانم و گاهی هم بنویسم. بهرحال این تعطیلی کلاسها و برگزاری فوتبال آمریکایی و هورا کشیدن دیگران«اگر برای دیگران آب ندارد؛ برای من که نان دارد». اینترنت و کامپیوتر از اونها؛ گشت و گذار توی دنیای الکترونیکی و مطالعه و چیز یادگرفتن از من و نظر و پیشنهاد هم از شما. خـُب بهتره ادامه ی خاطرات سه سال پیش را برایتان ذکر کنم.
_____________________________________________

هرچند امروز دوازدهم فروردین سال 1386 است؛ ولی چون به تعطیلی آخر هفته برخورد کرده، ایرانیان آمریکا تصمیم گرفته اند امروز را بجای سیزده، بدر کنیم. برای همین ما همگی دیشب به منزل آقای«ک» آمدیم. پس از صبحانه، وسایل را بارکرده و برای نزدیکهای ظهر بود که در یکی از سایه بان و اتاقکهای پارکی به نام«Shawnee Mission» در شرق شهر کنزاس سیتی در محل رزرو شده مستقر شدیم. پس از ساعتی گردش در کنار دریاچه ی مصنوعی و لذت بردن از گلها و فضای سبز پارک، سروکله ی بقیه ی ایرانیان پیدا شد و البته هرکدامشان با حال و روحیه ی خاص خودشان. در این میان خانواده ای بود که به ظاهر از همه کس ترس داشتند و به محض رسیدن؛ یکراست به گوشه ای دیگر رفتند. وقتی علّت این رفتارشان را پرسیدم متوجه شدم که آنها با ویزای توریستی آمده اند واکنون بیشتر از مدت ویزایشان مانده اند و اکنون به دنبال راهی هستند تا شاید بتوانند در آمریکا بمانند. برای همین میترسند که دیگران فضولی آنها را کرده و به پلیس خبر دهند و سبب اخراج آنها بشوند. هرچند من استرس آنها را درک میکنم ولی دقیقاً برعکس، این رفتار آنها سببی شده بود که افراد بیشتری کنجکاو علت گوشه گیری آنها باشند.

رفتار و دیدگاه دیگران هم برایم جالب بود که سوای یک حس فیس و افاده فروختن به دیگران که در ورای رفتار و ذهن آنها موج میزد؛ به محض دیدن ما و دانستن این نکته که تازه وارد هستیم؛ به گونه ای ما را برانداز میکردند که سنگینی نگاههایشان مثل روز داد میزد. جالبه که بسیاری از همین آمریکا نشینان هموطن چنان در افکار گذشته های خود مانده اند(فریز شده اند) که فکر میکنند همه ی تمدّن و تکنولوژی و اطلاعات دنیا نزد آنان است و بس. اینان از بس در این افکار مغرورانه ی خود گرفتار شده اند که بعضی هاشون فکر میکنند ایرانیان امروزی در عصر هجر زندگی میکنند و هرتازه وارد به آمریکا همین دیروز از مینی بوس مسافربری شمس العماره از دهات رسیده اند و یک ببو بلالی به تمام عیاراست. همین برداشت فکری آنان سبب شده بود که به چشم آدمهایی حقیری که شاید هم نیازمند صدقه ای هستیم به ما نظر بیندازند. البته خوشحالی من از آن است که حس فضولیشان کمکی به آنها کرد تا از پیش قضاوتهایشان زود دربیایند. از جمله اینکه یکی از حاضران به محض شنیدن رفتن ما به محفل زردشتیان و جشن زاد روزحضرت زردشت، زد زیر خنده و اعتراف کرد که:« ما دلمان به تنهایی شما میسوخت و... بهتر است از این به بعد شما، ما را برای حضور در اینگونه جشنها و مراسم خبر کنید».

اکثریت جامعه ی ایرانیان خارج نشین را دو گروه نوجوان و مسن تشکیل میدهد. بیشتر والدین و بخصوص پدران این گروه نوجوان وجوان، افرادی نستباً پیر هستند. در این بین من نه دارای سنی مناسب بچه بازی های کوچکترها هستم و نه تحمـّل گروه دوّم و افراد مسن را دارم که دائم دارند از کار و پول در آوردن و «بیزینس» میگویند. چه زیبا گفت یکی از همشهریانم که این کلمه ی انگلیسی «بیزینس»را باید «بوزینه» مینامیدند که بدجوری با ادا و اطوارهاش فکر و ذکر ما آدمهای گــُنده را مشغول خود کرده و ظاهراً غیر از پول و پول وپول جایی برای فکر و اندیشه و انسانیت در ذهن وفکر ما باقی نگذاشته است.... هرچه هست این گونه رفتارهای دیگران سخت مرا به فکر فرو برده است که« درس وپیام»این مهاجرتمان چیست؟. بعد ازعمری رفت و آمد و تجربه(بقول مادرم: قاشق پـسـّـا کردن)؛ تازه برای خودمان چند دوست اهل دل توی شهر و دیارمان انتخاب کرده بودیم و خوش بودیم. ولی حالا ناگهانی آمده ایم در جمعی که برای فهم گفتار عادی روزانه مان باید دائم کلمه های انگلیسی بشنویم ویا بین گفتارمان بکار ببریم تا شاید حرف عادی همدیگر را بفهمیم؛ چه برسد به انتظار درک متقابل و صحبت از دل و روح و هنر!!!

با آمدن زوجی جوان(مینو و مقداد) تمام حالات و رفتار مقداد مرا به یاد یکی از دوستان پرانرژی گذشته انداخت. خانمش نیز هرچند آبادانی الاصل هستند، به نوعی نجف آبادی محسوب میشوند چراکه خانواده ی پدری اش در شهرک«ویلاشهر» ساکن هستند. در بین گفتگوها و معرفی شدن ها بود که زهرا با آدرس دادن های این و آن، خواهر کوچکش را شناخت؛ چراکه زمانی در کلاسهای نقاشی او شرکت میکرده بود. به پیشنهاد مقداد برای دیدن مراسم گردهمآیی و رقص و پایکوبی دیگر ایرانیان راهی شدیم و هرچند به همـّت چندتا جوان سیستم صوتی و بزم موسیقی برپا شده بود؛ دقایقی نگذشته بود که پلیس آمد و همه چیز را تعطیل کرد. آقا مقداد از بی همــّتی و نداشتن اعتلاف ایرانیان سخت عصبانی بود که چرا نامه ای نمی نویسند و مجوّزی برای برپایی مراسم نمیگیرند؟{توضیح: امسال با مجوّز برگزار شد و جای شما خالی بود} البته همین سبب خنده ی ما شده بود که ایرانی هرجای دنیا که باشد؛ آخرالامر باید پلیس 110 و بسیج نـُقـل آن مجلسشان باشد و لطف اینگونه جلسات در همین دلهره هاست و«ترک عادت موجب مرض».

در فرصتی که دست داد؛ دغدغه ی فکری ام را با مقداد درمیان گذاشتم که: بدجوری نگرانم که آیا مهاجرتمان کاری درست بود یا نه؟ من اگر فکر کنم برای همیشه میخوام آمریکا زندگی کنم؛ بدجوری میریزم به هم و همه ی این سختیها را فقط بعنوان اینکه تجربه ای کوتاه مدّت خواهم داشت و زبان انگلیسی ام را گسترش میدهم و سرانجام روزی برمیگردم تحمـّل میکنم. به نظر تو چه میشود؟ او گفت:«از آن زمانی که آمده چه بسیار آدمهای راضی و ناراضی، پیر و جوان، تازه وارد و باسابقه ی زندگی بیش از سی سال و... را ملاقات کرده که بیشترشان میگفته اند یک روزی برمیگردند؛ ولی هنوز که هنوز است یک نفر را به چشم ندیده است که برگشته باشه. جالبه که چه بسیاری هم برگشته اند و حتی توی ایران هم تشکیل زندگی و خونه و شغل و... داده اند ولی باز پس از چندسالی بار و بنه بسته و برگشته اند. لذا سخت نگیر و بذار گذر زمان ترا در تصمیم گیریهای آینده ات راهنمایی کند و ...» با شنیدن حرفهای مقداد حق را به او دادم و در عجبم که مگر چه رفاه اجتماعی و فکری در آمریکا وجود دارد که بر حب وطن انسان غلبه میکند؟؟ البته بماند که اوضاع داخل ایران هم که گـــُل بود و به چمن نیز آراسته شد و هر روز سخت تر از سخت میشود و...

بیشتر حاضران قصد ماندن و درست کردن آتش داشتند که ما بخاطربرگشت عبدالله به اوماها و نگرانی رانندگی کردن او در شب، ساعت از 6 عصر نگذشته بود که ضمن تشکر از میزبان و بقیه خداحافظی کردیم وبرگشتیم سمت میزوری و شهر لکسینگتون. در بین راه صحبت از گفته ها و شنیده های امروز بود و شکایت از همان رفتارهای فیس و افاده فروختنها و پـُزدادن ها و چشم و همچشمی های رایج بین ایرانیان. در عجبم که آدمی باید تا چه حدّ کمبود داشته باشد که به محض اوّلین دیدار وهنوز ندیدن و نسنجیدن رفتار و گفتار و افکار شخص مقابل، صحبت از تعداد اسب و گاری و ماشین و... در میان بیاورند. جالبه که اینگونه رفتارها بین مرد و زنمان رایج است و دست آخر اگر هم نخواهند مایملک خود را به رخ بکشند؛ دست انداختن و بی جلوه نشان دادن دیگران و دارایی هایشان بهترین راه سرکوب آنان است. بارها این مثال را برای دوستانم نقل کرده ام که دوتا تیم فوتبال هم دقایقی را فقط برای سنجش اینکه تیم مقابل چه چیزی در چنته دارد، به محک زدن آنها میپردازد و سپس استراژی حمله و دفاع خود را برمیگزیند ... ولی این مردمان هموطن از همان ابتدای ورود، گویی با دشمن خود روبرو شده اند که هنوز هیچی نشده سعی میکنند پوزه ی طرف را بخاک بمالند ودر این فکرند که نکند در این وانفسا یه لحظه کم بیاورند؟؟

با راهی شدن عبدالله و خسته بودن زهرا و فاطمه وبه بستر رفتن زودهنگام آنان، فرصتی پیش آمد تا اتفاقات امروزمان را مروری کنم و باز یادم بیفتد به صحبتها و گریستن دیروز پسر برادرم و فشار روحی روانی دلتنگی های این و آن و در مقابل بی همنفس بودن و غربت دلمان در دیار غربت ........ تنها تکیه گاه تنهایی هایم را شنیدن موسیقی و مرور هزاران خاطره ای که هنگام شنیدن هر ترانه ای در ایران رقم میزدیم دیدم... از دیر آمدن همیشگی یوسف و غرزدنهای تلفنی ما که : پس کجایی؟ و بدنبال آن تقلید ترانه ای از بنیامین و برشمردن هرچیزی که به ذهنمان میامد «... ساعت، دیوار، گیتار، صندلی، تفنگ، فنجان، سنتور، گوشت کوبی، چاقو.... نمیایی؟ نمی آی؟؟» در این بین نهان کردن حال احساسی ام در میان ورق زدنهای کتابچه ی شعری که داشتم بهترین بهانه بود تا بدینوسیله «فروع فرخزاد» هم با شعر «گریز و درد» بیانی از حال و حسم داشته باشد:«.. رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت/راهی بجز گریز برایم نمانده بود/این عشق آتشین پر از درد بی امید/ در وادی گناه و جنونم کشانده بود...رفتم که گـُم شوم چو یکی قطره اشگ گرم/در لابلای دامن شبرنگ زندگی/رفتم که درسیاهی یک گور سرد و تار/فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی...»

۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-22

«همه را دوست داشته باش؛ به تعداد کمی اعتماد کن؛ به هیچکس بدی نکن»..... شکسپیر

اینروزها بارندگی سبب شده نه تنها هوا بسیار لطیف شود؛ بلکه برگهای درختان لحظه به لحظه سبزتر و همه جا زیبا و قشنگ تر شود. در آمریکا عبارتی شعرگونه است که:«April shower, Bring flower بارندگی ماه آوریل، گلها به بار آرد». هرچه باشد ما را که خوب خانه نشین این تعطیلی آخر هفته کرده است و جایتان خالی آنچه میچسبد «آش رشته»ی داغ و حضور مهمان هموطن است. ولی نمیدانم چرا قبل از ادامه ی خاطرات اجازه میخوام که یک شعر مثنوی که بدجوری ذهن و فکرم را مشغول کرده؛ برایتان بگویم که شاید از فشار احساسی آن رها شوم.«...یاد دارم در غروبی سردسرد../..میگذشت از کوی ما، دوره گرد// داد میزد؛ کهنه قالی میخرم../..دست دوّم، جنس عالی میخرم// کاسه و ظرف سفالی میخرم../.. گرنداری؟ کوزه خالی میخرم// اشک درچشمان بابا حلقه زد../..عاقبت آهی کشید؛ بغضش شکست// اوّل ماه است؛ نان در سفره نیست../.. ای خدا شـُکرت؛ ولی این زندگی است؟ // خواهرم بی روسری بیرون دوید../.. گفت: آقا سفره خالی میخرید؟...»
_________________________________________

همانطور که حدس میزدم؛ دانا صبح زود رفته بود. لذا سریع اوضاع خونه را دردست گرفتم و پس از صرف صبحانه، خیز گرفتیم که زنگی به ایران بزنیم. جز پسر بزرگ برادرم بقیه ی اهل منزل برای درکردن سیزده نوروز سال 1386 نبودند. بماند که «ر»آنقدر درد به دلش بود که اظهار کرد با من قهر است. وقتی علتش را پرسیدم؟ رفتن بدون خداحافظی مان را دلیل آن ذکر کرد. البته میدانستم که او یکی از صادق ترین افراد دور و برم بود و چیزی به دل ندارد. از هردرسخنها به میان آمد و جالب بود که او تنها کسی بود که برعکس اعتراض اوّل گفتگویش «طرح نکردن ماجرای سفر به آمریکا را با دیگران» بسیار تایید کرد والبته التماس دعا هم داشت تا سه عموی او دست به دست هم بدهیم و راهی برای آمدن دیگران نیز بیابیم. هرچند میدانستم برای او رضایتبخش نیست؛ ولی برایش توضیح دادم که زندگی و فرهنگ و شرایط روحی و احساسی اینجا با ایران سخت متفاوت است و خیلی از آن افراد حتی اگر راهی هم برای آمدن به آمریکا بیابند؛ نمیتوانند دوام بیاورند و...

ولی او باز بر سرحرف خود بود و میدانم که جلوه و کلاس زندگی در آمریکاست که خیلی ها این التماس دعا را دارند وبا اینحال کو تا راهی پیدا شود تا کسی دیگر بتواند وارد آمریکا بشود؟ منتها نمیدانند که شنیدن این خواهش از هرکدامشان چقدر بارروانی سختی برای من دارد. جالب است که آنهایی هم که سالهاست اینجا زندگی میکنند کار آنچنان زیادی نمیتوانند بکنند؛ چه برسد به من تازه رسیده ی سرگردان؟؟ ولی افسوس که بیشتر آنان فکر میکنند که ما ودیگران تمایلی نداریم و یا تنبلی میکنیم و .... اوج فشار روحی-روانی من آن وقتی بود که زهرا خواست با او صحبت کند و هرچند زهرا سخت روحیه ی خودش را حفظ کرده بود تا دوری و غربت بر حال و احساسش غلبه نکند؛ ولی او با شنیدن صدای سلام زهرا زد زیر گریه و با صداقت تمام ابراز کرد که از سرخوشحالی است و هنوز که هنوز است صدای جروبحث زهرا و فاطمه را میشنود به نحوی که صدای بچه گانه ی زهرا را که از سر عصبانیت میگفت: مسخره بازی خودتی؟؟ هنوز میتوان در سرای خانه شنید و ....

بااتمام گفتگوی تلفنی مان، تا ساعتی به تکرار چندباره و تحلیل گفته های او مشغول بودیم و صد البته من پـَکـَر احساس لطیف او و کو همدل و زبانی تا بگویم درد سخت فراق؟ برای عوض کردن فضای ماتم زده ی همه، بهترین کار را وصل کردن «دی.وی.دی» و دیدن یکی دو فیلم ایرانی با زیر نویس انگلیسی دیدم. همین سببی شد تا در عوض هرکلمه ای انگلیسی که به شک میافتادیم عبدالله را سوال پیچ میکردیم و یک چیز تازه ای یاد میگرفتیم.... حدودای عصر هنگام بود که راهی کنزاس سیتی شدیم و با پیوستن دکتر اسکات همگی راهی سالن اجتماعات سرای سالنی شدیم که جشن توّلد حضرت زردشت در آنجا برقرار بود. ظاهراً برگزار کنندگان خیلی منتظر ما شده بودند و دیر رفتن ما سبب شده بود مجلش را شروع کنند. وقتی رسیدیم یکی از «موبدان» زردشتی مشغول خواندن دعایی و آیاتی به زبان پهلوی میانه و زردشتی بود و همزمان یکی از دیگر «بهدینان» میوه هایی را با کارد میبرید و آخر مجلس بود که با گرداندن سینی میوه، هرکس قطعه ای برای تبرّک از آن برداشت و میل کرد.

پس از آن سخنگوی مجلس، آقای دکتر جهانیان مجلس را با خیرمقدم به حاضران تازه رسیده ادامه دادند و آنجا بود که اهمیت دکتر اسکات برایمان بیشتر معلوم شد. چراکه ایشان بخاطر تحقیقات وسیع و حتی تدریس اوستا درجلسات اوّستا خوانی همراه با دکتر جهانیان، نزد دیگر زردشتیان احترام خاصی داشتند. هرچه بود این سبب شد که دُم ما همراهان دکتر اسکات را نیز حسابی توی بشقاب بگذارند و باز هم عنوان دهن پرکن «پروفسور» زبان فارسی را در معرفی خودم بشنوم.{ توضیح: پرفسور در آمریکا در معنی استاد و مدّرس دانشکده و دانشگاه به کار میرود و جالبه که یکی از هموطنان تازه به دوران رسیده ای که درنقش دستیار مشغول است؛ در مجلسی چنان این کلمه را با غلظت به کار میبرد که حدّ نداشت و گفت:«... آره دانشجوهام میگند پروفسور..ش.. خیلی خوب درس میده....» خب البته اگه من هم توی جمعی باشم که معنی این کلمه را کسی ندونه؛ بدم نمیاد که یه کـــــلاســـی بذارم. پروفسور حمید!!! پروفسور حمید نجببادی!!! چطوره!!؟}

ادامه ی مجلس نکوداشت زادروز حضرت زردشت به اوستاخوانی، اجرای نمادین بستن «گـُشتی/کستی»(ریسمانی نازک که از 72 رشته به نشانه ی تعداد یسناهای اوستاست و برروی پیراهنی نازک به نام سدره میبندند و از واجبات مذهب زردشتی است ...) توسط نوجوانان و سپس اهدای گــُل های تقدیر به اعضای فعال انجمن گذشت. پس از آن هم صرف شام بود . گفتنی است که هرخانواده بنا به شانس و اتفاق، خوراکی را تدارک دیده و آورده بود. سوای انواع غذاهای ایرانی که پس از چندی ذائقه ی ما را سرذوق آورد؛ وجود انواع شیرینی های دست ساز خانگی سببی شد تا بر هنرهای میناخانم درود بفرستم. عجبا که غربت و نیاز که چه بسیار باعث کشف و شکوفایی هنرهای افراد شده است!! در حالیکه خودشان هم قبلاً هیچ فکر آن را نمیکرده اند. حدّاقل آن بیشتر ایرانیان در زمینه ی لبنیات سازی و شیرینی پزی و پخت نان خانگی و تولید سبزی خوردن و حتی گاهی، میوه ی کمیاب ایرانی مهارت بالایی پیدا کرده اند و بقول معروف «هم فال است و هم تماشا».

گپ و گفتگو و شروع آشنایی ها و معرفی افراد به یکدیگر، همزمان صرف شام باعث شده بود که گذرساعت و زمان را کاملاً غافل شویم. البته وجود جمعی صمیمی و همزبان برای کسانی که مثل ما به تازگی غربت نشین شده اند؛ یه جورایی دست کمی از حضور در بهشت و دیدن فرشته ها نداشت. بهرحال بریدن رشته ی سخن گرم جماعت زنانه را قیچی قوّی نیاز بود و سرانجام غــُرغــُر ایرانی وار مـــــا مــــــــــــــــــرهـــــــــا کارگشا شد. ضمن خداحافظی از همه ی حاضران راهی منزل یکی از دوستان قدیم عبدالله شدیم تا شب را برای گذران مراسم سیزده بدر فردا بسر برسانیم . البته بازهم ساعتی شب و همنشینی و صحبت از هردری و مخصوصاً شروع به کار من و تجربه ی اولین روزهای تدریس در غربت و .... داغ ترین مسائلی بود که با خانواده ی میزبان قبل از خواب رد و بدل شد.

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

هنرسرای نقاشی تا استودیو بهار


هرچی بگی و نگی و حاشا کنی و خودت رو به ندونستن بزنی این یه واقعیته که جماعت خانم ها هرچند سایه ی همدیگر رو با تیر میزنن؛ وقتی پای رقابت با آقایون وسط بیاد! هرکی میخواد باشه حتی شوهراشون اونهم از نوع بهترین شوهر جهان و مرد ایرانی؛ یه دفعه میبینی که چنان پشت یک دیگه هستند که بیا و ببین. مخصوصاً که بهانه ای هم از علاقه هاشون در میان باشه و صحبتی مشترک داشته باشند. اجازه بدید موضوع را بیشتر براتون توضیح بدهم که این چند وقت این همه خودمون رو کشتیم و هی لاف و لوف زدیم که چه هنرهایی که نداریم و از«کشیدن آب حوض» گرفته تا« خفه کردن پیرزن» در مهارتهای ماست و این چنین و آن چنان !!! یه بار نشد که یکی از این جماعت مردانه، کار و زندگی اش رو ول کنه و یه تابلویی، پلاکاردی چیزی بگیره دستش وهمگی با هم یه جماعتی راه بیندازیم و شعار سردهیم که «مَـرد! فقط مرد ایرانی».

ولی همین که یکی دوجا ذکری از «عیال ضعیفه» به میان آمد که دستی در نقاشی دارند؛ پیاپی به به و چهچه بود که در تشویق ایشان صادر شد و اصرار روی اصرار که میخواهیم آثار ایشان را ببینیم. جالب اینکه خودش هم با آنکه مشغولیات هنری و زندگی روزمره اجازه نمیدهد زیاد به وبلاگها سربزنه؛ تنها با اشاره ی من که این روزها به خواند وبلاگ یک خانم نقاشی مشغولم؛ مرا مجبور کردکه یه بار دیگه تمام وبلاگ آن دوست را زیر و رو کنم تا نه تنها هنر دست ایشان را، بلکه نقاشی های دانش آموزانش را نیز از نظر بگذراند. بعد از این همه تفصیل و توضیح، در این نوشته قصد دارم گذری بر سیر زندگی هنری ایشان داشته باشم. ولی فعلاً اجازه بدهید مـــــــــا جــمــــاعـــت آقایون یه کم خودمون رو تحویل بگیریم که خوش تیپی، بدجوری برامون دردسر شده. «بهترین مرد دنیا کیه کیه؟؟ ایرانیا ایرانیا».

ای برادر بد ندیده برات چی بگم که این دل زیباپسند ما هم چه بلاهایی که سرمون نیاورد. حدود سالهای 1374 بود که هر یکی دوماه چندروزی تحصیل و دانشگاه و تهران و هوای لطیفش !!! را رها میکردم و از سرناچاری به شهری با آب وهوایی صدباره بدتر، یعنی قم پناه میبردم تا درکنار خانواده ی برادر؛ یک استراحتی داشته باشم و چند روزی از دست غذاهای پسرانه پز هم خوابگاهی هایم نجات پیدا کنم. دیدن تابلویی نقاشی اثر دست دختر برادرم(وجیهه) باعث شد که حسابی غش و ضعف کنم و خیر سرم او را تشویق. آن روز آنچنان غافل بودم که ندانستم با این کارم دارم افسار زن آینده ی زندگی ام را به گردنم می اندازم. چراکه وجیهه بادیدن شدّت احساس من دانست که بالاخره کسی پیدا شد که بتوانند؛ مـــُهر «باطل شد» بر دوران مجردی و جوانی ام بکوبند و شروع کرد به تعریف و تمجید. کجای کاری حمید که اگر آثار دختر همسایه مان را ببینی؛ یه راست سکته میزنی و کارت به بیمارستان میرسد. البته شما اصلاً نترسید که نه آنچنان تصویرهای ترسناکی درکار بود و نه موضوعی دیگر. بلکه همه و همه، از تقدیر گرفته تا خانواده و خواهر و برادر، و حتی تا حدودی خود دختر همسایه درجریان واقعه و نقشه ای از پیش طرح شده قرار داشتند که شاید این دام گریزپا، این مظلوم دو عالم، این حقیر فقیر کمترین را(ای بابا !!! خودم رو میگم!!؟؟) به دام ازدواج بیندازند.

در تعجبم که من و آنهمه رد پیشنهاد این و آن، چگونه تن دادم و هنوز که هنوزاست گرفتارم. هرچه هم به بـُرسوره(پدرخانمم) میگم : یه دختر دادید و سه تا پس بگیر!!؟ فقط این جواب میشنوم که «جنس امانت داده شده، هرگز پس گرفته نمیشود» و شاید فقط مــــرگ زورش به ما برسد!!؟؟ از زمانی که ما اظهار علاقه کردیم تا نقاشی ها دختر همسایه را ببینیم؛ هرازگاهی خود او را نیزمیدیـــــــــدم. البته کم کم فقط او را دیدم. یعنی هی دیدزدم و دیدم. بذار صادقانه اعتراف کنم که گــاهی هم از سرهیزگی و زیرچشمی هم دیدم. عصرها هم درختان کوچه را آبیاری کردم و دیدم. صبحها هم برای تفریح از این سر کوچه به آن سرکوچه پیاده رفتم و دیدم. خلاصه هنوز که هنوز است هم دارم میبینم. بدی داستان آنجا بود که ناگهان به خود آمدم و دیدم که فقط او را دیدم و اصلاً چیزی که ندیدم نقاشی بود. دروغ چرا؟ آ؟ آ؟ آ؟ هنوز هم که هنوز است نمیبینم و اصلاً هم حسود دیدن دیگران هم نیستم وقول حتمی که شما هم خواهید دید.

در مثل عامیانه است که وقتی از پسری میپرسند که اهل کجایی؟ جواب میشنوند که هنوز زن نگرفته ام. این یعنی اینکه زور خانمها و خانواده اش بیشتر است که داماد آینده را مجبور به سکونت در محله و شهر مامانش و اینا میکند. ولی مژده به همه ی دامادهای گرفتار در محله ی «خارسو و بُرسوره»(پدر و مادر زن) که من انتقام همه ی دلسوخته های عالم را گرفتم و نه تنها ساکن محله شان نشدم؛ بلکه او را نیز آواره ی شهرودیار خود نیز کردم. بماند که اوائل سکونتش همه چیز به مثال تجربه ی مهاجرت امروزیمان به آمریکا برایش تازه بود. از فرهنگ و رسم و رسوم اجتماعی نجف آبادی ها گرفته تا گویش و لهجه ی خاص آنها. عروس قصـّه ی ما تا آمد باورکند که در گفتگوی عامیانه ی آنها؛«خـــــَره!!» به معنی بدی نیست و یکجور نشان دادن اوج خودمانی شدن است و اگر اوّل چاق سلامتی کردن میگند«خداحافظ شما» یعنی اینکه خدانگهدار شما باشد نه اینکه زود تمامش کن که حوصله ات رو نداریم و .... حسابی روزها و روزگار سختی را پشت سر گذشت.

در عوض نبود هیچ خویش و دوستی از طرف خانواده ی مادری و پدری، شروع کرد به پیشرفت و گسترش دادن هنر خود و همچنین دیگر اطرافیان و تا چشم باز کردیم؛ از ما طلب جا و مکانی بزرگتر از اطاق کناری خانه داشت و به ناچار فضایی مستقل را برایش تهیه دیدیم. ولی این آدم سمجی را که من میشناختم دست بردار نبود و سوای ادامه ی تحصیل و دانشگاه، هر روز از این اداره به آن اداره کاغذبازی های اداری را پشت سر میگذاشت تا بالاخره «هنرسرای بهار» را به احترام نام هنرکده ی استادش خانم «نویسی پور» افتتاح کرد. آرام آرام این محیط به مکانی مستقل و آموزشی تبدیل شد و چه بسیار هنرآموزان و استادان نقاشی امروزی منطقه ی نجف آباد که از آن طبقه ی دوّم خیابان سعدی و شیب تند پله هایش خاطره ها در ذهن داشته باشند. چندسالی راحت بودیم و همین دل مشغولی عیال هنرمند، فرصتی را ایجاد کرده بود تا با دیگر اراذل و اوباش اهل دل و همسن وسال خود، روژگارانی(ببخشید اشتباهی تایپ شد: روزگارانی) داشته باشیم. ولی این دوره ی کوتاه فرخنده هم به سرآمد و همانطوری که همگان درپی پیشرفت روزافزون هستند؛ عیال قصد همآوردی با مافیای هنری شهر را داشت و سرانجام هم موفق شد. با همه ی سنگ اندازی های این و آن موفق به اخذ مجوّز تاسیس «آموزشگاه آزاد هنری» شدند و آوارگی ما از اینجا شروع شد که نیاز به فضای آموزشی بیشتر میبود.

کرایه نشین شدن خودمان و تبدیل خانه ی قدیمی و مسکونی مان به آموزشگاه (عکس بالا)سببی شد تا در طول دوسال به نوعی دانش آموزان دیپلمه ی نقاشی روانه ی اجتماع شوند. در اوج تجربه اندوزی مدیریت و تدریس ایشان بود که زد و داستان مهاجرت نامعلوم و تضمین نشده ی ما پیش آمد و همانطور که قبلاً طی خاطرات آمریکا گفته ام «آمدیم و آمدیم و هنوز هم در راهیم». با آنکه تعطیلی موقت وسپس دائمی آموزشگاه برایش سخت و دل ناکندنی بود؛ با خود گفتیم اینجا دیگه راحت شدیم و دیار غربت مرا به واقع دارای یک زن فقط خانه دار کرد و حالا دیگه هرروز «آبگوشت» توی «زودپز» به بار است. ولی خیالی بیش نبود که اهل هنر به هنر و علاقه ی قلبی شان، دل زنده اند. سرتان را دردنیاورم که اونروزها بیشتر وسایلش را جا و مکانی جدا بود و امروزه هرجا قدم میگذاریم اثری از کاغذ و قلم و زغال و رنگ میبینیم و اگر زور این دختر نزدیک به دوسالم(فرین) به او نرسید تا نقاشی های او را پاره کند و خط بکشد؛ در عوض او را زوری دوچندان بود که به محض قدم گذاشتن من به خانه، تبدیل به یک پدری خوب و خانه و بچه دار بشوم تا او به کارهای هنری «استودیو نقاشی» همچنان «بـــهـــــار» برسد.

دوستان عزیز برای تماشای نمونه ی آثار «اینجاکلیک کنید» و کمی صبور باشید تا صفحه ی اصلی (شماره ی صفر) و سپس 5 صفحه ی بعدی به طور کامل بارگیری(آپلود) شود. امیدوارم که مطلوب شما باشد و لااقل شما بتوانید نقاشی های ایشان را بــبـــیــنــیـــد !!! من بیچاره که هنوز که هنوز است خودش را و دوتا بــچـــه هایش!!؟؟ را میبینم و بس.