توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۱ فروردین ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-17

پس از صرف صبحانه و همزمانی که مصطفی میخواست به تکزاس برگردد، برعکس زهرا که میخواست توی خونه و زندگی خوددش باشه، من دلم میخواست فرار کنم، چراکه هنوز اینترنت و تلفنمان وصل نشده بود و از طرفی هم دلشوره ی شروع کار جدیدم با آن زبان انگلیسی ناقصم و بدتر از همه محیط و فرهنگ و دانش آموزان جدید، حسابی کلافه ام کرده بود و با آنکه دو روز دیگر تعطیلات بهاره تمام و کلاسها باز میشد؛ ترجیح میدادم از لکسینگتون دور شوم و به همین علـّت عبدالله را قانع کردم که برای خرید موارد باقی مانده راهی اوماها بشویم.

در همین کش و گیر تصمیم گیریها بود که آقای «ک» زنگ زدند و پس از مصطفی و عبدالله وخانواده هایشان، اولـّین مهمانهای ایرانی مان تشریف آوردند و به عنوان کادو یک جاروبرقی آوردند. هرچند خانم ایشان از چیدمان و سلیقه مان تاییدها داشت، ولی فکر میکنم بیشتر برای تشویق ما این حرفها را میزدند و بعدها متوجه شدم که آن شتاب آمدنشان برای دیدن خانه و زندگی مان فقط وفقط بخاطر آن بوده که در مقابل اظهار تعجب و کنجکاوی دیگران نسبت به چگونگی آمدن ما، بیشتر کنجکاو شده بودند تا خودشان با چشمشان ببینند و بقول ما نجببادی ها«ته و توی قصه» را درآرند.

آنچه که مرا سخت به دلهره انداخت اینکه این خانواده از آن کسانی بودند که فقط وفقط دهنشان به منفی گویی باز میشد و یکریز کج و راست هایی میگفتند که آرام آرام داشت باور خودمان هم میشد. مثلاً تاکید داشتند که «نگذارید دیگران بدانند که از طریق ویزای کاری آمده اید!! بگویید که از طریق گرین کارت خانوادگی و نسبی آمده اید!!! مطمئن باشید وقتی که برگردید ایران باید یک سر به اطلاعات بزنید و ...!!»{توضیح: برای تازه مهاجر آن روزهای اوّل چنان سخت میگذرد که حد ندارد و کافی است که یک چنین افراد منفی گرایی هم پیدا شوند و همینطوری هر چرت و پرتی را که به ذهنشان میرسد؛ بیان کنند تا عیش!!! آن بدبخت ها تکمیل شود. اکنون که دارم خوب فکر میکنم اولاً ورود ما به آمریکا و چگونگی آن، چه ربطی به دولت ایران و وزارت اطلاعات دارد؟ دومّاً از کی تا حالا خروج از کشور امری مشکل دار محسوب میشود که در این وانفسای سیاسی و بگیر و ببندها، خروج یک دبیر ساده ی ادبیات، پیگیری شود. سومّاً باید از اینها پرسید که تا حالا خودشان طی این 15 سال سکونتشان در آمریکا چندبار خواسته شدند که ما نیز برویم؟ و در آخر خدا همه ی جفنگ گویان را شفا عنایت کند!!}

بهرحال ناهار را به حساب عبدالله در رستوران چینی شهر در کنار هم خوردیم و در عوض حال خراب ما، این فاطمه بود که با پسرشان مسابقه ی روکم کنی گذاشته بودند تا با دوچوب غذاخوری سنـّتی چینی ها(چاپ استیک Chopstick) ماکارونی بخورند و جالب بود که باز آن حس اعتماد به نفس بهمن ماهی ها به سراغ فاطمه آمد و با اینکه اولـّین بارش بود؛ براحتی از آنها استفاده کرد و باعث شد تا پسرک بخاطر عدم موفقیتش مشت و لگد را حواله ی مادرش کند. بهرحال با بدرقه ی مهانها حرکت کردیم به سمت اوماها وتا برسیم ساعت حدود دوازده شب شده بود و با یک حساب سرانگشتی حدود 8 صبح ایران بود و به خواهر کوچکم زنگی زدم وبا هماهنگی که با آنها داشتم؛ بالاخره بعد از 2 ماه توانستم نه تنها تصویر آنها را توسط یاهو مسنجر و اینترنت ببینم بلکه بدینگونه به بزرگترین برادرم و خانواده اش که برای عید دیدنی به خانه ی خواهرم آمده بودند، تبریک عید از نوع اینترنتی داشته باشم. از آنجاکه آنها میکروفون نداشتند، این من بودم که باید یکریز مثل دیوانه ها یک طرفه حرف میزدم و هرچه بود حال خوبی داشت و صدباره خدا را شکر میکنم که امروزه مهاجرت ها با وجود این تکنولوژی های قرن بیست ویکم آنچنان سخت نیست.

از آنجاکه دیر وقت خوابیدیم؛ فردا صبح دیروقت بیدار شدیم و یه جورایی هم دلم میخواست تا در عالم بی خبری و رویای خواب بسر ببرم تا دلتنگی های بیداری روز. با آنکه قرار بود از این فرصت یک روزه مان برای تهیه ی مابقی وسایل مورد نیازمان اقدام کنیم؛ ولی اصلاً حوصله ای نداشتیم و دانا و عبدالله هم متوجه اضطراب ما شدند و ما را گرفتند به حرف و تعریف از هر دری و ذکر خاطرات گذشته. البته همزمان هم چشم و گوشم را دوخته بودم به اسپیکر(بلندگوهای) کامپیوتر که شاید کسی به روی خط بیاید و نکند کسی را از دست بدهیم و از شانس من باز خواهرم آمد و از قضا خواهر بزرگترم مهمانشان بود و در کنار دلتنگی و عطش من به همصحبتی با آنها، ظاهراً آنها هم از وجود چنین امکان دیدار و گفتگوی اینترنتی به هیجان آمده بودند و درعوض خیراین تکنولوژی های ندیده و نشنیده به من بیچاره میرسید. اوایل رد و بدل کردن صدا و تصویر بود که اینترنت پرسرعت ایران!!! و ناشی بودن من و آنها باعث شد حسرت گپ و گفتگویی طولانی و دلچسب بر دلمان بماند و تا چشم به هم زدیم تاریکی شب باز رسید و من باز به این امید که اوّل صبح ایران شاید سرعت اینترنت بهتر باشد، تا نیمه شب به نوشتن خاطرات بیدار نشستم و آخرالامر با تماسی تلفنی متوجه شدم که باید بروم وبخوابم واین منم که تازه به غربت گرفتار شده ام و دیگران هم باید پیگیر زندگی شان باشند.

۱۰ فروردین ۱۳۸۹

خالکوبی آمریکایی

عکس فوق تزیئنی است و از اینترنت گرفته شده است و این خانم از خالکوبی به عنوان لباس استفاده کرده است.

درحین مطالعه دفترچه ی خاطرات و نوشتن مجدد آنها در وبلاگ، به قسمتی برخوردم که کاملاً از یادم رفته بود و هرچند بیشترشان شامل متنهایی کوتاهند و عنوان آنها را «یادداشتهای روزانه» گذاشته بودم؛ بد ندیدم هراز گاهی یکی از آنها را برای اطلاعات شما ذکر کنم و بدینوسیله شما هم از دغدغه های روزانه و سوالاتی که در ذهن یک تازه مهاجر ایجاد میشه، باخبر باشید.
___________________________

راستش از اون روزی که این همسایه ی بالایی مان را دیدم که عجب هیکل گنده ای داره و کم باری این هیکل ترسناکش صد رقم خالکوبی(تتو Tattoo) روی بازوها و بدنش بود؛ نه یه ذرّه، بلکه حسابی ترس برم داشت که آخه این هم شانس بود که همسایه ی بالایی مان این گنده بک باشه؟؟ جالبه که آروم آروم پی بردم که حسابی اشتباه فکر میکردم و هرچند دوست دخترش هم از نظر خالکوبی های عجیب و غریب دست کمی از او نداشت؛ ولی هر دوی آنها آنچنان خوب و ساده دل بودند که اگر پیش بیاد حتی دخترم نیز میتونه اونها رو بپیچونه.

جالبتر اینکه وقتی بهش گفتم که من روزهای اوّل با دیدن این خالکوبی ها و تتوهای ترسناک روی بازو و بدنت، ازت حسابی حساب میبردم؛ ولی حالا میبینم ساده تر و خوش مشرب تر از این حرفهایی!! برام توضیح داد که خالکوبی در آمریکا با چند هدف انجام میشه:

***دینی و مذهبی: که بعضی فرقه های مسیحی کاتولیک علامت صلیب و مسیح، مریم مقدّس و دستان در حال دعا و یا اسامی مقدس مسیحی و ... را بر روی بدن و یا معمولاً بازوی خود خالکوبی میکنن
***یادبود افراد: بسیاری افراد با درگذشت دوستی صمیمی و یا مادر یا ... به یادمان آن افراد و گاهی به یادمان دوستان خود یک طرحی برروی بدنش تتو میکنن که یادمان آن افراد باشد.

***زیبایی: درصد بسیار بالایی از مردم آمریکا به خاطر زیبایی اقدام به این کار میکنند و معتقدند که یک تکـّه ی اثر هنری را بطور سیار و زنده در حال حمل و نمایش هستند. بماند که بعضی هاشون آنقدر به این کار عادت میکنند که دیگه جای خالی روی بدنشان پیدا نمیشه و چون به مرور زمان سلیقه شان تغییر کرده، انواع شکل و طرحها رو بر اساس سن آنها میتونید ببینید: از جمله دوران جوانی و عشق و شکست و قلب و تیر و چشم گریان؛ دوران غرور و قدرت نشان دادن جوانی و صحنه های جنگ و مشت و لگدپرانی و...

***: نشان گروههای خاص: یکی از مواردی که در تمام دنیا مشترک است و بخصوص در ذهن ما ایرانیها جای گرفته اینکه گروهای لات و الوات(گـَنگ Gang =اراذل و اوباش) برای نشان دادن عضویت خود، علامتی را مثل عقرب و خون و... روی بدنشان ثبت میکنند و معروفترین آنها «ام.اس.13»است که برای عضویت در این گروه باید به مدت 13 شماره در زیر مشت و لگدهای دیگران طاقت بیاورید.

***نشان طوایف و قبیله ای: که بیشتر مثل رنگ آمیزی با «حنا» میماند و شامل اعراب و نیز سیاه و سرخ پوستان هم میشود و ممکن است سوای زیبایی، معانی دیگری هم داشته باشد. ازجمله ی گروههای معروف، مردم جزیره ی «ساموآ» هستند که نشان قبیله ای و نیز طایفه ای را بر روی بدن فرزندانشان نسل در نسل حفظ کرده و میکنند.

البته بسیار اهداف و سمبلهایی دیگر برای خالکوبی وجود دارد از جمله سیاسی، ورزشی، جنسی، افسانه ای، حمایت از بیماران و... که از ذکر آن خود داری میکنم.....راستش وقتی با این همسایه مان حسابی داداچی شدم و او به عکس روال عادی آمریکاییها، مرا برای گپ و گفتگوی بیشتر به خانه اش دعوت کرد و کتابخانه ی پر از کتابش را دیدم و دانستم که حسابی هم اهل مطالعه است؛ از اینکه اینقدر این او را لات و بیسواد و بی رحم و خشن و... تصوّر میکردم، یه جورایی شرمم میاد . وقتی حسابی خودمونی تر شدم ازش پرسیدم که خب این تتوها(خالکوبی های) تو به چه معنی است؟ زد زیر خنده و جمله ای گفت که همون «امون از جوونی و هزار قرتی بازی!!!» معنی میشه. او گفت که یه زمانی با دوستاشون مسابقه ی رو کم کنی و خالکوبی های عجیب و غریب گذاشته بودند و حالا هم اگه بخواد پاکشون کنه باید کلی هزینه بپردازه و عوارض لیزردرمانی هم که جای خودش رو داره.

۹ فروردین ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-16


از اونجایی که میگند خدا واسه ی آدم خسیس میخواد و همه ی شما عزیزان میدونید من اصفونی هستم و بد جوری از پول بدم میاد، البته بیشتر از خرج کردن آن نه اینکه داشته باشم؛ خانمم برای تولد «کریس» که به منزله ی مادربزرگ دخترم فرین است، همه ساله یک نقاشی میکشید و هرچند او سخت قدردان این محبت او بود؛ ولی چون اصل نقاشی زهرا و یه جورایی سابقه ی کاری و هنری او از دست میرفت؛ امسال طرحی به ذهنمان رسید و با صرف کمترین پول، نمونه ای از نقاشی که تصویر آن را میبینید به روی یک لیوان چاپ کردیم و بسیار بسیار هم جالب و شایسته، جلوه (کلاس) پیدا کرد و بحدی به دل کیریس نشست که نه تنها او را بخاطر اینکه به فکرش بودیم؛ از شوق به گریه انداخت؛ بلکه او را تشویق کرد تا همگی ما را برای بزرگداشت سالروز تولدش به یک مسافرت دو روزه دعوت کند و جایتان خالی سفری داشتیم به یکی از مراکز دیدنی تفریحی ایالت میزوری و شب و روزی را کنار دریاچه(لـِک)«اوزارک» به سربردیم و چه دلچسب است که دیگری هزینه ی همه چیز را بپردازد و شما فقط حال کنید. خدا نصیب همگی شما کند؛ بلند بگو آمین. امـّا بپردازم به ادامه ی خاطرات سه سال پیش و روزهای اوّل ورودمان به آمریکا.
_______________________

صبح با صدای قدم زدن عبدالله در طبقه ی دوّم بیدار شدیم؛ چرا که بیشتر کف اتاقها و دیوارهای خانه از چوب پوشیده شده است و هرصدایی به وضوح منتقل میشود. تا چایی دم کنیم و لقمه ای صبحانه بخوریم ساعت به 11 صبح رسیده بود و با اینحا زهرا هنوز خسته به نظر میرسید و با آنکه خانه مان حسابی رویایی و زیبا بود؛ باز دلتنگی های روزهای اوّل مهاجرت مانع میشد که بتوانیم زیباییها را به خوبی لمس کنیم. مخصوصاً زهرا که دلش پیش همه بود و دائم میپرسید:«چه میشد که فامیل و دیگران نیز مهمانمان میشدند و در کنار هم از زندگی لذت میبردیم؟»

همبن حال او سبب شد تا تلفن به دست بشویم و زنگی به خواهر کوچکم بزنیم و از علاقمندی او و دیگران در ارسال عکس و فیلم با خبر شویم تا آنها هم بتوانند بیشتر درباره ی محیط جدید زندگی مان بیشتر بدانند. خواهرم در بین صحبتهایش اعتراف کرد که وقتی خبر مهاجرتمان به آمریکا را به هرکس میگویند یک علامت سوال گنده روی کلـّه ی آنها سبز میشود و خیلی ها مدّعی اند که از همان روزها حدس میزدند که ما دست به چنین کاری بزنیم؛ چراکه زهرا آدمی نبود که ایران بماند و زرنگ تر از این حرفها بوده و .... البته مانده ام که چگونه برایشان توضیح دهم که همه چیز در کمال ناباوری اتفاق افتاد و ظاهراً در تقدیرمان این تغیر بوده است؟ هرچند که اگر صدها قسم هم بخوریم باورشان نمیشود و صدالبته هم که باور کردنی هم نیست.

آخرین دقایق گفتگوی تلفنی مان بود که مصطفی و خانواده اش و نیز«آ» پسر 8 ساله ی میزبان مهمانی چند شب پیش ما از کنزاس سیتی رسیدند و به محض ورودشان از دیدن خانه ی مرتب و چیدمان وسایل و ... اظهار تعجب کردند. در فرصتی که دست داد به همراه عبدالله و مصطفی گردشی در شهر کردیم و از سمساری(دست دوّم فروشی)شهر چندتا خرده ریز دیگری خریدیم و در فاصله ای که آنها برای خرید پیتزا رفتند؛ مجبور شدم که با دستمال گرد و خاک آنها را تمیز کنم و بدینوسیله آن مختصر کهنه گی وسایل را کمتر کنم. البته دست دوّم بودن وسایل هم به آن معنی زوار درفته بودن وسایل مثل داخل ایران نیست و حتی گاهی وسایل نو را نیز میتوان در اینگونه مکانها پیدا کرد.

تخمه شکستن و میوه خوردن و از هردری سخن گفتن و همزمان میخ به دیوار کوفتن و آویزان کردن تابلوهای نقاشی زهرا که از ایران آورده بودیم؛ کار سرشب ما بود و با آنکه همگی رفتند بخوابند؛ گپ و گفتگوی من و مصطفی سبب شد تا زهرا و عبدالله هم به ماپیوستند و تا ساعت 2 بعد از نیمه شب از هردر سخنی به میان آوریم و از جمله: ذکر چگونگی راه یابی مصطفی به آمریکا. البته نقطه ی آغاز مهاجرت مصطفی از آنجا شروع شده بود که او در دوره ی سربازی اش در واحد صدور مجوّز خروج دانشجویان اداره ی نیروی انظامی آن زمان(ژاندارمری) خدمت میکرده و با رفت و آمد دانشجویان و بهتر است بگویم بچه پولدارها و باسواد، کم کم از راه و چاه موضوع سر در میآورد و پس از اینکه خودش نیز به عنوان دانشجو عازم میشود؛ دیگران را نیز راهنمایی میکند و بدنبال او عبدالله و بسیاری دیگر نیز عازم آمریکا میشوند و هنوز که هنوز است بسیاری از آنها در اینجا زندگی میکنند.

البته آن زمانها وسایل ارتباط جمعی به راحتی امروز نبود و جز تلفن و ارسال عکس چاپ شده و یا نوار کاست ضبط شده هیچگونه اخبار رسانی دیگری در کار نبوده است و بسیار روزهای سختی داشتند و بخاطر وضع بد اقتصادی مجبور بودند در کنار تحصیل کار کنند تا خرج تحصیل و زندگی خود را بتوانند تامین کنند و ناگفته بماند که هرکدامشان که به چه کارهای سختی تن نداده اند!!؟ گفتنی است آن قدر اوضاع اقتصادی آن روزها سخت و بد بوده که حتی به خاطر گرانی هزینه ی تلفن در بیش از 30 سال پیش، هر نامه ی آنها دست کم یک ماه طول میکشیده تا بدست خانواده و یا بالعکس برسد. بماند که چیز نگهدار بودن عبدالله امروزه باعث شده تا بتوانیم دستنوشته های ارزشمندی از مرحوم پدرم و نیز نوار صدای همه ی خانواده را داشته باشیم و همین سبب شود کلی از شنیدن صدای بچگی های خودم بخندم.



۶ فروردین ۱۳۸۹

چگونگی انتخاب اسم شرکتهای بزرگ کامپیوتری


با سلام و درود بر همه ی شما خوانندگان عزیز. راستش این تعطیلی دو روزه ی آخر این هفته و اوّل هفته ی بعد(چراکه روز شنبه عملاً آخرین روز هفته در تقویم و یکشنبه روز اوّل هفته ی بعد است و آمریکاییها هر دو روز را Week End مینامند)به دعوت دیوید و کریس(پدر و مادر بزرگ خوانده ی دخترم فرین) راهی یک سفری دو روزه هستیم و چون آنچنان وقتی برای نوشتن نداشتم؛ با آنکه از نویسنده ی محترم وبلاگ«نگاهی نو»قبلاً اجازه نگرفته ام؛ یکی از مطالب آموزشی ایشان را به امانت برای شما آورده ام و امیدوارم که بپسندید. پیروز باشید و تا فرصت بعد، بدرود

شاید بد نباشد بدانید که انگیزه ی انتخاب اسمهای شرکتهای بزرگ کامپیوتری چه بوده و ای بسا که همین دانستن سببی باشد تا کارایی و ویژگیهای محصولات و برنامه های تولیدی این شرکتها را بهتر بدانید.


***Apple ميوه مورد علاقه ی «استيو جابز» مؤسس و بنيانگذار این شركت،«سيب» بود و بنابراين اسم شركتش را نيز سيب گذاشت.
***Adobe اسم رودخانه اي است كه از پشت منزل مؤسس آن« جان وارناك» عبور مي‌كند و یکی از بهترین نرم افزارهای این شرکت، برنامه ای است چندجانبه که برای دانلود و ارسال متنهای نوشتاری بکار میرود.
***Google گوگل در رياضي نام عدد بزرگي است كه تشكيل شده است از عدد يك با صد تا صفر جلوي آن. مؤسسين سايت و موتور جستجوي گوگل به شوخي ادعا مي‌كنند كه اين موتور جستجو مي‌تواند اين تعداد اطلاعات (يعني يك گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد.
***Hotmail اين سايت يكي از سرويس دهندگان پست الكترونيكي به وسيله صفحات وب است. هنگامي كه مدير پروژه برنامه مي خواست نامي براي اين سايت انتخاب كند علاقه‌مند بود تا نام انتخاب شده اولاً مانند ساير سرويس دهندگان پست الكترونيك به کلمه mail ختم شده و دوماً برروي وبي(الکترونیکی-اینترنتی) بودن آن نيز تأكيد شود «Html »بنابراين نام «Hotmail» را انتخاب كردو گفتنی است که کلمه ی«Hot» در انگلیسی به معنی عالی و پرقدرت و داغ و... نیز معنی میشود.
***Sony از کلمه ی لاتین«Sonus» به معنی «صدا» گرفته شده است و شاید برای همین است که تولیدات «صوتی و تصویری» این شرکت تا این حد مشهور است.
***Yahoo اين كلمه براي اولين بار در كتاب سفرهاي گاليور مورد استفاده قرار گرفته و به معني شخصي است كه داراي ظاهر و رفتاري زننده است . مؤسسين سايت جري يانگ و ديويد فيلو نام سايتشان را Yahoo گذاشتند چون فكر مي كردند خودشان هم اين طوري هستند!!؟
***Cisco مخفف شده كلمه سان فرانسيسكو است كه يكي از بزرگترين شهرهاي امريكا است.