توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

خانه تکانی آمریکایی


هرچی بگی؛ هرکاری کنی؛ حتی کره ی ماه هم بری؛ این بخت و اقبال و بقول مادر مرحومم«پیشونی» همه ی شماها، همیشه ی عمر باشماست و چه بخواهید و چه نخواهید چاره ای جز قبول نقش و نگار آن ندارید. میدونم که براتون سوال شده که مگه چه اتفاقی افتاده که این حرفها رو میزنم. بشنوید که من زبان بریده، دیروز هوس کردم که به اصطلاح خودم، با حاج خانم یک شوخی کرده باشم و سختی و تلاشهای این روزهای قبل از عید سالهایی را که در ایران زندگی میکردیم برای خنده به یادش آورده باشم. لذا از محل کارم یاهو مسنجر را فعال کردم و شروع کردم به نوشتن:

«خب که چی؟ میخواستی بذاری فرشها رو شب بشوری که آب قطع نشه. اصلاً کی توی این سرما و دیر خشک شدن فرشها، هوس شستن میکنه که تو یکی باشی؟.... چی؟ باشه اگه شد یه سر میرم تعاونی فرهنگیها. ولی آخه الان از سر و روش آدم میریزه و راستش رو بخوای این آجیل به اصطلاح ارزونش، به خدا قسم، از آجیل بازار گرونتر درمیاد. مثلاً همین پسته هاش، همه اش کوری و دربسته است.... بابا چرو یه حرف رو ده بار تکرار میکنی؟ همین الان از اونجا میام. بعله !!! رفتم و به آقای قربانی هم سپردم که امسال حتماً یادش باشه و یه وقت نشه هواسش بره و برای ما دوتا کارتن سیب و پرتقال رو نذاره؟ ولی میگفت امسال میوه ها تعریفی نیستند و بد جوری بخاطر همزمان شدن برگشت حجی ها از مکه گرون شده.... من موندم که مگه من چندبار چیزی رو یادم رفته که تو هی اینقده میگی؟ چشم !!! بازم میرم یه سر به حسن سیبیل میزنم و میگم که یادش نره برای ما یه مقدار گوشت جهت شب عید بذاره... مرغ؟!؟ اونم روی چشمم. چندتا از آقای قربانپور سرخیابون سعدی میگیرم که بشوری و بذاری توی فریزر برای ایام تعطیلی عید... دیگه چی چیه؟ مگه همین پارسال عید نبود که برای فاطمه لباس خریدیم؛ بازم میگی لباساش کوچیک شده؟ این بچه مگه کـِـش میخوره که هر روز صبح که بلند میشه، کش اورده؟ اصلاً بگو شما زنها از بازار رفتن و خرید کردن، هیش وقت خسته نمیشید....

این یکی با خودت. رفتی بانک از آقامهرداد ایرجی خواهش کن واسمون پول نوی عیدی در نظر بگیره... مگه شیرینی های اکبر آقا قناد و جهان نما چشونه که فقط و فقط باید بریم اصفون و شیرینی سرای پانته آ ؟... بازم اسمی از آباجی هام آوردی؟ آخه من از کجا بدونم که تو چی از اونا کم یا زیاد داری که هی خودد رو با اونا مقایسه میکنی و پدر مرا در میاری؟ به من چه که اونا شوهراشون براشون طلا و عیدی هم میخرند، ندارم بابا !! به خدا ندارم. چشم قول میدم ولو واسه ی چش کورکنی این و اون هم شده؛ برات یه توسینه ای بدلی هم اگه شد بخرم... بله!!؟ بپـّا دیگه نخوای اسمی از اون بابا و ننه و داداشی جونات بیاری که حالم بد میشه. به من چه که خونه ی نو رفته اند و باید برای بچه ی کوچیکشون عیدی بخریم. تو هم با این زن داداشات. آخه مگه این همه باباجون و مامان جونت هوای اونها رو دارند؛ یه بار به روی خودشون آوردند که یه دومادی شازده و دسته گل هم دارند؟ هرچی بشه فقط باید اونور بغلطند؛ چون حمید بی سر و زبونه، چون همیشه باید زینب بلاکش باشه و صداش درنیاد. آخه کی گفته که دنیای من باید مثال یه بوم و دو هوا باشه ؟....»

القصه سرتون رو درد نیارم که حالا بیا و برو که شیرین زبونی ام گـُل کرده بود و مثلاً خیر سرم داشتم با این کارم حال و روز خانم رو عوض میکردم. بعد از اینکه کلی چیزی دیگه براش نوشتم، کامپیوتر را خاموش کردم که باید به کارهام میرسیدم و نمره های نیم ترم دانشجویان را آماده و ارسال میکردم زیراکه چند روز دیگه تعطیلی بهاره شروع میشه و همه ی کارها رو باید قبل از تعطیلی انجام داده باشم. بنابراین تا خود عصر توی مدرسه(دانشکده) بودم و عصر هم فارغ از هرچیز و درحالیکه توی عالم خودم بودم و همه چیز را از یاد برده بودم؛ برگشتم خونه. هنوز از در خونه وارد نشده بودم که فریاد حج خانم رو از توی اون یکی اتاق شنیدم که داد میزد: «حمید !!! لباسهات رو درنیار. اول برو یه «تاید» بخر، بعد بیا. بدو عجله دارم و دستم بنده» من هم چون ترجیح میدادم که همه ی کارهای خارج از خانه را انجام داده باشم و بعد لباسهای محل کارم رو عوض کنم که دیگه مجبور به پوشیدن مجدد نباشم؛ از همون راهی که آمده بودم برگشتم و پس از خرید برگشتم خونه.

اینبار باز دیدم خانم سروکله اش پیدا نیست و درحالیکه صداش میزدم به رد صداش به سمت حمام راهی شدم. گفتنی است که این آپارتمان ما از یک هال و آشپزخانه و دواتاق خواب و البته حمام و دستشویی کوچیکی تشکیل شده که اگر حتی خانم هم جوابم رو نمیداد؛ پیدا کردن هرکسی در این فضای کوچک، خیلی سخت نیست. با احتمال اینکه داره یکی دو تا تیکه از لباسهای دخترک کوچکم، فرین را میشوید و نیاز به تاید دارد درب حمام را باز کردم و ناگهان کم بود که از دیدن منظره، سکته کنم. آخه بخار همه ی فضای حمام را پوشانده بود و از ته وان حمام گرفته تا دم درب ورودی چیزی که ریخته بود، پتو بود و ملحفه و دم فرشی و بالش و ... همشون هم خیس خیس. با تعجب ازش پرسیدم که داری چیکار میکنی؟

گفت:«راستش رو بخوای با خوندن پیامهات، یکدفعه سرافتادم که یه خونه تکونی درست و حسابی داشته باشم... یاالله تاید را بده به من و تا من دارم اینها رو میشورم تو هم تخت خواب خودمون و فاطمه را بازکن تا یه تغییری بدهیم و اتاقهامون رو برای یه مدت جابجا کنیم... راستی من سیمهای اینترنت و کامپیوتر را هم باز کردم تا اونرو هم جابجا کنیم... بجنب باید یخچال رو هم که از برق درآوردم تمیزش کنم... کاشکی میشد و حالش رو هم میداشتی یه دستمال هم به گاز میکشیدی... راستی پرده کرکره ها رو هم بازشون کردم و توی حیاطتند، جنگی تا شب نشده یه گردگیری ازشون بکن تا من بشورمشون... آخ اگه میشد یه دستمالی هم به این دیوارها میکشیدیم؛ این نقاشی های فرین که با رژ لب و مداد کشیده، هیچ جوری پاک نمیشه و خودش کلی کاره...»

راستش دیگه شرمم میاد هی بنویسم که اون چی گفت و چی گفت و چی گفت و با این جمله هایم چشمهای عزیز شما را خسته کنم. فقط خلاصه اش کنم که ایکاش فقط «میگفت». بدبختانه این عیال بنده از اونایی است که تا حرفش رو به کرسی ننشونه؛ دست برنمیداره و بعد از ده، دوازده سال زندگی، اخلاقش رو خوب میشناختم. اول از هرچیز یه «چشم» جانانه ایی از سر ناچاری گفتم و بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم ودر حالیکه داشتم به خودم و هفت جدم فحش میدادم که این چه بلایی به جان خودم خریدم؟ دست به کار شدم و البته او هم همینطور که داشت پتوها را می شست؛ همزمان هم از «مدیریت خانه و خانه داری» خودداری نمیکرد و یه ریز امر و نهی میکرد که: اول اینکار رو بکن؛ بعداً اون کار رو. پس داری چیکار میکنی؟ یاالله بجنب!!!

القصه که دو روزی نه دیگه نفس برای من گذاشت و نه دیگه خودش جونی براش باقی مونده بود. حالا بدبختی بزرگتر این بود که چه جوری توی این سرمای میزوری این همه فرش و پتو و... را خشک کنیم ؟ آخرالامر با زیاد کردن بخاری، نه تنها فقط تونستیم نــَمی از آنها بگیریم، بلکه خودمون هم بتونیم با نداشتن هیچگونه زیرانداز و پتویی خشک، شب را روی موکتها سر کنیم و سرما نخوریم. در همین حین و بین که تمام کارها رو از گــُرده ی من و خودش کشیده میگه: «تو باید خوشحال باشی که مجبور نیستی کلی پول بدی کارگرها بگیری. خودمون خونه تکونی کردیم و کلی هم پول ذخیره کردیم». راستش رو بخواهید تازه داشتم بخاطر اصفونی بودنم از شنیدن این یک حرف لذت میبردم و حتی یه نم لبخندی هم روی لبام نشسته بود که یکدفعه نگذاشت و نه برداشت و گفت: حمید؛ حالا که کلی پول واسه ات ذخیره کردم، فردا بریم اون دستبندی رو که دیده بودم بخریم؟؟؟

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-6

آنقدر توی فرودگاه شیکاگو سرمان بند بود که اصلاً متوجه تفاوت 1 ساعته ی آنجا با نیویورک نبودیم؛ البته مهم آن بود که به این آخرین پروازمان هم به موقع رسیدیم و هرچند تمام راه را بیهوش خواب بودیم و از هول و هراس «چه میشود؟ و چه باید کرد؟» به درآمدیم؛ باز این من بودم که باید حواسم را جمع همه چیز میکردم و زهرا و فاطمه را از خواب بیدارمی کردم. سرانجام برای ساعت 10 شب و جزو آخرین مسافرانی بودیم که از هواپیما بیرون آمدیم و درنهایت هیجان عبدالله و بقیه را از دور میدیدم و صدای «سلامون علیکم» غلیظ من با لهجه ی نجببادی بود که در فضای خلوت سالن پـیـچـیـد. عبدالله و دانا را پس از حدود 10 ماه، جمال را پس از15 و ریحانه را پس از 28 سال، همراه با استقبالی فراموش نشدنی، میدیدم. هرگز صحنه ی آن شب و درآغوش کشیدن ها را فراموش نمیکنم که چقدر آرامش بخش بود؛ مخصوصاً پس از گذشت آن همه استرسها، چشم انتظاری ها، نگرانیها، دنبال دویدنها، تکمیل پرونده و مصاحبه و ... هرچند ذهن همگی ما خسته و خواب بود؛ باز کم و زیاد قصـّه را در یاد دارم. جز شاخه ای گل برای هرکداممان، فاطمه بود که از طرف همه و مخصوصاً ریحانه غرق کادوهای اهدایی شد و البته این بیانگر محبت آنها بود و همیشه قدردان آن هست و هستیم.

برعکس انتظارم که جمال زمانی که برای دیدار آمده بود؛ گنده ترین پسر نجف آباد بود؛ اکنون حسابی لاغر و بلند قد به چشم میآمد و برای خودش مردی شده بود. در عوض ریحانه، تپل مپل از نوع هیکلهای آمریکاییها شده بود و با اینحال هنوز به پای شوهرش(دوست پسرش-کـُری)نمیرسید. هرچند که عبدالله از کری خوشش نمیآید و او را لقبها و اسمهای گوناگونی مینامد، در نظر اوّل برای ما پسر بدی به نظر نیامد. البته ما فقط ظاهر قصه و ابرو را میبینیم و هرچه باشد عبدالله پس از سی سال زندگی در آمریکا باطن داستان و پیچش ابرو را میبیند و نباید در این مورد مخصوصاً که مربوط به زندگی شخصی دیگران است؛ قضاوت کرد. القصه وسایل را بار دوماشین کردیم و در جوار عبدالله و دانا گردشی در شهر کردیم و اوماها را برای اولین بار درهنگام شب وبرف و سرما دیدیم و به خانه آمدیم. از بدو ورودمان یکی از مهمترین مشکلات زهرا و حرص خوردنهای من، خودش را نشان داد و آن چیزی نبود جز ترس مفرط زهرا از سگ خانگی آنها که از بداقبالی بعضی از همپالگی های هموطنم، اسم شریف «تریاکی» را با خود یدک میکشید.

چون ما تاره واردشدگان آن خانه بودیم، دائم از خود واکنش و هیجان نشان میداد و سروصدا میکرد و لازمه ی آشنا و آرام شدنش هم نزدیک شدن و بوئیدن ما بود که زهرا به هر نحوی از نزدیک شدن یا حتی تردد او میترسید و این ترسیدن و ازجا پریدن های ناگهانی او با این تفکر که نکند سگ در نزدیکی او باشد آنقدر غیرمنتظره میبود که همگی از واکنش ناگهانی اویکه میخوردیم و از ترس بالا میپریدیم و بیچاره عبدالله چندبار تا مرز سکته ی قلبی پیش رفت وهرچه میکوشید زهرا را آرام کند؛ نشد که نشد. این بود و بود تا زهرا طرز برخورد و سروصدای سگهای رهگذر و همسایه را دید و به «تریاکی» مظلوم راضی شد. بد نیست بگویم که سلیمان در دوران بچگی اش سگ دیگری داشته به نام Black که درتصادف با ماشین کشته شده و بخاطر ناراحتی و تسلی او، این سگ را از بچگی بزرگ کرده بودند و چون در اولین دیدارش حسابی شل و ول بوده، عبدالله هم به احترام خماری معتادان محترم، اسم او را تریاکی گذاشته اند و حالاهم با اسم کوتاه«تری» نیز صدایش میکنند.

شام خوشمزه ی «لازانیا»ی دستپخت دانا را خوردیم و هرکس از گوشه ای سخن میگفت و اینبار زهرا بود که همچون دانا که در ایران دائم میپرسید:What عبدالله را به زحمت ترجمه ی همه ی گفته ها انداخته بود و در این حین بین گیج شدن او باعث کلی خنده ی ما شد که گاهی رومیکرد به آنها و به فارسی میگفت: میگه .... و یا برای زهرا شروع میکرد به انگلیسی ترجمه کردن. در این بین ذکر و ترجمه ی جمله ای از ریحانه، هم برای عبدالله سخت بود و هم ما را به فکر انداخت. چراکه با رندی خاصی رو به زهرا کرد و گفت: خدا را شکر که تو هستی تا پدرم کمی با من سخن بگوید!؟ آنطور که بعداً فهمیدم عبدالله از اینکه او تکلیف خودش را با زندگی و شغل و شوهرش معلوم نمیکند و هنوز پس از حدود 30 سال سن هیچ تصمیمی برای آینده اش نگرفته ناراحت است و مدتی است که دیگر هیچ کلمه ای با او همسخن نشده است و .... از آنجاکه ریحانه باید فردا صبح به سرکارش میرفت؛ زودتر خداحافظی کرد و رفت و با رفتن او همگی ما راهی بستر شدیم چراکه از شدّت خستگی دیگر نای نشستن نداشتیم و ساعت هم از 1 نیمه شب گذشته بود و بیحالی ناشی از سرما خوردگی و آب به آب شدن هم رمقی دیگر برای من نگذاشته بود.

حدود ساعت 10 صبح بود که بیدار شدیم و پس از حمام کردن و سرو وضع خود را آراستن، آماده ی رفتن به رستوران شدیم؛ چراکه امروز سالروز تولد سلیمان بود و کمی هم دیرشده بود و جمال زودتر رفته بود تا به او بپیوندد. سرانجام پس از 9 سال او را درکنار دوست دخترش ملاقات کردیم و آن هم درنهایت استقبالی به سبک آمریکایی؛ سرد و بیروح و فقط با فشردن دست. زمانی هم که ما بشقاب به دست در بوفه ی رستوران به سراغ انتخاب غذاهای متنوع و سوپهای مختلف رفته بودیم تا سرانجام بعد از کلی توضیحات ریز به ریز ترکیبات و طعم غذاها، چیزی برای خوردن بیاوریم؛ او و دوست دخترش رفته بودند. در همان اثنای ناهار زنگی زدم به احترام(خواهر بزرگم) و اولین تیر خلاص را به سمت خانواده و نجف آباد رها کردم و بالاخره دل آنها را یک دل کردم و به شایعات پایان بخشیدم تا مطمئن شوند من اکنون در آمریکا هستم و ببخشند که قبلاً از آنها بخاطر عدم اطمینان از کار و تکلیفم چیزی نگفته بودم. البته باز هم احساسی شد و به گریه افتاد و باز هم بغض، گلویم را فشرد و نمیدانم برای آنها سخت تر است یا برای ما؟

چون دیر وقت ایران بود؛ تماس تلفنی با بقیه ی خانواده را به بعد موکول کردم. پس از ناهار و سورجشن تولد سلیمان، که البته خرجش افتاد گردن عبدالله، راهی اداره ی امنیت اجتماعی اوماها Social Security Office شدیم تا با تکمیل فرم ID شماره ی ملی بگیریم. البته فقط فرم مرا قبول کردند و چون زهرا و فاطمه وابسته ی من و ویزای کاری ام بودند، شامل قانون گرفتن سوشیال سکوریتی نامبر نمیشوند و این به معنی محروم شدن از بسیاری حق و حقوق قانونی. چاره ای نبود و عبدالله حدس زد که شاید بتوانیم پس از مشغول به کارشدنم راهی را یافت. در برگشت به خانه، راهی یکی از فروشگاههای بزرگ لوازم هنری فروشی شدیم به نام Hobby Lobby تا کوپن تخفیفی آنجا را قبل از ابطال تاریخ اعتبار آن مصرف کنیم و زهرا یک آدمک کوچک چوبی جهت آموزش نقاشی خرید. گفتنی است که اینجا همراه روزنامه های هرروزه، مقدار زیادی مجلات و تبلیغات فروش و حراج فروشگاههای بزرگ درب منازل توزیع میکنند و برای تشویق به خرید مردم، تعدادی هم کوپن تخفیف همراه آن تبلیغات ارائه میکنند که با بریدن و ارائه ی آن میتوانید چند دلاری تخفیف(Discount) بگیرند.

جالب اینکه با همین ترفند و وجود انواع و اقسام چیزها در همه ی خانه ها، مردم را طوری مصرف کننده بار آورده اند که باز میخرند و میخرند و میخرند . برای همین است که شما دربسیاری از خانه ها، وسایلی را میبینید که بسا در طول یک سال، یکبار هم از آن استفاده نشود. جالبتر اینکه همین ارزان خریدن و حراج باعث شده که وسایل تکراری زیادی در خانه هایشان داشته باشند تا برای روز مبادا بتوانند از آنها استفاده کنند. همین سبب شده که با نبود جای کافی در انباری و اتاق و گاراژ خانه های بسیاری از آمریکاییها، بدجوری شلوغ و به هم ریخته به نظر برسد. مثلاً در خانه ی عبدالله، شما وجود اینگونه وسایل اضافی_بقول خودش آشغال_ را زیاد میبینید. از جمله 6 دستگاه تلویزیون و سیستم ماهواره ای و ویدئو در هر سوراخی، که برای ما تعجب برانگیز بود. وقتی هم علّت را میپرسیدیم میگفتند: آن یکی مال اطاق سلیمان است و این یکی از جمال و ... {البته هرچند دانا در امر پول آتش زدن، همه کاره است، این کار او اگر برای عبدالله ضرر داشت، برای ما راحتی خوبی دربر داشت و خیلی الاف تهیّه ی وسایل موردنیاز خانه ی آینده مان نشدیم و بیشترین وسایل را از همین انبارشده های آنان در گاراژ و ... تامین کردیم و ای ی ی ی بدی نبود}

۱۴ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-5

هرچند پروازمان برای ساعت2 صبح بود و با تاخیر 4 صبح 22 فوریه (پنجشنبه) به وقت دبی هواپیمای ما از فرودگاه پرواز کرد؛ ساعت 5/8 صبح پنجشنبه 22 فوریه ی 2007 وارد فرودگاه نیویورک شدیم و بماند که به ظاهر 5/6 ساعت بیشتر نیست، ولی در اصل 15 ساعت توی هواپیما در حال گذران لحظات با اعمال شاقه بودیم. پس از 35 روز لذّت بردن از هوای بهاری دبی، وارد هوای سرد فرودگاه نه چندان شیک نیویورک شدیم و از اولین مسافرانی بودیم که مشغول انجام امور اداری و ویزا و پاسپورت شدیم. بماند که به سختی با همان انگلیسی دست و پاشکسته، دانستیم که کدام صف مربوط به سیتیزنهاست و کدام مربوط به افرادی که با ویزا داخل آمریکا میشدند. از آنجاکه ویزایمان سه ساله بود، مامورین گمرگ از همان اوّل کار، مهر پایان تاریخ سه سال را بر روی فرم I94 من و زهرا زدند. آنچه که در آن زمان بر ما مستولی شده بود خستگی و بدتر از همه اضطراب ناشی از اطلاعات غلطمان که فکر میکردیم هنوز هم احتمال دارد با ورودمان موافقت نشود و این دلهره که نکند ما را مجبور به برگشتن کنند؟ اوج این نگرانی معطلی 3 تا 4 ساعته برای امضا ی فرم های بدو ورود بود و چاره ای نبود جز انتظار و انتظار. همه ی دیگر مسافران رفته بودند و از دور میدیم که هرکدام از چمدانهایمان هرکدام گوشه ای از سالن رها و یله بود و ما هم تا تکمیل فرمهای اداری، اجازه ی ورود به سالن را نداشتیم.

چاره ای نبود و همچنان چشم به دست افسران چاق و بدقواره ی اداره ی Imigration دوخته بودیم از طرف دیگر نگران تاخیر در رسیدن به پرواز بعدیمان چرا که باید از این سمت نیویورک به سمت دیگر آن یعنی شهر «منهتن» و فرودگاه Newark میرفتیم و حداقل یکساعت رانندگی بود و سوای نگرانی از ترافیک داخل شهری، دلواپس بازرسی کیف و چمدانها بودیم چراکه پر بود از وسایل شبه برانگیز نقاشی مثل رنگ و روغن و کرم و ... امـّا ظاهراً تقدیر از پیش تعیین شده بود و خداوند نه تنها یاورمان بود بلکه بجای حمل کردنمان، به ما کولی میداد و خودمان خبر نداشتیم. چراکه آنقدر قشنگ ساعتهای پروازهایمان با فاصله ای زیبا و دقیق تنظیم کرده بود که به همه ی موارد به راحتی رسیدیم و حتی لحظه ی خروج از گمرک، مسافران پروازی اروپایی و یا داخلی نیز پیاده شدند و به تصوّر اینکه ما نیز مسافران همان پروازیم؛ هیچ گشت و بازرسی انجام نشد و ما خودمان را به سرعت به قسمت حمل و نقل رساندیم و با یک ون(مینی بوس - تاکسی) با رانندگی یک چینی که ادّعا میکرد در حاشیه ی شهر زندگی میکند و راهها، مخصوصاً گذر از پلهای فرعی را خوب میداند؛ به موقع و حدود نیم ساعت قبل از پرواز ساعت 5/2 عصر به فرودگاه دوّم رسیدیم و باز خداوند یکی دیگر از فرشتگان خوب خود را سرراهمان قرارداد و مأمور جوانی که چهره ای هزار باره شرقی داشت؛ با گشاده رویی استقبالمان کرد و پس از صدور بلیط های الکترونیکی(کامپیوتری)، چمدانهایمان را مستقیماً به اوماها(شهر عبدالله) ارسال کرد.

بماند که چون دیر شده بود و انگلیسی هم خوب نمیفهمیدیم و ماموران بازرسی دانستند ایرانی هستیم؛ از ما تقاضا کردند که به یک اتاق دیگری برویم و یک بازرسی اختصاصی افزون بردیگران پس دادیم و نه تنها کاملاً ما را گشتند، بلکه با چرخاندن دستگاهی الکترونیکی شبیه به راکت تنیس(بدمینتون) به دور اندام و بدنمان، از نبود هیچ بمب و ... مطمئن شدند. البته باید به آنها حق داد که پس از حوادث تروریستی 11 سپتامبر، همه ی مسافران باید حتی کفش و کمربند خود را از زیر دستگاه مخصوص(اشعه) بگذرانند. پرواز با یک هواپیمای کوچک آمریکایی پس از دیدن هواپیمای غول پیکر و مدرن هواپیمایی امارات کمی دلچسب نبود؛ مخصوصاً که هوا ابری و بارانی بود و با هر تکان ناگهانی هواپیما در چاله های هوایی، قلبمان از ترس کنده میشد. ولی آنچه که باعث خوشحالی مان بود این که بهرحال به موقع رسیدیم و بخاطر شرایط بد آب و هوایی، پروازمان را لغو نکرده بودند و کلی الافی و سردرگمی را مجبور به پشت سر گذاشتن نیستیم. یکی دیگر از مواردی که رخ داد؛ به همراه داشتن یک ساک دستی اضافی بود و با آنکه به دفعات خدمه ی هواپیما ما را سوال پیچ کرده بودند که این ساک را ما میتوانند مستقیماً به اوماها بفرستند؛ ولی بخاطر مشکل ندانستن زبان و تاکید ما که باید از شیکاگو به اوماها پرواز کنیم و... مجبور شدیم آن ساک را یکبار دیگر از گمرک شیکاگو تحویل بگیریم و برای پرواز بعدی دوباره تحویل دهیم و چون این فرودگاه عجیب بزرگ و سردرگم کننده بود؛ با درخواست خدمه، یکی از کارکنان فرودگاه همراه با یک ویلچر که معمولاً جهت افراد پیر یا معلول استفاده میشود؛ به استقبالمان آمد تا ضمن کمک در حمل بارهای دستی مان، ما را تا محل کمرگ و تحویل آن ساک راهنمایی کند.

پس از آن بود که تازه پی به نگرانی خدمه ی پرواز بردیم؛ چراکه تا آمدیم محل سوار شدن مجددمان را پیدا کنیم شاید 1 ساعتی پیاده روی کردیم و البته این بار بخاطر همان ساک و خروجمان از محل امنیتی پروازها، دوباره بازرسی شدیم و اینبار باشدّت و سختی عجیبی. بحدیکه بعد از کلـّی سروکله زدن و زبان نفهمیدن؛ مجبور شدیم تعداد بسیار زیادی از لوله های رنگ و روغن نقاشی و ادکلن و ... را به درون سطل آشغال بریزیم و البته جز غذرخواهی و محبّت مسولان ارشد فرودگاه، چیزی ندیدیم. مهمتر اینکه قسمتی از پول نقد خود(مقدار 7 هزار دلار) را در همهمه و استرس بازرسی جا گذاشته بودم و آنها با پیدا کردن زهرا و نشانی دادنهای او، به او تحویل داده بودند و 3 نکته قابل تامل است: اینکه چه خدایی رحم کرد. دوّم: زهرا چه فشاری را تحمل کرده تا با زبان بین المللی کرولالها و نقاشی کردن و قلم و کاغذ، توانسته بود نشانی پولها را بدهد. سوّم: مرگ بر آمریکاییهای بد.

پس از فعـّال سازی بلیط آخرین پروازمان(شیکاگو به اوماها) صلاح دانستم که با پیدا کردن سکـّوی پرواز(Gate) همان جا استراحت کنیم. چون میدانستم که عبدالله سخت نگران ما است؛ با پیداکردن یک کیوسک تلفن قصد تماس گرفتن با او را داشتیم که باز یکی از آمریکاییهای بد وقتی دید داریم سخت از بین سکه های درهم و ریال ودلارو... بعضی هاش را جدا میکنیم؛ تلفن همراه خود را به ما داد و سرانجام صدای عبدالله را از داخل آمریکا شنیدیم و سپس با پشت سرگذاشتن زمان انتظار و مقاومت در برابر هجوم خستگی مفرط و خواب، به محض صادر شدن اجازه ی سوار شدن، اولین کسانی بودیم که روی صندلیهای هواپیما به جای آنکه مستقر بشویم، بیهوش خواب شدیم و هنوز صدای خنده ی افرادی که دور و برمان نشسته بودند و درباره ی این حال و روزمان میگفتند و میخندیدند؛ در گوشم می شنوم. انگار که همین دیروز بود.

۱۲ اسفند ۱۳۸۸

تنوع فرهنگی درآمریکا

«اگر صخره و سنگ در مسیر روخانه ی زندگی نباشد؛ هرگز صدای آب زیبا نخواهد شد»


در ادامه ی دو مبحث«اطلاعات جغرافیایی و نگاهی به تاریخ آمریکا»، مبحث سوّم را به «فرهنگ آمریکایی» اختصاص داده ام. بد نیست بدانید که تعریف «فرهنگ» را «مجموعه ای از طرز فکر و رفتاری که انسان از نسل قبل از خود یادگرفته و به نسل بعد از خود منتقل میکند» دانسته اند. از نظر من هر تازه مهاجری باید «فرهنگ خارجی» را مانند «زبان خارجی» با مطالعه و تحقیق بیاموزد و نباید که رفتار مردم فرهنگ کشور مقصد را براساس انتظارات و رسوم فرهنگ خود، تعبییر و تفسیر کند. مثلا ً اگر در فرهنگ ما داشتن حیوان خانگی پذیرفته نیست؛ نباید با دیدن خارجیانی که در فرهنگشان حیوان خانگی را همچون عضوی از خانواده شان میدانند؛ نسبت به آنان قضاوت کنیم. ویا به همان نسبت که ما از بعضی غذاهای عجیب و غریب آنها متعجبیم؛ چه بسا که خوردن «کله و پاچه» هم برای آنها عجیب باشد و نباید هیچکدام از آنها و یا ما بخاطر اینگونه موارد درباره ی یکدیگر قضاوت کنیم که چه بسا همین کار، باعث سوءتفاهم و حتی رنجش بین مردم فرهنگهای مختلف میشود. کاملاً مرتب

از جهت دیگر در اثر پیشرفتهای فنّی و صنعتی و اختراعات و تکنولوژی که بدنبال جنگهای جهانی اوّل و دوّم برای آمریکا حاصل شد؛ سایر ملل نیز به امید کسب فنون و پیشرفت صنایعی همچون «فیلم، کامپیوتر، اتومبیل و تلویزیون» آرام آرام با فرهنگ آمریکایی آشنا شدند و حتی سعی در پیروی(تقلید) آن فرهنگ نمودند. همین باعث شد که گاه بعضی از مردم آمریکا و البته بیشتر از سر سادگی تصوّر کنند که فرهنگ آمریکایی «بهترین» است و بدنبال آن گاه آداب و سنّت دیگر فرهنگها را محترم نشمارند. امروزه با پیشرفت ارتباطات و رسانه، طرز تفکّرعمومی مردم آمریکا، تغییر کرده و نه تنها برای دیگر فرهنگها(نسبتا ً) احترام قائلند؛ بلکه سعی میکنند خوبی های آنها را نیز دریابند. و صد البته همانگونه که به رفتار و فرهنگ دیگران احترام میگذارند، انتظار دارند که دیگران نیز به فرهنگ آنها احترام بگذارند. همانطوریکه میدانید ایالات متحـدّه، از نظر مساحت و جمعیّت، کشوری است بسیار بزرگ و جامعه ی این کشور، شاید بیش از هر کشور دیگری از نژادها و فرهنگهای مختلف تشکیل شده است. با اینکه مقاومتهایی در گوشه و کنار آمریکا نسبت به عدم قبول خارجیان ، از دیرزمان شده ویا میشود، ولی روی هم رفته، این کشور همچنان یکی از خوشنام ترین کشورها، در امر پذیرش مهاجران و مردم دیگر قاره ها و کشورها، به عنوان «آمریکایی های جدید» است.

سیستم کلّی حاکم بر این کشور به همه ی ساکنان خود فرصت داده است تا هر کس با سعی و کوشش خود، به هدفهای خود دست یابد؛ و به خاطر همین نبود حسادت و بخل است که به «سرزمین فرصتها Land of Oppotunity » مشهور است. منظور اینکه شاید شما گاه به گاهی بشنوید که در اروپا و یا استرالیا، حرکتهایی علیه مهاجران انجام میشود و یا مهاجران و مخصوصا ً پناهندگان را شهروند درجه ی دو و یا سه به حساب می آورند؛ ولی در مورد آمریکا و کانادا این سخن را به ندرت خواهید شنید. در راستای مطلب بالا بد نیست بدانید که در منشور مجسمه ی آزادی، در بندر نیویورک اینگونه نوشته شده است:«{ای حاکمان ظالم سرزمین های دور ! که مردم خود را دسته بندی و آواره کرده ای } توده های خسته و مشتاق خود را که به نظر بی ارزش و سربار به نظر میرسند،ولی شوق آزادی در دل دارند؛ به من بدهید{زیرا من هم روزگاری اسیری دربند بوده ام و طعم فقر و تبعیض و آوارگی و...را چشیده ام}.» و همین اندیشه باعث شده است که این کشور از سرتاسر دنیا، پذیرای مهاجران، و تا حدی نیز مرهم دل دردمند آنان باشد؛ هرچند زندگی آنها در ابتدا سخت و ناممکن جلوه کند.

درنتیجه ی همین وطن گزینی مهاجران مختلف، از نظر پذیرش فرهنگ آمریکایی، ورود و زندگی تازه واردان عموما ً و البته در ابتدای سکونتشان، با مشکلاتی همراه است. تازه مهاجران را از این نظر میتوان به سه دسته تقسیم کرد. گروه اوّل که شامل بیشتر اقوام و ملل میشود؛ سعی میکنند که در یک ناحیه دورهم جمع شوند و بصورت زندگی منطقه ای، رسوم و آداب زندگی سنتّی خود را حفظ نمایند. البته معمولا ً ایجاد چنین محلّه های مخصوص یک کشور و یا سنتّ و «م.ذ.ه.ب» خاص، مخصوصا ً پس از حوادث تروریستی این سالها، با مقاومت و مخالفت جامعه ی آمریکایی روبرو میشود. با این حال شهرکها و محله های بسیاری وجود دارد که خاص یک کشور و فرهنگ و ... می باشد. از جمله: خاورمیانه ی آمریکا که پر از عرب است به نام Dear Born در میشیگان، محله ی چینی ها China Twon و محله ی ژاپنی ها Little Tokyo در نیویورک، و سرآمد همه ی آنها محله ی Westwood کالیفرنیا که حتی تابلوهای مغازه ها هم به فارسی است و به شوخی میگفتم اگر لس آنجلس هم از ایرانی پرشود؛ نام« ایرانجلس» هم اسم بی علّتی نیست.

دسته ی دوم تازه مهاجران، کسانی هستند که می کوشند تا فرهنگ قومی و کشور خود را با فرهنگ آمریکایی در هم آمیزند و هرچه زودتر وارد فعّالیتهای اجتماعی بشوند. به نوعی این گروه، از هر دو فرهنگ کشورخود و آمریکا، بهترین ها و درست ترین ها را برمی گزینند و شاید بتوان گفت که موفقّ ترین مهاجران شامل این دسته میشوند. دسته ی سوّم، کسانی هستند که به طور کلّ ترک همه ی آداب و رسوم ملّی و فرهنگی زادگاه خود را گفته و کاملا ً همرنگ جماعت و بقول معروف «غرب زده» میشوند. جادارد همین جا از همه ی شما عاجزانه بخواهم که مرا و خانواده ام را دعا کنید که هرگز فرهنگ ایرانی و «مادر وطن» را با همه ی خوبی ها و بدیهایش فراموش نکنیم، که آن روز مردن را بر زندگی ترجیح می دهم.

البته این کاملا ً منطقی است که دسته ی دوّم، به آسانی نمیتوانند خود را با شرایط و فرهنگ جدید تطبیق دهند و نیاز به گذر زمان دارند. مخصوصا ً که از برخوردهای ساکنین قدیمی و یا بعضی رفتارهای اجتماعی و یا غیر مطابق با سنّت و «م.ذ.ه.ب» کشور خود، ناراحت باشند. ولی آنچه که مهم و ارزشمند است اینکه؛ همه ی تازه واردین هم به سرعت به عنوان عضوی از جامعه پذیرفته میشوند و همین کمک بسیار مهمی برای مهاجر است تا فرصت تطبیق خود را پیدا کند. برای نمونه: حتی اگر شما زبان انگلیسی تان با لهجه باشد، نه تنها شما را از خود دور نمیکنند؛ بلکه با بکار بردن جملاتی چون« من از لهجه ی شما خوشم میاید و ...» شما را نیز تشویق میکنند. چه برسد به اینکه شما بخواهید براساس اعتقادات خود، نوع پوشش و یا عبادات خاص خود را انجام دهید.

شاید موجب تعجّب باشد که در کنار فرهنگ عمومی آمریکا، شما فرهنگهای کوچکتر دیگری از بومیان و دیگر مهاجران اقلیّت همچون سرخپوستان، سیاهپوستان، اسپانیولی الاصل ها، زرد پوستان و مردم خاور شرق(چشم بادامی ها) و... را به راحتی میتوانید ببینید، که صدالبته با فرهنگ کلّی آمریکا(سفیدپوستان) تفاوتهای کلّی دارد. ولی این همان ویژگی مهم آمریکاست که نه تنها اجازه فعّالیت دیگر فرهنگها را میدهد؛ بلکه بسیار مواقع موارد بسیار خوب آنان را، مخصوصا ً وقتی با فلسفه و حکمت وجودی آن آشنا بشوند؛ نیز برای خود بر میگزیند. مثلا ً از زمانی که دوستانم دانسته اند که «معنی اسم افراد» در فرهنگ عمومی ایران اهمیّت بالایی دارد؛ دائم معنی اسامی خانواده و یا دیگر ایرانیان را خواهانند و یا با دانستن معنی «نو روز» که اولین روز بهار و شروع اولین روز نوی سال نو است، امروزه عید «نوروز» در ایالت کالیفرنیا و یا نیویورک دست کمی از تعطیلات رسمی ندارد وحتی با راه اندازی کارناوالی از گروههای مختلف، لباسهای مختلف، گل آرایی، حرکات موزون و ... سعی در معرفی بیشتر این جشن خجسته به دیگر ساکنان آمریکا داشته اند و دیدید که حتی برای نوروز سال 87 اوباما پیامی اختصاصی برای مردم داخل ایران جهت تبریک نوروز ارسال کردند.



از دیگر مراسمی که ریشه در فرهنگهای کشورهای دیگر دارد میتوان از مراسم فرهنگی که شبیه به هالوین است به نام« کوآنزا Quanza» نام برد که از آفریقا آمده و یا تعطیلی روز «سن پتریک St. Patric day» که دراصل از ایرلند آمده و همه ی افراد با رنگ «س.ب.ز» همدمی خاصی دارند و ... البته ای بسا که شما از گروه کسانی باشید که اصلاً زندگی در یک کشوری با تنوع فرهنگی بسیار گسترده را دوست نداشته باشید و بد نباشد بیشتر درباره ی آن فکر کنید ولی به نظر من این دوست نداشتن زندگی در یک کشوری با تنوع فرهنگی زیاد، درکنار مشکلات بسیاری که دارد؛ میتواند یک منفعت بسیار خوبی داشته باشد و آن هم اطلاع پیدا کردن از تفکرات و ویژگیهای دیگر فرهنگهای جاری بر دیگر کشورها. مثلا ً وقتی بدانیم بجز برخی کشورهای عرب زبان و مسلمان، مسئله ی نوع رابطه ی بین زن و مرد، در دیگر فرهنگ ها، به این شدّتی که در کشورمان باعث نوعی محدویت و بدنبال آن عامل ریشه ی بسیاری از عقده های روانی انبوهی از مردم کشورمان شده، نیست. بدنبال آن با طرح پرسشی ذهنی، چرایی وجود اینگونه تصورّات را بیشتر بررسی میکنیم. و یا با داشتن اطلاعات در باره ی دیگر فرهنگ ها، فرصتی می یابیم تا خوبی های آنها را در زندگی و فرهنگ شخصی خود بپذیریم و با انتقال آن به دیگر اقوام و فامیل، کمکی باشیم در گسترش آنها و صد البته زدودن گرد خرافات و تفکرّات غلط رایج در جامعه ی خود.