توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۴ دی ۱۳۸۸

ببخشید، میشه بپرسم...؟



در این نوشته، قصد دارم یکی دیگه از روحیات غـــالب آمریکایی ها را براتون یادآوری کنم.

تولّد خانمم بود و از ایران، دوستان لطف میکردند و تبریک تلفنی میگفتند؛ امـّّا یکی از مکالمه ها،کمی طول کشید تا به تبریک گفتن برسه. اونهم برای اینکه طبق عادت تماس گیرنده، هر دو دقیقه، و پس از هر جمله ای و یا بهتر بگویم، پس از هر بار کم آوردن موضوع جهت گفتگو میپرسید: « خب دیگه، چه خبر از کی داری؟» جالب تر از اون، وقتی بود که حالا خودش داشت یه ریز برام صحبت میکرد و از تعداد مرده های جدید فامیل و شهر، گفت تا طلاق و ازدواج دیگری و.... خلاصه ی کلام اینکه، همه چیز از همه کس، الاّّ خودش و خودم(خودمان) که اصلی ترین بودیم و هستیم. دمادم قطع شدن مکالمه اش بود که ناگهانی یادش آمد اصلا ً برای چی زنگ زده بود و سرسری یک تبریک تولدی گفت و خداحافظی کرد.

برای لحظاتی داشتم به این ویژگی بد بیشتر ایرانیها فکر میکردم که چرا ، جز درباره ی دیگران و بیشتر از همه ،جز غیبت کردن، نمی توانیم موضوعات دیگه ای بیابیم و در باره ی آن حرف بزنیم؟؟ البته این را انکار نمیکنم که « نخودچی »خوری و غیبت، آخه جیگر آدم رو حــــــــــــــــــــــــــــــال میاره که نگوووووو !!!!؟؟ ولی آخه چرا !!!؟؟؟ جواب این سوال را به شما میسپارم و دراین فرصت،چند موضوعی راکه در بیشتر اجتماعات در آمریکا، موضوع مشترک مجالس و گفتگوهاست؛ خدمتتون عرض میکنم و پیشنهاد میکنم که جوابی در ذهن در باره ی آنها داشته باشید، تا مثل من دچار دردسر نشید.

پس از رد وبدل اطلاعات در باره ی آب و هوا، که بیشتر مواقع شاید تکراری است؛دیگر مواردی که موضوع گفتگوهاست: رنگ، سرگرمی، ورزش، موسیقی و هنر،راههای گذر اوقات فراغت و .... مورد علاقه ی شما و طرف مقابل است که خواه ناخواه یا باید بپرسید و یا مورد سوال واقع میشوید. آیا براستی، موارد «مورد علاقه ی» شمارا تا چه حد افراد نزدیک فامیل میدانند تا بتوانند برمبنای آن ، هدیه ی مورد پسند شما را اهدا کنند !!؟؟ از موارد دیگر که معمولا ً با سوال : «ببخشید میتونم بپرسم Excuse me !! May i ask» شروع میشه:تعداد خواهر و برادر، محل زندگی شان،و یا وقتی که خیلی خودمانی بشوند، سوالاتی شخصی درباره ی خودتان مثل مجرد یا متاهل بودن،تعداد بچه ها، چندسال از ازدواجتان گذشته و ...است.البته این سوال آخری، چنان برای من گران تمام شد که حد ندارد.

رسم بیشتر استادان کالج ها در آمریکا اینطور است که در اولین ساعات هفته ی کلاسی، برای آماده شدن دانش آموزان و احساس راحتی بیشتر، از تک به تک افراد درباره ی چگونگی گذران تعطیلات آخر هفته، سوال میپرسد و بنابر پیشامد، شوخی و بگو و بخند. سرکلاس کامپیوتر که با خانمم، بطور مشترک شرکت میکردیم، استاد ما، ازبدشانسی من ، از راه، رو بمن کرد و پرسید که: حمید!! چندساله ازدواج کرده اید؟؟ من هم که آنقدر هوش و حواسم سرجایش است که تاریخ تولد خودم را هم یادم میره، چه برسه به تاریخ و سال ازدواجمان؛ یکدفعه عدد « ده سال » را گفتم و این جواب من همان و اصلاحیه ی حرفم توسط خانمم با لحنی خاص همان که: دخترمان یازده ساله است، اونوقت داری میگی دهسال !!؟؟

القصه چنان همه به خنده افتاده بودند که استاد کلاسمان،به شوخی گفت: عجب شرّّی برای حمید درست کردیم که حالا مجبوره بره ، تاریخ های مهم زندگی اش را روی بدنش خالکوبی کنه تا دیگه یادش نره. البته بعدش هرچی به خانم توضیح میدادم که بابا اینجا آمریکاست و فکر میکنند من تو باهم، پرنده ی عخش و لاو(عشق) بودیم واز بس زرنگ بودیم؛ اوّّل،بچه دار شدیم و بعدش زن وشوهر!!! نه تنها قانع نشد، بلکه برشدت اخمش چنان افزود که بیا و ببین. حالا دوستان عزیزی که عازم آمریکا هستید، لااقل تاریخ تولد زنتون رو بخاطر بسپارید که مثلی من مجبور نشید برید توی مسجد ، ببخشید منظورم همون کلیسا، بخوابید.

______________________
پی نوشت:
همانطورکه همه ی دوستان میدانند، پرسیدن درباره ی « اعتقادات مذهبی و دین، تاریخ تولد و سن افراد، مبلغ درآمد و حقوق »نه تنها از ادب دور است؛ بلکه شما را بعنوان فردی فضول معرفی مینماید. ما ایرانیها برای گفتن یک حرف خیلی مقدمه چینی میکنیم. ولی این در فرهنگ ما است و اگر در ایران یکی بدون مقدمه حرف بزند میگویند: طرف بی چشم و رو است. مثلا اگر بخواهیم خبر ناراحت کننده به کسی بدهیم،با خبر خوشی بدهیم،یا خواهشی از کسی داریم و یا میخواهیم به چیزی اعتراض کنیم؛ باید آنقدر مقدمه و کنایه و گوشه بزنیم تا طرف خودش متوجه قضیه بشود.


در ایران این فرهنگ، کار میکند ولی در امریکا مردم حرفشان را مستقیم و بدون مقدمه میگویند. کاری هم ندارند که کسی ناراحت میشود یا نه. مثلا اگر بعد از سه ماه برای پرسیدن یک سوال به شما زنگ میزنند اول سوالشان را میپرسند و بعد جویای حال شما میشوند. بیشترین چیزی که در فرهنگ ما نهادینه شده و شاید به این زودیها به وجود چنین امر منفی، پی نبریم این است که : موضوع برای سخن گفتن نداریم و حتی اگر داشته باشیم ، شاید آنچنان که باید وشاید به آن موارد، ارزش لازم را نمیدهیم و همین میشود که بهترین مجالسی که داریم و حسابی دلمان را صفا داده است، محفلی بوده که پشت سر این وآن غیبت کرده ایم.

البته این سخنی که میگویم صد در صد ، همه ی ایرانیها را شامل نمیشود و بعنوان امری غالب و شخصی عرض میکنم. اگر کمی دقت کنیم ؛چشم و همچشمی ها، روی یکدیگر را کم کردن؛ و نهایت موضع دفاعی گرفتن در مقابل دیگران ؛ عواملی هستند که مانع نزدیکی و صمیمت ماها میشود؛ وقتی هم که با کسی و یا کسانی دوست و همدل شدیم(بقول اصفهانی ها : داداچی شدیم) کمتر پیش میاید که بتوانیم مجلس همصحبتی مان را با موضوعاتی که فقط حول مسائل شخصی مان میشود؛ جلو ببریم و کم کم کار میکشد باز به همان غیبت و درباره ی دیگران و پشت سر این و آن نخودچی خوری که آخـــه نمیدونی چه حالی میده !!! مـــــــــــــــگــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــــه !!؟؟

۱۳ دی ۱۳۸۸

از خانه به آپارتمان شدن


دوسالی را در یک خانه ی مستقل(House ) بودیم و تازه چشم و چاره مان باز شده بود که از فضای سبز اضافی اطراف آن استفاده کنم و نه تنها مختصر وسایل بازی برای بچه ها، تهیه دیده بودم، بلکه بیشتر وقت و سرگرمی ام،(Hobby)شده بود، باغچه گیری و گلکاری و به به !!! چه سبزی خوردنی؟؟!! حتی برادرم هم که دستی توی کاشت صیفی جات داشت، از خاک مرغوب میزوری و کشت ریحان تازه متعجب مانده بود.(البته شاید دوستان از این حرف من تعجب کرده باشند، امــّّا وقتی توی آمریکا باشید و در حسرت، یک پر سبزی و ریحان و نعنا و خیار تازه ی ایرانی باشید، مفهوم کلام مرا بهتر حس میکنید)

از جمله عیبهای زندگی در یک خانه ی مستقل ،نبود هیچ همسایه ای در نزدیکی تان، و صد البته مسولیتهای رسیدگی به خانه از جمله تمییز کردن ناودانها در زمستان و برگ روبی پاییز و چمن زنی بهار (و تابستان) است. تازه « جاافتاده » بودیم و با نشستن در حیاط منزل و لذت بردن از گلها و طعم گس قلیان میوه ای ،خوش بودیم که خبر آمد باید جابه جا بشویم و البته در تنگی وقتی که داشتیم،پیدا کردن منزل دیگری باهمین شرایط رضایت بخش و خوب، امکان پذیر نبود و سرانجام به آپارتمان نشینی رضایت دادیم.

ابتدای امر و نقل مکان، مشکلات و عیبهای خاص اینگونه مکانها، سخت آزارمان میداد و تقریبا ً به آنها عادت نداشتیم، از جمله حضور سه خانوار دیگر در یک مجموعه، رفت و آمد دائم آنها، انتقال صدای پای ساکنان طبقه ی بالا،تنگی جا،نبود محل اختصاصی برای ماشین لباسشویی و خشک کن و ... امـّا کم کم، خوبی های این انتخابمان شروع کرد به خود نمایی و تازه سرافتادیم که چرا ما از همان اولّی که تازه وارد بودیم و دائم به کمک کسی نیاز داشتیم و هیچ کس را نداشتیم، به چنین انتخابی دست نزدیم؟

آمریکا کشور کاغذ و تبلیغات است و آن اوایل، مااز ترس اینکه نکند این کاغذها مهم باشد؟ هر آشغالی را انبار میکردیم تا برادرم بیاید و با مرور یک به یک آنها، تازه بفهمیم، کاغذپاره ای بیش، نمیارزند. درمقابل اگر در آپارتمان میبودیم!؟ میتوانستیم در اینگونه موارد و یا ضروری تر، مثل قطع آب و برق و اینترنت و... دست به دامن همسایه ها بشویم. از موارد خوب دیگر آپارتمان نشینی، امنیت حاکم بر محله است، هرچند در شهر ما، امنیت فوق
العاده ای حاکم است، امـّا رفت و آمد ماشینهای پلیس، در محله های شلوغ تر بیشتر محسوس است.


نداشتن هیچگونه مسولیتی در قبال چمن زنی و رسیدگی به بیرون خانه، و حتی تعمیر و تعویض
وسایل داخل خانه، از جمله ی بهترین آرامشی بود که شامل حال ما میشد و من مجبور نمیبودم در اوایل ورودو وجود مشکل زبان و عدم شناخت چهارگوشه ی شهر، برای تعمیر یک خرابی لوله ی آب، کلی هزینه ی تعمیراتی بدهم و اکنون با یک تلفن تمام امور به عهده ی صاحب خانه(Land Lord / Owner )و یابنگاه مسکن(Rialty) میباشد. دو ویژگی خوب دیگر ، وجود سطل آشغال بزرگ و مشترک(Trash Can / Dumpster) بود که بجای هفته ای یکبار، میتوانیم هرباره، آشغالها را از خانه به بیرون منتقل کنیم.

دیگر اینکه وجود اطاق خشکشویی مشترک(Laundry Room ) بود که هرچند برای هربار استفاده ی آن، یک تا دو دلار میپردازیم(در محل مخصوص میریزیم) ، ولی در عوض مجبور به خرید و نصب آنها، در همان اوایل مهاجرت و تحمل هزینه های اضافی آن نمیشدیم. ( قابل ذکر است حتی اگر لباسهایتان را با دست هم بشویید، بخاطر رطوبت بالای بیشتر مناطق آمریکا، شما جهت خشک کردن آنها، نیاز مبرم به خشک کن(Dryer) داریدو خواهید داشت. در آخر توجه شما را به داستانی(برمبنای واقعیت) نوشته ی خانمم، درباره ی فواید آپارتمان نشینی جلب میکنم و امیدوارم مورد توجه شما واقع بشود.

« بچـّه که بودیم،وقتی میخواستیم برای دوستای هم سن و سال، یه لافی بیاییم و یه چیزی بگیم که اونها نگفته باشند، بادی به غب غب میانداختیم و میگفتم: فامیل فامیلمون که خارجه، میگه وقتی میری دستشویی؛ یه دستگاهی هست که میاد و تو رو میشوره، حالا غافل از اینکه هیچ ننه قمری را توی خارج نداشتیم. توی یه چشم بهمزدن، بزرگ شدیم و تقدیر و سرنوشت ، ما رو خارج نشین کرد. حالا میبینم از اون دستگاه که فامیل فامیلمون میگفت، خبری که نیست هیچ؛ تازه نامسلمونا؛ نه شیر آب دارند ونه آفتافه(آفتابه).

امــّّا چرو از اینجا براتون داستان رو شروع کردم؟ همه اش برمیگرده، به داستان آپارتمان نشین شدنمون و اون شب بارونی. تقریبا ً نصف شب بود که از صدای سنگین بارون بیدارشدم؛ دیدم حمید هم بیداره و تکیه به تخت داده؛ البته با همون چشم بند همیشگی اش. ازش پرسیدم:
___ بیداری؟ گفت:
_ آره ،جدا ً چقدر صدای زیبای بارون آرامش بخش است و انگار بالای سرمونه. دیوارها که از جنس چوبه، صدا نزدیکتره . گفتم:
___ آره ؛ انگار توی اتاقمونه .... ولی ناگهان مثلی اینکه برق سه فاز،بهم وصل کرده باشند؛ از جا پریدم و در کمد دیواری را با سرعت تمام بازکردم و چشمتون روز بد نبینه؛ بارون بود که مثل دوش حمام؛ داشت از سقف کمد میریخت. جیغی (از نوع ایرانی اش) کشیدم و گفتم:
___ حمید؛ بدو !!! حمید بیچاره هم؛ که در اوج لذت شاعرانه اش بود؛ با کشیدن سریع چشم بندش؛ دادی زد که :
_ وای ! ویزامون
___ وای وسایل کارم
_ وای پاسپورتمون
___ وای لباسهام
_وای شناسنامه هامون
___وای سوغاتی های مامانم و اینا
_....

خلاصه ی کلام؛ یک ساعتی را به جابجایی وسایل و تر و خشک کردن مدارک دستمون بند بود. حالا اگه کسی ازمون پرسید که آپارتمان نشینی توی خارج چطوره؟ میگم بستگی به قدمت خونه و همسایه ی بالایی داره که پنجره رو باز نگذاشته باشه. آره؛ گاهی اینجوریه که وقتی بارون میاد؛ نه تنها از صدای بارون ،داخل کمد دیواری لذت میبری؛ بلکه چند ساعتی هم ،دستت به اثاث کشی دوباره، بند میشه».

آرایشگاه در امریکا


یکی از معضلات مهم زندگی در آمریکا، رفتن به آریشگاه است؛ مخصوصا ً برای خانمها. البته خوشبختانه اونها، هزاران راه دارند و به سرعت تمام، از قافله ی تمدن و مد، عقب نمی مونند ،مخصوصا ً که برای رنگ کردن موهاشون، همه ی وسایل لازمه را در یک بسته ی آماده(پکیج) همراه با دستور العمل کاربردی آن میتوانند گیر بیارند و بیچاره ما مردهاییم که باید چاره ی خود را بجوییم. بشنوید از تجربه ی من و ما، که وجود زن برادرم،کلی این مشکل خانواده گی ما را حل کرده بود؛ امــّّا مواقعی میشد که چندین ماه همدیگر را نمیدیدیم و من هم شدیدا ً از موهای بلندم در عذاب و همان حساسیت، معلّم بودنم همراهم که نباید ژولیده باشم. بهمین علّت شروع کردم به جستجوی مغازه های سلمونی در اطرافمان.

وجودبیش از 5 ،مغازه ،برای یک شهر کوچک، برایم جای تعجب داشت. نگو که این شهر با اینکه پراز پیرمرد و پیرزن است، از نظر کاسبی آرایشگری، رونق روز افزونی داشت، چراکه این پیرزنهای بازنشسته، کاری جز این ندارند که هر دو روز یکبار،اقدام به کوتاه و یا رنگ کردن، همین چهارتا شوید موی کم پشت خود کنند ، مخصوصا ً اگر بخواهند، با دیگر دوستانشان، شام یا ناهاری،کنار هم در یک رستوران بخورند. روز اولّی که دل به دریا زدم و وارد مغازه شدم؛ همه ی کارمندان آنجا را از کشورهایی مثل فیلیپین دیدم و نگو که یکی از کارهای رایج بین آنان همین شغل شریف دوساعتی به ناخن و انگشتان مردم ور رفتن و اخاذی پول بی زبان، است و من بمحض نگاه چپ چپ دیگر زنان حاضر در نوبت ، متوجه شدم که انگار دارند به چشم یکی از این اوا خواهری ها ،مرا میبینند و خدا پدر موبایل را بیامرزد که به بهانه ی جوابگویی ، از در سالن آرایشی زدم بیرون و فرار را برقرار.

تقریبا ً دو سه روزی را باز با غصه ی بلندی مو، سرکردم و پس از مشاوره با دوست محلی مان(دیوید) و البته بعد از اینکه کلی دستم انداختند و خندیدند و هی میگفتند: اح.مد.ی نژ.اد راست گفته که توی ایران همجنس گرا یا همون « گی » وجود ندارد، چون فقط من یکی بودم و حالاهم که توی خارج زندگی میکنم و ... بالاخره آدرس یکی از همین سلمونی های کلاس پایین را گرفتم و وارد آن شدم. از آنجا که چندین نفر اقدام به کوتاه کردن سر میکنند و معمولا ً شما با یکی از آنها راحت ترید، و بقول ایرانیها« دستشون بهتون میافته»، باید با تلفن وقت میگرفتم و چون من اولین بارم بود، برای یکبار، توی زندگی ام، خاطرخواه فراوان داشتم ؛ آن هم از نوع جنس لطیف.

بالاخره با هزار زحمت، کلمه ی همون« استایل» را به معنی، کوتاه کردن با حفظ حالت و فرم قبلی،را به «ایشان» تفهیم کردم و منتظر که در عرض، بیست دقیقه، سروته آن را هم بیاورد. ولی برعکس ایشان، نه تنها از ماشین برقی برای کوتاه کردن سریع استفاده نکرد؛ بلکه از بس به سروکله ام آب پاشید و هی با دست و شانه، موهایم را اینور و اونور کرد، به جرات میگم که گرمی دستهاش رو روی پوست سرم حس میکردم و اصلا ً هم حالی به حالی نشدم !!! نکته ی دیگه اینکه یقه ی بیش از حد باز « ایشان» بود که از بس این صندلی الکتریکی را بالا و پایین برد و کله ی مبارک مرا به چپ و راست خم کرد، کم بود محتویات آن به سروصورتم بخورد

و مرا به یاد این جمله ی مادر مرحومم می انداخت که معتقد بود: بعضی از این مانتوپوشان، به شکلی راه میروند که کم مونده مثلی سیخ، فرو کنند توی چشم مردها !!! بهرحال؛ صلاح دیدم تا کار به جاهای باریکتر نکشیده، از خیر شستشوی پس از اصلاح و همچنین ماساژ سر و گردن و متعلقات بگذرم و با پرداخت دوازده دلار راهی حمام منزل بشوم و البته از همه مهمتر اینکه؛ هرچی باشه بهتر از نازکشیدن زن برادرم است و بقول معروف « هم فال بودو هم تماشا» اینجا یکی از شیوه های خوش تیپ شدن های اساسی، تیغ زدن سرشان است به طور اساسی. نه اینکه فکر کنید حتما ً همه ی آنها، یه کم، مشکل کم مویی را دارند !!؟؟ بلکه کوتاه کردن مو، به سبک « آرمی = ارتشی» خود، یکی از شیوه های معروف است و گاهی دیدنی است که چطور با برق انداختن کـُـلّ کــلــّه ی مبارک، یک ریش و سبیلی میذارند که تناقض(پارادوکس) بسیار خوش منظره ای را رقم میزنه.

فکر نکنید که این یک انتخاب افراد عادی جامعه است، بلکه در محل کار من (کالج) حتی بعضی از استادان دانشکده ، میتراشند آن هم از نوع سه تیغه. شاید باور نکنید؛ ولی همین چند روز پیش یکی از همکارانم را در دستشویی دیدم که با نهایت آرامش از وقت مرده اش داشت استفاده میکرد و سرمبارکشان را چنان شاپومالی کرده و همانجا داشت ، تیغ را به کله اش میکشید که برای من سخت جای تعجب داشت که چگونه میخواهد پشت کله اش را نیز صیقلی کند!!؟؟ بهر حال اگر دوست عزیز، شما هم« خوش تیپ» هستید؟؟ آسوده خاطر باش ، که اینجا کشور مد وسلیقه است و اگر مثل طالبان هم پراز کرک و پشم باشی، کسی را باتو کاری نیست. بماند که خیلی از خانمهای ایرانی، وقتی وارد کالیفرنیا میشوند عاشق این هستند که برن پیش این ارایشگاههایی که در تلوزیونهای 24 ساعته تبلیغ میکنند و کلی هم ذوق می کنند که فلانی که در کانال 2 تبلغ مکنه،موهامو کوتاه کرده!!!و اینجوری پول بی زبان رو به دست اونها میسپرن .........................در حالی که ارایشگاه خیابان بالایی، نصف این قیمت میگیره

مهاجر چشم و گوش بسته


میدانید بیشتر « تازه مهاجران، چشم و گوش بسته» اند !!؟؟نه شوخی نمی کنم. دقیقا منظور « ندیدن و نشنیدن » است.یعنی چه؟ اجازه بدهید موضوع را بررسی کنیم:در طی سالهایی که در این کشور بوده ام با ایرانی های تازه مهاجر زیادی تماس داشته ام. خیلی ها را حضوری ملاقات کرده ام و در رفتارها و حالات آنها دقیق شده ام. چند مشکل رفتاری و روحی تقریبا ً در همه ی کسانی که بتازگی از تهران – یا سایر شهرهای بزرگ- به کاناداو آمریکا آمده اند؛ مشهود است.علت را اجازه دهید همین الان باز کنم تا جای خرده گیری باقی نماند.

این گروه از شهری شلوغ و آلوده و منفجراز جمعیت می آیند؛ سرشار از استرس، که فشار روحی شدیدی را برای مدتی طولانی به ایشان تحمیل کرده بوده، همگی شدیدا ً مسمومیت سرب دارند و نزار و زردنبو هستند، هفته های آخر مهاجرتشان، استرس اضافی هم داشته اند و یکی دو روز قبل از سفرشان هم این فشار به اوج خود رسیده و الان بطور ناگهانی وارد دنیای ناآشنایی شده اند با هزاران سوال درباره ی هر گوشه ی آن، که هنوز برای آن جوابی ندارند. بسیاری مبتلا به Attention deficit disorder یا «ضعف تمرکز حواس» میباشند و درجات مختلفی از این عارضه را دارند. طول توجه مفیدشان به طرف مقابل، گاه در حد 30 ثانیه یا کمتر است و ذهنشان مرتبا ً از تماس با طرف مقابل، به درون افکارشان پرتاب می شود و برمی گردد.

اگر از آنها بخواهید موضوع « گفتگو» را تکرار کنند، گاه نیمی از آنرا بیاد ندارند. کافیست این مشکل را در موقع مصاحبه های کاری هم داشته باشند تا تحت عنوان "مشکل در برقراری ارتباط" از لیست کاندیدا ها حذف شوند. * انگار گوش شان بسته است و نمی شنوند.خروج از محیط پر از استرس و فشار های عصبی، به درون محیطی که محرک های قبلی را ندارد – نه از ترافیک فاجعه آمیز خبری است، نه از آلودگی هوا، نه از کنسرت بوق و فحش راننده ها، نه از پرخاشگری و عصبانیت بقیه ی مردم (از فروشنده گرفته تا راننده تاکسی، تا کارمند بانک و تا ...) و این عدم وجود محرک، همراه با وسعت باز خیابان ها، رفتار محترمانه مردم،تغذییه ی کافی، فرصت بیشتر برای اندیشیدن به زندگی گذشته و اکنون و آینده ی خود،دوری از خانواده و جداشدن از روال عادی و همیشگی زندگی گذشته و .... باعث می شود دوران بازپروری عصبی و درونی آنها، آغاز شود که مساوی است با بیرون ریختن اثرات فشار های قدیم به شکل افسردگی یا تپش قلب یا سردردهای میگرنی یا از آن بدتر، پرخاشگری های انفجاری و ناگهانی.

محیط جدید، بخاطر جدید بودنش، فشار جدیدی برای این مهاجر به همراه دارد. از بیکاری گرفته تا ندانستن چهار گوشه شهر، پروسه های اداری، ریزه کاری های قرارداد اجاره و خلاصه، هر چیز جدیدی که مهاجر باید از آن سر در بیاورد. *مهاجر عادت، به دیدن جزئیات ندارد. گویی چشمانش بسته اند!در واقع در محیط قبلی(ایران) جزئیات، ارزش "جزئی" دارند. نوشته ها و علامت های کف خیابان ها هیچ معنی خاصی ندارد. هر کسی هر طور که دلش می خواهد – یا بهتر بگوییم هر طور که ترافیک وحشتناک و جنگ تن به تن خودروها به او اجازه می دهد – روی هر خطی که در خیابان کشیده شده، می رود یا می ایستد.

تابلوی های خیابان ها معنی خاصی ندارند. هر روز شاهد صدها راننده متخلف می بود که مسیر ورود ممنوع، را آمده اند و با بوق و چراغ (البته بخوانید التماس از نوع دست به چانه و ریش کشیدن)از او می خواستند؛ کنار برود و به ایشان اجازه عبور بدهد. ریز اطلاعات چاپ شده، روی بسته ها، اهمیت چندانی نداشته. قیمت روی جعبه، هیچ ارتباطی با آنچه پای صندوق می پرداخته است؛ نداشته. به او می گفتند: این قیمت، مال قدیم است و دلیلی نداشت، باور کند که توضیحات پشت جعبه دقیق باشد. مهم نبود که فلان آیین نامه چه نوشته یا فلان دستور کار، چه می خواهد. هر کسی در هر سیستمی که کار می کرد از آیین نامه ی نا نوشته ای که برداشتی نامعلوم از سیستم مدون داشت و دایما ً در تغییر بود و توسط آن گروه، دنبال می شد؛ تبعیت می کرد. پس جای تعجب ندارد که وقتی این مهاجر، به کشوری دیگر، قدم می گذارد و می خواهد قراردادی را امضاء کند (از قرارداد اشتراک تلفن همراه گرفته تا اجاره ی خانه و ...) دقتی به جزئیات نمی کند.

علاقه ای هم به جستجوی اطلاعات در مورد حق و حقوق خود، در آن زمینه ی بخصوص ندارد. چراکه این موضوع قبلا ً هم برایش، کاربردی عملی نداشته. نتیجه، این می شود که خود را وارد قراردادی می کند که با "چشم بسته" امضاء کرده و معلوم نیست، مطابق میلش درآید یا سرش، کلاه رفته است. ضعف زبان انگلیسی هم ،در این رابطه اثر مهمی دارد. اشتباه فهمیدن موضوع، عدم توانایی درک نوشته هایی که تا حدودی اصطلاحات حقوقی در آنهاست، و از آن بدتر، ضعف در مکالمه انگلیسی و درک ناقص سخنان طرف مقابل.در واقع شرایط بد { و صد البته، زززز وووو دددد گــــــــــــذرررر } روحی و جسمی، و بدآموخته های رفتاری ما، بزرگترین موانع ما، در هفته های اول ورود به کانادا و آمریکا هستند.

حال اگر بازار کار هم راکد باشد؛ طبعا ً این مسیر، ناهموار تر و سخت می شود. و البته اگر هم درباره ی محیط جدید زندگی و کاری خود و خانواده اش ،پیش مطالعه و اطلاعات قبلی، نداشته باشد؛ این ناهمواری ،بیشتر و سخت تر جلوه پیدا میکند. این دوران البته دیرپا نیست و با یادگرفتن الفبای زندگی در کشور جدید و رفع تدریجی استرس های کهنه از روح و روان، مهاجر خود را در دوران سازندگی می بیند. مهم ثابت قدم بودن و انعطاف پذیری در پذیرش وجود نقاط ضعف و تلاش برای رفع آنهاست. این نسخه ها را هزاران ایرانی موفق اینجا پیچیده اند. شما هم می توانید.

درآخر بعنوان شرط ادب، لینک وبلاگ « تهرانتویی» که اصل نوشته را ازآنجا اقتباس و با ویرایش جدیدی ارائه کردم، جهت استفاده ی بیشتر دوستان ، ذکر میشود.http://tehrantonian.blogspot.com/2009_03_01_archive.html