شدّت بارانهای موسمی و ناگهانی در ایالت میزوری به حدّی است که هیچ چاره ای برایتان نمیماند جز پارک کردن ماشین در گوشه ای و پناه بردن به یک مکانی و همانطور که قبلاً گفتم به همراهی خانم دکتر سیما مجبور شدیم در تنها فروشگاه ایرانیان کنزاس سیتی پناه بگیریم. پس از گپ و گفتگوهای طولانی؛ خانم دکتر داستان شایعه ی ساخته شدن ترانه ی «مراببوس مرحوم گلنراقی»را مبنی بر توصیف آخرین وداع یک افسر اعدامی ارتش با فرزندش را یکبار دیگه تکرار کرد و باردیگر زد زیر آواز و ما نیز چون راه به جایی نداشتیم؛ مجبور شدیم صدای حسابی لططططیف ایشان را با گوش هوش تحمـّل کنیم. بد نیست حالا که اسمی از شادروان حسن گلنراقی به میان اومد؛ در این فاصله یه بار دیگه این آهنگ را بشنوید و یا اگر دوست داشتید آن را دانلود کنید.
لینک دانلود«ترانه ی مرا برای آخرین بار ببوس» شادروان گلنراقی
پس از بند آمدن باران راهی خانه ی خانم دکتر در حومه ی شهر کنزاس سیتی شدیم و از آنجا که ایشان به زودی راهی ایالتی دیگر میشدند و قصد داشتند منزلشان را بفروشند یا اجاره دهند؛ تمام خانه ریخته به هم بود و از بنـّا گرفته تا نجـّار و باغبان و... مشغول کار و تعمیرات بودند. گفتنی است که منزل ایشان بیشتر به «خونه-باغ» شبیه بود؛ چرا که ساختمان دو و نیم طبقه ی منزلشان در مرکز یک فضای سبز چمن کاری و بین درختان بسیاری واقع شده بود و از هر طرف نزدیک به نیم جریب با منزل و یا بهتر است بگویم شروع فضای سبز و جنگل وار منزل همسایه فاصله داشت.
1 ساعتی را به همراهی و کمک در جمع و جور کردن اتاقها گذراندیم و از آنجا که این خانم دکتر قصه ی ما سخت پرانرژی تشریف دارند و از ریزترین جزئیات که نمیگذرند هیچ، حتی اگر ساعت تا ساعت هم حرف بزنند؛ کم نمیاورند؛ ترجیح دادم به بهانه ی مطالعه، منزل بمانم و جماعت زنانه هم برای اجاره کردن فیلم تا سطح شهر بروند. همین سرگرم شدن من به مطالعه ی کتابی به نام«تاریخچه ی عکس و عکاسی در ایران» که البته چاپ1375 و داخل ایران بود و خانم دکتر قیمت پشت جلد 3500 تومان را با تخفیف 20 دلاری به 100 دلار!!!! از فروشگاه ایرانی خرید؛ سبب شد تا ساعت 1 نیمه شب به تمام کردن مطالب و دیدن عکسهای بسیار زیبای کتاب مشغول باشم و باز عجیب بود انرژی دکتر که پا به پای من به شستن لباس و... مشغول بود و اینطوری که خودش میگفت شبها بیش از 1 تا 2 ساعت نمیخوابد!!!؟
شاید بیشتر از دوساعت نخوابیده بودم که صدای گفتگوی خانم دکتر و زهرا بیدارم کرد و نگو که ایشان برای مطالعه بیدار شده بودند و خلوتی نیمه شب باعث شده بود که حال احساسی و عارفانه ای پیدا کنند و حالا هم خواسته بود که این حال هرچند قشنگ ولی بی موقعش را با تشکیل حلقه ی دعا با ما تقسیم کند. هرچند در ابتدا من هم با او همحسی کردم؛ ولی کم کم در برابر پرحسّی شک برانگیز ایشان بـُریدم و دست در دست حلقه ی مناجات آنان، چرت را بهترین کار دیدم؛ تا شاید دست از سرمان و بخصوص زهرای بیچاره که همچنان توی رودروایستی او گیر افتاده بود و جمله های دعای او را با صدایی خسته، تکرار و همراهی میکرد؛ بردارد!!
اینبار حدود ساعت 6 صبح بود که بیدارمان کردند تا سریع بار و بندیل ببندیم و برگردیم سوی «لکسینگتون» و به موقع به کلاس برسم. با همسفر شدن بچه هایش، هرکدام از شدّت کم خوابی روی صندلی ها ولو شدند و باز ما مجبور به تحمـّل پرچانگی های خانم دکتر شدیم و اینبار از مسیح و شام آخر و بردار کردن او و اوج داستان هم گریه ای برای خواهر زاده اش زیرا که همگان فقط عقب ماندگی ذهنی و ناتوانی های اورا میبینند و از دیدن نیمه ی پرلیوان غافل اند.... به سرعت خودم رو به کلاس رساندم و پس از تدریس و یادآوری دکتر اسکات نلسون که اگه چنانچه جایی رفتم و نتونستم به سرکلاس برسم نگران نباشم؛ برای معرفی سایت «دیشنکری اون لاین فارسی 123» تا خانه آمدیم و نگو که زهرا پای پیاده برای رساندن فاطمه به دبستانش رفته بود و همراه با «حنا» دختر خانم دکتر در حال برگشت بود و خود خانم دکتر هم راهی بیمارستان شده بود.