توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۵ مهر ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-35

**** پیشنوشت: بازم باید ببخشید که این روزها علاوه برمشغولیات انجام امور اداری و جایگیری همسایه ی جدیدمان و تازه مهاجران گرامی، تنبلی مغز نداشته ام هم اضافه شده و نتوانستم با مطلبی در خور درخدمتتان باشم. لذا باز وقتتان را با خواندن برگی از خاطرات اوائل سال 2007 و روزهای اوّل مهاجرتمان به آمریکا بگذرانید تا ببینیم از خدا چی پیش میاد:

شدّت بارانهای موسمی و ناگهانی در ایالت میزوری به حدّی است که هیچ چاره ای برایتان نمیماند جز پارک کردن ماشین در گوشه ای و پناه بردن به یک مکانی و همانطور که قبلاً گفتم به همراهی خانم دکتر سیما مجبور شدیم در تنها فروشگاه ایرانیان کنزاس سیتی پناه بگیریم. پس از گپ و گفتگوهای طولانی؛ خانم دکتر داستان شایعه ی ساخته شدن ترانه ی «مراببوس مرحوم گلنراقی»را مبنی بر توصیف آخرین وداع یک افسر اعدامی ارتش با فرزندش را یکبار دیگه تکرار کرد و باردیگر زد زیر آواز و ما نیز چون راه به جایی نداشتیم؛ مجبور شدیم صدای حسابی لططططیف ایشان را با گوش هوش تحمـّل کنیم. بد نیست حالا که اسمی از شادروان حسن گلنراقی به میان اومد؛ در این فاصله یه بار دیگه این آهنگ را بشنوید و یا اگر دوست داشتید آن را دانلود کنید.



لینک دانلود«ترانه ی مرا برای آخرین بار ببوس» شادروان گلنراقی

پس از بند آمدن باران راهی خانه ی خانم دکتر در حومه ی شهر کنزاس سیتی شدیم و از آنجا که ایشان به زودی راهی ایالتی دیگر میشدند و قصد داشتند منزلشان را بفروشند یا اجاره دهند؛ تمام خانه ریخته به هم بود و از بنـّا گرفته تا نجـّار و باغبان و... مشغول کار و تعمیرات بودند. گفتنی است که منزل ایشان بیشتر به «خونه-باغ» شبیه بود؛ چرا که ساختمان دو و نیم طبقه ی منزلشان در مرکز یک فضای سبز چمن کاری و بین درختان بسیاری واقع شده بود و از هر طرف نزدیک به نیم جریب با منزل و یا بهتر است بگویم شروع فضای سبز و جنگل وار منزل همسایه فاصله داشت.

1 ساعتی را به همراهی و کمک در جمع و جور کردن اتاقها گذراندیم و از آنجا که این خانم دکتر قصه ی ما سخت پرانرژی تشریف دارند و از ریزترین جزئیات که نمیگذرند هیچ، حتی اگر ساعت تا ساعت هم حرف بزنند؛ کم نمیاورند؛ ترجیح دادم به بهانه ی مطالعه، منزل بمانم و جماعت زنانه هم برای اجاره کردن فیلم تا سطح شهر بروند. همین سرگرم شدن من به مطالعه ی کتابی به نام«تاریخچه ی عکس و عکاسی در ایران» که البته چاپ1375 و داخل ایران بود و خانم دکتر قیمت پشت جلد 3500 تومان را با تخفیف 20 دلاری به 100 دلار!!!! از فروشگاه ایرانی خرید؛ سبب شد تا ساعت 1 نیمه شب به تمام کردن مطالب و دیدن عکسهای بسیار زیبای کتاب مشغول باشم و باز عجیب بود انرژی دکتر که پا به پای من به شستن لباس و... مشغول بود و اینطوری که خودش میگفت شبها بیش از 1 تا 2 ساعت نمیخوابد!!!؟

شاید بیشتر از دوساعت نخوابیده بودم که صدای گفتگوی خانم دکتر و زهرا بیدارم کرد و نگو که ایشان برای مطالعه بیدار شده بودند و خلوتی نیمه شب باعث شده بود که حال احساسی و عارفانه ای پیدا کنند و حالا هم خواسته بود که این حال هرچند قشنگ ولی بی موقعش را با تشکیل حلقه ی دعا با ما تقسیم کند. هرچند در ابتدا من هم با او همحسی کردم؛ ولی کم کم در برابر پرحسّی شک برانگیز ایشان بـُریدم و دست در دست حلقه ی مناجات آنان، چرت را بهترین کار دیدم؛ تا شاید دست از سرمان و بخصوص زهرای بیچاره که همچنان توی رودروایستی او گیر افتاده بود و جمله های دعای او را با صدایی خسته، تکرار و همراهی میکرد؛ بردارد!!

اینبار حدود ساعت 6 صبح بود که بیدارمان کردند تا سریع بار و بندیل ببندیم و برگردیم سوی «لکسینگتون» و به موقع به کلاس برسم. با همسفر شدن بچه هایش، هرکدام از شدّت کم خوابی روی صندلی ها ولو شدند و باز ما مجبور به تحمـّل پرچانگی های خانم دکتر شدیم و اینبار از مسیح و شام آخر و بردار کردن او و اوج داستان هم گریه ای برای خواهر زاده اش زیرا که همگان فقط عقب ماندگی ذهنی و ناتوانی های اورا میبینند و از دیدن نیمه ی پرلیوان غافل اند.... به سرعت خودم رو به کلاس رساندم و پس از تدریس و یادآوری دکتر اسکات نلسون که اگه چنانچه جایی رفتم و نتونستم به سرکلاس برسم نگران نباشم؛ برای معرفی سایت «دیشنکری اون لاین فارسی 123» تا خانه آمدیم و نگو که زهرا پای پیاده برای رساندن فاطمه به دبستانش رفته بود و همراه با «حنا» دختر خانم دکتر در حال برگشت بود و خود خانم دکتر هم راهی بیمارستان شده بود.

۲۰ مهر ۱۳۸۹

چند شعر

****اوائل ازدواج و دوران نامزدی بود و هر ازگاهی که فقط وفقط!!! برای دیدار از خانواده ی محترم عیال و مخصوصاً حضرت قدرقدرت و والا شوکت «خارسو ی عزیز!!! و بـُرسوره ی گرامی»(پدر ومادر همسر) عازم «واتیکان» ایران(قم) میشدم؛ اگه فرصتی هم دست میداد و بین اون همهمه ی هفت-هشت تا بچه، عیال را میشد ببینیم که از اون دور دورا دستی به نشانه ی سلام برایش تکان میدادم و اگر هم نمیشد که بیخیال!!! با دلی سوخته و صورتی افروخته، راه برگشت به نجفباد را پیش میگرفتم تا فرصتی دیگر و تلافی گذشته ها در فرصتی دیگر. همین جا بگم که مشغول الـذمّـه اید تهمت بزنید و فکرهای بد بد کنید؛ آخه مگه کسی درباره ی «ناموسش»!!! فکرها و رفتارهای بد بد میکنه!!!؟؟

در این میان نه تنها من، بلکه دیگر خواهر و برادران عیال، از حضور و بزرگ شدن یکی از «هالـُـلــِت»(برادر زن)ها سخت غافل شده بودیم و او کسی نبود جز «مجید». البته اخلاق و روحیات او که بقول ما نجفبادیها «توی هم هشته» وکم رو و کم حرف بود؛ سبب شده بود که چنان آرام بیاید و چنان نرم برود که حضور و عدم حضورش را کمتر متوجه باشیم. چندیدن سال از ازدواجمان گذشت و یکبار که به اجبار!!! عازم قم شدیم تا سلامی به آدما زن و بخصوص «خ خ خارسو» داشته باشیم؛ عیال به سراغم آمد و با هیجانی خاص مرا دعوت به دیدن یواشکی اتاق آن گوشه ی خانه(اتاق آقا مجید) کرد. به شتاب راهی آنجا شدیم و تازه پی به شایستگی های این پسرک دیروز و مرد امروز شدیم. هرگوشه ی اتاقش یک تابلو خط نقاشی بسیار زیبا آویزان بود و سوای این هنرش، دیپلمهای افتخاری که در ورزش گرفته بود؛ یک طرف و در این بین هم تقدیرنامه های داستان سُـرایی ها و شعرسروده هایش هم، همه طرف به چشم میخورد.

آنقدر این موضوع برایم جالب بود که حتی نزدیکانش نیز بسیاری از این موارد را نمیدانستند و آنجا بود که باز عرق شرم سرتاپای وجودم را فراگرفت که چرا باز به چشم سر اعتماد کردم و لیاقت افراد را با چشم دل نسنجیدم. و میدانم که بسیاری را قضاوت از همین ظواهر است و شما هم چه بهتر که ماشینتان آخرین مدل و آرایش لباس و ظاهرتان هم غلط اندازتر از همیشه باشد و اگر هم فرصتی شد؛ از سفرهای نرفته ی فرنگ و مدارج عالی طی نشده ی تحصیلی، لافی زنید تا شاید ظاهربینانی همچون من تـّره ای برایتان خورد کنند.... بگذریم. این روزها آقا مجید داستان ما صاحب زن و زندگی و مشغولیات شخصی و دل و هنر خود است و از آن زمان که در ایران بودیم؛ بسیار کمتر از او خبر داریم؛ ولی به اصرار من یکی دو شعر خودسروده اش را با این توضیح که «این سروده ها را شاید تاریخ مصرف گذشته باشد و دیگران را خوش نیاید و...» ارسال کردند و بهتر است بدون هیچ سخن اضافی شما را نیز دعوت به خواندن و تشویق ایشان بنمایم.

سروده ی 1-«هرچین وچروکی که به این گونه نشسته/ بغضیست ترک خورده که این گونه نشسته// هرقطره ی اشکی که ازاین گونه روان است/ بادل که ببینی همه اسرار نهان است// ای اشک که این گونه از این گونه روانی/ بگذشت به بی حاصلی ایـّام جوانی// یک عمرفرو آمد وهردم، نفسی رفت/ چون چشم گشودیم همه بربوالهوسی رفت// چون آب روان، عمر گران باز نگردد/ایام جوانی دگر آغاز نگردد// امروز اگر دانه نهی دردل خاکی/ فردا که شوی راهی گور، بادل پاکی!// دلخوش مشو ای دوست که این نقد جوانی/ یک عمربمانـَد وتو اینگونه بمانی»

سروده ی 2- «عمریست دلم درپی دیدار حبیب است/ درعین حضورش بخداوند غریب است// نامش همه جا ورد زبانم شده اما/ دیدار میسر نشود؛ آه عجیب است»

سروده ی 3-« گرچه درپیش همه خوار، ولی مست توام/ بخداوند قسم، نوکر دربست توام//من چه گویم همه ی هست من از هست توست/ این که تقدیرنه من، بلکه جهان دست توست// همه عالمیان سخت گرفتار تواند/ بخداوند قسم عاشق دیدار تواند// این همان نفس پلید است که سدّ ساخته است/ ومیان من وتو فاصله انداخته است// نه ازاین گردش ایام و نه ازخویش خوشم/ عاقبت ازغم دیرآمدنت؛ خویش کـُشم»

سروده ی 4-«چشم چشم دوابرو
خوشگلیه بابام کو؟
حتی توی صورتش
نمونده یک تارمو

گوش گوش دوتا گوش
بابام هی میره از هوش
تا که بهوش میادش
میگه دخترکم کوش

دست دست کدوم دست
همون که سربند می بست
حالا دستای بابا
یکیش رفته، یکیش هست

بابام خیلی زرنگه
با اینکه پاش میلنگه
هیچکی خبر نداره
توساق پاش فشنگه

چوب چوب یه گردن
بهش پلاک می بندن
یه عده بی معرفت
به بابا جون می خندن

یه بابای مهربون
از جنس هفت آسمون
فدات بشم الهی
همیشه پیشم بمون

بابام ازدنیا سیره
تو گردنش یه تیره
دکترا گفتن بابات
نمی مونه میمیره

بابا یه ساربونه
تاب نیوورد بمونه
من وگذاشت و پرزد
خسته از این زمونه

بابام چه عاشقونه
پرید از آشیونه
بابای مهربونم
پیش خدا مهمونه 67/2/2 »

سروده ی فرانو-5-«آخرش! پریدن از این قفسه/ رفتن وبریدن از هم نفسه // آخرش همه میرن؛ شاه وگدا/ غصه خوردن واسه دنیا، عبثه// نکنیم پیروی ازنفس پلید/ که اینا عین هوا وهوسه// به خدا، داشته باشیم فقط امید/ واسه خوشبختی ما همین بسه»

۱۶ مهر ۱۳۸۹

ثبت نام گرین کارت

****پیشنوشت:جا دارد قبل از هرچیز بخاطر تاخیر بسیار زیاد به روزآوری وبلاگ عذرخواهی کنم. سوای خراب بودن کامپیوتر محل کارم؛ این روزها کارم شده بود که به محض تمام شدن ساعات تدریسم؛ برای راهنمایی مهمانانم در نقش «شوفرchauffeur»(بهتر است بگویم راننده ی بی جیره و مواجب)به سرعت عازم خانه شوم تا راهی مغازه ها و فروشگاهها شویم. البته مشکل اصلی این نبود که هیچ وقت آزادی برای عرض ادب خدمت شما نداشتم؛ بلکه داشتن چهارتا از جنس زنان در خانه(همسر و دو دخترم) کم بود که اکنون زد و از شانس نداشته ام؛ هر دومهمانم نیز از جنس«نسوان ضعیفه ی مخدّره ی ناقص» هستند و دیگر نیاز به گفتن ندارد که همه جا، از خانه گرفته تا داخل ماشین به واقع همچون حمـّام زنانه است. بهرحال در حقـــّم دعا کنید که این ته مانده ی عقل و صبرم برباد نرود وگرنه باید به فکر یافتن راه فراری باشم. بگذریم:

شاید بیشتر شما بدانید که هرساله دولت آمریکا اقدام به برگزاری یک قرعه کشی اعطای گرین کارت(ویزای سکونت) با داشتن حداقل شرایط برگزار میکند. خوشبختانه امسال نیز ایران و ایرانیان برای دیگربار مجاز به ثبت نام در این قرعه کشی رایگان هستند. از جمله شرایط اصلی این ثبت نام داشتن حداقل مدرک تحصیلی «دیپلم»است که حتی افرادی که دارای دیپلم نباشند؛ با شرایطی میتوانند مدرک سابقه کار تجربی خود، در بعضی تخصص ها را طی پنج سال گذشته، به عنوان مدرک تحصیلی، مبنای ثبت نام خود قرار دهند. البته بنده قصد ندارم تمام جزییات را برایتان توضیح دهم ؛ چرا که شما عزیزان میتوانید با مراجعه به سایت وزین مهاجرسرا تمام اطلاعات را به دست آورید و حتی با ساخت یک آی دی و عضویت در این سایت، سوالات خود را با دیگر عزیزان درمیان بگذارید. پس اجازه بدهید با زبان خودمانی این پروسه رادر چند خط برایتان توضیح دهم.

هرکسی که دارای حداقل مدرک دیپلم و به نوعی 18 سال سن باشد؛ میتواند در این قرعه کشی ثبت نام کند. منتها از قبل باید نه تنها اسپل انگلیسی نام و فامیل خود را آماده داشته باشد؛ بلکه با تبدیل تاریخ دقیق روز و ماه و سال تولد خود به میلادی و نیز عکس دیجیتال خود و همراهان (همسر و فرزندان)که باید ویژگی های خاصی داشته باشد؛ اقدام به ثبت نام در سایت مخصوص اداره ی مهاجرت آمریکا کند. البته سوای اسم و مشخصات، باید اطلاعات دیگری همچون شهر وزادگاه محل تولـّد خود را نیز وارد کنید که برای آشنایی، میتوانید نمونه ی فرم فارسی شده ی ثبت نام وتوضیح قسمتهای مختلف آن را در اینجا ببینید. گقتنی است که تعداد برندگان هرسال نزدیک به 50 تا 55 هزارنفر است ولی بخاطراینکه بعضی ها پیگیر کارشان نمیشوند و یا اینکه مدارکشان ناقص است و ردّ میشوند؛ اسامی اعلام شده در مرحله ی اوّل نزدیک به دوبرابر تعداد ویزاهای آماده ی ارائه در هر سال(یعنی صدهزار) است. از همه مهمتر اینکه برندگان تا تاریخ 30 سپتامبر2012 باید ویزای خود را گرفته باشند(اصطلاحاً به این مورد کارنت شدن ویزا گویند)؛ وگرنه همه تلاشهایشان بی نتیجه خواهد بود.

گفتنی است که پرونده های قبولی افراد را برمبنای سالی که باید به آمریکا وارد شده باشند؛ نامگذاری میکنند. مثلاً به پروسه ی گرین کارت امسال، لاتاری 2012 میگویند. به این معنی که قبول شدگان باید تا 8 مهرماه 1391 شمسی ویزای ورود به آمریکا را گرفته باشند. تقریباً همه ساله آسیا بعد از قاره ی آفریقا بیشترین سهم افراد قبولی را به خود اختصاص میدهد. برگزیدگان امسال این قاره 15 هزار نفر بود که بعد از بنگلادش، ایران با تعداد 2773 نفر در سال 2010 و تعداد 2,819 نفر در2011 بیشترین تعداد را داشته است. البته همه ساله نام بعضی کشورهایی که تعداد قبول شدگان آنها تکمیل شده باشد؛ بطور موقت یا دائم از لیست کشورهای مجاز حذف خواهد شد که هنوز این اتفاق برای ایران نیفتاده است.

تنها تغییرات ثبت نام امسال که البته سخت مهم هستند اینکه حتماً باید یک آدرس ایمیل داشته و ارائه کنید؛ بخاطر اینکه امسال به شکل سالهای گذشته برای افراد قبول شده، نامه ی قبولی و یا فرمهای مورد نیاز جهت پرکردن و برگرداندن به همراه مدارک مورد نیاز به کسنولگری کننتاکی(KCC مسئول رسیدگی به این موضوع) در کار نیست. بلکه هرکس پس از تکمیل و ثبت نام اولیه اش دارای یک شماره ی منحصر به فرد«تاییدیه ی ثبت نام» به نام «کانفرمیشن نامبر»میشود؛ که نه تنها باید جهت دانستن نتیجه ی قرعه کشی از یازدهم اردیبهشت 1390 در قسمت «چک نتیجه»از آن استفاده کند؛ بلکه چنانچه قبول شده باشد؛ باید به قسمت مربوطه رفته و با اعلام تمایل خود به ادامه ی انجام پروسه ی گرفتن گرین کارت، درخواست ضمیمه و ارسال فرمهای مورد نیاز مرحله ی بعد را از طریق ایمیل ارائه شده در زمان ثبت نام اولیه ی خود داشته باشد.

پس فراموش نکنید که نه تنها ایمیل خود را و نیزشماره ی تایید ثبت نام خود را سخت حفظ کنید؛ بلکه با بالابردن سطح اطلاعات، شخص خودتان اقدام به ثبت نام کنید تا نه تنها مجبور به پرداخت هیچ وجهی برای ثبت نام در این قرعه کشی رایگان نشوید؛ بلکه دست بعضی شرکتهای کلاهبردار را در گرو کشیدن اطلاعات شخصی شما و اخاذی های بعدی کوتاه کنید. فقط فراموش نکنید که مدّت ثبت نام امسال فقط تا روز چهارشنبه دوازدهم آبان ماه 1389 میباشد که بخاطر مشکلات ترافیک اینترنت و ... چه بهتر است که این کار را به روزهای آخر مـحـوّل نکنید. از آنجاکه دیگر شرایط پس از قبولی را در نوشته ی دیگر توضیح داده ام از تکرار آن خودداری میکنم. ولی از همه ی شما عزیزان میخواهم نسبت به این کار و اقدام خود سخت فکر کنید. خواهر و برادر عزیزی که برای کمترین کار خود هزاران مشکل دارید؛ ای دوستی که طاقت دوری از خانواده را ندارید؛ ای هموطنی که همه چیز را برمبنای «حالا ببینیم چی میشه» میبینید؛ ای همزبانی که از زندگی و آمریکا تصوّری رویایی و توّهم گونه دارید؛ ای گرانقدری که شرایط شخصی و روحی و مالی و اجتماعی مهاجرت را ندارید.... لطفاً ثبت نام نکنید. خواهش میکنم بی خیال شوید. درسته که شانس ایرانیان تقریباً 4/1 یک درصد است؛ ولی نه تنها وقت و انرژی خود را بیهوده به هدر ندهید؛ بلکه ..... بگذریم.

بعنوان سخن آخر؛ تا آنجاکه بتوانم جهت پاسخگویی سوالاتتان درخدمت هستم؛ وگرنه سخت پوزش میطلبم. ولی در عوض شما عزیزان بفرمایید که:«به نظر شما هر فردی فقط به سبب دلخواستنش، آیا شرایط زندگی در خارج کشور و آمریکا را دارد؟»

۹ مهر ۱۳۸۹

کلاس من


****پیشنوشت: از آنجاکه نظر دوستان خواننده را در نوشته ی «شاید تناسخ» نیازی به پاسخدهی ندیدم و راستش را بخواهید این روزها سخت مشغول مهمان و خراب شدن کامپیوتر و موارد دیگر هستم؛ ضمن تشکر از ابراز نظرات خوبتان، تصمیم گرفته ام این یک نوشته را به انتظار خواندن نظرات بیشتر، همچنان بدون پاسخ بگذارم. نکته ی قابل ذکر اینکه با دعوت از نویسنده ی گرامی وبلاگ «یکی از همین آرشها» از ایشان درخواست کرده بودم تا نظرشان را بنویسند. با راهنمایی ایشان و مراجعه به لینک«زندگی های مکرر» تازه دانستم که چقدر در این زمینه بیسواد بوده ام؟؟ لذا پیشنهاد میکنم با کلیک کردن برروی عبارت رنگی از اطلاعات بی نظیر ایشان استفاده ها ببرید؛ که ای بسا پاسخ بسیاری از سوالات ذهنی تان را یافتید؟ خب بهتراست زیاد وقت شریفتان را نگیرم؛ و شما را دعوت کنم به مطالعه ی نوشته ای که درباره ی «کلاس من» است.

ابدا فکر نکنید میخوام درباره ی «کلاس» و پرستیژ خودم صحبت کنم که ناگفته بماند بهتر. بلکه امروز قصد دارم تا میاد کلاسم شروع بشه کمی براتون کلاس بذارم.... ببخشید منظورم این بود که درباره ی کلاسم صحبت کنم. از آنجا که میدونید هر دانشجویی در دوره ی کاردانی و یا لیسانس خود، باید حداقل یک واحد درسی زبان خارجی بگذراند؛ بعد از حوادث یازدهم سپتامبر تعداد بالایی از دانشکده ها و دانشجویان علاقمند شدند تا درباره ی زبان عربی و فارسی اطلاعات بیشتری کسب کنند. به همین علت بسیاری از موسسات آموزشی شخصی و دولتی با هدف درآمدزایی بیشتر اقدام به افزودن واحدهای زبان های خارجی دیگری از جمله فارسی در کنار زبان خارجی اصلی(اسپانیایی) نمودند.

پس همگی قبل از هرچیز یه خدا خیرت بده یا نده به این آقای«بن لادن» نثار کنید که اگه تاریخ جهان رو با حملات هواپیماها به برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی تغییر داد؛ سرنوشت مرا نیز تغییر داد و سببی شد تا برای تدریس فارسی راهی سرزمین کفر و استکبار جهانی بشوم. همانطور که داخل ایران روزگاری دانشگاه شیراز از نظر زبان خارجی و دانشگاه علامه طباطبایی تهران از نظر ادبیات فارسی مشهور بودند. بیشتر مراکز آموزشی ایالتهای آمریکا در تلاشند که در کنار تدریس واحدهای رسمی، از نظر ارائه و تدریس یک درس یا رشته سرآمد و مشهورتر باشند. از جمله همین آموزشکده ی ما در تلاش است تا از نظر ارائه ی تنوع واحدهای زبان خارجی در ایالت میزوری مشهور باشد؛ البته کو تا آن روز؟ با اینحال درکنار زبان اسپانیایی، زبانهای دیگری همچون روسی، آلمانی، فارسی، فرانسوی و عربی تاکنون ارائه شده است و درصددند تا بزودی زبان پرتقالی و چینی را نیز به لیست اضافه کند. هرچه هست این کلاس زبان فارسی یکی از موارد مثبتی است که سبب شده است تا مسولین دانشکده در معرفی مجتمع آموزشی با آن لاف بزنند که:«در تمام 20 و چند موسسه ای که در آمریکا اقدام به ارائه ی زبان فارسی کرده اند؛ تنها 4 تای آنها دارای مدرّس فارسی زبان است و یکی هم همین آموزشکده.»

در ادامه ی مطلب بیشتر قصد دارم تا یک روز کاری ام را به تصویر بکشم تا شما هم مثل من از دست بچه های زبون نفهم آمریکایی کمی حرص بخورید و داد بزنید که آنقدر گرونی بیداد میکند که دیگه:«بابا نان نـــداد.» از آنجاکه دراین 3 سال گذشته بیشتر در مرحله ی معرفی فارسی و جذب دانشجو به کلاس بوده ام؛ هر ترم ساعتهای تدریسم متغییربوده است. مثلاً این ترم ساعت اوّل صبح کلاس ندارم و در اصل باید برای ساعت 10 صبح در کلاس(دفترم) حاضر باشم؛ ولی من ترجیح میدهم که صبح زود از خانه بزنم بیرون؛ نه فقط برای فرار از دست زن و بچه که پیله میشوند؛ بلکه برای آماده سازی مطالب تدریس. بذارید دروغ نگم و شما هم به کسی نگید؛ بیشتر به این خاطر زود میام که ایمیلهام رو چک کنم یا اگه وقت شد سری به وبلاگ دوستان بزنم. یادم هست که روزی روزگاری آرزو میکردم که خدایا شغلی داشته باشم نزدیک منزل و حتی اگه شده بعنوان یک کتابدار کتابخانه ای عمومی بتوانم با کتاب سرو کله بزنم. دیگه فکر نمیکردم که روزگاری آرزویم برآورده میشود؛ امـّا فرسنگها دورتر از شهر و زادگاهم و مطالعه کردنم هم محدود میشود به اینترنت و کامپیوتر. بهرحال هرچه هست؛ عشق است و قانع ام.

با روشن کردن کامپیوتر(لپ تاپ) و پیچیدن نغمه ی موسیقی ایرانی در فضای اتاق، چندتایی مطلب از سایتها و وبلاگهای دوستان و اخبار و... میخوانم تا دانشجوهایم سرو کله شان پیدا شود. یکی از بهترین شانسهایی که با من یاری کرده؛ وجود تنوع دانشجویان مختلف از دیگر کشورهاست؛ که سوای برخورداری از کادوهایی سنتی از کشورهایشان، مثل همین نقاشی اهدایی از یکی از مراکز تاریخی و تفریحی کشور «گوماتالا» به نام Antigua که توسط«اندرس رودریگز» اهدا شده؛ فرصتی هست تا هر ازگاهی همزمان تدریس، معادل زبانهای رسمی کشورهایشان را بدانم. شاید بد نباشد برای تنوع واژه ی «سلام» را در دیگر زبانها بدانید. «ا ُ لا»اسپانیایی، «نی ها»چینی، «اوی»پرتقالی(برزیلی)، «تــَلـوفا»ساموآیی(جزیره ای در اقیانوس آرام)«درود» فارسی اصیل و....که امیدوارم در به یادداشتن این آخری، موفق باشم. گفتنی است که گاهی هم تلفظ واژه های مشابه در دیگر زبانها سخت ناجور درمیاید و همانگونه که «agenda»(دستور جلسه، ریز برنامه های کاری) ممکن است در فارسی ناجور جلوه کند؛ مواظب باشید برای کسانی که برزیلی و یا پرتقالی اند؛ نخواهید بگویید که I live/like you در فارسی میشه«دوسـّد دارم» که نام قسمتی از بدن خانمها را گفته اید و ای بسا جنگ و دعوایی را ناخواسته و ندانسته راه انداخته باشید.

از آنجاکه کلاس هرفرد به نوعی دفتر و اتاق شخصی مدرّس هاست؛ چیدمان اتاقها بیشتر بنا به سلیقه ی استادها متفاوت است و همانگونه که خواهید دید من با آثاری از هنرهای دستی ایران، پرچم، عکسهایی از ایران، تابلو خط، نقشه ها و کرّه ی جغرافیایی و... تزئینی داشته ام. گفتنی است که در هرکلاس تلویزیون و ویدئو جهت نمایش فیلمهای آموزشی نیز وجود دارد که البته من از پرژکتور و اتصال آن به لب تاب جهت نمایش بیشتر فیلمهایی سینمایی، آموزشی و یا ایرانگردی استفاده میکنم.





یکی از دلنشین ترین ویژگی این دفترم وجود آن در طبقه ی دوّم ساختمان و پنجره ها و منظره ی باز فضای چمن کاری شده ی میدان بازی دانشجویان و درختان جنگل وار آن در دور دستهاست که لطیف ترین صحنه ها را دمامدم غروب و شروع کلاس شب هنگامم بارها دیده ام و چیزی نیست جز چرای چند آهویی در دور دست و اگه یک روز پیداشون نشند؛ دلتنگشان میشوم و ضمن بازکردن پنجره، به آواز فارسی ندا میدهم «الا ای آهوی وحشی، کجایی؟/مرا با توست چندین آشنایی؟// دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس/ دد و دامت کمین از پیش واز پس...حضرت حافظ»

بعنوان خاطره ای بشنوید که عادتمه که همیشه تسبیحی را در دست بچرخانم و بارها هم مورد سوال واقع شده ام که: بجز برای آرامش وتسکین استرسها، آیا بعنوان Pray Beads (تسبیح عبادی) هم استفاده میکنم یا نه؟ جالبه که یک روز هم یکی از دانشجویان این تسبیح خاص عبادت کاتولیکها را برایم آورد که از 5 دسته ی ده تایی تشکیل شده و هر10 دانه با یک مهره ای متفاوت مجزّا شده است. جالب تر اینکه تصویری از مریم مقدّس و نیز آدمک مسیح برصلیب کشیده شده، بعنوان منگوله(شرابه) استفاده شده است. راستی حالا اگه خواستم با این تسبیح کاتولیکی صلوات بفرستم؛ باید به انگلیسی بگم؟ اونوقت صدای شوت صادش رو چه جوری باید تا هفت تا محله بکشم؟ اینم عجب غصـّه ای شد؟




سخن آخر: بارها واژه ی «پیرمرد» را در موردم شنیده اید. این کاربرد تنها باور سن و سالم نبوده و بلکه آرزوی داشتن «تجربه و آگاهی پیران خردمند» است. هر چند که همیشه ی عمر دوستی با افراد مسن تر،برایم افتخار بوده، این روزها برمبنای شعر«گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر/تا سحرگه زکنارتو، جوان برخیزم...حضرت حافظ» در اثر معاشرت با شما جوان دلهای نازنین، احساس و انرژی همچون شماها را دارم و دعا میکنم که خداوند توفیق معاشرت با شما عزیزان با محبت را از من نگیرد. همانطور که میبینید لباس مخصوص کار همه ی پرسنل از: کفش مشکی، شلوار خاکستری، پیراهن سفید، کت سورمه ای و اون طناب دار معکوس با آرم مجتمع تشکیل شده و باور کنید اینقدر هم که این کراوات جلوه میده؛ چــــــاق هم نیستم. یعنی راستش رو بخوای بچه که بودم خیلی سرو صدا میکردم و مادرم همیشه یه نفرین بدی می کرد که«الهی گلوت باد کنه!!!» حالا زده و همه ی هیکلم باد کرده!!! آخه خدا!!! این انصافه؟