
البته خونخواری و ترکیدن آنها موردی نیست؛ مشکل اینجاست که خارش بسیار بدی دارد و تا دو سه روزی گرفتار خارش و تاول و التهاب گزیدگی ها هستید و مالیدن کرم های ضد خارش هم برای طولانی مدّت فایده بخش نیست. منتها این امری گریز ناپذیر است و بالاخره باید برای یکبار به آن تن دردهید تا پادزهر آن بطور طبیعی در خونتان ترشـّح شود و برای سالهای بد، کمتر دچار این مشکل باشید. گفتنی است که گیاهی سمی به نام Poison Ivy و Poison Oak وجود دارد که اگر به برگ آن دست بزنید، علاوه بردستتان هر نقطه ای از بدن خود را که دست کشیده باشید؛ دچار تاولهای ناجوری از سر آلرژی خواهند شد.
علاوه بر آن در محیطهای بکر و جنگلی مورچه ها و زنبورهای خطرناک تر از مار وجود دارند که حتی اگراز گروه آدمهای حساس به نیش زنبور هم نباشید؛ گزیدگی آنها همان و درصورتیکه در اسرع وقت به پزشک و اورژانس نرسید؛ غزل خداحافظی را خواندن همان.... تصوّرش را بکنید که از آنهمه خطرات جورواجور توی ایران و تصادفات و ... در امان ماندم و حالا توی آمریکا و از نیش یک مورچه!!! به سرای ابدی پرواز کنم؟؟ چقده بی کلاسه نه؟؟ خب بریم به سراغ خاطرات سه سال و چندماه پیش:
________________________________________
عبدالله عازم «کافی ویل» برای دیدار از خارسو و بـُرسوره اش(پدر و مادر زنش) بود و من هم با او همراه شدم و ساعتی بعد زهرا تلفن کرد و از آمد وشد خانم دکتر«ر» خبرم کرد. آنطور که زهرا میگفت: خانم دکتر پس از دیدن خانه و وسایلمان اعتراف کرده بود که وسایل اضافی منزلش به درد ما نمیخورد.... آنچه که باعث هیجان زهرا شده بود اینکه:خانم دکتر را نیز بخاطر نشان دادن آمادگی برای شروع فعالیتهای هنری و تحقیقی، به نوعی جـلــد دوّم خودش یافته بود و حتی قول و قرارهایی نیز برای شروع کار با هم گذاشته بودند و .... البته و صد البته اولـّین پاسخ من به این هیجان زهرا این بود که ....تـــا بــبـــیـــنـــیـــم یم یم یم!!!
رفت و برگشت ما به ایالت کنزاس یک روز بیشتر طول نکشید و مجبور بودیم برای شبهنگام و خواب برگردیم چرا که زهرا و فاطمه سخت تنها بودند و دو طبقه و دراندشت بودن خانه هم باعث ترس آنها میشد... نیمه های شب که رسیدیم زهرا را مشغول رفت و روب و سازماندهی اتاقها دیدیم. جالب بود که زهرا سخت بددلی کرده بود و با آوردن شلنگ و جاروی نخی زمینشویی(تی) قصد کرده بود به روش داخل ایران، آپ پاکی به سرتاپای حمام و توالت و دستشویی ها بپاشد؛ ولی نبود دریچه ی خروجی فاضلاب در کف رختکن حمام، مانع آن شده بود و حالا پیله شده بود که این مشکل را حل کنیم.
بازم خدا پدر عبدالله را بیامرزد که حضور داشت و بعد از کلـّی توضیح او را آگاه کرد که تمام در و دیوار و کف خانه های آمریکا و بخصوص بدنه ی داخلی ساختمان ها از چوب وتخته و روکش چوبی ساخته و پوشانده شده است و هیچ دریچه ی خروجی آب و فاضلابی در کف اتاقها و رختکن وجود ندارد. بنابراین پاشیده شدن اندک آبی برروی زمین، سوای اینکه باعث پوسیدگی و نم چوبها میشود؛ از طبقه ی بالا به پایین خواهد ریخت و این یعنی کثیف اندر کثیف و نجس اندر نجس... هرچه بود کمی تا قسمتی بخیر گذشت...ولی مگر او دست بردار بود و آخرالامر او با شلنگ آب را میریخت و پس از شستشویی سریع، من بیچاره باید به سرعت برق و باد با لنگ(حوله) آب روی زمین را جمع کنم و توی سطل بریزم و ... امان از وسواس!!!
آخرای شب بود که خسته و کوفته از رانندگی امروز و کارگری بی اجرت و مزد خانم م م!!! راهی بستر شدیم.... تمام روز دوشنبه 24 آوریل 2007 را با عبدالله به باغچه گیری و کاشت سبزیجات و گـُل مشغول بودیم و هرچند خانم دکتر چند باری به زهرا زنگ زد و اصرار داشت که به کنزاس سیتی و خانه ی او برویم؛ تا شب دستمان بند بود. دمادم غروب بود که عبدالله، خسته و کوفته راهی اوماها شد و من هم از ساعتهای سرشب استفاده کردم تا همزمان گفتگوی اینترنتی با مصطفی(دیگر برادرم در ایالت تکزاس) نحوه ی استفاده از یاهو مسنجر را به او آموزش دهم تا بتواند با ایرانیان داخل از این طریق بیشتر ارتباط برقرار کند.
البته این کارکردن با کامپیوتر و آموزش او فقط به همین امشب خلاصه نمیشد و چندیدن شب است که تلفن به دست دارم به او آموزش میدهم که حالا فلان دکمه را بزن؛ حالا فلان گزینه را کلیک کن و الا ماشاالله که تیزهوشی فسیل شده ی ایشان هم باعث میشود هر نکته ای را ده بار ده بار برایش توضیح دهم.... ولی هرچه بود در عوض توانستیم تصویرهای هم را ببینیم و در اولین واکنش، حس نجببادی هردوی ما گــُل کرد و با «شکلک در آوردن» سلامی نجببادی وار به هم کردیم و کلـّی خندیدیم.{توضیح: دیدید منم همچین آدم باکلاسی که جلوه میکردم؛ نیستم.... آخه باید یه جوری گفت و خندید دیگه!!! نه؟؟ سخت نگیرید.}
هرچه بود این حوصله بخرج دادن من در امر آموزش یاهومسنجر، سبب شد تا مصطفی هم اعتراف کند که حسابی نسبت به روزهای اولی که آمده بودم تغییر کرده ام و خیلی خیلی صبورتر شده ام. البته خودش هم جواب خودش را داد و گفت: این امر بسیار طبیعی است و هرکسی که تازه مهاجرت میکند؛ روزهای اوّل یه جورایی سردرگم است و هر لحظه و آن افکار منفی به سمت او هجوم میارند که آیا کار درستی کرده است یا نه؟ البته تمام این احوالات بخاطر آن است که شخص مهاجر توی ایران برای خودش برنامه ی مشخصی توی زندگی اش داشته و حالا یکدفعه اومده کشوری که نه جایی را برای رفتن میشناسد؛ نه همزبانی دارد؛ نه با فرهنگ آنها آشنایی دارد تا بتواند به راحتی ارتباط برقرار کند؛ و بدتر اینکه حتی برای کوچکترین جمله ی گفتار خود دائم شک میکند که چه کلماتی را باید به کار ببرد.
روزهای اوّل مهاجرت آدمی بحدی احساس ضعف میکند که اگر تشنه و گشنه هم باشد بخاطر آشنا نبودن به سیستم خرید و فروشگاهها و غذاءفروشی های آمریکا جرات پیشرفتن و کسب تجربه را از خود میگیرد. در اوائل مهاجرت همه ی این جور موارد سبب میشوند که فرد مهاجر احساس ناتوانی کند و به نوعی سرخورده شود. کمباری قصه ی پــُر غصـّه ی مهاجرت هم، پرواز دائم فکر و خیال است به داخل ایران و نزد دوست و اقوام و آشنا و ... برادرم مدعی بود که باید: خجالت و کم رویی ایرانی وار خود را کنار گذاشت و وارد زندگی جدید شد... هرچه هست کمتر آمریکایی وجود دارد که تاکنون با یک غیرآمریکایی روبرو نشده باشد و نداند که تفاوتهای فرهنگی و مشکل زبان انگلیسی و وارد نبودن به شهر و بازار و ... برای تازه مهاجر امری است اجتناب ناپذیر و طبیعی. روی همین اصل است که با حوصله ای فراوان همه جوره با آنها همراهی میکنند تا او نیز مثل اجداد مهاجر خود آرام آرام راه و چاه را تشخیص دهد و راه بیفتد.




