توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-25


امروز که روز سوّم آپریل 2007 است را مثل هرروزه با تدریس فارسی به همراه دکتر نلسون شروع کردم و سپس با راهنمایی های ایشان به پرکردن فرمهای قرداد و اداری ام Paper Work مشغول شدم. در عجبم که مگر در زندگی و گذشته ام چه کاری کرده ام که خداوند این همه لطفش را شامل حال من کرده است و اکنون یک نفر آمریکایی باید بخاطر این همه علاقه اش به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی، تا این حدّ با انرژی و محبـّت به پیگیری کارهای اداری ام اقدام کند؟ هرچه هست هزاران بار خدا را بخاطر نظر لطفش شکر گذارم... گران بودن نوع بیمه ی پیشنهادی مدرسه سبب شد که پس از مشورت با برادرم و دیگران از گرفتن بیمه صرف نظر کنیم و بقول ایرانیها ترجیح دادیم«بیمه ی ابوالفضل و طایفه اش»باشیم و بدینوسیله از پرداخت حداقل 300 دلار در ماه جلوگیری کنیم. البته محل کارم نیز برابر همین مبلغ پرداخت میکرد؛ ولی در همین ابتدای کار و هزاران هزینه های خرج شده قبلی و هزاران هزینه ی پیش بینی نشده ی بعدی، اجازه نداد که دلمان آرام داشتن یکی از ضرورتهای زندگی در آمریکا و بیمه باشد. در عوض باید سخت مراقب باشیم که پیشامدی رخ ندهد واگر هم رخ داد!! بقول برادرم آن زمان هم خدا کریم است وهم سیستم اداری آمریکا راهی را پیش پایمان خواهد گذاشت.

گفتنی است که اگر تصمیم به خرید بیمه هم داشتیم؛ یکی از بدترین چیزهایی که این تصمیم گیری را حسابی سخت میکند؛ وجود دهها شرکت بیمه با شرایط گوناگون است. بد نیست بدانید که غالب امور زندگی در آمریکا بصورت رقابتی و توسط شرکتهای شخصی انجام میشود و آخرالامر باید دل به دریا زد و یکی از برنامه هایی که بیشتر با شرایط شخصی و زندگی شما همخوانی دارد را انتخاب کنید. مثلاً ما پس از مشورت با همکارانم به این نتیجه رسیدیم که بهترین شرکت عرضه کننده ی تلفن همراه در این منطقه ای که ما زندگی میکنیم؛ شرکت مخابراتی T.Mobile است با دهها برنامه ی مختلف. سرانجام ما برنامه ای را خریدیم که به پنج شماره ی مورد نظر Favorites مشهور است. ویژگی های این نوع برنامه اینگونه است که ما با داشتن دو خط تلفن همراه (در آمریکای شمالی تلفن همراه را «سل فون»Cell Phone مینامند)؛ میتوانیم هرکداممان با اضافه کردن نام 5 نفری که بیشترین مکالمه را در سطح آمریکا با آنها داریم؛ بطور نامحدود با آنها صحبت کنیم. نداشتن نام 10 نفر توسط من و خانمم بدترین شوکی بود تا درد نداشتن هیچ همسخنی را در این شروع زندگی در آمریکا با تمام وجودمان لمس کنیم.

سوای نامحدود صحبت کردن با آن دو گروه پنج نفره؛ میتوانیم هر ماهه تا سقف 700 دقیقه از موبایلهایمان استفاده کنیم. البته تا آمدیم متوجه شویم که پاسخ دادن به تماسهای دیگران نیز شامل همین دقیقه ها میشود؛ کلی طول کشید. در صورت عادی، هرماهه چیزی حدود 85 دلار آبومان تلفن همراهمان میشود و افزون بر این 700 دقیقه باید مبلغ اضافی بدهیم که همین قبضهای اولیه ی ما کمتر از 110 دلار نشده است و... خوبی بزرگی که از سر رقابت این شرکت با دیگر شرکتهای ارائه کننده ی تلفن همراه است اینه که تماس و گفتگو با دیگر تلفنهای هم خانواده ی «تی.موبایل» نیز رایگان میافتد....صبح هنگام متوجه آمدن دانا(زن برادرم) در نیمه های دیشب شدم و با آنکه او عادت نداشت صبحها زود از خواب بیدار شود؛ آماده بود تا فاطمه را به مدرسه برساند چراکه یه جورایی او را نـُنـُر خودش کرده است.

آخرهای کلاسم بود که زهرا هم به من پیوست تا بدینوسیله آقای نلسون ما را به آقای «آپتن» جهت حضور در کلاس «انگلیسی» معرفی کند. طبق رسم کلاسداری در آمریکا پس از معرفی ما، یک به یک دیگر دانشجویان نیز خودشان را معرفی کرند و سپس با ملحق شدن به دیگران درس را شروع کردیم. به جرئت میتوانم بگویم که اگر من به زور میتوانستم سرخط جایی را که استاد میخواند؛ با انگشت دستم ردگیری کنم و به زور دو سه کلمه ای بفهمم؛ زهرا شوک زده فقط نگاه میکرد. در عوض هر از چند گاهی یکی از همکلاسی ها با اخلاقی خوش به سراغمان می آمد و ما را راهنمایی میکرد..... وقتی برگشتیم خانه، باقی مانده ی وسایل خانه مثل ماشین لباسشویی و خشک کن را وصل شده یافتیم. گفتنی است که به خاطر رطوبت و سردی دائم هوای ایالت میزوری مجبور بودیم تا «خشک کن» هم بخریم که خوشبختانه طبق قرارداد خرید، شرکت فروشنده مسئول انتقال وسایل به خانه و وصل کردن آنها بود و از این نظر راحت بودیم.

از آنجا که بالاخره تلفن منزل و اینترنت نیز وصل شده بود؛ آقای اسکات نلسون از یکی از دانشجویانش خواهش کرده بود که برای اتصال کامپوتر به اینترنت بیایند و چون این کامپیوتر از گاراژ خانه ی عبدالله آمده، سیستمی حسابی قدیمی داشت؛ نیاز به اضافه کردن قطعه ای داشت تا بتوانیم علاوه بر اینترنت از سیستم جدید Ethernet نیز استفاده کنیم. به همین علت باید تا فروشگاه میرفتیم وبرمیگشتیم و اینبار طی آموزشی که خود اسکات دیده بود؛ آن قطعه را وصل کرد و سرانجام وپس از حدود 2 ماه به دنیای مجازی ارتباطات اینترنتی وصل شدیم. بماند که تا عبدالله پسورد قفل عمومی کامپیوتر را به یاد بیاورد؛ دوساعتی طول کشید و مجبور شدیم یکی یکی اسم اولین اجداد تا آخرین آبائمان را مثل جادوگران ذکر کنیم تا سرانجام اسم رمز قفل کامپیوتر را بیابیم. شروع استفاده از امکانات اینترنتی، شروع مشکلات خاص خود بود و اولین چیزی که رخ داد؛ دعوای من و زهرا بود که هرکداممان میخواستیم با استفاده از دیکشنری آنلاین اقدام به معنی لغت و درس خواندن کنیم. بدین شکل که هرکس که زودتر میدوید و از فرصت استفاده میکرد؛ تا ساعتی حق استفاده را پیدا میکرد؛ مگر اینکه لحظه ای بخواهد برای آب خوردن یا کاری دیگر از کنار کامپیوتر دور شود و آن گاه بود که جای خود را اشغال شده میدید. حدود دوساعتی را برای مطالعه و لغت به لغت معنی کردن درس مشغول بودم و سرانجام دانستم که درس انگلیسی امروزمان مربوط به توصیف یک «مرده شورخانه» و مرده و تابوت بود و فکری شدم که آیا باید این شروع را حـُسن آغاز به نامم یا...؟ نمیدانم.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

خاطرات آمریکا-24


روزی روزگاری، توی شهرکوچکم به استادی هنرمند و سنتورنوازی عالی، معروف بودم و از این شهرت کاذب، بادها در گلویم افتاده بود. تا اینکه دوران دانشجویی وادارم کرد روانه ی تهران شوم و بدانم این بهترین نوازنده ی شهر، در برابر کم سن و سال ترین هنرمندان آنجا عددی نیست. دردا و حسرتا به روزی که صدای پاره شدن طبل توخالی آن، شهره ی عالم و آدم شود.... حکایت این روزهای من شده عین همان زمانها؛ راستش از وقتی که نویسندگی بسیار بسیار روان و شیرین و گرم دیگر دوستان را میخوانم و میبینم؛ از خودم شرمم میاد که با این نوشته های بی سروته و «هشهلهفت» سروچشم شما عزیزان را خسته کنم. درحقیت هیچ فایده ای در ذکر اینگونه سخنان و مخصوصاً درازنویسی خاطرات سه سال پیش خود حس نمیکنم. بنابراین سعی میکنم که هرچه زودتر آن را تمام کنم و اگر خدا نصیب کرد و موضوعی به درد بخور به ذهنم رساند با شما درمیان بگذارم؛ وگرنه چه بهتر که خودم هم خواننده ی دیگران باشم تا شاید نصیبی بیشتر ببرم. پس این شما و این هم روز چهاردهم فروردین 1386 در آمریکا:
______________________________

صبح قدم زنان فاطمه را به مدرسه رساندم و پس از برگشت و احساس خستگی که داشتم؛ به تلافی این چند روزه، تا خود ظهر خواب بودم. با تماس تلفنی که با عبدالله(برادرم) داشتم متوجه شدم که آن همه عجله ی ما برای برگشت به لکسینگتون نتیجه نداده و او پس از اینکه نیمه های شب به اوماها رسیده؛ کلـّی «سین-جین» پس داده و آخرالامر هم صبح دیر از خواب بیدار شده بود و به سرویس اداره اش نرسیده بود. بیشتر وقت امروزم را به مطالعه و جمع و جور کردن وسایل و نوارها و سی دی ها گذراندم و بد نیست ذکر کنم که پیدا کردن یک سی دی موسیقی فارسی در این تنهاکده ی آمریکا غنیمت است. باید مثل من سخت خوش شانس باشید تا هموطنی را پیدا کنید که دیگر از نوارهایشان استفاده نکند و شما یکجا صاحب کلی نوار موسیقی بشوید. البته زمان انتشار بعضی از نوارها به سالها پیش برمیگردد و هرچه باشد با شنیدن موسیقی سریالهای ابوعلی سینا وهزاردستان، صدها صحنه ی آن فیلمها برایم مجسّم میشود. ولی نگذر از نوار «نی نوا» اثر استاد حسین علیزاده که در دستگاه «نوا» آتشی برپا میکند. در این حین و بین نمیدانم که شمائیزاده در حالیکه خودش «یه دختر داره که شاه نداره»چه رویی داشته که داد بزنه و بخونه «دختر مردم؛ پـَکـَرم کرده»!!؟ بـــُگــــذریم.

عصر هنگام بود که عزم جزم کردیم تا پیاده روی مختصری به مرکز اصلی شهر داشته باشیم. هرچند در ذهن ایرانیها و بخصوص تهران نشین ها «پایین شهر» معنی دیگری میدهد؛ در اصطلاح آمریکاییها Down Town هرچند قدیمی ترین قسمت شهر است؛ قسمت اصلی و مرکز اداری بیشتر شهرها به حساب میآید. ممکن است مرکز اصلی شهرهای بزرگ به نوعی بیانگر وجود پاساژها و مغازه های زنجیره ای و بزرگ باشد؛ امــّا در شهرهای قدیمی آمریکا، مرکز شهر دقیقاً مثل بازار اصلی شهرهای ایران است که بیشتر مغازه ها در راستای(راسته) یک خیابانی دراز و بزرگ قرار دارد. از آنجاکه لکسینگتون به سبب رخداد جنگی سه روزه و شروع جنگهای 6 ساله ی داخلی آمریکا بخاطر مخالفت با برده داری، یکی از شهرهای تاریخی آمریکا محسوب میشود؛ بیشتر مغازه ها را علاوه بر غذافروشی و رستورانهای متنوع آمریکایی و ایتالیایی و مکزیکی و چینی؛ عتیقه و آنتیک فروشی شامل میشود تا دلپسند همین مختصر توریستهای داخلی باشد. گفتنی است که علاوه بر خانه های قدیمی و تاریخی، مجسمه های بسیاری نیز در سطح شهر وجود دارد و تاریخچه و یادبود هرکدام، از جنگ جهانی اوّل گرفته تا جنگ داخلی آمریکا و ویتنام و... را با تابلونوشته هایی در کنار هرکدام قرار داده اند. در این وانفسای دیدن مغازه ها و مجسمه های یادبود سطح شهر بودیم که دیدن مجسمه ی مادری و فرزندی(عکس بالا) به نشانه ی زنی خانه دار که پرستاری مجروحان جنگ میکرده؛ به ناگهان حالم را منقلب کرد. هرچه فکر کردم هم نتوانستم دلیل آن را پیدا کنم. ثمره ی آن، شروع پاچه گیری از این و آن بود. دیگران هم صلاح دانستند که مرا به حال خود رهایم کنند که شاید ناخودآگاه ذهنی ام خاطره ی بدی را به یاد آورده و خود نمیدانم؟

حدود یک ساعت همچون برج زهرمار گوشه ای نشسته بودم تا اینکه غروب هوا مجبورمان کرد به سمت خانه برگردیم. در بین راه چندتا از همکلاسی های فاطمه با دیدن او برایش دستی تکان دادند و رفتند. توی دلم به حال و روز خودمان خنده ام گرفته بود. بیا و ببین که با این سن و سال چقدر تنها و بیکس شده ایم که دخترمان بیشتر از ما آشنا دارد. با لهجه ی آمریکایی صدا زدن فاطمه سببی شد تا افکار من به مرور خاطرات 10 سال پیش برگردد. به زمانی که او به دنیا آمده بود و من در دفترچه خاطرات روزانه ام چندیدن دلیل برای انتخاب اسم او برشمرده بودم و از جمله اینکه:«فاطمیا» نام یک روستا و کلیسایی کوچکی است در اروپا که از جمله مکانها مقدّس مسیحیان کاتولیک است. آنان معتقدند که حضرت مریم چندین بار خود را به چند کودک نشان داده و ضمن اینکه خود را فاطیما معرفی کرده از آنان خواسته تا مردم را راضی به ساخت کلیسایی در همان مکان ظهور کنند. هرچند امروزه یکی از زیارتگاههای کاتولیک ها محسوب میشود و هرساله مراسم پرشکوهی برگزار میشود؛ براین باورم که اگر هم پذیرفتی باشد؛ باید از سر احترام به سنت و رسم ورسوم وفرهنگ به آن نگریسته شود تا امری مذهبی؛ که در اینصورت خرافه ای بیش نیست.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

وبلاگ نویسان فارسی زبان



میدونم که شاید بعضی از شما دوستان منتظر دیدن تیتر تکراری «خاطرات» بودید؛ ولی چونکه دفترچه ی خاطرات سالهای نه چندان دورم رو به پایان است و به زودی باید فکر نوشته های تازه کنم؛ اجازه بدهید که چند نکته ای کوتاه را در این نوشتار خدمتتان عرض کنم. خدا کنه که این پیرمردی و بی حالی من هم به سربیاد تا بتونم سروته خاطرات رو به هم برسونم. احتمالاً به سر اومدن پیری من هم یعنی خوندن غزل خداحافظی!؟ ولی خیلی خوشحال نشید که «بادمجان بد و بم آفت ندارد»:

**** به جای برگزاری روضه و دعا وختم انعام و پشت سر مردم حرف زدن؛ یکی از رسمهای جالب آمریکاییها این است که هر از گاهی یکی از زنان میزبان میشود و با اعلام عمومی قبلی، برنامه ای را برگزار میکند که به Open House معروف است. البته این عبارت در آمریکا به دو معنی بکار میرود. یک: وقتی که شرکتی یا موسسه ای نسبت به طراحی و دکوراسیون منزلی اقدام کرده باشد و بخواهد نمونه کار خود را تبلیغ و معرفی کند. دوّم: همانطوری که عرض شد به عنوان یک گردهمآیی زنانه. این شنبه ی گذشته عیال خــانــومـــــــــی(چیکار کنم؟ مجبورم زن ذلیل بشم و بگم!!! تا دیگه نگند ضد زن هستم!!) تعدادی از نقاشی هاش رو با دعوت یکی از خانمهای همکارم بار کرد و به خانه ی آنها منتقل کرد تا سوای نمایش بعضی از آنها و معرفی بیشترهنر خود، برای هرکسی که در این فرصت یک روزه نقاشی سفارش بدهد؛ تخفیفی قائل شود. به نقل از ایشان(چرا که مجلس فقط زنونه بود) چند نفر دیگر، از جمله کسانی که به طور خانگی و نه شغل رسمی اقدام به تهیه و فروش شمع، بافتنی، شیرینی، کیک و ... میکنند نیز اجناس و کارهای خود را عرضه داشتند. گفتنی است که بازدید کنندگان با حضور در منزل برگزار کننده ی مجلس، از پذیرایی او نیز بهره میبرند. هدف از اینگونه مجالس نه فقط کسب درآمد مادی بلکه، بیشتر بخاطر معرفی مهارتها و هنرها و دوستی بیشتراست وصد البته تفریح، که از قدیم گفته اند:«هم فال است و هم تماشا».

**** یکشنبه برای ناهار منزل یکی از هموطنان دعوت بودیم و ازهنر و دیدن نقاشی های خانم خانه لذت فراوانی بردیم (... بابا یه آقا هم در زمینه ی نقاشی و هنر پا به میدون بذاره که بدجوری ما جماعت مردان ن ن ن در این زمینه داریم کم میاریم!!) در همین بین کتابی را از یکی از عکاسان ایرانی به تماشا نشستیم که توسط خود هنرمند امضا و از سر دوستی و ارادت به میزبان اهدا شده بود. دربین برگهای کتاب نامه ای با دستخط آن هنرمند عکـّاس دیدم و خواندم و قلبم جریحه دار شد. ایشان ضمن اینکه سخت از این محبت دوست ساکن آمریکا تشکر کرده بود؛ قدم به قدم برای او، نحوه ی بازکردن و دانلود سی دی عکسهایش را توضیح داده بود. وقتی موضوع دستنوشته را بیشتر جویا شدم؛ میزبانمان صادقانه اعتراف کرد که آن هنرمند با تصوّراینکه او توی آمریکاست و لابد همه کاره، از او خواسته بود تا اقدام به معرفی و فروش آثار عکاسی او داشته باشد و .... همه ی این حرفها را گفتم که بدانید چقدر بعضی مواقع برصاف و ساده دل بودن هموطنانم غصه مند میشوم. چرا که فکر میکنند هرکسی که آمریکا زندگی میکند یعنی خدای همه چیز!!! تکنولوژی، طراحی وبسایت، عرضه ی آثار هنری، فروش به دلار و... هرچند که «دنیا به کام اهل هنر باید و نیست».

**** از آنجاکه هر دو فرزندم دخترند و دل نگرانی دخترداری ایرانی وار یکی از دغدغه های فکری من و عیال است؛ ترجیح میدهیم بجای اینکه اجازه بدهیم فاطمه(دختربزرگم) صبح تا شب بشینه پای کامپیوتر و تلویزیون دیدن؛ به هر نحوی که میشه سرش رو بند کنیم. از جمله با شرکت در گروههای ورزشی و بدینوسیله تا میتونیم نای او را بکشیم و البته خودش هم سخت علاقمند است. امسال پس از پایان مسابقات و به عنوان جشن پایان دوره، به انجام مسابقه ای نمایشی فوتبال بین خانواده ها و فرزندان دعوت شدیم. حیف که دیر رسیدیم و نتوانستم استعداد سیاه کردن ساق پای دیگران را از خود بروز دهم. در عوض و جای شما خالی که صرف عصرانه و بستنی و تنقلات در کنار دیگر خانواده ها، سببی شده بود تا باز فرصتی داشته باشم و به این بی ریایی و از روی خوشآمد کار کردن آمریکاییان کافر درود بفرستم. سوای اینکه دوتا از اولیای دانش آموزان به طور افتخاری کار نقل و انتقال و مربی گری تیم را داشتند؛ اکنون هم با هزینه ی شخصی خودشان اقدام به تهییه ی سور و سوسات کرده بودند. وقتی خوب باریک شدم دیدم اینان نه اعتقادی به ثواب و گناه این گونه کارها دارند و نه جای مهر نماز بر روی پیشانی هایشان وجود دارد. ولی در عوض و فقط و فقط بخاطر اینکه لذت میبرند و باعث لذت بردن دیگران میشوند؛ حاضرند تهیه ی همه ی وسایل و مخارج را به عهده بگیرند. به خودم گفتم :یعنی میشه روزی بیاد که ما بجای سود بردن و منافع شخصی مان، از موفقیت دیگران نیز لذتها ببریم؟

**** از آن زمانی که اقدام به وبلاگ نویسی کردم یکی از تصمیم گیریهای سخت برای من لینک کردن دیگر دوستان وبلاگ نویس بود و آن هم به دودلیل: یکی اینکه اصلاً بلد نیستم که از این شیرینکاریهای جذب مشتری انجام بدهم و راستش رو بخواهید اصلاً هم حوصله ی پیدا کردن اینجور شگردها را بخاطر بی سواتی(بیسوادی) در امر کامپیوتر نداشتم. در یک کلام بدانید که حسابی پیر و تنبل شدم. دوّم: دروغ چرا؟ من خوره ی مطالعه ی هرگونه نوشته ای هستم. یعنی یه جورایی هرچی که به دستم برسه را مطالعه میکنم؛ خواه عرفانی باشه؛ خواه علمی. خواه داستانی باشه؛ خواه تخیلی. خواه اجتماعی باشد؛ خواه..... لذا اضافه کردن این همه لینک وبلاگها و سایتهایی که دائم توی اونها پلاس بودم و هستم یعنی یک لیستی بلند بالا. از طرفی هم این عوامل باعث میشد سرعت بالا آمدن وبلاگ با آن اینترنت پــــــــــُر سرعت داخل ایران به مشکل بربخورد. بنابراین و بعد از اینهمه «صغرا و کبرا» چیدن اجازه میخوام از همه ی عزیزانی که امر به اضافه کردن لینک وبلاگشان داشته اند؛ عذرخواهی کنم. ولی در عوض یک خبر خیلی خوبی دارم و اینکه دوست عزیزمان «آرش» به تازگی اقدام به راه اندازی یک وبلاگی با نام «وبلاگ نویسان فارسی زبان» کرده است. ایشان از این طریق تصمیم دارند هرچند همه ی وبلاگهای فارسی را که نه؛ ولی تا آنجا که ممکن است لیستی از وبلاگها را ارائه کند. ویژگی این وبلاگ چنین است که نام هروبلاگ به ترتیب جدیدترین انتشار نوشته از نظر زمان، به بالا منتقل میشود و شما میتوانید علاوه بر آگاه شدن از جدیدترین مطالب منتشر شده؛ اسم وبلاگ، موضوع نوشته و چند سطری از آن را نیز مطالعه کنید و در صورت تمایل با کلیک کردن روی لینک آن وبلاگ، همه ی مطلب را مطالعه کنید. لذا به دوستان وبلاگ نویس پیشنهاد میکنم چنانچه نام و لینک وبلاگشان به لیست اضافه نشده، به انتهای صفحه مراجعه کنند و بصورت کامنت نویسی اقدام به ارسال لینک وبلاگ شخصی خود نمایند تا بدینوسیله دوستان دیگر هم از آن مطلع شوند. جا دارد همین جا و به سهم خودم از این ابتکار زیبای «آرش» عزیز تشکر کنم.................و در آخر بهروزی و سلامت نصیبتان باد....تا درودی دیگر بدرود

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

روز معلـّم در آمریکا


جا دارد قبل از هرچیز فرا رسیدن «روز مـعـلـّم» و نیز کارگر را از طرف خودم به همه ی کارگران عزیز و همکاران فرهنگی خوبم در داخل ایران تبریک عرض کنم. جالب است بدانید که هر سال روز معلم در ایران و «هفته ی قدردانی از معلـّم» در آمریکا به نوعی همزمانی پیدا میکند. آنچنان قصد ندارم از ویژه برنامه هایی که در مجتمع آموزشی محل کارم به مناسبت این هفته برگزار میشود زیاد بنویسم. یعنی آنچنان رخداد خاصی هم اتفاق نمیافتد که قابل ذکر باشد. همچون همه ساله یکی دوتا «سور» و ناهار در رستورانهای شهر دعوت هستیم و البته هرساله یک موسسه یا سازمانی برنامه ای یک روزه را تدارک میبینند که با ارائه ی کارت شناسایی، من و دیگر همکارانم فرصت پیدا میکنیم تا در کنار خانواده به تفریحی یک روزه برویم. پارسال فرصت شد تا از باغ وحش شهر کنزاس سیتی دیدن کنیم و امسال هم عازم موزه ی بسیار بزرگ و خوب آنجا هستیم. البته من قبلاً از موزه بازدید کرده ام؛ ولی آنقدر این موزه زیباست که ارزش چندبار دیدن را دارد. مخصوصاً سالن «مشرق زمین» که پر است از آثار باستانی که از دست قاچاقچیان درامان مانده و برای همیشه ی عمر و تاریخ میزبان دیدار کنندگان موزه است.

یکی از بهترین و زیباترین آثار باستانی که مرا برای ساعتی میخکوب دیدن خود میکند؛ سنگ نوشته و تصویرهای کنده کاری شده ای است که از تاریخ باستان ایران زمین و شهر قدیم مدائن و بغداد کنونی در آنجا قرار دارد. این لوح 2 در 3 متری چنان به زیبایی در قابی دیواری قرار داده شده است که شما به هیچ وجه نمیتوانید اثری از برشهای قطعات و انتقال و دوباره سرهم سازی آن ببینید و فکر میکنید که هنرمندان سنگتراش آریایی تا خود شهر کنزاس سیتی آمده اند و این اثر را در همین موزه خلق کرده اند. بماند که با دیدن هر اثری باستانی قلب هر ایرانی به درد میآید که ایران زمین کجا و آثار هنری اش کجا؟ ولی یه جورایی هم خوشحال میشند که لااقل استکبار جهانی ارزش آن را بخوبی میدانند و در حفظ آن نهایت تلاش را دارد.... بگذریم.

داشتم با خود فکر میکردم که آیا نامگذاری یک روز برای ارزشگزاری اهمیت مقام معلـّم کافی است؟ بماند که آرام آرام آنقدر ارزشها تغییر کرده است که دیگر کسی، به فکر نوشتن انشایی با موضوع «علم بهتر است یا ثروت؟» نمیافتد. چراکه در نظر ارباب قدرت، قلم و علم آنچنان قدرت و ارزشی که باید داشته باشد ندارد و نگذر از افزایش حقوق نیروهای امنیتی و به اصطلاح پلیس که «تفنگ» دارند و روزگار چنان کرده که حافظ امنیت هم شده اند؛ امــّا نه حافظ امنیت مردم بلکه حاکمان مردم. خب البته جای شکوه و شکایت هم نیست که حاکمان هم از مردم !!! هستند و صدالبته در خدمت و برای مردم!!! «غیرمردم» هم که از همان اصل و ابتدا آدم نبودند که بخواهند حق و حقوقی داشته باشند. آنچنان مهم هم نیست که رهبران کارگران و معلمان هم در زندان بپوسند و پی به افکار شیطانی و فسادفی الارض خود ببرند!؟

این روزها آنچنان همکاران فرهنگی و قشر کارگران در زحمت تامین معیشت زندگی شان مانده اند که نه تنها «روزمعلم» برایشان معنایی ندارد؛ بلکه یه جورایی هفته و چهلم و سال معلم و فرهنگ را نیز برگزار شده میبینند. یعنی آنان ترجیح میدهند که این سالی یکبار را هم کسی برایشان «سالروز» نگیرد و چه بهتر که فقط بگویند «خدا بیامرزد» هرچه معلم و فرهنگ بود. یادم هست که سال به دوازده ماه با این امید و شایعه که شنیده ایم حقوق معلمان را افزایش خواهند داد؛ راهی مدرسه می شدیم و البته که این شایعه ی افزایش حقوق و وعده ی داده شده؛ هرچه که نبود یک سودی خوبی برایمان داشت و آن هم فحش و ناسزای دیگر اقشار مردمی که هنوز هیچ نشده، مجبور بودند قند و شکر و ... را گران تر از دیروز بخرند؛ چراکه دیگران میگویند: قرار است حقوق معلمان را افزایش دهند. این درحالی است که اگر هم میافزودند یک دهم حق پایمال شده ی گذشته شان بود. دقیقاً حال و روزمان شده بود حکایت آن ضرب المثل که «توش خودمان را کشته است و بیرونش مردم را».

این درحالی بود که بعضی از همکاران آنچنان در تنگنا بودند که هنگام خرید روزانه ی خود، از مغازه دار سراغ اجناس مناسب با حقوق معلمی میگرفتند و کار به جایی رسیده بود که هرچه اجناس مانده و بنجل بود سهم فرهنگیان بود. حتی سیب زمینی و پیاز را نیز معلمی و غیر معلمی عرضه میکردند. این درحالی است که همه جای دنیا فرهنگیان در راس اهمیت شغلی قرار دارند؛ چراکه تمام مهندسان و پزشکان و افراد موفق و در یک کلام آینده ی موفق کشور در زیر دست این قشر زحمت کش و آبرودار قرار دارد. ولی چه سود که سرساقی سلامت و پایه های تخت محکم باد و البته چفیه پوشان عرب و دیکتاتوران سیاه بر همه ی هموطنان اهمیت بیشتری دارند و در این بین هم از انرژی هسته ای هم نباید غافل بود و شد.

به عنوان سخن آخر از طرف خود درودی میفرستم به تمامی همکاران فرهنگی که هرچند خون دل میخورند و با ضرب سیلی صورت ها را سرخ نگهمیدارند؛ باز از تلاش دست برنمیدارند و همچنان شمع فرهنگ ایران و ایرانی را زنده نگهمیدارند. آنان میدانند که جز درس عربی و معارف، جوان ایرانی نیاز دارد تا از گذشته های تاریخ و ادبیات و فرهنگ و ... ایرانی نژاد بیشتر بداند و هرچند ظاهر زندگی امروزشان شایسته ی مقام آنان نیست؛ ولی بگذرد این روزهای تلخ تر از زهر... اندکی صبر سحر نزدیک است.......تا درودی دیگر؛ دوصد بدرود.