
هرچی بگی و نگی و حاشا کنی و خودت رو به ندونستن بزنی این یه واقعیته که جماعت خانم ها هرچند سایه ی همدیگر رو با تیر میزنن؛ وقتی پای رقابت با آقایون وسط بیاد! هرکی میخواد باشه حتی شوهراشون اونهم از نوع بهترین شوهر جهان و مرد ایرانی؛ یه دفعه میبینی که چنان پشت یک دیگه هستند که بیا و ببین. مخصوصاً که بهانه ای هم از علاقه هاشون در میان باشه و صحبتی مشترک داشته باشند. اجازه بدید موضوع را بیشتر براتون توضیح بدهم که این چند وقت این همه خودمون رو کشتیم و هی لاف و لوف زدیم که چه هنرهایی که نداریم و از«کشیدن آب حوض» گرفته تا« خفه کردن پیرزن» در مهارتهای ماست و این چنین و آن چنان !!! یه بار نشد که یکی از این جماعت مردانه، کار و زندگی اش رو ول کنه و یه تابلویی، پلاکاردی چیزی بگیره دستش وهمگی با هم یه جماعتی راه بیندازیم و شعار سردهیم که «مَـرد! فقط مرد ایرانی».
ولی همین که یکی دوجا ذکری از «عیال ضعیفه» به میان آمد که دستی در نقاشی دارند؛ پیاپی به به و چهچه بود که در تشویق ایشان صادر شد و اصرار روی اصرار که میخواهیم آثار ایشان را ببینیم. جالب اینکه خودش هم با آنکه مشغولیات هنری و زندگی روزمره اجازه نمیدهد زیاد به وبلاگها سربزنه؛ تنها با اشاره ی من که این روزها به خواند وبلاگ یک خانم نقاشی مشغولم؛ مرا مجبور کردکه یه بار دیگه تمام وبلاگ آن دوست را زیر و رو کنم تا نه تنها هنر دست ایشان را، بلکه نقاشی های دانش آموزانش را نیز از نظر بگذراند. بعد از این همه تفصیل و توضیح، در این نوشته قصد دارم گذری بر سیر زندگی هنری ایشان داشته باشم. ولی فعلاً اجازه بدهید مـــــــــا جــمــــاعـــت آقایون یه کم خودمون رو تحویل بگیریم که خوش تیپی، بدجوری برامون دردسر شده. «بهترین مرد دنیا کیه کیه؟؟ ایرانیا ایرانیا».
ای برادر بد ندیده برات چی بگم که این دل زیباپسند ما هم چه بلاهایی که سرمون نیاورد. حدود سالهای 1374 بود که هر یکی دوماه چندروزی تحصیل و دانشگاه و تهران و هوای لطیفش !!! را رها میکردم و از سرناچاری به شهری با آب وهوایی صدباره بدتر، یعنی قم پناه میبردم تا درکنار خانواده ی برادر؛ یک استراحتی داشته باشم و چند روزی از دست غذاهای پسرانه پز هم خوابگاهی هایم نجات پیدا کنم. دیدن تابلویی نقاشی اثر دست دختر برادرم(وجیهه) باعث شد که حسابی غش و ضعف کنم و خیر سرم او را تشویق. آن روز آنچنان غافل بودم که ندانستم با این کارم دارم افسار زن آینده ی زندگی ام را به گردنم می اندازم. چراکه وجیهه بادیدن شدّت احساس من دانست که بالاخره کسی پیدا شد که بتوانند؛ مـــُهر «باطل شد» بر دوران مجردی و جوانی ام بکوبند و شروع کرد به تعریف و تمجید. کجای کاری حمید که اگر آثار دختر همسایه مان را ببینی؛ یه راست سکته میزنی و کارت به بیمارستان میرسد. البته شما اصلاً نترسید که نه آنچنان تصویرهای ترسناکی درکار بود و نه موضوعی دیگر. بلکه همه و همه، از تقدیر گرفته تا خانواده و خواهر و برادر، و حتی تا حدودی خود دختر همسایه درجریان واقعه و نقشه ای از پیش طرح شده قرار داشتند که شاید این دام گریزپا، این مظلوم دو عالم، این حقیر فقیر کمترین را(ای بابا !!! خودم رو میگم!!؟؟) به دام ازدواج بیندازند.
در تعجبم که من و آنهمه رد پیشنهاد این و آن، چگونه تن دادم و هنوز که هنوزاست گرفتارم. هرچه هم به بـُرسوره(پدرخانمم) میگم : یه دختر دادید و سه تا پس بگیر!!؟ فقط این جواب میشنوم که «جنس امانت داده شده، هرگز پس گرفته نمیشود» و شاید فقط مــــرگ زورش به ما برسد!!؟؟ از زمانی که ما اظهار علاقه کردیم تا نقاشی ها دختر همسایه را ببینیم؛ هرازگاهی خود او را نیزمیدیـــــــــدم. البته کم کم فقط او را دیدم. یعنی هی دیدزدم و دیدم. بذار صادقانه اعتراف کنم که گــاهی هم از سرهیزگی و زیرچشمی هم دیدم. عصرها هم درختان کوچه را آبیاری کردم و دیدم. صبحها هم برای تفریح از این سر کوچه به آن سرکوچه پیاده رفتم و دیدم. خلاصه هنوز که هنوز است هم دارم میبینم. بدی داستان آنجا بود که ناگهان به خود آمدم و دیدم که فقط او را دیدم و اصلاً چیزی که ندیدم نقاشی بود. دروغ چرا؟ آ؟ آ؟ آ؟ هنوز هم که هنوز است نمیبینم و اصلاً هم حسود دیدن دیگران هم نیستم وقول حتمی که شما هم خواهید دید.
در مثل عامیانه است که وقتی از پسری میپرسند که اهل کجایی؟ جواب میشنوند که هنوز زن نگرفته ام. این یعنی اینکه زور خانمها و خانواده اش بیشتر است که داماد آینده را مجبور به سکونت در محله و شهر مامانش و اینا میکند. ولی مژده به همه ی دامادهای گرفتار در محله ی «خارسو و بُرسوره»(پدر و مادر زن) که من انتقام همه ی دلسوخته های عالم را گرفتم و نه تنها ساکن محله شان نشدم؛ بلکه او را نیز آواره ی شهرودیار خود نیز کردم. بماند که اوائل سکونتش همه چیز به مثال تجربه ی مهاجرت امروزیمان به آمریکا برایش تازه بود. از فرهنگ و رسم و رسوم اجتماعی نجف آبادی ها گرفته تا گویش و لهجه ی خاص آنها. عروس قصـّه ی ما تا آمد باورکند که در گفتگوی عامیانه ی آنها؛«خـــــَره!!» به معنی بدی نیست و یکجور نشان دادن اوج خودمانی شدن است و اگر اوّل چاق سلامتی کردن میگند«خداحافظ شما» یعنی اینکه خدانگهدار شما باشد نه اینکه زود تمامش کن که حوصله ات رو نداریم و .... حسابی روزها و روزگار سختی را پشت سر گذشت.
در عوض نبود هیچ خویش و دوستی از طرف خانواده ی مادری و پدری، شروع کرد به پیشرفت و گسترش دادن هنر خود و همچنین دیگر اطرافیان و تا چشم باز کردیم؛ از ما طلب جا و مکانی بزرگتر از اطاق کناری خانه داشت و به ناچار فضایی مستقل را برایش تهیه دیدیم. ولی این آدم سمجی را که من میشناختم دست بردار نبود و سوای ادامه ی تحصیل و دانشگاه، هر روز از این اداره به آن اداره کاغذبازی های اداری را پشت سر میگذاشت تا بالاخره «هنرسرای بهار» را به احترام نام هنرکده ی استادش خانم «نویسی پور» افتتاح کرد. آرام آرام این محیط به مکانی مستقل و آموزشی تبدیل شد و چه بسیار هنرآموزان و استادان نقاشی امروزی منطقه ی نجف آباد که از آن طبقه ی دوّم خیابان سعدی و شیب تند پله هایش خاطره ها در ذهن داشته باشند. چندسالی راحت بودیم و همین دل مشغولی عیال هنرمند، فرصتی را ایجاد کرده بود تا با دیگر اراذل و اوباش اهل دل و همسن وسال خود، روژگارانی(ببخشید اشتباهی تایپ شد: روزگارانی) داشته باشیم. ولی این دوره ی کوتاه فرخنده هم به سرآمد و همانطوری که همگان درپی پیشرفت روزافزون هستند؛ عیال قصد همآوردی با مافیای هنری شهر را داشت و سرانجام هم موفق شد. با همه ی سنگ اندازی های این و آن موفق به اخذ مجوّز تاسیس «آموزشگاه آزاد هنری» شدند و آوارگی ما از اینجا شروع شد که نیاز به فضای آموزشی بیشتر میبود.
کرایه نشین شدن خودمان و تبدیل خانه ی قدیمی و مسکونی مان به آموزشگاه (عکس بالا)سببی شد تا در طول دوسال به نوعی دانش آموزان دیپلمه ی نقاشی روانه ی اجتماع شوند. در اوج تجربه اندوزی مدیریت و تدریس ایشان بود که زد و داستان مهاجرت نامعلوم و تضمین نشده ی ما پیش آمد و همانطور که قبلاً طی خاطرات آمریکا گفته ام «آمدیم و آمدیم و هنوز هم در راهیم». با آنکه تعطیلی موقت وسپس دائمی آموزشگاه برایش سخت و دل ناکندنی بود؛ با خود گفتیم اینجا دیگه راحت شدیم و دیار غربت مرا به واقع دارای یک زن فقط خانه دار کرد و حالا دیگه هرروز «آبگوشت» توی «زودپز» به بار است. ولی خیالی بیش نبود که اهل هنر به هنر و علاقه ی قلبی شان، دل زنده اند. سرتان را دردنیاورم که اونروزها بیشتر وسایلش را جا و مکانی جدا بود و امروزه هرجا قدم میگذاریم اثری از کاغذ و قلم و زغال و رنگ میبینیم و اگر زور این دختر نزدیک به دوسالم(فرین) به او نرسید تا نقاشی های او را پاره کند و خط بکشد؛ در عوض او را زوری دوچندان بود که به محض قدم گذاشتن من به خانه، تبدیل به یک پدری خوب و خانه و بچه دار بشوم تا او به کارهای هنری «استودیو نقاشی» همچنان «بـــهـــــار» برسد.
دوستان عزیز برای تماشای نمونه ی آثار «اینجاکلیک کنید» و کمی صبور باشید تا صفحه ی اصلی (شماره ی صفر) و سپس 5 صفحه ی بعدی به طور کامل بارگیری(آپلود) شود. امیدوارم که مطلوب شما باشد و لااقل شما بتوانید نقاشی های ایشان را بــبـــیــنــیـــد !!! من بیچاره که هنوز که هنوز است خودش را و دوتا بــچـــه هایش!!؟؟ را میبینم و بس.
ولی همین که یکی دوجا ذکری از «عیال ضعیفه» به میان آمد که دستی در نقاشی دارند؛ پیاپی به به و چهچه بود که در تشویق ایشان صادر شد و اصرار روی اصرار که میخواهیم آثار ایشان را ببینیم. جالب اینکه خودش هم با آنکه مشغولیات هنری و زندگی روزمره اجازه نمیدهد زیاد به وبلاگها سربزنه؛ تنها با اشاره ی من که این روزها به خواند وبلاگ یک خانم نقاشی مشغولم؛ مرا مجبور کردکه یه بار دیگه تمام وبلاگ آن دوست را زیر و رو کنم تا نه تنها هنر دست ایشان را، بلکه نقاشی های دانش آموزانش را نیز از نظر بگذراند. بعد از این همه تفصیل و توضیح، در این نوشته قصد دارم گذری بر سیر زندگی هنری ایشان داشته باشم. ولی فعلاً اجازه بدهید مـــــــــا جــمــــاعـــت آقایون یه کم خودمون رو تحویل بگیریم که خوش تیپی، بدجوری برامون دردسر شده. «بهترین مرد دنیا کیه کیه؟؟ ایرانیا ایرانیا».
ای برادر بد ندیده برات چی بگم که این دل زیباپسند ما هم چه بلاهایی که سرمون نیاورد. حدود سالهای 1374 بود که هر یکی دوماه چندروزی تحصیل و دانشگاه و تهران و هوای لطیفش !!! را رها میکردم و از سرناچاری به شهری با آب وهوایی صدباره بدتر، یعنی قم پناه میبردم تا درکنار خانواده ی برادر؛ یک استراحتی داشته باشم و چند روزی از دست غذاهای پسرانه پز هم خوابگاهی هایم نجات پیدا کنم. دیدن تابلویی نقاشی اثر دست دختر برادرم(وجیهه) باعث شد که حسابی غش و ضعف کنم و خیر سرم او را تشویق. آن روز آنچنان غافل بودم که ندانستم با این کارم دارم افسار زن آینده ی زندگی ام را به گردنم می اندازم. چراکه وجیهه بادیدن شدّت احساس من دانست که بالاخره کسی پیدا شد که بتوانند؛ مـــُهر «باطل شد» بر دوران مجردی و جوانی ام بکوبند و شروع کرد به تعریف و تمجید. کجای کاری حمید که اگر آثار دختر همسایه مان را ببینی؛ یه راست سکته میزنی و کارت به بیمارستان میرسد. البته شما اصلاً نترسید که نه آنچنان تصویرهای ترسناکی درکار بود و نه موضوعی دیگر. بلکه همه و همه، از تقدیر گرفته تا خانواده و خواهر و برادر، و حتی تا حدودی خود دختر همسایه درجریان واقعه و نقشه ای از پیش طرح شده قرار داشتند که شاید این دام گریزپا، این مظلوم دو عالم، این حقیر فقیر کمترین را(ای بابا !!! خودم رو میگم!!؟؟) به دام ازدواج بیندازند.
در تعجبم که من و آنهمه رد پیشنهاد این و آن، چگونه تن دادم و هنوز که هنوزاست گرفتارم. هرچه هم به بـُرسوره(پدرخانمم) میگم : یه دختر دادید و سه تا پس بگیر!!؟ فقط این جواب میشنوم که «جنس امانت داده شده، هرگز پس گرفته نمیشود» و شاید فقط مــــرگ زورش به ما برسد!!؟؟ از زمانی که ما اظهار علاقه کردیم تا نقاشی ها دختر همسایه را ببینیم؛ هرازگاهی خود او را نیزمیدیـــــــــدم. البته کم کم فقط او را دیدم. یعنی هی دیدزدم و دیدم. بذار صادقانه اعتراف کنم که گــاهی هم از سرهیزگی و زیرچشمی هم دیدم. عصرها هم درختان کوچه را آبیاری کردم و دیدم. صبحها هم برای تفریح از این سر کوچه به آن سرکوچه پیاده رفتم و دیدم. خلاصه هنوز که هنوز است هم دارم میبینم. بدی داستان آنجا بود که ناگهان به خود آمدم و دیدم که فقط او را دیدم و اصلاً چیزی که ندیدم نقاشی بود. دروغ چرا؟ آ؟ آ؟ آ؟ هنوز هم که هنوز است نمیبینم و اصلاً هم حسود دیدن دیگران هم نیستم وقول حتمی که شما هم خواهید دید.
در مثل عامیانه است که وقتی از پسری میپرسند که اهل کجایی؟ جواب میشنوند که هنوز زن نگرفته ام. این یعنی اینکه زور خانمها و خانواده اش بیشتر است که داماد آینده را مجبور به سکونت در محله و شهر مامانش و اینا میکند. ولی مژده به همه ی دامادهای گرفتار در محله ی «خارسو و بُرسوره»(پدر و مادر زن) که من انتقام همه ی دلسوخته های عالم را گرفتم و نه تنها ساکن محله شان نشدم؛ بلکه او را نیز آواره ی شهرودیار خود نیز کردم. بماند که اوائل سکونتش همه چیز به مثال تجربه ی مهاجرت امروزیمان به آمریکا برایش تازه بود. از فرهنگ و رسم و رسوم اجتماعی نجف آبادی ها گرفته تا گویش و لهجه ی خاص آنها. عروس قصـّه ی ما تا آمد باورکند که در گفتگوی عامیانه ی آنها؛«خـــــَره!!» به معنی بدی نیست و یکجور نشان دادن اوج خودمانی شدن است و اگر اوّل چاق سلامتی کردن میگند«خداحافظ شما» یعنی اینکه خدانگهدار شما باشد نه اینکه زود تمامش کن که حوصله ات رو نداریم و .... حسابی روزها و روزگار سختی را پشت سر گذشت.
در عوض نبود هیچ خویش و دوستی از طرف خانواده ی مادری و پدری، شروع کرد به پیشرفت و گسترش دادن هنر خود و همچنین دیگر اطرافیان و تا چشم باز کردیم؛ از ما طلب جا و مکانی بزرگتر از اطاق کناری خانه داشت و به ناچار فضایی مستقل را برایش تهیه دیدیم. ولی این آدم سمجی را که من میشناختم دست بردار نبود و سوای ادامه ی تحصیل و دانشگاه، هر روز از این اداره به آن اداره کاغذبازی های اداری را پشت سر میگذاشت تا بالاخره «هنرسرای بهار» را به احترام نام هنرکده ی استادش خانم «نویسی پور» افتتاح کرد. آرام آرام این محیط به مکانی مستقل و آموزشی تبدیل شد و چه بسیار هنرآموزان و استادان نقاشی امروزی منطقه ی نجف آباد که از آن طبقه ی دوّم خیابان سعدی و شیب تند پله هایش خاطره ها در ذهن داشته باشند. چندسالی راحت بودیم و همین دل مشغولی عیال هنرمند، فرصتی را ایجاد کرده بود تا با دیگر اراذل و اوباش اهل دل و همسن وسال خود، روژگارانی(ببخشید اشتباهی تایپ شد: روزگارانی) داشته باشیم. ولی این دوره ی کوتاه فرخنده هم به سرآمد و همانطوری که همگان درپی پیشرفت روزافزون هستند؛ عیال قصد همآوردی با مافیای هنری شهر را داشت و سرانجام هم موفق شد. با همه ی سنگ اندازی های این و آن موفق به اخذ مجوّز تاسیس «آموزشگاه آزاد هنری» شدند و آوارگی ما از اینجا شروع شد که نیاز به فضای آموزشی بیشتر میبود.
کرایه نشین شدن خودمان و تبدیل خانه ی قدیمی و مسکونی مان به آموزشگاه (عکس بالا)سببی شد تا در طول دوسال به نوعی دانش آموزان دیپلمه ی نقاشی روانه ی اجتماع شوند. در اوج تجربه اندوزی مدیریت و تدریس ایشان بود که زد و داستان مهاجرت نامعلوم و تضمین نشده ی ما پیش آمد و همانطور که قبلاً طی خاطرات آمریکا گفته ام «آمدیم و آمدیم و هنوز هم در راهیم». با آنکه تعطیلی موقت وسپس دائمی آموزشگاه برایش سخت و دل ناکندنی بود؛ با خود گفتیم اینجا دیگه راحت شدیم و دیار غربت مرا به واقع دارای یک زن فقط خانه دار کرد و حالا دیگه هرروز «آبگوشت» توی «زودپز» به بار است. ولی خیالی بیش نبود که اهل هنر به هنر و علاقه ی قلبی شان، دل زنده اند. سرتان را دردنیاورم که اونروزها بیشتر وسایلش را جا و مکانی جدا بود و امروزه هرجا قدم میگذاریم اثری از کاغذ و قلم و زغال و رنگ میبینیم و اگر زور این دختر نزدیک به دوسالم(فرین) به او نرسید تا نقاشی های او را پاره کند و خط بکشد؛ در عوض او را زوری دوچندان بود که به محض قدم گذاشتن من به خانه، تبدیل به یک پدری خوب و خانه و بچه دار بشوم تا او به کارهای هنری «استودیو نقاشی» همچنان «بـــهـــــار» برسد.
دوستان عزیز برای تماشای نمونه ی آثار «اینجاکلیک کنید» و کمی صبور باشید تا صفحه ی اصلی (شماره ی صفر) و سپس 5 صفحه ی بعدی به طور کامل بارگیری(آپلود) شود. امیدوارم که مطلوب شما باشد و لااقل شما بتوانید نقاشی های ایشان را بــبـــیــنــیـــد !!! من بیچاره که هنوز که هنوز است خودش را و دوتا بــچـــه هایش!!؟؟ را میبینم و بس.