توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۵ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-11


امـّا همانطور که قبلاً گفتم؛ پس از سفر اولمان و دیدار از محل کارم، سفردومـّان به ایالت کنزاس و شهر کافی ویل بود که شروع خاطراتم با ذکر آن سفر گذشت. الان که دارم بقیه ی رخدادها را مینویسم پنجشنبه ی آخرسال است و روز گذشته «چهارشنبه سوری» بود و کورش از ایران زنگ زد و با دانستن اینکه از آش و خوراکیهای شـُل و کوری حسابی خوشم میاد؛ جای ما را خالی کرد. در بین گفتگوها یادی هم از پارسال داشتیم که خانوادگی به دشت و بیابان های اطراف نجف آباد رفتیم و زهرا پس از اینکه از روند کاری و ویزا کمی گفت؛ ناگهانی از کورش پرسید:« آقا کورش ! بوی رفتن میاید یا نه؟» کورش نیز نه گذاشت و نه برداشت و گفت «نه»!!! همین جواب قاطع و منفی او به زهرا سببی شده بود تا مدتها موضوعی برای خنده داشته باشیم. آنچه که کورش از جشن چهارشنبه سوری امسال(1385) میگفت؛ نبود هیچ بگیر و ببند پلیس و مأمور بود{ البته بعداً باخبر شدم که حدود نیم ساعت پس از اتمام مکالمه ام با کورش، ماموران سررسیده بودند و همه ی مردم را، حتی کسانی را که با خانواده فقط برای صرف شام گرد هم جمع شده بودند؛ مجبور به تخلیه ی پارک کرده بودند!!}

دیگر نکته ی قابل ذکر امکان گفتگوی همزمان با حج اکرم در داخل ایران و دخترش ملیحه در کانادا بود و این همصحبتی و دیدن همزمان تصویر یکدیگر توسط یاهو مسنجر و کامپیوتر، چنان انرژی بخش بود که من برای لحظه ای دلم به حال «ننه»(مادر مرحومم) سوخت که چطور نماند و این چنین امکاناتی را ندید و تکنولوژی امروز کجا و هر سه ماه به سه ماه چشم انتظاری رسیدن یک نامه ی هوایی و دستخط پسران در غربتش کجا؟ آنقدر اینترنت و کامپیوتر کارها را آسان کرده که خارسوی (مادرزن) گرانقدر!!! من هم کامپیوتری شده و از زهرا سراغ دفعه ی بعدی را میگرفت تا بیایند جلوی دوربین!! آنچه فراموش نشدنی است حال و احساس افراد است پس از دیدن چهره ی یکدیگر. مثلاً زهرا امروز کاملاً بی حوصله بود؛ امـّا پس از گفتگو با حج اکرم و خانم انتظاری آنچنان شنگول شده بود که زیر لب برای خود آواز میخواند و من و دانا زیرزیرکی میدیدیم و میخندیدیم.

جالبتر اینکه خانم انتظاری به سبب رابطه ی احساسی و اجتماعی خاصی که با زهرا داشت؛ وقتی برای اولین بار زهرا را دید، برای چند دقیقه ای فقط میخندید. او برایمان تعریف کرد که هنوز خبرمهاجرت ناگهانی ما داغ داغ است و افراد بسیاری از نوع مهاجرت ما او را سوال پیچ کرده بودند و حتی مادر یکی از دوستان زهرا به نوعی از دست زهرا شاکی بوده که با آنکه شب قبل از پرواز دخترش«م.ق» به درب خانه مان آمده بود؛ چرا موضوع را با او مطرح نکرده است؟ در حالیکه روزهای آخر زهرا حسابی شکننده و باریک بین شده و از فخر فروشی این و آن دلش شکسته بود و دختر همین خانم، همان شب با دیدن موتورسیکلتم با کلامی گوشه آمیز و لحنی آمرانه به زهرا گفته بود:« آآآ هنوز همان موتور را دارید و ماشین نخریده اید؟» و بین صحبتهایش بارها تاکید داشته بود که «بابام که خارجه... از خارج زنگ زده و گفته چی میخواید؟... ما هم شاید بریم خارج...خارج....خارج»

امروز 15 مارچ و آخرین پنجشنبه ی سال خورشیدی است و با عبدالله و زهرا خاطرات سال گذشته را مرور میکردم. پارسال(1384) در همین ایام مراسم سالگرد پرواز ننه بود و هنوز حال احساسی شب سالگرد را در نظر دارم که پس از مدتها نه در عالم خیال و بلکه به بیداری و با چشم اثیری، ننه را میدیدم که به عادت همیشگی اش، داشت باغچه ی گــُل را با شیلنگ آبیاری میکرد... امـّا کو آن مادر و کو آن خانه و کو آن چیدمان منزل و کو آن.... ؟؟؟ باورکردنی هم نبود که با رفتن او، حتی جمع گرم خانوادگی هم از هم بپاشد و به جرات او شمعی بود که فرزندان همچون پروانه به گرد او میچرخیدند و با خاموش شدنش، گرمی محبت های خانوادگی هم رو به سردی گرایید و اکنون ماه به ماه، بخت دیدار برادر و خواهر را نداریم چه برسد به اقوام دور و نزدیک.

هر مرد و زن تازه مهاجر حال و روز زنانی را دارند که طبق عادت ماهیانه شان، به هر بهانه ای دنبال دعوا میگردند، یادی کردیم از گفتگویی که با خواهرم داشتیم و پیشنهاد داشت که: بد نیست زنان در این مدت سیکل ماهیانه شان، پیراهنی بپوشند که عکس یک سگ روی آن باشد و اخطاری باشد برای دیگران که نکند هوس کل کل کردن و یک و دو کردن با آنها بکنند. از آنجا که من به این مورد توجهی نداشتم و یک و دو کردنم با زهرا تا مرز دعوا پیش رفت؛ به محض مشاهده ی نام یکی از دوستانش روی لیست اسامی یاهو مسنجر، سببی شدم تا آنها یک ساعتی به گپ و گفتگو باشند و کمی هم نخودچی خوری پشت سر ما شوهران خوب ایرانی داشته باشند، تا شاید حال و روزش بهتر شود و اتفاقاً هم اینچنین شد.

عصر و شب با آمدن عبدالله همراه او شدیم تا به برای خرید مرغ کنتاکی به فروشگاه برویم حضور مرد و زنی در فروشگاه نظرمان را جلب کرد. زیرا که زن روسری به سر داشت و پالتویی بلند به سبک مانتو و کفش کتانی او در کنار سبیل مرد همراهش سخت کنجکاومان کرد تا بدانیم آنان کجایی اند؟ جالب است که فرد مهاجر از بس دنبال یک همزبان و یک هموطن میگردد؛ دائم همه را از کشور خود تصوّر میکند و خدا نکند که یک نفری را بیابد که مثلاً اجدادش روزی روزگاری از سمت ایران رد شده باشند؛ آنزمان است که انگار به یکی از فرشتگان خوب خدا رسیده باشد؛ شوق و هیجانش حد ندارد. عبدالله مدعی بود که ظاهر لباس و رنگ پوستشان اینطور نشان میدهد که هندی یا پاکستانی باشند و من به کمتر از افغانی بودن آنها رضایت نمیدادم چراکه آنگونه بر حفظ حجابشان تعصب داشتند.

گفتنی است که آنها هم از دور به نوعی دیگر ما را زیر نظر داشتند و خلاصه، برعکس همه ی موارد مشابه اینبار زهرا بود که حساسیت داشت موضوع را کارگاهی کند و به همین سبب مرا واداشت تا بلند بلند صحبت کنم و آن مرد به محض شنیدن زبان فارسی، سلامی داد و با هم آشنا شدیم. با ذکر نام خانوادگی اش عبدالله از راه اصفهانی(نصرآبادی) بودن او را تشخیص داد و حتی برادر خانمش را که از معدود ایرانیان ساکن در اوماها بود را کما بیش از نزدیک میشناخت، چراکه هرچند اسم اصلی او بیژن بوده، ترجیح داده بود او را «ژوزف» که همان یوسف است خطاب کنند و .... آنچه که برای من جالب بود اثبات این شایعه که ثبت نام در قرعه کشی گیرین کارت لاتاری آمریکا واقعیت داشت و آنها هرچند دوسالی است که از طریق خانمش برنده شده بودند، ولی هنوز به طور کامل تصمیم به مهاجرت نگرفته اند و اکنون هر 6 ماه یکبار برای پیمودن روند قانونی اخذ سیتیزنی(اقامت دائم) آمریکا میایند و میروند.

خانمش «شمسی» فرهنگی بود و حتی مدتی هم در کهریزسنگ نجف آباد تدریس داشته است و هرچند 15 سال سابقه ی تدریس داشته است اکنون بدنبال سرنوشت، راه غربت را پیش گرفته است. او ما را نیز تشویق به پرکردن فرم ثبت نام لاتاری کرد و افزود که چنین چیزی نه تنها واقعیت دارد؛ بلکه کاملاً رایگان است و این فرصت را از دست ندهیم و بخت خود را اینگونه نیز بیازماییم. آنچه که یکی از دغدغه های او برای تصمیم گیری قاطع جهت مهاجرت بود؛ مسئله ی حجاب بود. برای من خیلی جالب بود که هزاران ایرانی حسرت او را میخورند و او به چه چیزهایی گیر داده که حتی اگر هم بخواهد همچنان آن را تغییر ندهد، اختیار با خودش است و بس.

امـّا به عنوان سخن آخر و جوک جدید بشنوید که وقتی به خانه برگشتیم یکی از حاضران با تفاخر طنزوار خود میخواست دلم را آب کند چونکه او در نبود من، یک «انبه» خورده اند. همانطور که میدانید واژه ی انگلیسی انبه میشود Mango حالا تصوّر کنید که این جمله ی فارسی انگلیسی چقدر خنده دار میشود: نبودی و من یه «من گـــو» خوردم. نکته ی دیگر اینکه دندانهای شیری فاطمه یک به یک شروع به افتادن کرده و طبق رسم اینجا، کودک باید دندانهای افتاده ی خود را زیر بالش خود بگذارد تا فرشته ی دندان Tooth Fairy آن را بردارد و بجایش پول بگذارد و از آنجاکه او سخت ننر داناست، بیچاره دانا باید این روزها حسابی پیاده شود و عوض یک دلار، به ازای هر دندان او 3 دلاری بگذارد و هرچه باشد بقول ضرب المثل فارسی« اگر برای او آب ندارد؛ برای من نان که دارد.»

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

به بهانه ی چهارشنبه سوری


قبل از هرچیز از اینکه این دوسه روزه به علـّت مسافرت نتوانستم مطلب جدیدی را خدمت شما ارائه کنم؛ عذرخواهی میکنم. راستش را بخواهید این مطلب را جهت انتشار اتوماتیک قرار داده بودم که ظاهراً کم سوادی بنده در زمینه ی کار با کامپیوتر عاملی شده بود که یک جای کار لنگ بزند و منتشر نشود؛ بهمین علت اجازه میخوام در همین جا از تمامی کسانی که با ارسال نظرات خود، بنده را نسبت به نوشتن بیشتر تشویق کرده اند؛ تشکر قلبی خود را ابراز دارم و اطمینان دهم که بنده تاحد امکان و با دانستن این واقعیت که شما عزیزان جهت مطالعه تشریف خواهید آورد؛ نسبت به نوشتن بیشتر ادامه خواهم داد و با اینحال بد نیست مطمئن باشید که بنده همچنان از خواندن و دانستن نظرات تک تک شما عزیزان خوشحال خواهم شد.

________________________

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که نسبت به تاریخچه ی جشن چهارشنبه سوری؟ معنی «سوری»؟ علت انتخاب روز«چهارشنبه»؟ چرایی برافروختن و پریدن از روی آتش، بیشتر بدانید؟ در این نوشته با مراجعه به کتاب جاودانه ی «شاهنامه» ی ابرمرد زبان و فرهنگ ایران زمین، فردوسی پاکزاد؛ قصد دارم تاحدودی جواب سوالات شما را در حدّ امکان بیان کنم؛ منتها چون مطلب طولانی میشود از ذکر ابیات مثنوی این شاعر بزرگ همیشه جاودان خودداری خواهم کرد. معنی کلمه ی «سور» در شاهنامه، مهمانی و جشن و سرور بیان شده است. براساس شاهنامه سیاوش«سیاه ور شن=دارنده ی اسب سیاه» در 7 سالگی مادر خود را از دست میدهد و پادشاه(کیکاووس) پس از چند سال، با دختری به نام «سودابه» که زنی زیبا و هوسباز بود ازدواج میکند.

سودابه با ملاقات و دیدن سیاوش، سخت به او دل میبازد و با چیدن نقشه ای، سیاوش را به کاخ خویش فرا میخوانند و ضمن تعریف و تمجید از زیبایی او، و نیز ابراز علاقه اش، او را درآغوش میگیرد و ضمن بوسیدن او، پیشنهادی از نوع بیشرمانه به او میدهد. امـّا سیاوش که بزرگ شده ی مکتب حضرت زردشت است، از این فکر سودابه سخت خشمگین میشود و همزمان ترک تالار کاخ سودابه، به او یادآوری میکند که او را همچون مادر میبیند و بس. سودابه از ترس برملاشدن واقعه، شروع به داد و فریاد میکند و درست به مانند داستان «یوسف و زلیخا» دامن پاره میکند و حتی با زخمی کردن صورت خود به عمد، گناه را متوجه سیاوش میکند.

با سر وصدای ایجاد شده، پادشاه و نگهبانان خود را باعجله به محل میرسانند و با مشاهده ی مظلوم نمایی سودابه، کار به جایی میکشد که سیاوش برای اثبات پاکدامنی خود و تردامنی سودابه، حاضر به گذر از آتش میشود. گفتنی است که برطبق شاهنامه، آن زمان سوگند خوردن به دوشکل بوده است. یک: ور(سوگند) خوردن که همان خوردن پودر «گوگرد» بوده و با زنده ماندن شخص سوگند خورده، دیگران پی به بیگناهی او میبردند. دو: گذر از تونل آتش. از قضا سیاوش سوار بر اسب سیاه خود در روز بهرامشید(سه شنبه ی آخر سال) به سلامت از تونل آتش عبور کرد و شاه به شادمانی این اثبات بیگناهی فرزند خود دستور داد مردم سرتاسر کشور از روز چهارشنبه تا ناهیدشید(آدینه/جمعه) جشن و سورچرانی برگزار کنند و از آنجاکه بعداً سرانجام سیاوش طی توطئه های نامادری اش سودابه به مرگی ناهنجار ختم شد، ایرانیان هرساله هردو مراسم گذر سیاوش از آتش(چهارشنبه سوری) و نیز عزاداری سالروز قتل ناجوانمردانه ی او(سیاووشون) را به نشانه ی اعتراض به حاکمان ظالم زنده نگهداشته اند و مطمئنم تا ایران و ایرانی زنده است، آن را زنده نگه خواهند داشت.

همانطور که میدانید جشن چهارشنبه سوری سمبلی است از اینکه وقتی نور میاید؛ ظلمت جهل و تاریکی از بین میرود و بدینوسیله ایرانیان بدی و زردی پلشتی ها را با قرمزی نور آتش میزدایند. امـّا اینکه این سالهای اخیر و بخصوص امروزه، چرا بعضی ها اینقدر نسبت به برگزاری آن حساسیت دارند وبعد از اینهمه سال وحتی در قبل از انقلاب هیچ مرجع تقلیدی نسبت به آن نظری نداده و اکنون فتواها صادر میشود!!!؟ امری است که برهمه ی شماها روشن است و نیاز به توضیح اضافی ندارد. در عوض من قصد دارم به بهانه ی شباهتهای یک مراسم آمریکایی با مراسم قاشق زنی که جوانان ایرانی با پوشیدن چهره ی خود برای بخت گشایی به درب خانه ها میرفتند؛ درباره ی جشن «هالووین» که چند ماه پیش برگزار شد، اطلاعات و خاطرات خود را دراینجا ذکر کنم. اینگونه جشنهای مشابه که در بیشتر فرهنگ ها وجود دارد؛ ریشه در اولین فرهنگ و مذهب فکری انسان دارد؛ بنام پگنیستPagan که بسیار زودتر از مذهب طبیعت گرایی بوجود آمده است و تقریبا ً برای هرچیزی، اعتقاد به یک خدا گونه (الهه) داشتند.

گفتنی است که در محل کار بنده نیز، تقریبا ً جشنی برپا بود و البته بخاطر همزمانی آن با جشن برداشت محصول؛ معمولا ً از «کــدوی» زرد، زیاد استفاده میکنند و یکی از سرگرمی های آنان کدو آرایی و یا تزیین کردن درب خانه هایشان است که در حد امکانشان بصورت ترسناک و گاهی هم دل بهم زن، جلوه پیدا میکند. معمولا ً بچه های قبل ازسن دبیرستان با پوشیدن لباسهای عجیب و غریب(کاستوم) از این خانه به آن خانه برای گرفتن شکلات و شیرینی میروند. از آنجا که معتقدند ارواح مردگان در چنین روزی به روی کره ی زمین میایند؛ برای ترساندن و فراری دادن آنها پوشیدن لباسهایی به شکل اسکلت و ترسناک زیاد رایج است. امروزه آنچنان مهم نیست که لباس آنها بد شکل و یا ترسناک باشد؛ بلکه بیشتر میخواهند یک تحولی در روال زندگی عادی خود داده باشند و ضمن دانستن سلیقه ی افراد، بهانه ای نیز برای شادمانی داشته باشند. بهمین علت است که هرکس دنبال آن است که امسالش با پارسال متفاوت باشد.

از آنجا که در محل کاربنده نیز این جشن برپا بود و همکاران من سخت علاقمند شده بودند که ببینند من چه سلیقه ای بخرج میدهیم؟ آخرالامر بدین نتیجه رسیدیم که خانمم و دخترم ؛ چادر و روسری به سبک ایرانی بپوشند و دروغتان نگویم؛ یهو هوس دختر بازی ام گرفت و دلم واسه ی اون مقنعه پوشان عزیز هم تنگ شد!! آخ !!! بابا شوخی کردم؛ حالا چرا میزنی !!!؟؟ خوانندگان عزیز با شما نیستم. نمیدونم چرا یهو خانمم داره مرا با قابلمه، مورد «مهر.ور.وزی» قرار میده!!؟؟ بماند که برای مرد ایرانی هیچگونه لباس سنتی سراغ نداشتم(البته بجز لباسهای اقوام که بنده جزو هیچکدام نیستم) آخر الامر همان لباسهایی که هنگام ورودمان به آمریکا پوشیده بودم را دوباره استفاده کردم و هاج و واج مانده بودم که مگه داشتم میرفتم عروسی شاه پریون که اینقدر خودم را به سختی انداخته بودم و اتو کشیده بودم.

امـّا اوج قصه وقتی بود که دمادم غروب هوس کردیم به رسم آمریکایی راه بفتیم و این دخترک 5/1 ساله ی خود را از خانه ببریم بیرون و از این خانه به آن خانه بگردانیم. لباسی که برایش تدارک دیده بودیم طرح یک کفش دوزک(عروس خدا) بود. اکثر خانه ها با دکورآرایی بیرون خانه هایشان و نیز روشن گذاشتن لامپ درب خانه، حضور خود را به بقیه اعلام میکنند. بعد از اولین خانه ای که رفتیم ، دخترم(فرین) کاملاً ماهر شده بود. چراکه با هربار رفت و آمدش چندتایی شکلات و شیرینی و حتی میوه ی تازه، به ارمغان میاورد و اگر خودش هم بهره ای نمیبرد، من و مادرش شکلات خوران بدنبال او میرفتیم تا برای هفته ها، شکلات مورد نیازمان را ذخیره کنیم. نکته ی آخر اینکه در گذشته ها رسمی وجود داشته که جوانان وقتی که به درب هرخانه ای میرفتند، با گفتن جمله ای تقریباً با این معنی که: «مرا با شکلات و پذیرایی ات میداری، یا اینکه من ترا با آزار و اذیت بدارم» اتمام حجت میکرده ؛ و چنانچه صاحبخانه او را تحویل نمیگرفته؟ با انواع روشهای همسایه آزاری مثل پرتاب تخم مرغ و آشغال و زنگ درب خانه را زدن و دررفتن و .... اهالی آن خانه را مورد مرحمت قرار میدادند.

گفتنی است که چون بنده سخت به زنده نگهداشتن آداب و سنن ایرانی علاقمندم، با نبود هیچ ایرانی در نزدیکی مان، هرساله با خانواده ام تا لب رودخانه ی میزوری میرویم و ضمن پریدن از روی آتش و صدها آرزوی خوب برای خود و خانواده و شما عزیزان، خاطره ای را به جمع خاطراتمان میافزاییم. بماند که دیگر ایرانیان هم با گردهم جمع شدن در پارک یا کنار دریاچه ای سعی به آموزش فرزندان خود میکنند؛ ولی هنوز برای من جای سوال است که آیا واقعاً گرفتاری های زندگی اشخاص آنقدر مهم اند که باید، بجای سه شنبه، این جشن را دو سه روزی زودتر و در روزهای تعطیل شنبه و یکشنبه برگزار کرد؟؟!!

۲۱ اسفند ۱۳۸۸

قهوه خانه ی آمریکایی





این روزها مردم ایران درگیر شب عید و خریدهای آن هستند و ای بسا که نوشته های این وبلاگ، خواننده ای زیادی هم از داخل ایران نداشته باشد؟ حداقل من از نبود هیچگونه نظری در پانویس مطالب قبلی اینگونه برداشت میکنم. بهرحال در این مطلب قصددارم تجربه ام را از قهوه خانه های آمریکا خدمتتان عرض کنم. البته بجای قهوه خانه باید بگویم «چایخانه» چراکه توی همون قهوه خونه های ایران هم ، تا آنجایی که من یادم میاد؛ چای و قلیان و باقلوا و... بود که ارائه میشد تا قهوه. یکی از مواردی که میکده در آمریکا اهمیت دارد این است که سوای استراحت و تفریح و نوشیدن، محلی است برای ایجاد ارتباط با دیگران و دوست یابی. گفتنی است که اسم خارجکی «میکده» رو به انگلیسی، میگند« بار»Bar / Tavern. والله من چیزی که ندیدم، بار بود و ماشین باربری. حالا شاید به استعاره، وجود شاگرد پادوهای میفروش را «بار» میگند!!؟ که البته آنهم شاید فقط در گویش محلی ما نجف آبادی ها باشه ، که بمحض دیدن زیبارویی، با تعجب میگند: عجب باری!!!؟؟ بگذریم.

همین الان عرض کنم که قسمتی از نوشته ام، مربوط به آقایان است و به درد خانمها نمیخوره. آخه میخوام از در و دیوار و موزائیک و آجر و...بگم. پس بهتره خانمهای محترم، به بهانه ی آوردن چایی هم که شده؛ راهی آشپزخانه شوند تا من هم بتوانم با ذکر تجربه ام، کمکی کرده باشم؛ تا آقایان عزیز مومن، به روز من دچار نشوند. آهای خانم !!! خانم عزیز !!! با شما هستم؛ متوجه شدید؟ ننشینی و تا ته فصه ی مرا بخوانی و بعدش هم ، غـــُر بزنی که حیفی وقتم !!! اصلا ً همین حالا پاشو برو ظرفها رو بشور که مامانت حسابی دلخوره. آخه بنده ی خدا، راست میگه، مگه توی این کامپیوتر چی چیه که صبح تا شب میشینی و زل میزنی توش !!؟؟ مگه کار و زندگی نداری؟؟ بهر حال از ما گفتن بود و خود دانید.

یه روز دم غروب، این بچه داداش بی معرفت ما، بدونی اینکه به من بگه، با چندتا دوستاش اومد که بریم شکار. البته من هم اصلا ً (به جون همون عمه ام) روحم خبر نداشت و حتی پیش خودم هم فکرش رو نمیکردم که آخه توی این تاریکی شب چه جور شکاری، میشه گرفت!!؟؟ نگو که آقا میخواست حسابی بر دنیادیده گی من بیفزاید و این یه ذره دین و ایمونمون رو هم، حسابی چیز کنه. به عمرم جز مسجد و منبر جایی، نرفته بودم و حالا هم که رفتم، آخه رفتم. یه جا تاریک و بد. اه اه !؟ خدا از سر تقصیر همه ی بندگانش بگذره! بگو: آمین!!! براتون بگم که این«بار»ی که اینبار رفتیم آخه«بار» بود! چونکه مثل همه ی مشابه هاش، واسه ی یه استکان کوفتی، قیمت یه چهارلیتری اونرو میگرفتند و من هم چون مزاجم اصلا ً با اینجور نجسی ها، سازگار نیست؛ سفارش یه نوشابه دادم که فقط پول داده باشم و یه جام بسوزه و سوزش معده و دل، بماند برای آنان.

اولین چیزی که بمحض ورود توی اکثر میکده ها، شما را آزار میده، دود سیگار است که انگار این آمریکاییها نمیتونند بدون داشتن سیگاری روشن در دست، عزاشون رو بگیرند. مورد بعدی، وجود میز بسیار بزرگ و گردی است که در اصل، آبدارخانه ی قهوه خونه است و هرکسی میتونه روی یکی از صندلیهای پایه بلند آن بشینه و به فروشنده، سفارش خود را بده. خانم ها و آقایان ساقی(Bartender) هم، مثل پروانه ازاین مشتری به اون مشتری سر میزنند و با گرفتن پول بی زبان، بنا به درخواست مشتری، یک استکان، بطری، لیوان یا قوطی را جلوی مشتری میگذارد و با زرنگی خاصی، بقیه ی پول را بصورت اسکناس خـُرد به اونها برمیگردونه؛ تا برای پرداخت انعام به مشکل برنخورند. البته بیشتر افراد، آنرا در محل و ظرف مخصوص جمع آوری انعام ها میریزند؛ تا پادوهای مغازه، بتوانند آخر شب، بطور عادلانه و یا سهم از قبل تعیین شده، قسمت کنند و این دستمزد «عرق» ریخته شده را، ببرند برای زن و بچه شان .

چیزی که در قسمت آبدارخانه ی بار جالبه، سیستم کابینتهای رو باز آنجاست که بیشتر لیوان های شیشه ای، بصورت سروته، از سقف آویزان است و دسترسی به آنها را راحت تر کرده است. دیگه اینکه بعضی ها ترجیح میدهند، بجای نوشیدن قوطی های آبجوی آماده، از خمره هایی سفارش بدهند که نوشیدنی مخصوص افراد، با محتویات مخصوص و به سلیقه ی مشتری، مخلوط و به درون لیوانها ریخته شود. البته همه مجبور نیستند گرد سقاخانه بست بنشینند و بعضی ها هم، همزمان سرگرم شدن به انواع بازی بیلیارد و فوتبال دستی و ... و یا نشستن بر روی مبل و صندلیهایی که در همه ی فضای سالن بار قرار دارد؛ سفارش خود را به شاگردهای پادوی مغازه میدهند که معمولا ً همه ی آنها، مثل دانش آموزان مدرسه ای، فـُرم مخصوص با نام و آرم همان بار را پوشیده اند.

خانم ببخشید؛ مثل اینکه مامانتون داره صداتون میزنه !!! از اینجا به بعدش هم خیلی چیزی واسه ی خوندن، نیست، پاشو به درس و کارت برس!!! آفرین!!! آ ماشا الله!!! یآآآآ علـــــی !!! به سلامت. بله داشتم میگفتم که جنس درب و میزهای بار رو از چوب روسی و سفت ساخته اند و .... رفتند؟؟ آخیش ، حالا راحت شدم؛ نمیشه جلوی این خانمها، دوکلمه حرف مردونه و حسابی زد.... کجا بودیم؟ آهان!!! این خانمهای گارسون(Waitress) که معمولا ً حسابی جوونند، معمولا ً یه لباس آستین کوتاه میپوشند که راحت تر بتونند، سرویس دهی کنند، البته من یکی نفهمیدم که یقه و پاچه شلوارشون، واسه ی چی کوتاهه؟ یعنی زیاد هم باری ی ی ی ک نشدم بفهمم موضوع چی به چیه؟ آخه هرچی تلاش میکردم صورتم رو برگردونم، صحنه ها فجیع تر میشد؛ میدونید چرا؟

چون اون گوشه ی سالن، یه دکور و راهرویی باریک برای اجرای برنامه چیده بودند که مثلا ً خواننده و نوازنده و ... بتونند برند اون بالا و برنامه اجرا کنند. امـّا از بد حادثه و شانس من مثل اینکه اون شب گروه فرهنگی و هنریشون توی ترافیک گیر کرده بود که بجای اونها یه چهارتا از این پادوها عجله عجله بدون اینکه حواسشون به پوشیدن لباساشون باشه؛ همینطور هــُرتکی اومده بودند روی صحنه و نه اینکه هیچ هنری نداشتند؛ هی مثلی این دیوونه ها، به میله ها و ستون های صحنه ورمیرفتند و میمون بازی درمیاوردند. از خدا به دور که این آمریکاییها چندی دیوونه اند!!! خب زنیکه، اگه شعری، مقاله ای، چیزی بلد نیستی بخونی، مگه مجبوری ادا و اطفار و دیوونگی در بیاری و هی پشتک و وارو بزنی؟ تازه از اونها دیوونه تر، این مردا بودند که هی میرفتند جلوی صحنه، یه دلار میدادند و هی عطر و ادکلان اونا رو بو میکشیدند ببینند کدومشون عطر مشهدی زده اند و کدومشون عطری شابدالعظیم!!؟

خلاصه برادر بدندیده، سرتون رو درد نیارم، اوج ماجرا اونجایی بود که این رفیق نانجیب جمال، بلند شد و رفت درگوشی یکیشون یه چیزی گفت و اومد. منم تا چش باز کردم دیدم سه چهارتاشون ریختند دور و بری من و میپرسند کدوم یکی از شما «ویرجین»Virgin بود(والله من نمیدونستم مردا هم باکره میشند؛ مخصوصا ً اگه مثلی من دوتا بچه هم داشته باشند؛ بحقـّی چیزایی نشنیده) یه وقت هم دیدم با اشاره ی جمال، اونها ریختند رو سرم و هی یکی یکی، از فرقی سرم تا نوکی پام رو قلقلی می دادند و منم مثلی گوجه سرخ شده بود و بجایی اینکه من خنده ام بگیره، این جمالی و رفیقاش بودند که حالا بخند و کی نخند؟؟ مرده شوری ای شوخیهاشون رو ببره. آنقده حرص خوردم که حد نداشت. توی راه برگشت هم کلی با جمال یک و دو کردم که آخه این کارا یعنی چه؟ آخه اینکه اونا هر عزاشون رو بگیرند و تو هم نتونی دست بزنی و مثلی مجسمه باشی، چه فایده ای؟ این همون ضرب المثلیه که میگه «گناه بی لذت». اصلاً بگو ببینم این کوفتی هایی که تو میخوری؛ مگه چه حالی داره که من حالیم نمیشه؟ برو دیگه آدم شو!! بچسب به دین و عبادت!! میدونی چی جوابم میده؟

«زاهدا! من که خراباتی و مستم به تو چه؟
ساغرو باده بود بر سر دستم به تو چه؟
توکه مشغول مناجات و دعایی چه به من؟
منکه در گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
تو به محراب نشستی، صنمی گفت چرا؟
من که شب تا به سحر یکسره مستم به تو چه؟
تو بخوردی به جهان مال یتیمان، چه به من؟
من که در نزد خدا غرق گناهم، به توچه؟
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
توکه خشکی چه به من؟ من که ترهستم به توچه؟»

با این حرفش چنان عصبانی شدم که با پشت دست محکم زدم توی دهنش. توی همین حین و بین بود که دیدم جیغ وداد عیال رفته بالا که: «چته نصف شبی چنگ و لگد میپرونی؟ دنده هام رو له کردی؟ وخی!!! حمید! وخی!!» وقتی که از خواب پریدم؛ تمام هیکلم غرق عــرق بود و ساعت نزدیک به 4 صبح بود. صدهزار بار خدا رو شکر کردم که همه اش خواب بود و بس. با خودم گفتم حالا که به موقع بیدار شدم بهتره پاشم برم دو رکعت نماز صبح بخونم. شما هم پاشید؛ برید به عبادتتون برسید که از این چش کور کردن توی این قوطی کامپیوتر هیچی در نیماید.

این نوشته تقدیم شد به دوست عزیزم«ک» که سخت از شعر بالا لذت میبرد و متاسفانه نام شاعر و بیتهای بیشتر این غزل را جهت اطلاع شما عزیزان نمیدانم.

۲۰ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-10

همانطور که قبلاً عرض کردم؛ هنگام خداحافظی با رئیس مجتمع آموزشی بود که تلفظ واقعی کلمه ی«wow» را فهمیدم. چراکه به محض اهدای گز اصفهان و نقاشی زهرا، پیرمرد با چنان احساس و استقبالی، شادی خود را را با عبارت«و َ ا ُ» بیان کرد که تا چند وقت من و زهرا تلاش میکردیم مثل آنرا تقلید کنیم و نمیشد. پس از ترک دفتر ایشان، باز به کالج برگشتیم و پس از تحویل کلـّی کتاب قطور و کت و کلفت انگلیسی درباره ی تاریخ آمریکا، نوشتار و ویرایش انگلیسی، نامه نگاری و ... و نیز هماهنگی با معاون مجتمع برای تاریخ شروع به کار و تدریس من یعنی 6 روز پس از نوروز سال 1386(27 مارچ2007) وسایل را به ماشین منتقل کرده و راهی برگشت شدیم. منتها با بازدید دوباره مان از سطح شهر، هرکس با دیدن یک چیزی ذوق خود را نشان میداد و از همه مهمتر عبدالله بود که با دیدن چندیدن اغذیه فروشی و رستوران به هیجان آمد و ما را دعوت به خوردن ساندویچ نمود و همزمان مرا با همان جمله های خوبش دلداری میداد که :« برو خدا را شکر کن که از خر افتادی و کلید روزی را جسته ای؛ اگر من خودم در سالهای آخر کاری و بازنشستگی نبودم، شاید که خودم این کار را میگرفتم؛ دیگه اگه مرگ میخوای برو....» !!!

از آنجاکه آدرس منزل جدید آقای محمد«ک» را وارد نبودیم، پرسان پرسان برگشتیم به سمت شهر کنزاس سیتی و آنچه که برای عبدالله هم جالب بود و آنرا ویژگی شهرهای کوچک میدانست آن بود که وقتی داشتیم با نقشه کلنجار میرفتیم تا راه را بیابیم، مردم رهگذر با پرسیدن این سوال که«میتونم کمکتون کنم؟» راهنمایی مان میکردند؛ در حالیکه چنین چیزی در شهرهای بزرگ به ندرت خواهید دید. در بین راه با سرزدن به یکی دو فروشگاه، نتوانستیم دسته ی گـُلی قشنگ و درخور ، به عنوان چشم روشنی منزل جدید آقای «ک» انتخاب کنیم و چون خیلی وقت بود منتظرمان بود؛ بیخیال هدیه شدیم و حدودای غروب بود که رسیدیم و «آ»، پسر 9 ساله اش را مشغول بازی با بچه های همسایه یافتیم و کلام شیرین فارسی را به محض ملاقات او، دوباره شنیدیم. گفتنی است که در آمریکا سالهای پر و تمام شده را به عنوان سن افراد به حساب میآورند. در حالیکه در ایران به محض پا گذاشتن فرد به سال جدید و پس از سالروز تولدش، سن فرد را یکسال بیشتر به حساب میآورند. مثلاً فاطمه با ورودش به سال نهم بعد از تولدش 9 ساله محسوب میشود در حالیکه در آمریکا هنوز 8 ساله است.

طبق حال و روح زیاده خواه هر انسانی، در آمریکا هم هرکس به دنبال رشد روزافزون مال و دارایی خود است و بقول دوست خوبم حج مرتضی احمدیان، همین هم باعث بیشتر شدن دارایی ها و بدنبال آن پر شدن چشم و دل آدم میشود. مثلاً بادیدن منزل جدید آقای «ک»، خانه ی فعلی خودمان، البته آن هم از طرف دانشکده ی محل کارم، آنچنان جلوه ای دیگر نداشت. بماند که عبدالله دائم اظهار امیدواری میکرد که آقای «ک» بتواند از روی گود بدهکاری ها و وام هایش به بانک برآید و این تغییر منزل و مهاجرتتشان به شهری بزرگتر، با این اوضاع بد اقتصادی و کاری، برایش گران تمام نشود؟ در مقابل وقتی که یاد جمله ی مصطفی میافتم که دو چیز باارزش در شروع زندگی جدیدمان در آمریکا داریم: 1- کار و 2- خانه؛ و جمله ی معروف«مفت و راحت باشه، کوفت باشه» باز دلم آرام میشود و میروم سراغ همان دل به هولی های قدیم و مشکل زبان و نحوه ی تدریس فارسی به دانشجویان انگلیسی زبان.

پس از آنکه به رسم آمریکاییها، آقای «ک» ما را برای از نزدیک دیدن منزل دوطبقه شان راهنمایی کرد و آرزوی مبارکی برایشان کردیم؛ همزمان صرف میوه، نشستیم به صحبت از هر دری و ازجمله حساسیتهای ایرانیان داخل و حتی خارج(آمریکا) نسبت به کارم و نحوه ی آمدنمان. ساعتی از رسیدنمان نگذشته بود که «ش» خانم آقای «ک» نیز از بیمارستان محل کارش رسید. من مادر محترمش را وقتی عبدالله به ایران آمده بود؛ ملاقات کرده ام. مادرش تـُرک زبان و اهل شهرکرد است و خودش نیز متولد آبادان و پدرش یکی از کسانی است که در منطقه ی نجف آباد به شغل قیمت گذاری زمین و خانه(علی خبره) مشغول است. او همسن من است و به سبب ازدواج با آقای «ک» موفق شده است به آمریکا مهاجرت کند و اویل ورودشان سختی های بسیاری کشیده است و حتی زمانی به شغل ترمیم لباس و خیاطی مشغول بوده است و وقتی برایش از مشکل زبان گفتم؛ پیشنهاد کرد که هرجا جمله ای را نفهمیدم؟ از آنها بخواهم دوباره و آهسته تر تکرار کنند و خوشبختانه آمریکاییها هم به دون هیچ مشکلی میپذیرند. جالب اینکه خود او نیز اوایل مشغول به کار شدنش، چندین بار میخواسته بخاطر همین مشکل، کارش را رها کند؛ ولی مقاومت کرده و آرام آرام همه چیز بخوبی پیش رفته به حدیکه الان همزمان شغل پرستاری، مشغول تحصیل و دانشجو نیز هست.

پس از شام(برنج و کباب ایرانی) برای دیدن عکسهای جشن تولد پسرشان به زیر زمین رفتیم که خود به تنهایی یک دستگاه منزل مستقل محسوب میشود. حضور افراد و عکسهایی که از مهمانی ها ی مختلف دیده میشد؛ بیانگر خاکی و خونگرم بودن این خانواده بود و عبدالله هم این موضوع را تایید میکرد و شاید همین موضوع سبب آن است که عبدالله بجز با چندتایی ایرانی و بیشتر نجف آبادی ها، رفت و آمد نمیکند و ترجیح داده است که تنهایی را از آن خود کند. پس از گذران چند ساعتی شب نشینی در کنار خانواده ی آقای «ک» با آنکه آنها حسابی اصرار داشتند که بمانیم؛ راه برگشت به اوماها را درپیش گرفتیم که عبدالله باید فردا صبح برود سر کار و جالب که از بس خسته بود؛ صبح دیر بیدار شد و با اینهمه رانندگی و تلاش او، به سرکار هم نرفت و.....
در این روزهای پایانی سال نکته ی قابل ذکری رخ نداد جز اینکه هر تعطیلی آخر هفته با مرور تبلیغات ضمیمه ی روزنامه ها، کارمان شده بود از این "گاراژسیل" به اون یکی رفتن و جستجوی وسایل مورد نیاز منزلمان. قابل ذکر است که این یک رسم بسیار خوب آمریکاییهاست که هرچند ماه و یا سال یکبار، در محیط گاراژ منزل و حیاط خود اقدام به فروش وسایل غیرنیاز و اضافی خود میکنند و اگر حوصله و وقت گشتن داشته باشید؛ وسایل بسیاری را میتوانید با قیمت مناسب پیدا کنید.