توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۹ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-9


سفر اوّل
پس از به تعویق افتادن سفرما به شهر محل کارم بخاطر یخ و یخبندان و برف، برای سه شنبه 6 مارچ 2007 بود که بار و بندیل بستیم و با آماده سازی کادوی رئیس کالج(یک نقاشی ایرانی اثر زهرا) و شستن ماشین به سراغ عبدالله تا محل کار او رفتیم و سپس همگی راهی شدیم. برای رسیدن به مقصد، مسیرهای مختلفی وجود دارد و تمام بزرگراهها شماره گذاری شده اند و شما با وارد کردن کد مقصد مورد نظرتان به دستگاهی به نام جی پی اس G.P.S به راحتی میتوانید مسیرهایی را که توسط ماهواره به دستگاه راهنمایی میشود انتخاب و رانندگی کنید. البته قیمت اولیه ی جی پی اس تا 800 دلار هم بوده و اکنون حدود 300 دلار میتوانید گیر بیارید و بماند که من و عبدالله در یک حراجی حدود 75 دلار حسابی مفت خرید کردیم. با این حال عبدالله و حتی من استفاده از نقشه را با آنکه برای دیگران حسابی پیچیده و گیج کننده است؛ ترجیح میدهیم. بهمین علـّت او زودتر مسیرها را از روی اینترنت پرینت گرفته بود و برمبنای آن ایالت نبراسکا را به سمت میزوری ترک کردیم.

درست به یاد ندارم که بین راه جز گفتگوهای عادی و یا لذت بردن هزار باره از جنگلها و رودخانه ها و دشتهای سرسبز بین راه و از دور دیدن آهوهایی که میدویدند؛ چیز قابل ذکری رخ داده باشد. پس از صرف شام در یکی از رستورانهای بین راهی، برای ساعت 9 شب بود که به محدوده ی شهر کنزاس سیتی وارد شدیم و پس از رزرو اطاق در یکی از هتل - مسافرخانه ها به نام Holiday Inn در یکی دو تا از فروشگاههای اطراف چرخی زدیم و پس از کلی تحقیق و موشکافی سوراخ سـُمبه های هتل در کنار فاطمه، یار و همدم همیشگی ام برای اینگونه فضولی ها، سرنگون بستر شدیم. اتوماتیک و دریچه ی گرماساز دقیقاً بالای سر من بود و دائم خاموش و روشن میشد تا دمای اتاق را یکسان نگهدارد و کمکی باشد در کنار استرس این فکر که فردا چه خواهد شد؟ و نگذارد درست بخوابم. برای همین اولین کسی بودم که پس از حمام کردن، لباس پوشیده و آماده باش، منتظر دیگران شده بودم. برای ساعت 9 صبح بود که همگی حرکت کردیم به سوی شهر Lexington . از بدو ورودمان به این شهر بود که عجیب شهر را رویایی و دلچسب یافتیم و زهرا شروع کرد به غش و لیس کردن و حقّ هم با او بود و باور کردنی نبود که تقدیر و سرنوشت برای من اینگونه رقم بخورد که آن طرف دنیا و در قاره و کشوری دیگر، یک نجبباد و خیابان سعدی جدیدی در انتظارم باشد.

تا موعد قرار ملاقات فرا رسد گردشی در شهر خلوت و آرام 5 هزار نفری «لکسینگتون» داشتیم و از آنجا که این شهر درتاریخ آمریکا و شروع جنگهای داخلی آمریکا نقشی اساسی داشته و اولین درگیری ها بین مخالفان و موافقان برده داری از این نقطه شروع شده است، آنرا بعنوان یک شهری تاریخی میشناسند و سعی شده است تا ساختار قدیمی آن حفظ شود. برای همین شما خانه های قدیم ساخت بسیاری را میتوانید در جای جای آن ببینید. ساعت 11 صبح بود که به دفتر مجتمع آموزشی وارد شدیم و پس از هماهنگی با منشی، معاون «کالج و دبیرستان» به سراغمان آمد و به پیشنهاد ایشان تور آشنایی با کمپ و محدوده ی سازمانی مجتمع را از بازدید خانه ی سازمانی آینده مان شروع کردیم. این خانه در سال 1850 (حدود160 سال پیش) ساخته شده بود و هرچند قدیمی بود هنوز که هنوز است جلوه ی خاص خود را داشت. ساختمانی دو طبقه بود و به عکس سازه های امروزی آمریکا که بیشتر ساختمانها از چوب ساخته میشود، تماماً از آجر ساخته شده بود. بماند که آنقدر پستو و اتاق داشت که نمیدانیم چگونه آنرا پرکنیم و تنها نگرانی من از تاسیسات قدیمی آن است و خوشبختانه همه ی موارد رسیدگی و تعمیرات بعهده ی خود کالج است. هرچه بود آنقدر به دلمان نشست که زهرا از همین حالا دلش میخواست که آنجا بماند.

دومـّین جایی که بازدید کردیم سالن غذاخوری بود که همزمان بود با صرف ناهار دانشجویان و پرسنل. به جرات میگویم که به جز عبدالله همگی ما گرسنگی خوردیم؛ چونکه نه به نحوه ی سلف سرویس آنجا آشنا بودیم و نه میدانستیم که کجا برویم و بدتر از همه تشریفات خاص ورود منظم دسته دسته ی دانشجویان بود که چون شبانه روزی هستند؛ باید طبق آداب و نظمی خاص وارد میشدند و در مکان خاص خود مستقر شده و به ترتیب جهت انتخاب غذا وارد سلف سرویس میشدند. بدتر از بدتر عاملی که اشتهای ما را کاملاً کور کرده بود؛ اینکه علاوه بر آقای لیرمن(معاون مجتمع) آقای دکتر همیلتون(سرپرست آموزشی) و نیز یکی از استادان کالج(آقای اسکات نلسون) چشم در چشم ما دوخته و روبروی ما نشسته بودند و هرکدام کسی را گیرآورده و بمباران حرف زدن در میان بود. در همین اثنا آقای نلسون که علاوه بر تدریس درسهایی مثل فلسفه، ادیان و منطق؛ در تدریس زبانهای روسی و فارسی هم دستی دارد؛ دو سه تا از دانشجویان را صدا کرد تا چند جمله ی فارسی را که آموخته بودند؛ ادا کنند و البته این خود یکی از بزرگترین پشت گرمی های من خواهد بود که تا من از نظر زبان راه بیفتم؛ با او در یک کلاس و همکار خواهم بود.

پس از دید زدن ناهار، چراکه دو سه لقمه ای بیش نخوردیم؛ دانا و زهرا با دو تن از پرسنل زن و مسن همراه شدند تا به همسایه های مجتمع و ادارات مربوطه بیشتر آشنا بشوند و از اینجا به بعد بود که دکتر همیلتون راهنمای ما شد و تازه ما توانستیم برعکس ظاهر اولیه اش، پی به خونگرم بودن او ببریم؛ چراکه باب شوخی و خنده را با عبدالله راه انداخت و سوای آن، تا ریزترین نکته ها را هم توضیح میداد. همین بمباران اطلاعات بود که سبب شد مغزم قفل قفل شد و آن یک ذره انگلیسی دست و پا شکسته ای را هم که بلد بودم از ذهنم برود و نمیدانم اگر عبدالله نبود که هر ازگاهی بعضی سوالها را از جانب من جواب دهد؛ چه خاکی به سرم میکردم و احتمالاً از همانجا چنان فرار میکردم که دست هیچ بنی بشری دیگر به من نمیرسید. آخه تور آشنا شدن با محیط یک طرف؛ توضیحات ریز به ریز یک طرف، آشنایی با افراد مختلف از مدیر دبیرستان و دبیران گرفته تا یک به یک استادان کالج یک طرف، اسامی مختلف و نامهای ناآشنای آنان یک طرف، پیچ در پیچ بودن راهروها و اتاق ها یک طرف، استرس کاری یک طرف و بدتر از همه لهجه های گوناگون آنها، چنان فشاری روحی و روانی را برمن میریخت که حد نداشت.

بهرحال چاره ای نبود و باید همراهیشان میکردم و فضای ورزشی، آموزشی و غیره را نیز میدیدیم. در این بین عبدالله هم چاره ای نداشت و دور از ادب میدید که بخواهد همه چیز را به فارسی برای من ترجمه کند و تنها جمله ای را که به دفعات از او شنیدم آن بود که با هربار دیدن یکی از ویژگیهای مجتمع مثل ناهارخوری، استخر، سالن ورزشی بسیار بزرگ، میدان فوتبال و ... هی هیجانی میشد و رو به من میکرد و میگفت:« دیگه اگه مرگ میخوای، برو شیدون» و البته این همدلی او چنان باعث روحیه ی من میشد که اگر از دستم برمیامد همانجا او را با دکتر همیلتون یکجا خفه میکردم. تنها جایی که برای من کمی آرامش بخش بود؛ دیدار از کلاس آقای اسکات نلسون بود. ایشان عجیب به فرهنگ شرقی و بخصوص مذهب زردشتی علاقمند بودند و در و دیوار کلاسشان با نقشه و عکس و پرچم و صنایع دستی و الفبای فارسی و روسی تزئین شده بود. گفتنی است که کلاسهای کالج، هیچ شباهتی به کلاسهای ایران نداشت و همه ی کلاسها و دفتر کار افراد، به نوعی اتاق شخصی آنها محسوب میشود. چونکه علاوه بر عکس زن و بچه و خانواده شان، تزیینات و دکوراسیون محیط از میز و کتاب و کتابخانه ای کوچک گرفته تا گل و گلدان و حتی وجود کلکسیون تمبرهای پستی گوشه ی ویترین و... برمبنای علاقه ی شخصی هر استادی، متفاوت انجام شده بود. ضمناً وجود 8 تا 10 میز وصندلی در محیط کلاس، تعداد دانشجویان را در هر ساعت کلاسی نشان میداد.

آنچه که برای من جالب بود، پا به سن بودن بیشتر پرسنل و استادان کالج و مخصوصاً رئیس مجتمع بود و ظاهراً من یکی از جوانترین ها بحساب خواهم آمد. رئیس مجتمع که فامیلی شبیه به «کوچک زاده» در فارسی داشت، مردی کاملاً جاافتاده و متواضع و خونگرم به نظر میآمد و ما را در دفتر بزرگ و بسیار زیبای خود پذیرا شد. خوشبختانه فرصت نشد که بخواهد سوالی از من بپرسد امـّا در بین صحبتهایش به این اشاره داشت که هدف از حضور من فقط تدریس فارسی محض نیست و آشناکردن دانشجویان با فرهنگ و تمدن ایران زمین از جمله ی مهمترین اهداف آموزشی است و پس از زبانهای اسپانیایی، روسی، فرانسوی، فارسی وعربی، تصمیم به اضافه کردن واحد درسی زبان چینی و آلمانی به همین زودیها در برنامه ی دانشکده دارند. در آخرین لحظات قبل از خداحافظی با ایشان بود که تلفظ واقعی کلمه ی WoW را در قبال اظهار شگفتی و خوشحالیش بخاطر تقدیم یکی از نقاشیهای زهرا شنیدیم و با خود گفتم کو آن مدرس پر افاده ی زبان توی ایران که تلفظ این کلمه را در کتابهای آموزشی زبان، برایمان« اووو» گفته بود.

۱۸ اسفند ۱۳۸۸

نظام حکومتی آمریکا


نظام حکومتی ایالات متحده ی آمریکا حکومتی است که براساس قانون اساسی و سیستم حکومت فدرال(سراسری و مرکزی)، و طبق اصول «د.م.و.ک.ر.ا.س.ی» یا حکومت «مردم بر مردم» پایه گذاری شده است. این نظام، باید ضامن آزادی تک به تک اهالی آمریکا باشد. آمریکاییان به هر نوع تمرکز قوا، در حکومت، چه در غالب رئیس جمهور یا رهبر، مشکوک هستند و به همین علّت، قانون اساسی آنها طوری وضع شده که از استبداد جلوگیری شود. لذا رئیس جمهور که بالاترین مقام قوّه ی مجریه Executive Branch را دارد، نمی تواند به تنهایی عمل کند و خواسته های مردم را نادیده بگیرد. دو مجلس «نمایندگان» (شورا)Representative و «سنا» Senate که مجموعا ً «کنگره»Congress (عکس ضمیمه) و یا همان قوّه ی مقنّنه Legislative Branch را تشکیل میدهند؛ اگرچه اساسا ً وظیفه شان وضع قوانین برای اداره ی امور است؛ رئیس جمهور را در اداره ی مملکت کمک و راهنمایی میکنند و به نوعی «حکومت»را تشکیل میدهند. و حتی در بعضی موارد، رای رئیس جمهور را نقض میکنند .

بخش سوّم حکومت، قوّه ی قضاییه Judicial Branch است که «دیوان عالی» Supreme Court در راس آن قرار دارد و و ظیفه ی آن تفسیر قانون اساسی Constitution و حمایت از حقوق مردم است. طبق مفاد متمم قانون اساسی، که 10 ماده ی اوّل آن بنام «منشور حقوق فردی» Bill of Rights موسوم است؛ هر آمریکایی از حقوق شخصی و خاصی برخوردار است و دولت نمیتواند آن را سلب کند؛ از جمله: «آ.ز.ا.د.ی» بیان و قلم، اجتماعی، اعتقادات 30یا 30 ویا« م.ذ.ه.ب.ی». از بعضی جهات طریقه ی انتخاب رئیس جمهور در آمریکا، مختصّ به نظام سی.یا.30 این کشور است. هر 4سال یکبار هر یک از احزاب کشور بر اساس نظرخواهیهای مقدّماتی در ایالتهای مختلف، یک نامزد(کاندیدا) برای رئیس جمهوری تعیین می نمایند. البته افراد مستقل هم میتوانند تحت شرایطی نامزدی خود را اعلام نمایند. آنچه که مهم است شیوه ی پیچیده ی رای گیری در آمریکا، همگی براساس انتخاب شایسته ترین، با راهنمایی افراد نخبه(سانترال کالج) است و کمتر فردی می تواند با شعارهای فریبنده و اغواکننده(پوپولیستی) بر سرنوشت کشور مستولی شود.

در انتخابات ایالات متحده بر طبق قانون اساسی زمان های مشخصی برای رای گیری و نیز انتخاب رییس جمهور و ...تعیین شده که بیش از 200 سال است؛ تغییر نکرده اند. چند تاريخ معين براي انجام انتخابات وجود دارد از جمله، انتخابات رئیس جمهوری که در سه شنبه ی بعد از اولين دوشنبه در ماه نوامبر انجام میشود. اين تاريخ و روشي كه در سال 1845 توسط كنگره برگزيده شد، براي جلوگيري از بي نظمي و اشتباه بود. ماه نوامبر به این دليل كه زمان درو بوده و كشاورزان زمان لازم براي رأي دادن را داشته اند؛ انتخاب شده است. انتخاب سه شنبه بدين دليل بود كه فاصله لازم را از يكشنبه، روز کلیسا واستراحت مردم دارد. افراد روز دوشنبه از محل زندگی خود با اسب و گاری راه میافتادند و پس از انداختن رای خود در روز سه شنبه و استراحت، روز چهارشنبه به شهر خود برمی گشته اند و... هرفرد رای دهنده ی تبعه ی آمریکا، که از کلیه ی حقوق مدنی خود برخوردار است و قبلا ً در دفاتر مخصوص، ثبت نام کرده است؛ فقط در همان محل و شهری که از قبل اعلام کرده است؛ میتواند رای خود را به صندوق بیندازد. گفتنی است که تاکنون هیچ یک از نامزدهای مستقل نتوانسته اند برنده باشند و همیشه یکی از دو حزب اصلی کشور، یعنی دموکرات و جمهوریخواه برنده بوده است. شکست در آمریکا نه تنها آبرو ریزی محسوب نمی شود بلکه بسیار پیش آمده که رئیس جمهور منتخب، رقیب هم حزبی خود(مثل خانم کلینتون برای اوباما) و یا غیر حزبی خود را برای کابینه ی خود، بعنوان وزیر و یا مشاور برگزیده است.

در باره ی خط مشی کلّی کنگره، گفتنی است که با وجود اعتقادات اجتماعی و صی.یا.صی مختلف ، همواره تلاش برآن بوده که با یکدیگر همکاری داشته باشند و اگر یکی از اعضای کنگره بخواهد بحثی را مطرح نماید و احتمالا ً با نظر گروه مقابل تضاد داشته باشد، نه تنها جهت طرح در کنگره او را یاری می دهند، بلکه در بدست آوردن رای لازم مشارکت میکنند و در عوض، در موارد متقابل از همکاری او برخوردار می شوند.هریک از 50 ایالت هم برای خود، نظام حکومتی مشابهی برای اداره ی امور داخلی خود دارند. یعنی بوسیله ی فرماندار(حاکمGovernor) و مجالس نمایندگان و سنای ایالتی که توسطّ مردم ساکن آن ایالت انتخاب می شوند؛ اداره میگردد. حکومت فدرال(مرکزی/سراسری) بیشتر به مسائل عمومی و کلّی جامعه و روابط کشور با دولتهای کشورهای دیگر رسیدگی میکند؛ در حالیکه حکومتهای ایالتی منحصرا ً به امور داخلی ایالت خود می پردازند. برای همین می بینید که بعضی قوانین یک ایالت با ایالتی دیگر متفاوت است؛ ولی با این حال باید قوانین وضع شده با حکومت فدرال موافقت داشته باشد.

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

خاطرات آمریکا-8

پس از تلفنهایم به ایران، با حضور عبدالله و مرخصی داشتن او صبح روز دوّم حضور در آمریکا را با تغییر دکوراسیون اتاق نشیمن و مهمانخانه شروع کردیم و پس از دو یا سه ساعتی، با ضعیف شدن بدنم و اوج پیدا کردن سرماخوردگی ام به جا و بالین افتادم و دو- سه روزی را در ضعف کامل و بستر بیماری بودم و بالاجبار مصرف آنتی بیوتیک و سوزن پنی سیلین را شروع کردم و زهرا هم مجبور به سوزن زدن شد و از بس دست وپایم بالای کپسولهای گران قیمت آموکسی سیلین(در آمریکا) میلرزید؛ مجبور شدم دو بار به آقا مرتضی قدیریان و مجید قائدی تلفن کنم تا مقدار(دوز) مصرف حداقل را بپرسم. درست به یاد ندارم که چه نکته ی قابل ذکری رخ داد؟ فقط اینکه برای ناهار بود که ریحانه و کری(شوهرش) و «تایلر» پیتزا به دست آمدند.

گفتنی است که تایلر(پسر کری) 11 سال دارد و کری او را در 17 یا 18 سالگی تولید کرده است و چون مادر پسرک، کمتر از 18 سال سن داشته با شکایت به دادگاه، نه تنها او را که پسری درنهایت مظلوم و سربه زیر مینماید؛ در سن نوجوانی سرکیسه کرده اند، بلکه به خاطر قانونی که هرگونه رابطه ی بین افراد کم سن و سال را به شدّت جلوگیری میکند، کلـّی دردسر پشت سر گذاشته است و اکنون تایلر، با پدر و مادر کـُری زندگی میکند و عجیب رفتارهایی زنانه و اواخواهری دارد. پس از ناهار زهرا برای انجام بعضی کارهای اداری و پستی ریحانه همراه او شد و کری و پسرش هم در فرصتی که دست داد؛ در ادامه ی کادوها وسی دی هایی که برای فاطمه آورده بودند؛ شروع به آموزش فاطمه از روی کتابی برای تقویت زبان او کردند.

دمادم غروب، هرچند آرام آرام برف میریخت؛ به خواهش ریحانه که میخواست دوباره برگردد با او همراه شدیم تا به خانه ی آنها در ایالتی دیگر(Iowa) برویم. البته برف شدّت پیدا کرد و در یکی از شهرهای بین راهی دیداری کوتاه با پدر و مادر کـُری داشتیم و حقیقتاً که خانه ای زیبا و شیک داشتند و پیرمرد، عشق سینما بود و در زیر زمین خانه اش برای خود یک سینمای خانه ای تدارک دیده بود و در و دیوار از پوسترهای هنرمندان سینما مخصوصاً «مرلین مونرو» پر بود. به تصوّر اینکه راه بندان برف شده است و برمیگردیم، تا چشم باز کردیم از شهرک Neola و محل زندگی ریحانه سردرآوردیم و نگو که از طریق رادیو راهی دیگر و فرعی پیدا کرده بودند. گفتنی است که عجیب از این شهر قدیمی مذهبی کاتولیک نشین سفید پوش در برف خوشمان آمد و باز یکی دیگر از موارد فرهنگی زندگی در آمریکا را تقریباً لمس کردیم.

خانه شان دوطبقه بود و هرطبقه متعلـّق به یکی از آنها یعنی ریحانه و کـُری بود. و به سبک خانه های دانشجویی هرکدامشان کرایه و پول آب و برق و... را میدادند و هرچند آن دو بغل خواب یکدیگرند، ماشین کـُری و... از آن اوست و ریحانه هم باید برای خودش ماشین و ... میداشت و آن دو تقریباً همخانه محسوب میشوند. چون برف شدّت پیدا کرده بود و احتمال بسته شدن کامل راهها میبود و پلیس تمام کامیونها را در بین راه متوقف کرده بود؛ سریع برگشتیم و با این حال در همین زمان کم هم برف سنگین چنان راهها و کوچه ها را غیرقابل عبور کرده بود که تمام مدارس تعطیل شدند و بالاجبار سفر ماهم به ایالت میزوری و محل کار آینده ی من هم به هفته ی بعد موکول شد و در عوض زهرا از فرصت استفاده کرد و بقیه ی روزهای هفته را به تغییر دکوراسیون آشپزخانه و دیگر اتاقها و بسته بندی وسایل منزل آینده مان مشغول بود.

هرچند بیشتر خریدهای لازم را باید پس از بازدید از منزل دانشگهایی مان در شهر محل کارم انجام دهیم؛ خدا را شکر که توی خانه ی عبدالله آنقدر وسایل اضافی به حدّ فراوان یافت میشود که آنچنان وقت و پولمان برای این موارد هدر نخواهد رفت. روزهای دیگر هفته ی دوّم ورودمان به آمریکا طبق روال عادی گذران روزمره سپری کردیم و آنچنان نکته ی مهم قابل ذکری به میان نیامد جز اینکه:
*** شروع دلتنگی های بد پس از مهاجرت و تماسهای تلفنی مکرر با ایران از جمله با خانواده ی زهرا، کورش، خانم انتظاری، حج اکرم و...
*** در شب آخر خروجمان از ایران، کورش به یادبود روزهایی که با هم بودیم؛ عروسک Pat و Mat را برایم به یادگار آورد و در این روزها تماسی گرفت و به شوخی از زهرا التماس دعا داشت که عکسش یا عروسک «پت» را به نمایندگی از او در «چرخه ی اقبال» بچسباند؛ تا شاید هم بخت او باز شود و آمریکا هم قسمت او بشود. خنده دار تر اینکه به «مجسمه ی آزادی» بگوییم که ای منجی! ظهور کن!!!

*** تماس علی آقا ایزدی و حبیب شایگان که نیمه شب ایران پس از اولین نشست دوباره ی بعد از محـّرم با دوستان برگشته بودند و حال خوش خود را با من تقسیم میکردند و با معرکه ای که کورش پشت سر من گرفته بود؛ میخواستند یک کامیون جاروب از ایران بفرستند تا من برای دعوت دختران آمریکایی به خانه ام، لای در خانه بگذارم و نکند که کمبود جارو داشته باشم.
*** دیدار و خرید از فروشگاهی که متعلق به افغانی ها بود و بیشتر مایحتاج مراسم سنتی و غذاهای ایرانی و افغانی را داشت و با حضور دختر و همسر صاحب مغازه، گپی هم با آنها زدیم و برای اولین بار کلام شیرین فارسی را از دیگران میشنیدیم.
*** دیدار از یک فروشگاه - پمپ بنزین(معمولاً همه ی پمپ بنزینها دارای فروشگاهی بزرگ هستند) و گفتگو با چند نفر از کارگران تاجیکستانی آنجا و هرچند جمال چشمش حسابی یکی از دو تا دختر تاجیکستانی را گرفته، من فقط با برادر یکی از آنها چند کلمه ای فارسی همسخن شدم.

*** مطالعه ی چند جزوه و کتاب کوچکی که برای فارسی آموزی تهیه شده بود و عمر یکی از آنها بیش از 30 سال بود و روزگاری دانا برای آموختن فارسی تهیه کرده بود و امروز سخت به کارمان آمده بود.
*** روند رو به رشد و سریع فارسی آموزی دانا و مخصوصاً جمال که حسابی علاقمند تور کردن دخترک تاجیکی شده بود.
*** سفری یک روزه به شهر Sioux City به همراه جمال و سلیمان بخاطر حضور جمال در دادگاه رسیدگی به تصادفی که دوسال پیش در مسیر کارش برایش رخ داده بود و از آن روز تا حالا بخاطر و بهانه ی داشتن کمردرد، بیکار بوده و اکنون تکلیفش روشن میشود که تا چه مبلغ میتواند بیمه ی بیکاری و تصادف و... بگیرد.
*** عجیب فاطمه ترسش از حیوانات که ریخته، هیچ !! بلکه به سرعت با آنها ارتباط برقرار میکند و هرجا که حیوانی خانگی ببیند، زود رفیق میشود. بخصوص با پیرزن دوشیزه خانم«تریاکی» که کاملاً فرمانبر او شده و دیدنی است که چطور به محض دیدن هم، به سراغ هم میروند و او به شدّت از فاطمه مراقبت میکند.

*** غیرتی بودن جمال در این بازار هردمبیل، برایم سخت جای تعجب داشت. چراکه هرچند اتاقش کاملاً مستقل بود و به راحتی میتوانست رفیق بازی کند؛ گوشه ی عـُزلت برای خود اختیار کرده و جز با یکی از دوستان غول پیکر خود به نام«د ِر ِک»، با کسی دیگر رفت و آمد نمیکند. گفتنی است که Derek با آنکه حسابی گـُنده بک بود؛ عجیب آرام و ساکت بود و همچون عضوی از اعضای خانواده ی عبدالله گاهی میرفت و میامد. جالب اینکه شغل او ارتباطی مستقیم به هیکل گنده ی او داشت و شبها در کازینوها و کلوپهای رقص بعنوان گارد امنیتی مشغول به کار است. او هم مثل عادت بیشتر آمریکاییها، دائم نوشیدنی مورد علاقه اش چای-یخ Ice Tea به دست داشت و خودش از همین کار نیمه وقتش راضی بود، چراکه لااقل خرج و مخارج عادی خودش را میتوانست تهیه کند.

البته عامل اصلی درجا زدن بیشتر جوانان آمریکاییها، تنبلی آنهاست؛ وگرنه اگر کسی تن به زیر کار بدهد؛ حتی بصورت نیمه وقت، به راحتی میتواند خانه و ماشین را که از اولین احتیاجات افراد است؛ تامین کند و حتی گاهی هم خرج قرتی بازی های خود کنند. یکی از سرگرمی های آمریکایی ها، موتورسواری تفریحی است. فکر نکنید منظورم موتورسواری به صورتی که در ایران رایج است منظورم است. در اینجا کسانی مثل کـُری حاضرند سه تا چهار برابر مبلغ معمول یک ماشین را پول بدهند تا با خرید موتوریسکلتهایی معمولاً غول پیکر، بتوانند در طول سال یک تا دوماه آنرا برانند و لذت ببرند. برای مقایسه ی گران بودن(20 تا 25 هزاردلاری) قیمت موتورسیکلت، فقط همین کافی است که بدانید او با خرید یک «هرکول موتور»، یک ماشین به صورت رایگان سرخرید آن از کمپانی تحویل گرفته است.

*** چون ماشین داشتن یکی از لازمه های زندگی اینجاست؛ عبدالله ضمن تماسی تلفنی با یکی از دوستانش از او خواست تا به فکر تهیه ی یک ماشینی دست دوّم برای ما باشد. گفتنی است که همینکه ماشینی از بنگاه بیرون میاید حداقل هزار تا 2 دلار از قیمتش میافتد و بسیارند آدمهایی که دائم دنبال مـُد روزند و یک ماشین دست دوّم تویوتا ی کـَمری تولید 2001 را (اکنون 1389 ایرانی)میتوان به قیمت 5 تا 6 هزار دلار برابر با 6 میلیون تومان خرید.
*** آقای کرباسی در یکی از تماسهای اولیه اش ضمن احوالپرسی جمله ای را به انگلیسی گفت به این معنی که « به کشور تنهایی ها خوش آمدید». این جمله همچنان در گوشم زنگ میزند و سخت فکرم را مشغول کرده است و نمیدانم که آینده چه خواهد شد؟ ولی کجایند کسانی که در شهر و دیار خود آسوده زندگی میکنند و فکر میکنند که هرکس که اینور دنیاست؛ هیچ غم و غـُصـّه ای ندارد؟ آیا میفهمند که با شنیدن یک جمله فکر آدمی چندیدن شب و روز مشغول باشد؛ یعنی چه؟

خاطرات آمریکا-7

بیشتر ساعات شب را به گپ و گفتگو سر کردیم و بماند که عبدالله با هر اشاره و شنیدن کلمه ای، چیزی حدود 30 یا 40 سال به زمانهای گذشته برمیگشت و در این بین که خاطراتی از خانواده و یا دیگران نقل میکرد؛ محال بود از هر چند کلمه اش یکبار ذکری از اسم«آقا» (مرحوم پدرمان) نیاورد و حتی صدایش نلرزد و اگرهم که میسر میشد؛ اشکی هم نریزد. من در تعجبم که این چه عشقی است که او به آقا دارد؟ درحالیکه آنچنان هم مورد لطف و مهربانی های او قرار نگرفته؟ واگر هم سالهای دوری وغربت او را چنین رقیق القلب کرده، چرا نسبت به «ننه»(مادرمرحوممان) اینطور دلبسته نیست؟ بهرحال روحیه ی ما هم آنچنان جا نبود که بتوانیم دل تسلای او باشیم و به محض تعارف جمال، همگی راهی زیر زمین شدیم تا در کنار لذت بردن از سوختن چوب و آتش شومینه، گپ و گفتگویی بیشتر با او داشته باشیم. گفتنی است که اتاق خواب ما متعلق به سلیمان است که این روزها بیشتر ترجیح میدهد در خانه ای که پدر دوست دخترش برایشان تهیّه دیده است؛ به سر ببرد . اتاق فاطمه هم همان اتاقی است که بارها با Web Cam از توی ایران دیده بودیم و دراصل اتاق مطالعه و استراحت عبدالله است.

در مقابل، جمال برای خودش در طبقه ی پایین، یک تخت و پادشاهی تدارک دیده است که بیا و ببین. هرچند در گذر زمان این طبقه بیشتر به انباری تبدیل شده بود تا محل آماده ی سکونتی برای یک خانواری مستقل، ولی جمال به سلیقه ی خودش از همان ریخته و پاشیدگی و شلوغی فضا، استفاده ی بهینه می برد و همین اجاق هیزم سوز برای او از همه چیز بیشتر می ارزید. گفتنی است که دربین صحبتهای دوطرفه مان متوجه شدم که عبدالله او را از سیگار کشیدن و یا نوشیدن منع کرده است و ... من او را اطمینان دادم که هدف پدرش احترام به من و نگرانی از موارد بعدی درباره ی آینده ی من بوده است و بس.

در اثنای شب نشینی از تماس تلفنی آقای محمـّد «ک» با خبر شدیم که زن برادرش - مهری ازاقوام نزدیکمان - از ایران با او تماسی داشته و چگونه آمدن و واقعیت داشتن آمریکا رفتن ما را تحقیق میکرده و... در ضمن مصطفی(دیگر برادرم از تکزاس) نیز زنگ زد و با هم کلی گپ زدیم و خندیدیم و به شوخی تهدیدش کردم که «آماده باش» باشد برای تماسهای تلفنی شکایت آمیز از ایران. چرا که فکر میکنند؛ آمدن ما به دست و خواست آنها بوده و بس. برای او نقل کردم که بیشتر آنان براین باورند که اگر شماها بخواهید، به راحتی میتوانید هرکسی را به آمریکا بیاورید. و حتی یکی از آنها آنچنان از عالم ویزا و مشکلات سر راه بی خبر بود که به ما گفت: اگه شما برید دبی و عبدالله بیاد اونجا، میتونه شما را به آمریکا ببره !!!

هنوز بدنم خسته بود و سرماخوردگی ام نیز به اوج خود رسیده بود، لذا با خوردن دارو، زودتر از معمول راهی بستر شدم. ولی درعوض صبح خیلی زود بیدار شدم و هرچه غلت زدم، هجوم انواع افکار بد و خوب، ترسهای مثبت و منفی اجازه ی خوابیدن دوباره را نمیداد و چاره ای نبود جز خروج از بستر که زهرا هم بیدارشد و همراهم شد. نگو که عبدالله هم با تلفن بدموقع راضیه(خواهر کوچکم) بیدار شده بود و به همراه دانا مشغول درست کردن چایی بود. او اظهار تعجب میکرد که دانا هیچوقت آن موقع صبح بیدار نمیشود و ظاهراً نگران پذیرایی از ما بوده است. در فرصتی که صبحانه آماده شود؛ درحالیکه چشم دوخته بودم به برف سنگینی که تمام دیشب باریده بود و همه جا را سفید کرده بود؛ دست به تلفن شدم تا به ترتیب به خانواده و آشنایان زنگ بزنم وهرچند با همه ی آنها با این بهانه که عازم دبی برای کار و فعالیت موسیقی هستم؛ خداحافظی کرده بودم، بوسیله ی تلفن نحوه ی آمدن و بلاتکلیف بودن و عذرخواهی از اعلام نکردن و خداحافظی نکردن درست و حسابی را برایشان توضیح دهم. البته هرکدام هم به زعم فکر و تصورشان برخورد میکردند و حداقل به ظاهر هم اگر بود تایید و تصدیق میکردند و سخنها میگفتند. از جمله:

«ر: وقتی دبی بودی گفته بودی که از تصمیمت برای موندن توی دبی یا برگشتن خبرم میکنی. پس چرا خبر ندادی؟ حالامیخوای چیکار کنی؟ راحت رسیدی؟... ب: خوب کاری کردی، دبی جای خوبی برای زندگی نبود و... ا: چه بیخبر و یکدفعه رفتی؟ ما تازه بهت عادت کرده بودیم. حالا ببین واسه ی ما چیکار میتونی بکنی؟... ش: خوب توش کردی و رفتی ! یه زن آمریکایی هم واسه ی من بفرست تا من هم بیام... و: بی انصاف یکدفعه کجا رفتی؟ و و و و » البته خودمان احتمال بسیار میدادیم که رفتن ناگهانی ما، آنهم به سرزمینی که برای اغلب ایرانیان رویایی دست نیافتنی است؛ باید مثل بمب خبرساز شده باشد. بعدها «و» توضیح داد که اگر کسی هم اعتراضی داشته باشد؟ ناشی از آن است که چرا بعضی غریبه ها خبر داشتند، ولی اقوام نه؟ برایش توضیح دادم که اولاً: من به عنوان یک آدم بزرگ شاید این حق را داشته باشم که نسبت به آینده ی خودم تصمیم بگیرم و تشیخص دهم به چه کسی باید بگویم یا نگویم. دوماً: از عدم موفقیت و نگرفتن ویزا و برگشت اجباری از دبی و بدتر از همه تمسخر کردن این و آن و برسرزبانها افتادن میترسیدم. سوماً: اگر برای هرکدام از نزدیکان میگفتم، دیگری بعداً اعتراض میداشت که چرا او را محرم ندانسته ام؟ برای همین همه ی خواهران وبرادران را یکسان برخورد کردیم. چهارماً: اگر هم غریبه ای خبر داشته بود به خاطر آن بود که ما از سراحتیاج و نیاز، و یا مشورت مجبور بودیم رازخود را به آنها بگوییم ومتاسفانه آنان سرنگهدار نبوده اند و شاید هم بخاطر طول کشیدن توقفمان در دبی، حدس زده اند که همه چیز بخوبی پیش رفته و خواسته اند در اعلام عمومی خبر آمریکا رفتن ما، پیش دستی کرده باشند.

با این همه اگر هم کسی باشد که بخواهد بیش از حدّ معقول ناراحت باشد، بهتر است حرص بخورد و ... همین الان هم که برای همه مسلـّم شده است توی آمریکا هستم؛ کنجکاو دانستن بیشتر درباره ی نحوه ی آمدنم، شغلم، چرا خانه و شهرم از عبدالله جداست و ... شک و تردیدها دارند و حرفم را باور نمیکنند؛ تصوّر کن آن زمان که توی ایران بودم چه بلایی را سرم میآوردند؟ تنها چیزی که ما انجام دادیم این بود که در پاسخ سوالها و کنجکاوی ها طفره رفتیم. هرچند واقعاً سخت بود و آنقدر به دلگرمی و کمک نیاز داشتیم که حد نداشت، ولی مجبور بودیم طاقت بیاوریم و به خاطر ترس از سختی های بین راه، سنگ انداختن ها، جاسوس خواندنم، کافر دانستنم، جیغ و داد راه انداختن سر زمین و باغ و طلبکاری و بدهکاریها، سکوت کنیم. نه راست را بگوییم و نه دروغ . از همه بدتر که همان موقع هم گروهی باورم نمیکردند و مرا لاف زن خطاب میکردند. هرچند که برای خودمان هم امری غیرممکن میمانست. پس چرا خودم را باید سرحرف میانداختم و هر روز هزاران سوال این و آن را جواب میگفتم و اعصابم را خورد این حرفها میکردم؟

لذا زندگی ام را بی سروصدا آتش زدم و به تاراج و حراج گذاشتم و 35 روز طاقت فرسا را درنهایت ناامیدی با آن کرایه های گران هتلها، به شب رساندم. هزاران اضطراب را به جان خریدیم از جمله: اگر با ویزای زهرا موافقت نشود، چه کنیم؟ اگر او بخواهد برگردد ایران، چه میشود؟ آن زمان که خودم بالای سر زن و بچه ام نباشم، چه ها نخواهند گفت؟ آن زمانی که هنوز دبی بودم، به گوشم رساندند که بعضی ها غرغرکرده اند که من اهل دبی رفتن و غربت نبودم و زنم از روی چشم و همچشمی دیگران مرا آواره کرده و ... اکنون چه خواهند گفت؟ بجای آنکه مرهمی باشند و بپرسند پولی، کمکی یا چیزی نیاز دارم، دائم توقع این و آن و سوغاتی دارند؟ و... آری هزاران بدبختی را به جان خریدیم و تا پایم کف آمریکا نرسید آرام نگرفتیم. پس بگذار آنانی که از سر پررویی شان توقع های عجیب و غریب دارند و عصبانی اند، در این عصبانیت بی منطق خود بسوزند که من آنقدر فکر توی سرم تاب میخورد که دیگر حوصله ی غصه خوردن برای آنان را ندارم.