شاید گاهی هم برای شما پیش اومده باشه که با دیدن یک صحنه، هزاران کلام و سخن در ذهنت مثل برق رد بشه؛ امـّا تا عزمت را جزم میکنی که افکارت رو به زبون بیاری، هرچی تلاش می کنی، نمیتونی حتیّ یک کلمه بیان کنی، چه برسه بخوای بنویسی و هزارتا مورد املایی و گفتاری را مجبور بشی، رعایت کنی. حکایت من هم با دیدن این عکس، دقیقا ً همونیه که عرض کردم و شاید چیزی بهتر از«سکوت» نباشه بخاطر اینکه همیشه «سرشار از ناگفته ها» بوده . البته آنچه که مهمه، «دیدن» واقعیتهای موجوده وگرنه شاید آنچه که من برداشت میکنم، با خیلی ها متفاوت باشه وبه نظرمن، این دیدگاهای متفاوت هم، آنچنان امری مهم نیست. مثلا ً شاید من، سیم خاردار رو هزارون خاطره ی بد و تلخی ببینم که بر سرمملکتم اومده، از هجوم اعراب بیابونگرد گرفته تا مغول و ... . در مقابل یه نفردیگه، پوسیدگی همه ی دیکتاتورای روزگار رو با همه ی سفت و سختی اونا ببینه و دیگری شکست کمر هرچه ظلمه رو در سرشکستگی و پایین بودن حلقه ی اصلی هر حکومت ظالمی ببینه، و یکی دیگه، نوجوانی نهال ترد و نازک سبز مردم را ببینه که چیطور با شادابی خود، حلقه بر سیاهی زده و رو به موفقیت آسمانی و خدایی داره. خلاصه اینکه هزارون «دیدنی» که از چشم دل شما عزیزان برمیآد. پس چه بهتر که سخن را به پایان ببرم. این روزها، مردم کشورم، سبز سبزند؛ سبزتر از همیشه . آروزی سربلندی همه ی آنها را دارم.
۱۸ بهمن ۱۳۸۸
سبز تر از همیشه
شاید گاهی هم برای شما پیش اومده باشه که با دیدن یک صحنه، هزاران کلام و سخن در ذهنت مثل برق رد بشه؛ امـّا تا عزمت را جزم میکنی که افکارت رو به زبون بیاری، هرچی تلاش می کنی، نمیتونی حتیّ یک کلمه بیان کنی، چه برسه بخوای بنویسی و هزارتا مورد املایی و گفتاری را مجبور بشی، رعایت کنی. حکایت من هم با دیدن این عکس، دقیقا ً همونیه که عرض کردم و شاید چیزی بهتر از«سکوت» نباشه بخاطر اینکه همیشه «سرشار از ناگفته ها» بوده . البته آنچه که مهمه، «دیدن» واقعیتهای موجوده وگرنه شاید آنچه که من برداشت میکنم، با خیلی ها متفاوت باشه وبه نظرمن، این دیدگاهای متفاوت هم، آنچنان امری مهم نیست. مثلا ً شاید من، سیم خاردار رو هزارون خاطره ی بد و تلخی ببینم که بر سرمملکتم اومده، از هجوم اعراب بیابونگرد گرفته تا مغول و ... . در مقابل یه نفردیگه، پوسیدگی همه ی دیکتاتورای روزگار رو با همه ی سفت و سختی اونا ببینه و دیگری شکست کمر هرچه ظلمه رو در سرشکستگی و پایین بودن حلقه ی اصلی هر حکومت ظالمی ببینه، و یکی دیگه، نوجوانی نهال ترد و نازک سبز مردم را ببینه که چیطور با شادابی خود، حلقه بر سیاهی زده و رو به موفقیت آسمانی و خدایی داره. خلاصه اینکه هزارون «دیدنی» که از چشم دل شما عزیزان برمیآد. پس چه بهتر که سخن را به پایان ببرم. این روزها، مردم کشورم، سبز سبزند؛ سبزتر از همیشه . آروزی سربلندی همه ی آنها را دارم.
۱۵ بهمن ۱۳۸۸
کلاس زبان انگلیسی؟!

چندی پیش که برای مراسم شام « روز شکرگذاری»(Thanksgiving) به جمع هموطنان ایرانی زردشتی ام پیوستم ،برای چندمین بار با شخصی ملاقات کردم که صفاتی دارند قابل ذکر. ایشان(دکتر جهانیان) سوای اینکه از دانش بالایی برخوردار است؛ پس از سی و چند سال زندگی در آمریکا، چنان خونگرمی خود را حفظ کرده که محبوب همه ی حاضران است. یکی از صفات خوب ایشان، کم حرف بودن و از آن مهمتر، رعایت فارسی و یا انگلیسی صحبت کردن در زمان خود، است. هرچند ایشان در هنگام گفتگو با آمریکاییهای حاضر، مثل آب روان انگلیسی حرف میزنند؛ هنگام گفتگو با هر ایرانی(خواه متولد و بزرگ شده ی ایران باشد؛ خواه آمریکا) محال است که جز کلام شیرین فارسی از ایشان بشنوید. در مقابل، بسیاری از ایرانیان، با کمی بی دقتی و شاید هم حس وجود یک جور «کلاس» در پس زمینه ی ذهنی خود، دایم، بین فارسی حرف زدن خود، از کلمات و یا جمله های انگلیسی استفاده میکنند. البته گاهی عدم وجود معادل بعضی اصطلاحات و کلمات انگلیسی در فارسی، و یا راحت به زبان آمدن واژه های انگلیسی، و یا سخت بودن تلفظ کلمات فارسی برای ایرانی - آمریکاییها(متولدان آمریکا) شاید سبب شود که افراد برای «انگلیسی» حرف زدن، تشویق شوند!!؟؟ امــّا سوالم اینجاست که چرا بعضی دیگر ، و یا با چه انگیزه ای ، اینکار را میکنند؟
خود من معتقدم، هنر آن است که در ایران باشی و انگلیسی را ماهر باشی و آمریکا باشی و فارسی حرف زدنتان، روان باشد ؛ وگرنه یک فرد آمریکایی، مطمئنا ً بسیار از من و دیگر مهاجران، در انگلیسی صحبت کردن، ماهرتر خواهد بود.دیگه اینکه مهم ارتباط زبانی و کلامی است، همانگونه که در زندگی عادی هرکدام از ماها در ایران، هیچکس ،هیچگاه بر روی اهمیت فارسی حرف زدن خود، دقیق نشده و آنرا کلاسی برای خود نشمرده است، مگر میشود که انگلیسی حرف زدن ، عاملی باشد برای جلوه گری؟؟ من به آنانی که در خانواده هایی با مادری غیر ایرانی زندگی میکنند، حق قائل میشوم که فارسی حرف زدن آنها، روان و با مهارت نباشد، ولی بقیه چرا؟ جالبه که با زوجی(هر دو ایرانی)ملاقات کردم که با فرزند کوچک خود، فقط انگلیسی حرف میزدند. جالبتر اینکه برای توجیه آن، بهانه میاوردند که فرزندشان در خوراک بد ادا بوده و پس از مشورت با یک روانشناس !! آنها مجبور شدند که فقط انگلیسی حرف بزنند. البته من این موضوع را با استاد روانشناس همکارم که مطرح کردم، ایشان چنین موضوعی را رد کردند و نمونه ی آنرا کودک تقریبا ً دوساله ی خودم ذکر کردند که با آنکه دایره ی لغت او کم است؛ اما با ملاقات ایرانیان، از کلمات فارسی و در مقابل آمریکاییها از انگلیسی و هنگام ایجاد ارتباط با دوستمان(جایگزین مادر بزرگش در آمریکا و اهل برزیل) از لغات پرتـغـالـی(برزیلی) استفاده میکند. قابل ذکر است که من و خانواده ام، هر زمان که در سفری طولانی باشیم، یک بازی کلمات با یکدیگر داریم که هرکس یک کلمه ای را به فارسی میگوید و طرف مقابل با استفاده از آخرین حرف کلمه ی او، کلمه ای جدید را به فارسی میگوید و اینگونه؛ ذهن فرزند خود را همیشه درگیر فارسی گویی میکنیم و شاید برای دوستان ، اجرای این بازی، خالی از لطف و بهره نباشد.
از آنجاکه متاسفانه بنده دوست همدل و همزبان زیادی توی آمریکا ندارم، باز تلاش میکنم که در مكالمات تلفني به ایران، كاملا ً فارسي صحبت كنم؛ حتي بعضي وقتها كه فارسي کلمه ای از ذهنم می پرّد؛ كلي مكث ميكنم و تا آنجاکه میشه، از عبارت انگليسي استفاده نمي كنم.البته حس ميكنم اوضاع فارسي گویی ام حسابی بهم ريخته است؛ بخصوص که گاهی فارسی حرف زدنم با لهجه و بهتره بگم تلفظ و ادا و اطوار انگلیسی، مخلوط شده و به شدّت از این مسئله ناراحتم.بقول دوستی:«الان ديگه توي ايران، حتّی كسي كه تجربه ي سفر خارجي هم نداشته است؛ انگليسي بلده. این ویژگی چه كلاسي ميتونه داشته باشه؟؟؟؟ حالا باز فرانسه،اسپانيائي و........بود يه چيزي؛ هر چند اينا هم ديگه داره رايج ميشه. پس هيچ مكالمه اي به اندازه زبان مادري آدم، كلاس نداره» قابل ذکر است که در آمریکا دانستن یک زبان خارجی دیگر، به نوعی هنر و مهارت فرد محسوب میشود و در معرفی خودشان به دیگران آنرا ذکر میکنند؛ ولی نه اینکه فکر کنید آنها واقعا ً ماهرند؛ بلکه فقط یکی دو کلمه ای که بدانند خود را زباندان میدانند؛ و برای آنها سخت جای تعجّب است که کتابهای فارسی از راست به چپ شروع و خوانده میشود و چگونه میتونم خط عجیب و غریب فارسی را بخوانم و بنویسم!!؟
من خانواده ای را میشناسم که دقیقا ً مثل خانه ی خودمان، در محیط داخلی خانه و بین خانواده، هر زبانی بجز فارسی حرف زدن ممنوع است؛ مگر اینکه مهمانی آمریکایی در جمع حضور داشته باشه. البته خانمم هم شروع کرده با بچهّ هام فارسی تمرین میکند و به جرات خیلی موثر بوده و هرچند دیگران از همان اوّل غــُر میزدند که باید توی خونه انگلیسی حرف بزنیم تا پیشرفت کنیم؛ من مقاومت میکردم و معتقدم، یادگیری یک زبان نباید به قیمت فدا کردن زبان شیرین مادری ام باشد. در اینجا دو موضوع مطرح است: یکی- دانستن یک زبان دیگر وبخصوص انگلیسی که به نوعی زبان بین المللی است. نه تنها عالی است بلکه باید تا حد امکان مهارتهای چهارگانه ی آنرا نیز گسترش داد، چراکه کمترین فایده ی آن استفاده در زندگی روزمره و مطالعه ی کتابچه های راهنمای استفاده از وسایل خانگی خارجی است.... دوّم : کلاس گذاشتن است که به قول دوستی، میگفت رفتگرها و بچه های دوساله ی آمریکایی هم انگلیسی میدانند و حالا این یارو واسه ی ما« ا ُکی اکی » میکنه !!!! نه به اون شوری شور، نه به این بی نمکی که من دارم، چند شب پیش با برادرم داشتیم صحبت میکردیم که برای جابجایی یک وسیله ای نیاز به Crow-bar دارم و حالا حسّاس شده بودم که اسم فارسی این کلمه چی بود؟ هی براش میگفتم میله ای نسبتا ً بلند یک متری که معمولا ً برای اهرم کردن یا کندن زمین استفاده میشود و ... خلاصه تا نیمه های شب فکرم مشغول بود و ناگهانی کلمه ی «دی لــَم/دیلم/بیرم» یادم اومد و کلافه شده بودم که چطوری به او خبر بدهم، که دیروقت بود و همه خواب. سرانجام کار تا صبح دیگه خوابم نبرد و هی داشتم با خودم تکرار میکردم که یادم نرود و جالبتر اینکه نه تنها طول شب را نخوابیدم؛ بلکه سردرد صبحگاهی باعث شده بود کلمه را دوباره از یاد ببرم و روز از نو و روزی از نو.
قبل از اینکه با طرح سوال نظر شما دوستان را بپرسم، ذکر یک خاطره ، خالی از لطف نیست. یکی از حاضران در تلاش بود که فرزندشان را به فارسی گویی تشویق کند و این آقا پسر هم (شاید بخاطر خاصیت خون ایرانی در رگ مرد ایرانی) به هرچیزی یک فعل کمکی « کـــــــــــرد» اضافه میکرد.مثلا ً صحبت کرد، بازی کرد، تماشا کرد و .... ولی جالبی کلام آنجا بود که مادرش به او هشدار داد که مواظب باشد غذا را به لباسش نمالد و او هم با همان لحن شیرین کودکانه ی خود گفت: نه مامان، مالیده نــــکــــــردم!!!! مادر بینوا هم او را اصلاح کرد که :عزیزم، بگو نمالیدم. او هم جمله اش را چرخشی دوباره داد و اینبار گفت: نمالیده کــــــردم!!؟؟ بماند که این فارسی حرف زدن او اگر هیچ بهره ای را نداشت، جمع آقایان را سرحال آورد که برای مدتی ، سخن و جوک برای گفتن داشته باشیم؛ امـــّا سوال من اینجاست که:__ آیا انگلیسی حرف زدن(و در مقابل، داشتن ضعف در فارسی گویی) باعث جلوه گری است؟ میدونم سوالم واضح نبود؛ پس من هم کلامم را با انگلیسی می آمیزم و میپرسم ، آیا کلاس داره؟؟
۱۴ بهمن ۱۳۸۸
ثبت جهانی نوروز

در طی مطالعه ی وبلاگهای متعدد و نیز ایمیلی که از یکی از دوستان بدستم رسیده است و این حقیر مختصر اطلاعاتی کسب کرده ام؛ سازمان ملل قصد دارد؛ جشن همیشه ایرانی «نوروز» را در تقویم بین المللی ثبت نماید و از آنجاکه کشورهای دیگر نیز همچون تاجیکستان و افغانستان و... هم نوروز را جشن میگیرند و بدبختانه، متاسفانه، شوربختانه، .... مدعیان ایرانی نمای حاکم، عزا را بر هرشادی بیشتر می پسندند و در حالیکه میدانند که خندان هنر است و گریاندن کار هر مرغ شومی است؛ ولی چه کنند که دوام و بقای مادی و ....خود را در سیاهی جسته اند. در این وانفسا، هیچ اطلاع رسانی داخل ایران ندارند و سازمان ملل هم، ثبت این رخداد جهانی را به نام افغانستان خواهد نوشت؛ مگر اینکه یک میلیون امضای اینترنتی جمع آوری شود. بهمین علّت مرکز فرهنگی ایرانیان در سانتیاگو نامه ای به آقای«بانکی مون» دبیر کل سازمان ملل متحد نوشته و کاربران اینترنتی با امضای اون در سایت Petitiononline قصد دارند نشون بدند که اینکار اشتباهه و سعی در جمع آوری یک میلیون امضا دارند که تا لحظه حدود 600هزار امضا جمع شده است.
در تعجبم که حتی بعضی از این هموطنانم که به محض ذکر سخنی، دائم دم از کورش و داریوش و .... میزنند؛ کجایند؟؟ گفته اند که از 70 میلیون ایرانی؛ حدود 5میلیون کاربر ثابت اینترنتی داریم و ماشالله فقط بیش از یک میلیون توی آمریکا زندگی میکنند و الان دلواپس 400 هزارتا امضا هستیم، در حالیکه هیچگونه مشکل و عواقبی هم ندارد. فقط نیاز به اسم و فامیل و یک آدرس ایمیل دارد تا نامه ی رسید ثبت نام شما به آن ارسال شود. متاسفانه من از کامپیوتر سررشته ای ندارم وگرنه مثل یکی از هموطنانم که با استفاده از نام های مختلف و WI-FI های مختلف(که من نمیدونم چیه!؟) به دفعات ثبت نام کرده، اقدام به این کار به ظاهر نادرست میکردم. البته فقط و فقط در عوض عزیزانی که در ایران هستند و از نعمت اینترنت پر سرعت ت ت!!! بهره مند هستند و امکان ثبت نام ندارند.
بیایید تا یکبار دیگر همه دست به دست هم دهیم و نشان دهیم که نه تنها خلیج فارس، همیشه فارس خواهد ماند؛ بلکه نوروز را همانطور که طی سالها نتوانستند از دل و روح ایرانیان بگیرند؛ در تقویم بین الملل هم نمیتوانند به نام کشوری دیگر ثبت کنند؛ ولو که ادعا کنند روزگاری تمام تاجیکستان و افغانستان و حتی ترکیه و قسمتی از اروپا ؛ بخش کوچکی از امپراطوری پرشیا بوده است. شما عزیزان جوان با تلاش خود کاری خواهید کرد که همچون ما ایرانیان نسل گذشته، شرمنده ی پاسخ فرزندانتان نخواهید شد؛ وقتی که میپرسند: چرا؟
مردان بی ادعـّای اهل عمل، برای اقدام به لینک زیر مراجعه فرمایند: http://www.petitiononline.com/Norouz/ پیروز باشید............روزهای پر از موفقّیت همراه با سربلندی را برایتان آرزو میکنم.
_____________________________
توضیح مهم: از آنجاکه نوشته های وبلاگ باید به عنوان سابقه ی آن، آرشیو شود؛ بنده نسبت به حذف این نوشته اقدام نکردم و خوشبختانه با تلاش ایران دوستان عزیز، این نگرانی مرتفع شد و نام «نوروز» نه تنها با سابقه ای سه هزارساله به نام ایران ثبت شد؛ بلکه این روزبزرگ به عنوان جشنی بین المللی برای همیشه به نام ایران در تقویم بین المللی سازمان ملل ثبت گردید. بجاست همینجا از همه ی آنانی که در راه این پیروزی بزرگ تلاش کردند تشکر خود را ابراز دارم. بماند که بعضی رسانه های داخلی تلاش کردند از این پیروزی بزرگ بهره برداری کنند، ولی مهم آن است که دیگران به هدف خود نرسیدند. پیروز باشید...ارادتمند حمید
۱۲ بهمن ۱۳۸۸
ایرانی آریایی نژاد

عکس روبرو، پرچم ایرانیان در زمان پادشاهی پیشدادیان و کیانی است و مطمئنم همگان نام معروف «درفش کاویانی» را شنیده اید و شاید روزگاری درباره ی مفاهیم نهفته در این پرچم سترگ که در اصل از پیشبند چرمی کاوه ی آهنگر ، شکل گرفت و تاریخ ایران را تازه کرد خواهم نوشت. امـّا اکنون بسنده میکنم به درمیان گذاشتن یکی از دغدغه هایی فکری ام.
راستش را بخواهید؛ این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمیرود و سخت فکرم مشغول هموطنان داخل ایران است که با این سختی های روزگار و اقتصادی و ... چه میکنند؟؟ باورکنید گاهی وقتها، زمانیکه یکی از اقوام برایم از سخت شدن زندگی عادی و امور معیشتی خود و دیگران یاد میکنند؛ چنان به هم میریزم که آنها فکر میکنند من از دست آنان ناراحت شدم و یا اینکه خود در راحتی بسر میبرم و بی خیال آنان شده ام؟؟ امــّا واقعیت کلام این است که آن قدیمها کمی اهل دل و شعر و موسیقی و احساس بودیم و این روزها هم، غربت نیز با آن غم معروفش، به آن اضافه شده است و کاری کرده که همچون بچهّ ها حسابی شکننده شوم و باشم و نم چشمانم، به هربهانه ای، بر گونه ام جاری باشد و بقول مجید کلـّه تافتونی، بازیگر مشهور فیلم «سوته دلان»، ساخته ی شادروان علی حاتمی، ثوابش برسه به داداش حبیبم که اهل روضه و مسجد نیست. این حرفهایی را که دارم مینویسم نه فقط به عنوان درددل است بلکه ذکر سوالی است که دائم در ذهنم میچرخد که «آیا واقعا ً ایران و ایرانی شایسته ی یک چنین روز و روزگاری است؟؟» من قصد ندارم به خاطر عواملی که همه ی شما میدانید صحبتی از «س.ی.ا.س.ت» بیاورم؛ بلکه ریشه ی اصلی آن را میجویم و افسوس میخورم؟ همانطور که میدانید، یکی از عوامل اصلی شکل گرفتن فرهنگ در هر کشوری «م.ذ.ه.ب» بود و هست، ولی آیا چه عاملی باید سبب شود که فرهنگ غنی و چندهزارساله ی ایرانی که حتی بر مهاجمان ستیزه جو و حتی مغولان وحشی، تاثیر میگذاشت و زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی را در سراسر دنیا، رواج میداد؛ امروزه به روزی باید افتاده باشد که عجیب ترین و غیرعقلی ترین خرافه ها، اینگونه در جان و پوست مردمانمان نفوذ کند؟ به حدّی که حتی بعد از کلـّی توجیه و روشنگری، باز ته ته ذهنشان به آن افکار پوچ باور داشته باشد و دروغ را بهتر از هر راستی، بپذیرد!!؟؟
هنوز که هنوز است میشنویم گاوی هنگام سربریده شدن، نام فلان کس را گفته است و در فلان شهر، دختربچه ای به فلان کس دشنام داد و به میمون تبدیل شد و .... آیا واقعا ً در قرن بیستم که علم و فناوری در اوج خود است هنوز باید آنقدر ساده اندیش باشیم و از نظر علمی ندانیم که برای وجود یک مومیایی ماهی نادر و عجیب اقیانوس ها در موزه ی شهر، تبدیل انسانی به حیوان در کار نبوده و نیست؟؟؟ جالب است که اینگونه آدمها، وقتی صحبت از احتمال وجود اندیشه ی «داروینیسم»و تکمیل شامپانزه به انسان می شود؛ آن را به شدّت محکوم و حتی کفر میدانند و اگر هم از دستشان برآید، حکم «مُ.ح.ا.ر.ب» بودن دیگران را نیز صادر و اجرا هم میکند!!؟؟ در تعجبم مگر مال دنیایی تا چه حدّ میتواند اهمیـّت زندگی ها را تعیین کند؛ که بسیاری از همین پیروان تاریکی و جهل ، حاضر بشوند، بخاطر آن نه تنها برخلاف عقل و دانش و عقلانیت، گام بردارند؛ حتی با چماق زور و سوزندگی گلوله، صدای حقّ را در گلو خفه کنند !!؟؟
باورم براین است که بسیاری از آدمهایی که چنین خرافه هایی را گسترش میدهند و بدنبال آن هستند که در سایه ی چاله های سطح ماه؛ فلان کس را نشان بجویند، کم ارزش ترینهای عالم خلقت هستند که مقام پست انسانی را از شان حیوان هم پایین تر برده اند و قصد دارند آنرا به سیاهچاله ی نیستی و نابودی بکشانند. امــّا نه؛ ایرانی زنده است و گرچند روزی با فریب این و آن، رو به سیاهی نهاد، روشنایی اندیشه و کردار و گفتار نیک را، باز خواهد جـُست. یاد آنانی گرامی که با سوختن وجودشان و بخاک غلتیدن جسمشان، باعث روشن ماندن چراغ اندیشه ی انسانها شدند .آنچنان که گفته اند:« اگر نمی توانی بالا بروی، سیب باش؛ تا اندیشه ای را بالا ببری». یاد آنانی گرامی باد که با خون خود درخت کهنسال وطنم را آبیاری کردند و میکنند؛ شاید ما نیز ذرّه ای میهن پرستی را از آنان بیاموزیم. سروده ی زیبای زیر تقدیم شما باد
در این خاک زرخیز ایران زمین...........نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود.......وز آن، کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان..........گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ی ناب یزدان پاک....همه دل، پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد........... ز پشت فریدون نیکو نهاد
«بزرگی» به مردی و فرهنگ بود....گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما........که شد مهر میهن فراموش ما ؟
که؟انداخت آتش در این بوستان........کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟......خرد را فکندیم این سان زکار ؟
نبود این چنین کشور و دین ما ..........کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور، آباد بود......همه(فقط)، جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت .......کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر.......گرامی بـُد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت....نه بیگانه جایی دراین خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت......که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد.........که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند....... .....کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم........کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن .........به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است....دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم......برون سر از این بار ننگ آوریم
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند و من زاده ی امروزم، خدایا گویند فردا جهنمی ام، پس چرا امروز می سوزم؟؟ پیروزی و موفقیت روزافزون ارزانی تان بــــــــاد
اشتراک در:
پستها (Atom)