توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۱۶ دی ۱۳۸۸

جمعه ی سیاه


همانطورکه میدانند، پنج شنبه ی آخر ماه نوامبر معروف است به روز «شکرگذاری » و همه جا تعطیل سراسری است. جای همگی شما خالی بااطلاع و راهنمایی یکی از دوستان محلی مان(کریستی)، همراه با شوهر مصری اش (احمد)،شب قبل از آن ،تا شهر کنزاس سیتی برای دیدن مراسم استقبال از کریسمس رفتیم مراسم در جوار دریاچه ای مصنوعی(Lake) و حدود ساعت 5/8 تا 9 شب طول کشید و صد البته سرما، اجازه ی خروج از ماشین را نمیداد. نکته ی جالب این مراسم ،همزمانی انفجار فشفشه های نورانی در دل آسمان ،( آتشبازی = Fire Work )با پخش موسیقی های زیبایی بود که از رادیو پخش میشد و البته که یک مهندسی و هماهنگی از پیش تنظیم شده ای در کار بود.

خلاصه اینکه بسیار دیدنی و شادی بخش بود و به جرات میتوانم بگویم که همزمان ، یاد و جای تک تک شما دوستان عزیز(حتی در آمریکا) را خالی کردم و بدینوسیله این حال خوبم را با شما تقسیم میکنم.قبلا ً هم ذکر شد که، در شب«شکرگذاری»، همه ی اعضای خانواده ها، گردهم میایند و حتی بعضی ها در دو یا سه جا دعوت به حضور دارند و چه بسا با هماهنگی قبلی، ناهار را در یک محل و عصرانه را مکان دیگری و شام را در محل سوّم، صرف کنند و خلاصه، بخور بخوری است سخت.امـــّا فردای روز شکرگذاری، که به «جمعه ی سیاه» معروف است و هیچ ربطی به هفده ی شهریور سال 1357 ایرانی ندارد، در اصل یک رسمی است که فروشگاههای بزرگ با رسیدن ایام کریسمس و خرید پیش از عیدشان انجام میدهند.

از آنجا که سیاست اقتصادی فروشگاههای اینجا براین است که فروش هرچه سریع اجناس؛ به سود کمتر، ترجیح دارد تا در مقابل بخواهد آن اجناس را ماهها انبار کنند و همین سبب از مد و کیفیت افتادن اجناس میشود؛ تلاش میکنند که مغازه های خود را با فروش هرچه بیشتر اجناس، جهت جایگزینی مدل و انواع جدیدتر، خالی و آماده سازند، بهمین علّــت در این مدّت فروش قبل از سال نو، همه گونه تبلیغات و تخفیفات را برای جذب مشتری بیشتر اعمال میکنند.اوج ماجرا دقیقا ً در روز پس از شکرگزاری( Thanksgiving )است که اجناس مانده ی خود را با تخفیفی تا نصف و حتی یک سوّم قیمت اصلی، ارائه میکنند. از آنجا که استقبال در بعضی فروشگاهها بسیار شدید است ، نه تنها خود فروشگاهها با ارائه ی کوپن مخصوص از هجوم افراد جلوگیری میکنند، بلکه بعضی ها تمام شب را پشت در میمانند ، تا اوّل صف باشند.

دوستان فکر نکنند که شاید بیشتر اجناس، فاقد کیفیت لازم است، بلکه از بس دربین فروشگاهها،رقابت وجود دارد، با این ترفند قصد جذب مشتری بیشتر را برای آینده ی خود دارند و اگر شما شانس داشته باشید میتوانید حتی لوازم برقی خود را با بهترین قیمت، در این جمعه ای که به ظاهر برای فروشندگان سیاهی برباد رفتن سرمایه شان است،تهیه کنید
____________________________________
پی نوشت:
_معمولا ً ساعت شروع به کار حراج ویژه ی این روز از ساعت 5صبح شروع میشود و ای بسا که با دمیدن خورشید، هیچ جنسی دیگر در فروشگاهها باقی نمانده باشد.

_معمولا ً فروشگاهها، تعدادی محدود اجناس واقعا ً مقرون به صرفه و عالی، در لیست خود ارائه میکنند و در همان ساعتهای اولیه، فروش میرود. ولی هیجان ناشی از عجله ی دیگران برای خرید، سبب میشود که کمتر کسی با دست خالی از آنجا خارج بشود. بهرحال چیزی را میخرد، ولو نیازی به آن نداشته باشد.

_بهترین راه برای اطلاع از لیست حراج فروشگا هها، مراجعه به برگهای تبلیغات حراج روزنامه ها است چونکه فروشگا هها هر کدام در چند صفحه اجناسشون را با قیمت و عکس توضیح دادند و شما میتوانید با زیر نظر گرفتن اجناس و فروشگاهها ، جهت حضور به موقع، برنامه ریزی کنید. البته در سایت هر فروشگاه، نیز میتوانید همین اطلاعات را بصورت اینترنتی بیابید.

- بعضی ها که خانوادگی اقدام میکنند؛ همه با هم به یک فروشگاه نمیرند. بلکه پخش میشند توی فروشگاههای مختلف، تا هر کدام، اون چیزی را که میخواهند؛ بگیرند.

- بعضی ها که از شب میرند، حسابی مجهزه هستند. چادر، صندلی، زیر انداز، خوردنی، بازی های سرگرمی و... انگارکه به تفریح(camping)رفته اند. خلاصه اگه با یک جمع دوستانه یا خانوادگی برید، کلی هم خوش میگذره. البته لباس گرم فراموش نشه.

_قیمت بعضی از اجناس بصورت تخفیف با تاخیر(Rebate) هست. یعنی اینکه شما قسمتی یا تمام تخفیف را بعد از چند ماه بصورت چک یا کارت خرید مخصوص همان فروشگاه پس میگیرید. مثلا ً یک جنسی قیمتش 10$ هست و 50% تخفیف خورده و شده 5$ . ولی 3$ از اون بصورت Rebate هست و شما موقع خرید باید 8$ پرداخت کنید و یک برگه ای همراه رسید، دریافت میکنید که باید آنرا پر کنید و به آدرس مرکزی فروشگاه،پست کنید و بعد از چند ماه 3$ را پس میگیرید.

۱۵ دی ۱۳۸۸

درس تاریخ


راستش همه ی مردم، چشم میزنند که یه تعطیلی جانانه بیاد و بزنند به دشت و صحرا، ما هم از بس باد میاد و سرماست، چپیدیم گوشه ی خونه و شبها از دست دخترم ودوستاش در عذابیم و روزها هم به سردرد و مهمون داری مشغولم و بد نیست بدانید چرا شبها خواب درستی ندارم.یک رسم جالبی که بین دانش آموزان اینجا رایج است، گردهم آیی و شب زنده داری به بهانه های مختلفی همچون تولد و ... است. بدین نحو که دوستان همکلاسی گردهم جمع شده(Sleep Over) و ضمن صرف شام (اغلب پیتزا) به تفریح و دیدن فیلم، تا خود صبح سرو صدا و بقول اصفهانی ها : هرهر و کر کر میکنند و میخندند.

البته بنا به سلیقه ی میزبان، دیگر سرگرمی هایی نیز، مثل برگزاری مسابقه، بازی های هوشی و... نیز ترتیب میدهند.امـّا از آنجاکه هنوز خانمم، حساسیتهای دخترداری ایرانی اش را دارد؛ بیشتر، خانه ی ما پاتوق است و شاید هم بقیه ی خانواده ها، خوشحال هستند که این سروصداها را مخصوصا ً ناشی از ترس صحنه های فیلمهای ترسناک را حواله ی من میکنند و خودشان، تخت میخوابند.من هنوز نفهمیده ام این علاقه ی بچه های نوجوان به اینگونه فیلمها، از روی چیست؟ بهرحال، برویم سراغ موضوع اصلی.
تا آنجاکه یادم میاد، کتاب و درس تاریخ، مخصوصا ً دوره ی دبیرستان، یکی از بی رونق ترین ساعات درسی بود، بخصوص که همه ساله برای خوش آمد بعضی ها!!؟، از سر و ته آن میزدند و بدتر از همه، آنقدر این درس، خشک و بی تنوع بود که بیشتر بینش اسلامی تدریس میشد تا، تاریخ ایران(والبته چیزی هم که مطرح نبود، تاریخ ایران پیش از اسلام).

چندی پیش و همزمان با سالروز اولین مهاجرت اروپاییان به آمریکا، برنامه ی بسیار جالبی در مدرسه ی دخترم برگزار شد که بد ندیدم، گزارشی از آن را برایتان بنویسم ؛ شاید هم ، نکته ای بدرد بخور در آن یافتید.حدود یک هفته ای بود که دخترم تا ساعت پنج عصر، در مدرسه می ایستاد تا در کنار دوستان و معلمشان،با پارچه و کاغذهای رنگی، ماکتی از یک کشتی جهت درس تاریخ سال ششم( اول راهنمایی)، بسازند.سپس با مطالعه ی داستان یکی از اشخاصی که در آن زمانها مهاجرت کرده است، بیشتر با شخصیت او هم حس می شدند تا روزی که قرار است نقش او را بازی کنند، بتوانند بطور خیلی طبیعی، حس و حال گذشته ها را منتقل کنند.

روز موعود رسید و همه ی آنها با گریم چهره های خود در غالب اروپاییان و مهاجران چند صد سال پیش آمریکا، هرکس لباسی بسیار قدیمی پوشیده بود و بهمراه دیگر دانش آموزان و معلمشان، سوار بر آن کشتی (ماکت در سالن اجتماعات مدرسه)، میشدند.جالب که همزمان پخش نوار صدای امواج دریا، آنها را به سه دسته ی پولدار و متوسط و فقیر کرده بودند و دائم با صدای ناخدا، به نشستن سر جای خود، مراقبت از اموال و فرزندان و ... امر میشدند.چیزی که بسیار برایم جالب بود اینکه ، نه تنها باید تمامی دانش آموزان، از خنده پرهیز میکردند، بیشتر آنها چنان در نقش خود غرق شده بودند که به راحتی میشد، دلهره ی مسافرانی را که از دست فقر و تعصب کلیسا، حاضر به ترک وطن شده بودند؛ در چهره های آنها دید.

پس از پناه گرفتن کشتی، در جزیره ی «الیس»(Ellis Island) در نزدیکی مجسمه ی آزادی و نیویورک، همه ی آنها به داخل سالن بزرگ گمرک راهنمایی شدند و سپس یک به یک پس از تست پزشکی،انجام امور قانونی و پاسپورت، با تبدیل پول کشورشان به دلار و تهییه ی بلیط قطار ، راهی مقصد موردنظرشان شدند تا زندگی تازه را،درسرزمینی تازه، شروع کنند.
________________________________
پی نوشت:
-- از افرادی حقیقی برای اجرای نقشها استفاده شده بود و برای من جای بسی ذوق داشت وقتی یک پزشک واقعی و یا پلیس محلی و ... را هنگام اجرای نقش(بهتره بگم وظیفه)شان دیدم، که البته به انتقال حس واقعی زمانهای نچندان دور اجداد همین دانش آموزان، سهم بسزایی داشت.

-- برای خرید هرگونه مایحتاجی همچون غذا و نوشبابه و یا تبدیل ارز؛ از پرینت پول واقعی، و نیز نمونه ها ی بلیط قطار آنزمان و حتی قیمتهای گذشته استفاده شده بود.

-- تمامی افراد محلی و ادارای، بطور افتخاری در برگزاری این مراسم، که همزمان است،با سالگرد روز «شکرگذاری»(Thanksgiving Day) شرکت کرده بودند و حتی در پذیرایی (دونات و نوشیدنی در ظروف قدیمی) سهمی نیز داشتند.

-- دیدنی تر از آن زمانی بود که بعضی از افرادی که بخاطر مدارک و یا مشکل پزشکی، برگردانده(Deport)میشدند، چطور غمیگین بودند!؟؟ از جمله، دختر خودم که شاید نگرانی هایم در مورد آینده مان، در او بی تاثیر نبوده است، ولی جای سوال است، در مورد دیگران؟

پایان سخن اینکه، زمانی مردمی بسیار، از سرناچاری و شاید هم فقر، به آمریکا کوچیدند و اکنون میبینید که نه تنها ابرقدرت نظامی که حتی(تاحدودی) اقتصادی دنیاست؛ بلکه سرزمینی است که آرزوی بسیاری، حتی اروپاییان،(کماکان) بوده و هست.

در این بین می بینیم که هموطنانی که دل به دریا زده و با مهاجرتی جانانه، میایند که آینده ی خود را بسازند وشاید هم روزگاری، داستان مهاجرتشان است که باید در مدارس، اجرا بشود.

معلم تاریخ مرا خبر سازید که این دانش آموز کند ذهنش، هنوز کامل نمیداند چرا اجداد آریای اش به منطقه ی ایران کنونی و یا هند و اروپا، مهاجرت کرده اند؟

امــّا درد هجران اینباره اش،گرچه «مثل دردهای مردم زمانه اش نیست، درد مردم زمانه است».و باز باید منتظر نشست تا، تاریخ، شاید که درسی تازه برای دیکتاتوران زمانه داشته باشد. عجب عبارتی است این « درس تاریخ»!!؟؟

تقدیم شد به دوست عزیزم «یوسف» که روزگاری به تدریس تاریخ، مشغول بود.

تغییر پس از مهاجرت



شاید شما هم بسیار این جمله را شنیده اید که همه ی انسانها ، به مرور زمان همچون تبدیل کرم ابریشم به پروانه، از هر لحاظی مثل رفتاری، گفتاری، روحی و ... دقیقا ً همچون جسمشان، تغیر میکند.

یکی از عواملی که به سرعت سبب تغییر رفتار و روحیه ی انسان میشود، مهاجرت است. آدمی که حدود سی یا چهل سال در یک محیط و فرهنگ زندگی کرده است، و هرچند تغیرات شخصی او چنان به چشم نمیامده، پس از مهاجرت چنان همه ی رفتارها و حتی تفکرات او تغیر میکند که حد ندارد. من زمانی که در ایران زندگی میکردم ، خیلی یادم نمی آید که درست و حسابی به فکر خودم بوده باشم. زندگی ما یک زندگی اجتماعی بود و مسائل من گره خورده بود به مسائل دیگران. رفع مشکلات من هم همیشه در گرو رفع مشکلات دیگران بود. شادی و غم هم در زندگی ما یک امر اجتماعی بود. اگر برای کسی مشکلی پیش میامد، میزدیم توی سر خودمان و میگفتیم آخ بیچاره شدیم و اگر اتفاق خوشی برای کسی می افتاد چنان از ته دل میخندیدیم که انگار آن اتفاق برای ما افتاده است.

وقتی که به آمریکا آمدم، کم کم تازه متوجه شدم که در این بین کشمکش فامیل و جامعه و دوست و حتی خانواده، به همه توجه داشته ام جز به خودم. تازه فهمیدم که حتی در خورد و خوراک هم، باید رعایت خوش آمدن این و آن را مد نظر میداشتم. تازه حس کردم که چقدر برای دیگران زندگی کرده ام و از خود غافل بودم. مثلا ً برای من بی معنی بود که آیا مهم است که با کسی همنشین بشوم که از همصحبتی با او لذت ببرم یا نبرم؟، و یا حتی خودم برای خودم چیزی بخرم، مغازه ای بروم، و بقول معروف به خودم برسم و بدتر اینکه مثلا ً در یک گردش بیرون از خانه، اگر کسی میپرسید که کجا برویم، میگفتم هر جا که شما صلاح بدانید و میلتان است؛ و چه بسیار مواقعی که خود و خانواده ام را با این انتخاب دیگران به زحمت می انداختم.

ولی در امریکا محور تمامی ارتباطات بین انسانها تمایلات و نیازهای شخصی آنها است. در چنین سیستمی شما عادت میکنید که در درجه ی اوّل به خودتان اهمیت دهید و در درجه ی بعدی به اطرافیانتان. در واقع امریکا دارای یک سیستم فردگرا است و افراد بر پایه خواستهای فردی خود جامعه را تشکیل میدهند. در حالی که ساختار اجتماعی ایران جامعه گرا است و نیاز و خواست جامعه همواره برنیازهای فردی ترجیح دارد. بنابراین وقتی که به امریکا مهاجرت میکنید، به مروراحساس میکنید که گرایشات فردی ما قویتر و مستحکم تر میشود.در چنین حالتی کودک درون که سالیان سال توسط جامعه محبوس شده بود, دوباره جان میگیرد. به همین خاطر است که بسیاری از مهاجرانی که از ایران به امریکا می آیند بعد از مدتی احساس جوانی میکنند و کم کم یاد می گیرد که چگونه به خود بها دهد؟ چگونه از وقت خود و خانواده اش استفاده ی خوب کند؟ چگونه برنامه ریزی بهتر کند و ....؟ البته من هنوز که هنوز است دارم تمرین میکنم که بیشتر یاد بگیرم و عمل کنم.

اصولا ًبسیاری از تعارفات و رودربایستی های ما هم از همین طرز فکر سرچشمه میگیرد که دیگران بر ما اولویت دارند. البته این سیستم در ایران کار میکند ولی در امریکا به هیچ وجه کاربردی ندارد.دیگر فصل تعارف گذشته است که شما از ترس بد قضاوت کردن دیگران، و یا اینکه نخواهید صاحبخانه را به درد سر بیندازید و برخلاف میلتان، بجای قهوه ، چایی بنوشید. چندسال پیش که برادرم، سخت از رفتار قبلی اش ناراحت بود؛ چراکه نوبت قبلی،بخاطر مادر مرحومم به ایران آمده بود؛ ولی مهمان و مهمان بازی های اطرافیان به او فرصت نداده بود لحظات زیادی را در کنار مادرم بماند و بگذراند؛ بهمین علـّّت یک «خود سرزنش» بدی به سراغش آمده بود و خود را دائم نکوهش میکرد.

امّا دفعه ی آخر و با تجربه ی قبلی که داشت و به ایران آمد؛ ترجیح میداد که در زیر زمین _ آپارتمان ما بماند، تا بخواهد مهمان باغ و ویلای دیگران بشود.امــّّا اقوام و دوستان، باز دست از سر او برنمیداشتند. یک شب همگی رفته بودیم به قدم زدن در سطح شهر و درمقابل و دائم یکی از آشنایان، که مهمان یکی از اقوام کلاس بالای خود بود؛ هی زنگ میزد و از او میخواست که ولو شده برای نیم ساعتی سری به آنها بزنیم که « آقای مهندس!!؟» خوشحال بشوند. این برادر مظلوم ماهم هرچه بهانه میاورد؛ ثمر نمیبخشید ؛ تا آنکه رو را گذاشت کنار و گفت: بابا !!! من با چه زبونی بگم که نمیخوام یا نمیتونم بیام؛ من عجیب دل پیچه گرفته ام و حتی یک دقیقه هم ، نمیتونم روی پایم بند باشم، چه برسدبه آنکه بخواهم گپ بزنم.

شاید باور نکنید که باز این اقوام ، دست از سر برادرم برنداشتند و باز اصرار در اصرار ؛ تا بالاخره با یک غــُر و نق ناجور( بخوانید دعوا ) کار فیصله پیدا کرد ،آن هم زمانی که برادرم با عصبانیتی شدید،جمله ای به انگلیسی گفت(I don't care )و تلفن را بدون پاسخ بیشتر، قطع کرد. راستی این جمله یعنی چه؟

۱۴ دی ۱۳۸۸

توریست عرب




چند سال پیش، بهمراهی دو تن از دوستانم، حسین و حامد؛ راهی سفری کاری به یزد شدیم. در بین کارهای اداری و جهت رفع خستگی ، به توافق رسیدیم که در یکی از گرمابه های قدیم که اکنون بعنوان چایخانه ی سنتی از آن استفاده میشود؛ استراحتی کوتاه داشته باشیم. گفتنی است که این آقاحامد، هرچه قدّش کوتاه بود، از سروپایش فتنه میبارید و نمیشد که برای ده دقیقه او را آرام ببینی و یا اینکه کسی را دست نینداخته باشد.بقول معروف : نصفش توی زمین بود.

از جمله، با دیدن جوانکی دانشجو که داشت با تلفن همگانی صحبت میکرد؛ ناگهان به سمت گوشی تلفن رفت و شروع کرد به نصیحت مخاطب آن سوی خط: ترا خدا اذّیت این رفیق ما نکن !!! خیلی پسر خوبیه !!! مطمئن باش از دوستی با او حتما ً خوشت میاد !!! اصلا ً این خط و این نشونه که شب عروسی تان خواهی فهمید که چه چیزی بدست آورده ای و ....

سخن که به اینجا رسید، جوانک شروع کرد به التماس و التجا که، کاری نکند مرغ از قفس بپرّد و ... لذا من و حسین ، او را به زور از باجه ی تلفن دور کردیم و داخل قهوه خانه شدیم. به محض ورود بود که همگی متوجه زنی سیه چهره و حسابی تنومند و چاق شدیم که روی یکی از تختهای قهوه خانه نشسته بود. به غیر از چاقی او، برایم جای تعجب بود که از کجا و چگونه، مانتویی متناسب با اندام درشت خود یافته و پوشیده بود ؟!!

گفتنی است که ده - دوازده تایی دختر ترگـُل و ورگـُل دانشجو هم اطرافش را گرفته بودند و به انگلیسی صحبت کردن، مشغول بودند. از آنجاکه دختران دانشجو یکی از دیگری خوش آب و گل تر، بودند، حامد، راه را کج کرد و یه راست رفت روبروی آن توریست اهل تونس ایستاد و همینطور که چش تو چشم او انداخته بودو مات و مبهوت، عظمت اورا !!! میسنجید. تمام عزمش را جزم کرد که ولو شده،با ذکر یکی - دو جمله به انگلیسی، جلوی دخترها، خودی نشان داده باشد. اولین جمله ای که پرسید ترکیبی بود از: Where are you made in که تقریبا ً میشود« شما ساخت کجا هستید؟»

خانمهای دانشجوی زباندان، بادی به غب غب انداختند و یکی از دیگری ، با اطمینانی خاص، و البته با صدای بلند، حامد ما را اصلاح کردند که باید بپرسی: Where are you from حامد هم برای اینکه کم نیاورده باشد، سوالی دیگری به انگلیسی پرسید با این مفهوم: حالا !!! چه کسی اینو « م.ی. ک.ن.ه » !!! { باهاش ازدواج } ؟؟؟ دیدنی بود که او این سوال را( با نیتی پاک !!!) پرسیده بود و این من و حسین بودیم که از یک طرف و دختران دانشجو، از طرفی دیگر، از خجالت پا به فرار گذاشته بودیم و آقا حامد هم، همچنان چشم تو چشم او دوخته و منتظر جواب بود.

در راه خروج از کوچه ی قهوه خانه بود که باز با دیدن جوانک مشغول با تلفن همگانی، ناگهان به سمت او رفت و گوشی را از پسرک گرفت و یه ریز شروع کرد به نصیحت کردن: بابا تو هم چقدر ناز میکنی؟ این بنده ی خدا ، دوساعته روی پاش ایستاده و داره نازت رو میکش؟ خب کمت که نمیاد؛ یکیش رو بده دستش و ... که پسرک گوشی را از دست حامد قاپید و شروع کرد عاجزانه التماس کردن که اوضاع رو خراب تر نکن. و باز یک بار دیگه من و حسین ، دست به دست هم دادیم تا بتوانیم دردسر آقا حامد را از سر بنده ای از بندگان نازکش خداوند(بخوانید: موس موس کن)، کوتاه کنیم.