توجه: این وبلاگ در این مکان دیگر به روز آوری نمیشود و به سایت وورد پرس منتقل شده است. دوستان عزیز لطفاً جهت دسترسی به آدرس جدید «ایــــنــــجـــا کلیک کنید». منتظر قدوم شما هستم. ارادتمند حمید

۲۸ آذر ۱۳۸۸

تست هوش و بینایی



دوستان عزیز، برای اینکه تنوعی هم در مطالب داده باشم و کم کم هم روم باز بشه و اونچه که شما دوست دارید و خودم دوست دارم، برایتان بنویسم؛ فعلا ً چشم و هوشتان را تستی کنید تا بعد.

در صورتی که عکس، کوچک میباشد، میتوانید با راست کلیک کردن و ذخیره ی عکس بر روی کامپیوترتان، آنرا بهتر به مناظره بنشینید. نکته اینکه:دراین تصویر، 9 چهره ی و یا بدن کامل انسان وجود دارد؛


-اگر 6 تای این تصاویر را پیدا کردید نشان میدهد که هوش معمولی دارید.

-اگر 7 تای این تصاویر را پیدا کردید نشان میدهد از آی کویی بالایی برخوردارید.

-اگر 8 تای این تصاویر را پیدا کردید نشان میدهد از هوش خوبی برخوردارید. مراقب خودتان باشید

. -و اگر 9 تای این تصاویر را پیدا کردید نشان میدهد که از هوش بسیار بالایی برخوردارید و از نظر هوشی توانایی رقابت با شرلوک هلمز را دارید.

ولی اگر هیچی ندیدید؛ دو مورد را چک کنید، یا اینکه اصلا ً کامپیوترتان روشن نیست؛ یا عینکتان را نزده اید. و البته با همین مثال میتوان ثابت کرد که قدیمی ها چقدر با سواد بودند که شب تاریک توی ماه، چه چیزها و افرادی را دیدند و من و تو روز روشن نمیتونیم ببینیم.

برید یه کم سوات یاد بیگیرید، عاموجون. همینطوری هــُرتکی که نمیشه به همه چیز شک کرد. سوات یاد بیگیرید آ از خدا و پیغمبر هم غافل نشید !!!؟

۲۵ آذر ۱۳۸۸

آخه اینم شانسه؟؟


جوون خودتی ، از این فحش ها به ما نده؛
آره این جوابی بود که به یکی از دوستام گفتم، حالا وقتی داستان را بیشتر بدونید، شاید شما هم بگید یا من پیرم، یا جدی جدی ، آمریکا ، این خبرایی که میگند هم، نیست. از خوب روزگار، زد و شانس ما، این همسایه ی دیوار به دیوار ما، یک دختری مجرد و پرستار از کار دراومد. نسبت به عنایت و رئوفت قلبی مردای ایرانی، این کمترین ، ایشان را « پری جـــــــون» نامگذاشته ام. میدونم همه تون حالا میگید، خوش به حالم؛ ولی بقیه اش را بشنوید

برمبنای ضرب المثل شیرین « یارو قوره نشده، مویز شد » تا اومدم بخود بجنبم؛ دیدم ای وای که عوض یکی، خدا دوتا دختر گذاشت توی کاسه ام.ودر مقابل، از بد روزگار هم، دختر کوچیکه ام، اولین لغتی را که بلد شده حرف بزنه و بجای اینکه بگوید؛ دایم داد میزند ؛ کلمه ی «بابا»است . از اون بدتر تا ما اومدیم ببینیم که چی به چیه؛ خانمم زودتر جنبید و مهره ی همسایه(دختر پرستاره) را دزدیده است و همین روزهاست که بساط ختم انعام و آش برگ (رشته)و نخودچی خوری پشت سر ما مردهای مظلوم را برپا کنند. ( ولی به کسی نگو که من مثلی همه ی صفات دیگه ام خیلی عجول بودم و چهل چلی ام را همون بیست - سی سالگی پشت سر گذاشتم و از ما دیگه گذشته) !!!؟؟کی بود از اون دورها گفت : آره جــــون عمه ات !!!

ولی خب هیچی، ایرونی نمیشه !!؟ این خواننده ی جیگول میگولی چی میخونه؟ دختر ایرونی همصدای من..... آخ خ خ !!!! سرم !!! نه بابا، با شما نبودم، نمیدونم چرا خانمم یه دفعه حواسش نبود و قابلمه از دستش کوبیده شد توی سرم؟؟ (درضمن درگوشی بگم و خانم ها نشنوند و مردان زحمت کش ایرانی را به آوراگی نیندازند) وقتی از خانمم میپرسند که چرا آمریکا را دوست وبدارد؟ میگه کجا برم که نه شوهرم زبونش رو داره که مخ شون رو بزنه؛ ونه این آمریکاییها، آنقدر کمبود دارند که بخواهند آشیانه ی خانواده ای را بخاطر خواست های هوس آمیزشان برهم بریزند. و حقیقتا ً هم اینجنین است ، کجا یک زن میتوانست با آرامش خاطر در ساعتی از شب که سهله؛ حتی روز ، رانندگی کند؟ یا به تنهایی به پارک و جنگل برود؟ و در کل، راحت باشد و کسی مزاحمشون نشه؟

آن روزهای آخر به یاد دارم که به حدی بعضی افراد شور یک رفتاری را درآورده بودند ؛ که بدون حیا از کاسبهای دور و بر، با پررویی خاصی،قصد سوارکردن همه کس را داشتند و هیچ دقتی هم نمی کردند که؛ آیا مجرد است؟، شوهردار است؟،و یا اصلا ً اهل این حرفها هست یا نیست؟؟ هیچ کس هم به کسی نبود. و خب البته که فساد فقط در جای -جای آمریکا وجود دارد و در مملکت ا.س.ل.ا.م.ی ما، ابدا از این خبرها نیست.هرچند که در محیطی بسته انتظار اینگونه رفتارها و بدتر از آن،چیزی عجیب نیست. والله ؛من از آنروزی که آمدیم هنوز یک رفتار ناشایست؛ و یا زننده ای از هیچ جوانی ندیده ام و برعکس با توجه به بچه و شوهردار بودن خانمم، هرچه بیشتر مراعات کرده اند و احترام گذاشته اند.

بماند که در همین راستا سر من هم بی کلاه مانده(شوخی)؛ ولی محض اطلاع دوستان عرض کنم که پس از «رابطه داشتن با کم سن و سال تر از 18 سال»؛ از بدترین جرایمی که بقول معروف « کـاه توی پوست طرف میکنند» رابطه با شخص متاهل است(حداقل در ایالت میزوری ) همانطورکه میدانید؛ میزوری یکی از مذهبی ترین ایالتهاست و در مرکز آمریکا قرار دارد و همجوار ایالت کنزاس و البته درشهری دراندردشت به نام کنزاس سیتی؛ مشترک هستند. این ایالت یکی از همان ایالتهایی است که درجنگ های داخلی آمریکا(سیویل وُر Sivil War) طرفدار جنوبی ها و قانون برده داری بوده است.

آنقدر بعضی هایشان متعصب هستند که هنوز پرچم کشور کودتایی آنزمانشان(The Confederate) را آویزان خانه هایشان میکنند و به نوعی میتوان گفت کمی تا قسمتی Red neck هستند (دهاتی،رعیت؛ از آنجا که افراد کشاورز در بیرون خانه کار میکرده اند و گردن هایشان از شدت آفتاب سوختگی ، قرمز مینموده است به این اطلاح مشهور هستند). میدونم حالا همگی میگید بیچاره حـــمـــــید ؛ مظلوم حمید !! البته میتونید یه دم سینه زنی سنگین سه ضربی هم بگیرید و ثوابش را نیز نثار روحم نمایید که ظاهرا ً بین این مردم مــُرده ام و خودم خبر ندارم !!!؟؟ ولی بعد از شوخی، جدای همه ی باورهای دیگران؛ یک خونگرمی خاصی دارند که در دیگر نواحی آمریکا، کمتر میتوان یافت و حداقل در مورد ما که بسیار هم خوب بوده اند.از جمله پستچی 62 ساله ی محله مان بنام « دیوید» که در کنار همسر برزیلی اش (کریستینا) ، به منزله ی پدر و مادربزرگ بچه هایم در آمریکا محسوب میشوند. مهمترین نکته اینکه، درمقابل شدت مذهبی بودنشان، درصد جرم و بزهکاری، در کمترین سطح قرار دارد و محلی است امن برای زندگی در کنار خانواده.

مهاجرت و وابستگی ها


شاید بارها شنیده باشید که مهاجرت از سر ناچاری(اقتصادی، صی.یا.صی و...) همچون ازدواجی است اجباری که دختری برای فرار از محیط خانه ی پدری، تن به زندگی با فردی ناخواسته میدهد و طبیعتا ً مطلوب او نیست.

هرچند فقط حدود سه سال است که ساکن آمریکا شده ام؛ همیشه بدنبال آن بوده ام که درس و پیام این مهاجرت و زندگی جدید را دریابم. و البته زندگی تازه ام به منزله ی دانشگاهی است که هر روز تازه های بسیاری را می آموزم. الان هم گاهی حسابی دلم هوای وطن و مردمم و ... را میکند و به جرات میگویم که با خاطراتم زنده ام. در غربت، دچار چنان حال و هوایی میشوید که حتی دشمنانتان را هم دوست خواهید داشت ویا خواب کسانی را میبیند که محال است کسی باور کند ؛ حتی خود آن افراد. به نظر من هر ایرانی خارج از کشور باید یک سفر؛ البته بعد از چند سال برود ایران؛نه فقط برای دیدن دوست و فامیل؛ بلکه برای اینکه این یک ذره وسوسه و خواهش دلی که هرازگاهی باعث دلتنگ شدنش میشود را خاموش کند و با نهایت استواری عقیده برگردد به سر زندگی و کارش.

هر از گاهی بیاییم کتاب خاطرات زندگی خود را مروری کنیم تا به داشته های امروزمان قانع و راضی باشیم. و البته ایکاش میشد بدور از هر آنچه که دوست نداریم؛ میتوانستیم این سفرهای به ایران را فقط برای عزیزانی برویم که دوستشان داریم نه برای آنهایی که ما را میطلبند آنگونه که میخواهند. برای من جالبه که این سخن را از هر ایرانی و حتی یک دوست مصری ام شنیده ام که این دلتنگی ها فقط در سفر اول بسیار مشهود است و پس از آن چنان همه ی شرایط را بر وفق دل خواهی دید که اینجا دلتنگ ایران میشوی و وقتی رفتی ایران و یکی دو ماه گذشت ؛ دلتنگ زندگی ات در آمریکا. برای دوستی که خود و خانواده اش سخت مردد مهاجرت بودند ؛ چنین نوشتم: دل به دریا بزن ، که شیردلان سزاوار بهترین ها هستند؛ و صد البته بایستی کمر همت بست که راهی است بس دشوار . ولی نه من و نه دیگری ؛ بلکه خود خداوند تضمین کرده است که عاقبتی خیر در راه است.

این مایییم که باید بقول سهراب سپهری چشمهایمان را بشوییم و دیدگاهمان را بر زندگی عوض کنیم. آن گاه است که هر چه را از دوست رسد؛ نیکو میبینیم و حتی سختی ها را به خوبی تعبییر میکنیم و هدیه ای از طرف خداوند؛ همانی که جز خوبی برای آفریده های خویش نمیخواهد. بیایید همه با هم دعا کنیم که خداوند « آخر و عاقبتی ، خیر» برای همه، داشته باشد و ما را از آن دسته ی افرادی قرار دهد که مثالی بر رحمت و عشق او باشد. خداوندا آرامش قلب و دوستی هرچه بیشتر خود را در نهاد همه ی ماها قرار بده که هـیــچ چـیــزی، برای انسان خاکی، بهتر از « آرامش » ارزشمند نیست. در یکی از نوشته ها دوستی از جدایی زوجی ، اظهار ناراحتی کرده بودند و البته این موضوعی است که حس همدردی هرکسی را برمی انگیزاند؛ امـــّّا این یک واقعیتی است که درصد بسیار بالایی از ازدواج های ما ایرانی ها ، در اصل یک طلاق نانوشته است و ربطی به داخل و خارج از کشور ندارد.

تنها وقتی که در خارج از کشور بسر میبرند؛ زن ومرد تازه پی به یکسری از حق و حقوق خود میبرند وتازه میفهمند که زندگی زناشویی یعنی چه و تاکنون بایک همبند در یک سلول بسر می برده اند تا زندگی مشترک. از اینجاست که کارشان به سختی میگراید و سه راه برایشان باقی میماند؛ یا اینکه به همان شیوه ی سابق ادامه ی زندگی دهند که این امری است تقریبا ً ناشدنی؛ یا اینکه روال و شیوه ی رفتاری خود را حتی برخلاف آنچه که فرهنگ و سنـّّت کشورش و یا عادت ها و تربیت های خانوادگی اش داشته ؛ دست به تغییری بزرگ بزنند و روال بهتری را در پیش گیرند که واقعا ً هم سخت است. و یا اینکه راه سوّّم را انتخاب کنند و طلاق. فکر نکنید که راه سوم(طلاق) را براحتی انتخاب میکنند؛ امــّّا این حرفهایی که داخل ایران رواج دارد؛ مثل آبرویمان میرود ؛ یا مردم حرف درمیارند؛ و ... دیگر مانع شان نمیشود که بسوزند وبسازند و یکی از بزرگترین دستاوردهای مهاجرت همین است که دیگر بخاطر «مردم» زندگی نکنی و درجستجوی تمایل و نیازهای روحی و متناسب با وجودی خودتان باشید.

به یاد دارم که مادر مرحومم همیشه ضرب المثلی(یا جمله ای معروف) را تکرار میکرد که:بلا نسبت؛ بلا نسبت !!! آدم هر مخلوق دیگری( اسم یک حیوان است که ادب ، اجازه ذکر آنرا نمیدهد) میشود، بشود؛ ولی «مادر» نشود به این معنی که در فرهنگ ما؛ مادر یعنی تا آخر عمر، خون جگر خوردن. مادر یعنی همیشه دلواپس فرزند بودن. مادر یعنی لقمه را از گلوی خود گرفتن و به خانواده خوراندن. مادر یعنی همیشه خود را فدا کردن و ....پس میبینی که یک چنین فرشته ای ، از بس درد و رنج در طالع خود میبیند؛ حاضر میشود؛ مخلوقی دیگر میبود و مادر نمیبود. متاسفانه فرهنگ و تلویزیون و مذهب و واقعیت های اجتماعی و باورهای غلط دیگران و هزاران هزار مورد دیگر ؛ همگی باعث شده اند که مادران ایرانی همگی دارای یک چنین روحیه ای باشند.

البته حق هم دارند. یا اینکه به واقعیت میبینند که جوانی که خانواده و فامیل بالای سرش بوده ؛ موفق نشده و نگران آینده ی فرزند خود میشود و یا اینکه هزاران باور غلط مردم، ترس را در وجودشان نهادینه کرده است. وگرنه چرا مادران کشورهای دیگر اینقدر وابسته و دل نگران فرزندان خود نیستند؛ نه اینکه فکر کنیدهیچکدامشان، حس مادری ندارند؛ بلکه آنها اطمینان و بدنبال آن آرامش قلبی، از آینده ی فرزند خود دارند. این طبیعی است که هرکس نگران سختی های روزهای اول مهاجرت باشد؛ ولی مطمئن باشید «خدا » با آنانی خواهد بود که «تنها»ترند؛ سوای اینکه این تنهایی او، باعث میشود به خدای خود نزدیک تر بشود؛ فرصتی پیدا خواهد کرد تا قدردان نعمت های خداوندی باشد.

صد البته که مهاجرت و غربت همزاد همند؛ و مادران و دیگر اقوام، این دوری برایشان سخت است ولی یادآوری میکنم که مادر من تحمل دوفرزند در غربتش را برای سی و پنج سال پیش که هر سه ماه به سه ماه نامه ای میرسید؛ داشت.مادران امروز که مطمئنا ً قوی تر و با روحیه ترند و تکنولوژی هم که بی داد میکند. در آخر جملاتی زیبا از دوستم آرش را برایتان مینویسم که به مصداق « از دل برآمده و بردل می نشیند»:

- دوست داشتن با وابستگی بسیار فرق میکند. ما در عین حال که عزیزانمان را دوست داریم نباید به آنها وابسته شویم و نباید اجازه دهیم که به ما وابسته شوند. حتی اگر پدر و مادرمان باشند. بعد از سن 18 سالگی ما باید در تمامی امور خود استقلال داشته باشیم و فقط در مواردی به آنها رجوع کنیم که نیاز به راهنمایی و تجربه آنها داریم. وابستگی به پدر و مادر یعنی عقب ماندگی اجتماعی و روانی.

- دوست داشتن با دلتنگ شدن فرق میکند. دوست داشتن و عشق ورزیدن به یک نفر بسیار مثبت و روحیه بخش است در حالی که دلتنگی یک عارضه روحی مخرب است و اگر با آن مقابله نشود به افسردگی ختم خواهد شد. بنابراین اگر کسی از روی دلتنگی کاری را انجام دهد به بهبود شرایط روحی و زیستی وی کمک نخواهد کرد. گرچه همه ما پدر و مادرمان را دوست داریم ولی نباید اجازه دهیم که دلتنگی مانع دوری ما از آنها شود. و اگر دلتنگی ادامه پیدا کند باید از روانپزشک برای درمان این مشکل روحی کمک بگیریم.

- رابطه عشق مادر و فرزند یک رابطه غریزی است که در تمام جانداران دیگر هم مشاهده میشود. اگر به این غریزه بیش از حد پرداخته شود, مانند دیگر غرایز طبیعی به عارضه و نقصان روح و روان بشر ختم خواهد شد. گرچه مخالف تقـدّس این رابطه نیستم ولی به شرطی که در چارچوب تعریف شده خودش و بر اساس استقلال فردی به آن پرداخته شود.

- نگران فرزند بودن در ایران, بیشتر بعلت عدم امنیت اجتماعی شکل گرفته است و متاسفانه در بسیاری از موارد به یک بیماری مزمن و مهلک تبدیل میشود که میتواند هم زندگی مادر و هم زندگی فرزند را نابود کند. مادران و یا پدران اغلب دچار این تـوهّـم هستند که فرزندان آنها باید همیشه پیش آنها باشند و یا احساس مالکیت نسبت به فرزندان خود دارند.... در آخر به همه جوانان توصیه میکنم که از آغوش گرم پدر و مادر خود بیرون بیایند و پریدن در آسمان را تجربه کنند؛ وگرنه هم خودشان را گرفتار خواهند کرد و هم پدر و مادرشان را.

با چه هدفی مهاجرت کردم؟




عزیزان ؛ دائم داریم از « بی فرهنگ» بودن و یا شدن مردمی(نگفتم مردم ؛ تا سوتفاهم نشود) مینالیم. من نمی پرسم: آیا خود ما تا چه حد از همان رفتارهای « بی فرهنگ » پیروی میکنیم؟ بلکه سوال اساسی این است که: آیا وظیفه ی فرد فرد ما در ساختن این فرهنگ ( فرهنگ سازی) چیست؟آیا در راه روشنگری و فرهنگ سازی خــــود و دیگران؛ گامی برداشته ایم؟؟

دوستان؛ این به معنی ازدست دادن موارد خوب فرهنگ کنونی نیست؟ این به معنی دین ستیزی نیست؟ این به معنی غربزدگی نیست؟ بلکه باید هرچه خوب و خوبی است را بپذیریم و بر هرچه که بدی است پشت پا بزنیم(البته تفسیر خوبی و بدی فرصتی دیگر میطلبد ولی حداقل ویژگی آن باید خیر و صلاح و رفاه خود و دیگران باشد) موضوع این قسمت« هدف از مهاجرت چیست؟» میباشد و من به زعم خود، نظرم را با ذکر جمله ای از یکی از افتخارات ایرانیان ادامه میدهم.از استاد دکتر«یارشاطر»(سرپرست گردآورندگان بزرگترین دائره المعارف دنیا؛ ایرانیکا) پرسیدند: آیا در این سن هشتاد سالگی که سخت مشغول اتمام کتاب هستید؛ یاد ایران میکنید و دلتان میخواهد یک سفر بروید ایران؟

ایشان فرمودند(نقل به مضمون) : به عشق ایران پر انرژی و سرزنده مانده ام تا کتاب را اتمام کنم؛ و بسا که چندین سال است( بیش از بیست سال)که ایران را ندیده ام؛ امـــّــا همانگونه که هیچ کس زیباتر از پدر و مادر خود نمی شناسد؛ مگـــر میشود کسی « مــــادر وطن » خود را فراموش کند و یا دیگر نامادری ها را بیشتر دوست داشته باشد؟؟؟!! من خودم به شخصه ؛ نه تنها هیچگاه وطن و پیشینه و فامیل خود را فراموش نمیکنم؛ بلکه دلم هم برای همان بوی دود آتشدان ته باغ ؛ همان گرد و خاک کوچه خاکی ناشی از گذر گوسفندان ؛ تعطیلی مدرسه و دوان دوان دویدن دخترکی که مغنه اش کج شده ؛ فالوده فروش پیر سر کوچه ؛ صدای جاروی ساعت چهار صبح توی محل؛ تعزیه های دیدنی و.... پر میزند (برای هم حسی بیشتر ؛ آهنگ «کودکیها» با صدای «هــاتف » را از آلبوم «سفره ی سین» پیشنهاد می کنم و در صورت امکان لینک آنرا برای شنیدن دوستان اضافه خواهم کرد)

شاید باور نکنید که من با چه سختی تا اینجا رسیده ام و چه بسا پس از انقضای ویزایم؛ مجبور باشم دوباره برگردم . البته از خدا میطلبم همان زمان هم توانایی پذیرفتن سرنوشت و تقدیر را به خود و خانواده ام عطا کند. این هم به این معنی نیست که دلم نمیخواهد به زندگی ام در آمریکا ادامه بدهم. آری ؛ هدف من از مهاجرت آن بود که به یکی از پندهای حکیمانه ی قرآنی عمل کرده باشم؛« در جهان سفر کنید و عاقبت پرهزیکاران را ببینید»؛ و یا «طلب علم کنید حتی اگر در چین باشد». منظور این نیست که فقط سود مادی ؛ بهره ی هر مهاجرتی خواهد بود. همان که چشم و گوشمان باز بشود؛ همینکه به این پی ببریم آنچه به اسم م.ذ.ه.ب و د.ی.ن بخورد خیلی ها داده بودند؛ بیشتر بخاطر منافع مادی و شخصی بوده تا خدایی؛همینکه کمی تفاوت بین خرافه و منطق را بفهمم؛ همینکه بدانم به نظر دیگران، حتی مخالف، باید احترام بگذارم.

همینکه «حقوق ، سن و دین » افراد را مسئله ای شخصی تلقی کنم؛ همینکه بدون هیچ نگرانی شاهد تحصیل و رشد محصول زندگی ام، هستم وووو و ازهمه مهمتر همینکه همه ی تقدیر خداوندی را در سرنوشتم؛ نعمتی مثبت بدانم، حتی آنچه را که مصییبت تلقی میکرده ام(چه بسا چیزی را بد بپندارید؛ درحالیکه خیر شما در او بوده - قرآن) بهترین بهره ی من از این مهاجرت بوده است. مگر خداوند نفرموده است برای گشایش در کارهایتان (بهتر شدن امور) مهاجرت کنید؛ پس من بدون هیچگونه توجیه دیگری ؛ اگر از این فرصت دست داده (بدون در نظر گرفتن نتیجه ؛ که حتما ً صلاح و خیر من است) نهایت استفاده را نمی کردم و سهم خودم را انجام نمی دادم؛ مطمئنا ً شکر نعمت خداوندی را ندانسته و بجا نیاورده بودم. عزیزان ؛اگر قرار نبود در راه مهاجرت تجربه ای کسب کنیم؛ مطمئنا ً آن چیزهایی که باعث آشنایی و دانستن بیشتر و آزمایش بخت مان در راه مهاجرت شده؛ هرگز سر راهمان قرار نمیگرفت.
سهراب سپهری میگوید:

بوي هجرت مي‌آيد.
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.
صبح خواهد شد و به اين كاسه ی آب، آسمان هجرت خواهد كرد.
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
كفش‌هايم كو؟

در آخر ، به عنوان پایان سخن، سروده ای زیبا را از دوست عزیزم محمد قلمبر دزفولی تقدیم میدارم. امیدارم مطلوب واقع شود
اهل ایرانم
ساکن آمریکا
امـّا ........
شهر من اینجا نیست.
روزگارم بد نیست،تکـّه نانی دارم
خرده هوشی، سرسوزن ذوقی.
پدر و مادری ، بهتر از برگ درخت.
همسری بهتر ازآب روان.
دوستانی همه از جنس بلور،
تقریبا ً همه دور.
والبته خدایی که همین نزدیکی است

ابراز ارادت و بدرود
---------------------------------
آهنگ « کودکیها با صدای هاتف» (که خوشبختانه در ایران هم فعال میباشد)ارائه میشود و امیدوارم بتوانید آهنگ را بشنوید.