<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270</id><updated>2012-01-30T22:44:13.922-06:00</updated><title type='text'>از دیار نجف آباد</title><subtitle type='html'>از دیار نجف آباد و تجربه ی زندگی جدید در آمریکا</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>174</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-4616715318972835250</id><published>2011-06-25T20:35:00.003-05:00</published><updated>2011-06-25T20:50:12.348-05:00</updated><title type='text'>فقط تو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;این پیام را بعد از ماهها آشنایی با تو می نویسم؛ تا بدانی که هنوز گرمای وجود توست که مرا امید ماندن و نوشتن است। ولو که اینجا نباشم। ولو که همه فکر کنند ترا فراموش کرده ام। ولو که مرا با تو رازها باشد و نخواهیم که حسودان بدانند که با منی। با توام। و&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; همین ما را بس که باهمیم।&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تـو دادم&lt;br /&gt;بايد اول به تو گفتن كه&lt;span style="color:#000000;"&gt; &lt;strong&gt;چنين خـوب چرايـي&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; ؟&lt;br /&gt;عشق ودرويشي و انگشت نمايي وملامت&lt;br /&gt;همه سهــل است؛ تحمل نكنم بار جـدايي&lt;br /&gt;گفته بودم چو بيايي غم دل بــا تــو بگويــم&lt;br /&gt;چه بگويم كه &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;غم از دل برود چون تــو بيايـي&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;تا كه همسايه نداند كه تو در خـــانه مــايي&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;سعدي آن نيست كه هرگز زكمندت بگريزد&lt;br /&gt;كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهايـي&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-4616715318972835250?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/4616715318972835250/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=4616715318972835250&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4616715318972835250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4616715318972835250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='فقط تو'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-2778843752601842363</id><published>2010-11-16T09:48:00.006-06:00</published><updated>2010-11-17T21:38:01.445-06:00</updated><title type='text'>اگر بار گران بودم؛ رفتم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سلام عزیزم.... سلام همدم تنهایی هایم.... سلام ای سنگ صبورم... ای که در تنهایی ها و شادی هایم کنارم بودی.... ای که تنهایی غربت را برایم کمرنگ کردی.... ای که باعث شدی به صفای تو با همزبانان همدل بسیاری در ارتباط باشم و برایم بسیار بسیار دوستان خوبی را به ارمغان آوردی.... ای که باعث شدی استعدادهای نداشته ی نهفته ام را بهتر بشناسم.... ای که باعث شدی دیگران را شاد کنیم و غم دیگران را کمتر کنیم.... سلامم را بپذیر و خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن گفتن بعضی کلمات برایم خیلی خیلی سخت سخته.... باورکن که اصلاً دلم نمیخواد ترا ناراحت ببینم و از همین الان هم دارم ناراحتی میکشم.... باور کن بسیار بسیار مدیونت هستم.... باور کن ممنوندار همه ی چیزهایی که در این مدّت یادم دادی هستم... ولی چه کنم؟ راهی دیگر برایم نمانده بود و تراخدا اگر میروم و«رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت/راهی به جز گریز برایم نمانده بود.... فروغ فرخزاد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلاً فکر نمیکردم این دوستی و همنشینی و شاید هم کمی تا قسمتی علاقه ی متقابل ما.... یا شاید هم عشق یه طرفه ی من به تو... هنوز یک سال نشده؛ به جایی ختم بشه که مجبور بشم و بشیم این لحظه و روز را ببینیم.... میدونم که دل کندن چقدر سخته... ولی چه کنم؟ اونایی که با این ارتباط و عشق و علاقه ی من و تو مخالف بودند کارها کردند.... زهرها ریختند.... بد اندیشی ها بنیان گذاشتند و دیدی که حتی عکسهای ما را لگدمال فیل ِ تر و خشک کردند و هرروز بلایی دیگر.... باور کن خیلی تلاش کردم که همه ی زیر و بم های قالب و چهره ات را بهتر بدانم تا خوانندگان و مشتری های بیشتری جذب کنم؛ ولی چه کنم که در زمینه ی کار با کامپیوتر و اینترنت بیسوات بیسواتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه باری هم دست به دامن دیگران شدم تا از زیر و بم های روحی ات آشنایم کنند و از جمله چگونگی کامنت نویسی.... ولی دیدی که بازم اون اخلاق بد و بهانه گیرت چنان کرد که دائم این و آن شکایت داشتند که تو بداخلاقی کرده ای و اجازه ندادی دیگران حرف دلشون رو بزنند. راستش رو بخواهی اصلی ترین دلیلی که دارم از تو خداحافظی میکنم همین است. مگه من بجز خوانندگان خوب و بخصوص دوستانی که نظر مینویسند؛ چه دارایی دیگری داشتم که تو دائم آنها را آزار میدادی..... ارور میدادی.... فونت را جهت نوشتن فعال نمیکردی.... از اون طرف هم کیفیت عکسهای منو اونقدر پایین آوردی که این چهارتا «عخش مخش» هم که داشتیم پرید؟؟؟ چرا آخه.... بگو چرا... ای سایت بلاگ اسپات... بگو آخه چرا اینقده با من و ما بد بودی؟؟؟ میدونم هیچ جوابی نداری و بذار منم هیچی نگم.... فقط در یک کلام خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزیز..... رفیق مفیقای گرامی.... دوست ....آشنا.... همسایه.... اونایی که توی ایرانی اید.... اونایی که خارج اید.... بخصوص اونایی که توی اینرنت میایید و سری به ما میزنید....اراذل...اوباش...همه و همه.... وقتتون رو نمیگیرم و ازتون درخواست میکنم از این به بعد.....اجازه بدید در منزل جدید پذیرای قدوم فرد فرد شما باشم..... لطفاً قدم رنجه کنید و اجازه بدهید با این ترفندی که اندیشه شده.... اسم قشنگ و مبارک شما را در بخش نظرات بیشتر ببینیم و از نظرات خوبتان بیشتر بهره ببریم. قابل ذکره که سایت جدیدی که در آن مینویسم(ووردپرس) از نقطه نظرهای فنی از جمله آپلود مستقیم عکس و فیلم و بخصوص آسایش کامنت گذاران گرامی بسیار راحت تر جلوه میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که سیستم ووردپرس به گونه ای است که جهت جلوگیری ازانتشار هرزنامه ها و تبلیغات، جهت ثبت نظر خود نیاز به ارائه ی رایانشانی(ایمیل) دارید که البته بصورت عمومی نشان داده نخواهد شد و فقط خود شما و البته درآن سیستمی که از آن استفاده میکنید؛ قادر به دیدن آن هستید. نکته ی مهم اینه که به نوعی همه ی شما عزیزان از اولین نظرنویسان وبلاگ جدید خواهید بود و پس از ثبت نظرخوبتان باید منتظر تایید از طرف بنده باشید تا نظرتان بصورت عمومی نشان داده شود. از آنجاکه بنده هم تازه مشغول گذران دوران کارآموزی خود هستم؛ لطفاً کمی صبور باشید و با این تاتی تاتی کردنهای من بسازید؛ تا آخه یه روز راه میفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جا داره در اینجا از تشویقها و محبتهای بیکران دوستان گرامی ام نویسنده ی خوب وبلاگ«&lt;a href="http://khalghezi.wordpress.com/"&gt;خال قزی&lt;/a&gt;» و نیز«&lt;a href="http://hamsarekhob.wordpress.com/"&gt;زهرا خانم-وبلاگ یک زوج خوشبخت&lt;/a&gt;» کمال تشکر خود را داشته باشم. ولی..... ولی....بذارید بگم که کدوم دوشــت بـد و ژوغــال خوبی، مرا از این راه به در کرد و باعث شد عخشمان از «بلاگ اسپات» به «ووردپرس» تغییر کنه. البته هرچی بهش گفتم که اینکارا آخر و عاقبت نداره؛ گوش نداد که نداد.... این دوست خوب ما که سمت استادی بنده را در وبلاگ نویسی داره؛ چنان در این زمینه مهارت داشتند که حتی آرشیو همین وبلاگ و تمامی نظرات ثبت شده را به خونه ی جدید منتقل کردند..... جاداره تشکر بی حد و نهایت خودم را از «&lt;a href="http://restless3.wordpress.com/"&gt;آقا روح الله-نویسنده ی وبلاگ خوب بیقرار&lt;/a&gt;» اعلام کنم و بگم: ننه.... الهی سبز و بخت شی.... الهی بری مکـــّه.... الهی از خدا هرچی میخوای؛ نصیبت کنه.... الهی به جای یه زن بور.... خدا شش تا شش تا نصیبت کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب بهتره بیشتر از این وقت شریفتون رو نگیرم. اگه دوست دارید! آخرین یادگاری ها رو روی دیوار این وبلاگ بنویسید؛ وگرنه لطف کنید و با کلیلک روی عبارت رنگی زیر، زحمت بکشید و به آدرس جدید تشریف بیارید. در ضمن از دوستان عزیز وبلاگ نویس هم خواهش میکنم؛ از آدرس جدید جهت راهنمایی و مراجعه دیگران در وبلاگهای خود استفاده کنند..... اگر بار گران بودیم و رفتیم/اگر نامهربان بودیم و رفتیم..... بلاگ اسپات تا همیشه خداحافظ.............ماچ ...بوس...گریه....نامه....بای بای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس جدید«&lt;a href="http://fromnajafabad.wordpress.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وبلاگ از دیار نجف آباد وتجربه ی زندگی جدید در آمریکا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;»..... منتظر دیدارتان هستم.... تعارف نکنید و بفرمایید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-2778843752601842363?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/2778843752601842363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=2778843752601842363&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2778843752601842363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2778843752601842363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/11/blog-post_16.html' title='اگر بار گران بودم؛ رفتم'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-7688175618427985135</id><published>2010-11-10T17:46:00.001-06:00</published><updated>2010-11-12T22:19:45.310-06:00</updated><title type='text'>فاتحه ی زردشتی</title><content type='html'>&lt;a href="http://dc233.4shared.com/img/mxTQ-Dvz/0.32375232837417434/ashoo_zartosht.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 140px; DISPLAY: block; HEIGHT: 200px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc233.4shared.com/img/mxTQ-Dvz/0.32375232837417434/ashoo_zartosht.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;توی غربت که باشی؛ وقتی خبر بدی میشنوی...یا اینقدر دیر شنیدی که از دیر شنیدن آن خبر ناراحت میشی و یا آنقدر فاصله ها وجود داره که نمیتونی اون موقعی که دوستت به تو نیاز داره، در کنارش باشی و غمخوار او. ماجرا به این برمیگرده که این یکشنبه گذشته بعد از چندماه که خبر درگذشت همسریکی از دوستان زردشتی ام را دیر شنیده بودیم؛ برای عرض تسلیت راهی کنزاس سیتی شدیم. همینقدر عرض کنم که همسرشون بخاطر بارداری و زایمان سه بچه ی سه قلو، کمابیش دچار ناراحتی بودند و هر از چندگاهی برای چک کردن قلبشون راهی بیمارستان میشدند. امـّا اینبار ظاهراً دریچه ی قلبشون به مواد شیمیایی که به رگش تزریق کرده بودند حساسیت نشان داده بود و کار تا آنجا بالا گرفت که حتی به جراحی باز قلب هم کشید و ایشون برنگشت که نگشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش خیلی ناراحت دوستمون بودیم و راهی شدیم تا به ایشون تسلیت و سرسلامتی بدیم؛ امـّا کار برعکس در اومد و ایشون و بچه هایش با روحیه ی بالایی که از خودشون نشون دادند؛ باعث آرامش قلبی ما شدند. در فرصتی که قرار بود دیگر هموطنان زردشتی جهت تشکیل کلاسهای مذهبی یا بهتره بگم فرهنگی - مکتبی جمع بشند؛ با حضور یکی از«موبَـدان»(روحانی زردشتی) قرار شد که مجلس ختم و یادبودی به عنوان مراسم ماهانه ی پس از درگذشت آن شادروان برگزار بشه و همین نیز انجام شد. همزمانی که ایشون داشتند اوستاخوانی میکردند و من غرق در لذت از نغمه ی فارسی اوستایی بودم؛ به عینه دیدم که در اون هوای نسبتاً گرم و بی تحرّک پاییزی عصر، ناگهان پنجره باز شد و با تکانهایی که پرده میخورد؛ حضور روح آن مرحوم(ه) را حس کردم. در اینجا قصد دارم مختصر اطلاعاتی درباره ی مراسم سنتی فاتحه خوانی زردشتیان برایتان داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتها قبل از آن ضروری است که یادآوری شود که بیشتر این مراسم در اصل فرهنگ و یک سنتی است محلی و هیچگونه ذکری از چگونگی آن در اوستا نیامده است. مثلاً همانگونه که خاکسپاری مرده در فلات هند باعث آلودگی است و جسد را میسوزانند؛ خاکسپاری در سرمای ایران(پرشیا) نیز باعث میشده جسد همیشه سالم بماند و بهترین راه را گذاشتن در معرض آفتاب و خوراک پرندگان در «دخمه»ها یافته بودند. هرچند که از حدود 40 سال پیش ایرانیان زردشتی داخل ایران نیز بخاطر رعایت بهداشت و قانون، جسد اموات خود را به مثل بقیه ی ایرانیان دفن میکنند. منتها خارج از کشور بنا به سلیقه ی آنها متفاوت است و ممکن است که حتی بسوزانند. بگذریم... اولین مراسم اوستاخوانی یا همان فاتحه در همان روز دفن برگزار میشود. بدین شکل که معمولاً قسمتهایی از آیات اوستا را همزمان شستشوی جسد و سپس بقیه ی آیات را هنگام خاکسپاری تلاوت میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین مراسم روز سوّم و عصر هنگام است و دقیقاً همان روز«سوّم» است که مسلمانان بعضی مناطق ایران آن را نیز برگزار میکنند. از دیگر مراسم مهم طلب آمرزش برای متوفی، برنامه ای است که صبح هنگام روز چهارم پیش از طلوع آفتاب برگزار میشود؛ که بنا به اندیشه ی زردشتی روز «دست شستن از روح» است و باید با اوستا خوانی و خیرات غذای «خدامــُرزی» که ترکیبی است بدون گوشت شامل سیب زمینی، تخم مرغ، سبزی، لوبیا و.... بعنوان چاشت، با دوری کردن از گریه و مـُویه ی بیش از حدّ، دست از روح شخص بشویند؛ تا او به سمت مقصد خود راهی شود. گفتنی است که دیگر مراسمی که برای یادبود و طلب آمرزش برگزار میشود؛ تقریباً به یک شکل برگزار میشود و بیشتر شامل اوستاخوانی است. از جمله:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراسم دهه، سی روزه، روز سی یکم و سپس هر یکماه یکبار که این دوازده مراسم سالانه به علاوه ی مراسم روز سی یکم بعد از فوت را که جمعاً سیزده تا میشود؛ «روزه» یا «روژه» گویند. گفتنی است که پس از مراسم سالگرد، هرساله به مدّت سی سال هرسالی یکبار نیز مراسم یادبودی برگزار میکنند. البته زردشتیان هم تلاوت 21 بار قسمت «یتا اهو» و 13 بار«اشم و هو» اوستا را بخاطر 21 «نسک اوستا» و نیز 13 مراسم «روژه» به مثل مسلمانان که «یک حمد و بیست و یک سوره» را در جواب شخصی که داد میزنه و میگه: جهت شادی روح همه ی اموات.... الفاتحه مع الصّــلوات...!!! میخوانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب اجازه بدهید که چگونگی سفره آرایی مذهبی و مراسم اوستا خوانی معمولی زردشتیان را خدمت شما توضیحی مختصر بدهم. در بیشتر مراسم مذهبی زردشتی چند چیز پایه ی ثابت آن مراسم است. از جمله سمبل چهار عنصر اصلی که در آفرینش به کار رفته و به عناصر اربعه ی «آب، هوا، خاک وآتش»مشهورند. درکنار این عناصر اربعه، موارد دیگری از جمله وجود سبزه و گل، عکس حضرت زردشت، آیینه، خوراک نذری (خیرات) نیز ممکن است؛ وجود داشته باشد. یکی از مواردی که سعی میکنند حتماً در سرسفره یا میز اوستاخوانی و در روبروی «موبد» وجود داشته باشد تا هنگام اوستاخوانی مورد تبـّرک قرار گیرد؛ وجود میوه های فصل و معمولاً خشک شده است که به «لــُرک» معروف است و شامل آجیل هایی خام(بو نداده) مثل فندق، انجیر، پسته و.... میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که هنگام اوستاخوانی موبد دو یا سه بار پیش آمد که درهنگام تلاوت قسمتی ازاوّستا، بیشتر افراد حاضر انگشت اشاره(سبابه) ی خود را درحالیکه مشت خود را بسته بودند به سمت بالا میگرفتند که به این قسمت « آفرین نامه » گویند و به گونه ای «اجازه گرفتن از خدا» معنی میشود. در ادامه و وقتی که قسمت«ویسپو خواترم/خاترم» یا همان «پس از خدا، اجازه گرفتن از صاحبخانه» جهت انجام مراسم معنی میشود؛ انگشت میانی(بزرگ) دست را در کنار انگشت سبابه به شکل V به سمت بالا میگرفتند و ذکری را میخواندند که چون بیشتر آن به زبان اوستایی بود؛ متاسفانه بنده کمتر چیزی از آن میفهمیدم. در آخر برنامه بود که موبد همزمان اوستاخوانی به ترتیب سه شاخه ی برگ سرو(گاهی هم گــُل) به دست گرفت و ابتدا 4 نقطه ی ذهنی سفره ی حاضر را با دست به نشان احترام گذاشتن و پاک نگهداشتن 4 عنصر اصلی نشان داد و سپس سه دور آن سه شاخه را که به گونه ای سمبل اصول سه گانه ی دین زردشتی است؛ منظور«اندیشه ی نیک، گفتار نیک و کردار نیک» چرخاند. با ختم جلسه و به صدای بلند گفتن حاضران که «خدایش بیامرزاد» خوردنی های حاضر را جهت تبرک و مصرف جلوی حاضران تعارف کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوّل سخن گفتم که چقدر این دوستمان آرامش داشت؛ بحدیکه او باعث آرامش قلبی ما شد. وقتی دلیل آن را پرسیدم؛ اشاره ای زیبا داشت به اندیشه ی حضرت زردشت که اصل را بر روح میدانسته و نه جسد. به گونه ای که معتقدند ارواح پس از مرگ جسد؛ تازه دوران شادباشی و رهایی را تجربه میکنند و بهمین علت است که بازماندگان نباید تا بیش از سه روز گریه و زاری کنند و بدین شکل باعث آزار ارواح باشند. بلکه اگر دوست دارند آنان را شادتر کنند؛ چه بهتر که خیراتی دهند؛ ذکر خیری از آنها داشته باشند و اگر هم شد اوستاخوانی کنند. با خودم اندیشیدم که این اندیشه ی آرامش بخش مذهب نیاکانمان کجا و ناله ی شبانه روزی مردان و زنان پیر ما کجا؟ بخصوص وقتی که سری میجنبانند و با صدایی ترحـّم برانگیز میگویند: ننه.... خدا بدادمون برسه!! عذاب شب اوّل قبر و جواب نکیر و منکر و آتیش جهندم ... رو چیکار کنیم!!!؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب بهتره خیلی پا روی دم(دمب) شیر نذارم و با یادآوری یکی از جمله های فارسی اصیل خدمت شما، نوبت رو بدم به شماها و نظرنویسی شما عزیزان. یکی از عبارتهایی که در بین بیشتر هموطنان زردشتی و بخصوص منطقه ی یزد و نایین رایج است عبارت«روز بخیر»است که بصورتهای گوناگون از جمله«روژگــُر-نی یــَک» Rozhgor ni yakو یا «روش کری یک»تلفظ میشود. حالا اگه دیدی واسه تون خیلی سخته بیخیال بشد و مثل من که دارم به شما میگم؛ شما هم بگید«روزگارتان نیک باد». &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-7688175618427985135?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/7688175618427985135/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=7688175618427985135&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7688175618427985135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7688175618427985135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html' title='فاتحه ی زردشتی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-2957108280918275610</id><published>2010-11-08T20:32:00.005-06:00</published><updated>2010-11-08T21:18:38.950-06:00</updated><title type='text'>بدرود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ازخدا میخواهم آنچه را شایسته ی توست؛ به تو هدیه بدهد؛ نه آنچه را که آرزو داری؛ زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک اند و شایستگی های تو بسیار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/pow4Ka7c/0.4779802333540104/_2_online.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/pow4Ka7c/0.4779802333540104/_2_online.jpg" border="0" /&gt; &lt;p align="right"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پیش من برو که دل آزارم&lt;br /&gt;ناپایدار و سست و گــُنه کارم&lt;br /&gt;در کنج سینه، یک دل دیوانه&lt;br /&gt;در کنج دل هزار هوس دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلب تو پاک و دامن من ناپاک&lt;br /&gt;من شاهدم بخلوت بیگانه&lt;br /&gt;تو از شراب بوسه ی من مستی&lt;br /&gt;من سرخوش از شرابم و پیمانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تو همچو پرتو مهتابست&lt;br /&gt;تابیده بیخبر به لجن زاری&lt;br /&gt;باران رحمتی است که میبارد&lt;br /&gt;برسنگلاخ قلب گنه کاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ظلمت و تباهی جاویدم&lt;br /&gt;تو آفتاب روشن امیدی&lt;br /&gt;برجانم، ای فروغ سعادتبخش&lt;br /&gt;دیراست این زمان، که تو تابیدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیر آمدی و دامن از کف رفت&lt;br /&gt;دیرآمدی و غرق گنه گشتم&lt;br /&gt;از تندباد ذلت و بدنامی&lt;br /&gt;افسردم و چو شمع تبه گشتم ....... فروغ فرخزاد&lt;br /&gt;==============================&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دگر مرا صدا مکن&lt;br /&gt;مرا زجام باده ام جدا مکن&lt;br /&gt;که جام من به من، جواب میدهد&lt;br /&gt;به من کلید شهر خواب میدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درون خوابهای من&lt;br /&gt;تویی و دستهای مهربان&lt;br /&gt;تویی و عهدهای استوار&lt;br /&gt;و هرچه هست؛ عاشقانه پایدار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخواب نازنین من به خواب ناز&lt;br /&gt;که من تمام شب نخفته ام&lt;br /&gt;تمام شب به جام و جان&lt;br /&gt;جز این سخن نگفته ام&lt;br /&gt;وفا کن ای دل جفا کشیده، باز&lt;br /&gt;ولی وفا به یار بی وفا مکن ..... سیاوش کسرایی &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-2957108280918275610?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/2957108280918275610/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=2957108280918275610&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2957108280918275610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2957108280918275610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/11/blog-post_08.html' title='بدرود'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-7924030132137092056</id><published>2010-11-02T08:31:00.008-05:00</published><updated>2010-11-03T19:07:45.854-05:00</updated><title type='text'>سکوت عشق</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dc271.4shared.com/img/5pjl5Cui/0.4670212923971212/image003.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc271.4shared.com/img/5pjl5Cui/0.4670212923971212/image003.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرسکوتی سرشار از ناگفته ها نیست؛ گاهی از خجالت کرده ها و گفته هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«هرچه کــُنی بـکـــن، مـکــُن تــرک مــن ای نـــگــــار مـــــن&lt;br /&gt;هرچه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه بـُری ببـُر، مـبـُـر رشـتــه ی الـفـت مــرا&lt;br /&gt;هرچه بــَری ببــَر، مبر سنگدلی به کار من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه روی برو، مرو راه خلاف دوستی&lt;br /&gt;هرچه شوی بشو، مشو تشنه به خون زار من ....» شوریده ی شیرازی&lt;br /&gt;========================================&lt;br /&gt;****** به عنوان موضوع نوشت:&lt;br /&gt;قصد داشتم فقط متن بالا را بعنوان یک نوشته ی مستقل منتشر کنم؛ تا لااقل یکی بیاد منو جدی بگیره و به داد دلم برسه.... بابا...عاشقی کشت ما را... شاید هم مار را؟؟ مگه من چی چی ام از دیگران کمتره که یه شعری، چیزی از یه جایی قرض بگیرم و بطور کوتاه(مینمال) بنویسم و هم شما را خسته نکنم و هم اینکه شما بنشینید و با تعبییر و تفسیرهاتون هی نظر بنویسید و هی من بیام بخونم و از خودم ذوق دروکنم؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امـــّا از آنجاکه یکی از همراهان همیشگی این سراچه.... دوست بزرگوارم... چنگ، در تعبییر این عبارت شادروان دکتر شریعتی:«خداوندا! به هر کس که دوست میداری بیاموز که عشق، از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن، از عشق برتر است.» مطلبی نوشته و درخواست کرده تا شما عزیزان نیز نقد و نظر خود را بنویسید؛ برآن شدم تا عین درخواست ایشان را در ادامه منتشر کنم و شما نیز دست به نقد و بررسی بزنید. بنده نیز سعی خواهم کرد به عنوان یک خواننده ی وبلاگ جهت پاسخگویی ایشان مطلبی بنویسم. در این بین چنانچه موردی بود که به خود بنده یا نوشته های بنده مربوط بود؛ قبل از انتشار نوشته ی بعدی پاسخ خواهم گفت. امــّآ نقد و نظر چنگ عزیز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«....با درود فراوان و با عرض تبریک به شما و همه آنهایی که بیشتر روزهایشان جشن است و شادی و امیدوارم همیشه خوش و خندان باشید. میخواستم در مورد مطلب قبلی که از دکتر شریعتی نوشته بودی؛ نظر خودم را بگویم و دوست داشتم &lt;em&gt;نظر دیگران را هم در این مورد&lt;/em&gt; بدانم. راستش اصلا از این آقای دکتر خوشم نمی آید. به خصوص از این مطلب «دوست داشتن و عشق»ش . به نظر من ایشان هیچ درک درستی از عشق نداشته اند. وگر نه دوست داشتن را حتی از نوع خالصانه وبسیار زیادش به عشق برتری نمیدادند. تا بحال کسی نتوانسته است تعریف درست و کاملی از عشق ارائه بدهد و بعضی ها هم که سعی کرده اند آن را تعریف کنند فقط شاید توانسته باشند یکی از پیامدها و معلول های عشق را تعریف کنند نه خود عشق را.... مانند دوست داشتن زیاد و یا جنون و یا از خود گذشتگی... عشق را نمیتوان تعریف کرد. شاید فقط بتوان برای آن مثال آورد تا به درک نسبی مفهوم آن کمک کرد. مانند داستانهای شیرین و فرهاد و یا لیلا و مجنون و..... آقای دکتر شریعتی با بازی با کلمات و جملات سجع گونه سعی در ثابت کردن دانش و مدرک دکترای خویش داشته اند و زیاد به نظریات ایشان نمیتوان استناد نمود. اگر شما و دیگر دوستان این نظر بنده را نقد بفرمایید بسیار ممنون خواهم شد.... ارادتمند چنگ» &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-7924030132137092056?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/7924030132137092056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=7924030132137092056&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7924030132137092056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7924030132137092056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='سکوت عشق'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-2762542716815219374</id><published>2010-10-31T18:56:00.005-05:00</published><updated>2010-10-31T23:07:18.907-05:00</updated><title type='text'>هالووین در آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/oAldRBZ0/0.9936969573786371/h9_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/oAldRBZ0/0.9936969573786371/h9_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; همانطور که در نوشته ی قبلی عرض کردم این روزها در آمریکا شور و هیجان بسیاری به مناسبت برگزرای مراسم هالووین یا به قول خودم قاشق زنی برپاست. امروز مسافرتی داشتیم به شهر«هگینز-ویل» در 20 کیلومتری محل زندگی ام. جالبی این مراسم در این بود که بصورت متمرکز، خیابان اصلی مرکز شهر به برگزاری این موضوع اختصاص یافته بود تا علاوه بر تامین امنیت برگزاری این مراسم، بیشتر افراد بتوانند با حضور در یک جا از دیدن یا به مشارکت گذاردن سلیقه ی خود در نوع انتخاب لباسها و آرایش ها، سلیقه های گوناگون را ببینند یا به نمایش بگذارند. جا داره همین جا عرض کنم که نظرات نوشته ی قبل را که در همین راستاست، پاسخ نگفته ام تا با این نوشته و در یک زمان اقدام به تشکر از محبت نظرنویسی شماها داشته باشم. در ضمن از اینکه اجبار بارگزای عکسها در سایتی دیگر باعث شده کیفیت عکسها نامطلوب باشه معذرت میخوام و امیدوارم که به زودی از دست این مشکل و وبلاگ و... راحت بشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/z8Nh6IKO/0.32030834950788567/h14.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/z8Nh6IKO/0.32030834950788567/h14.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; سوای مغازه داران مرکز شهر که با آرایش مغازه های خود، مراجعه کنندگان را به صف جهت پذیرایی با شیرینی مهمان میکردند؛ بعضی مردم عادی شهر نیز با گذاشتن میز و صندلی کنار خیابان اقدام به پذیرایی افراد میکردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/nNBu4Vh4/0.13195538779256077/h15.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/nNBu4Vh4/0.13195538779256077/h15.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; در این بین افراد بزرگسال نیز خود را به شکل و لباسهای گوناگونی آراسته بودند و صف مراجعه کنندگان را به جلو راهنمایی میکردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/hWxra_gQ/0.7281927776551441/h3_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/hWxra_gQ/0.7281927776551441/h3_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;البته نه همه ی آنها فقط با شکلات و شیرینی، بلکه سیبهایی این زن که به واقع یک جادو گر بدشکل بود؛ حسابی تــُرد و آبـدار جلوه میکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/wF1gFw0H/0.6017906005750776/h8_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/wF1gFw0H/0.6017906005750776/h8_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بعضی جوانها هم به سلیقه ی خود یک بازی را برای کوچکترها تدارک دیده بودند و از جمله این دخترک جوان که دکور یک خانه ی ارواح زده ی شیطانی را در سطح خیابان گذاشته بود و کودکان باید با پرتاب گره بسته ای از سنگ ریزه به داخل پنجره ی آن خانه، جایزه ی خود را دریافت میکردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/M_Ap-FM5/0.790911873122311/h17.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/M_Ap-FM5/0.790911873122311/h17.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; در این بین بازیهای دیگری نیز تدارک دیده شده بود از جمله یافتن شکلاتهای پنهان شده در بین کاههای درون این سبد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/M7CmISLc/0.05540550706510905/h18.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/M7CmISLc/0.05540550706510905/h18.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; این آقا هم خود را به شکل مکزیکیها آراسته بود و سوای اهدای شکلات، فرصتی تدارک دیده بود تا کوچکترها سوار بر آن خر محترم(الاغ) عکسی بیندازند. لطفاً یک وقت اشتباه نشه؛ اونکه پشت سر فرین ایستاده است منم نه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/1yVKpX7n/0.2552426288133687/h12.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/1yVKpX7n/0.2552426288133687/h12.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; در این بین هم بعضی ها از تزیین حیواناتشان نیز غافل نشده بودند و در کنار دکورآرایی آدمها و هنرهای دستی شان باید چشمامون رو خوب باز میکردیم تا از دیدن سگهای گوناگونی که لباسهای عجییب و غریب پوشیده بودند نیز غافل نشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/rWxFDFAX/0.8979709453574387/h2_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/rWxFDFAX/0.8979709453574387/h2_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; بعضی خانواده ها هم بصورت دسته جمعی در مراسم پیاده روی و جمع کردن شکلات شرکت کرده بودند و باز دیدنی بود که چگونه هرکدام خود را آراسته بودند و من یکی که بیسوات تر از آنم ببینم اینها کدامین شخصیتهای داستانی یا کارتونی بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/QtuTW-nM/0.14848507178329529/h6_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/QtuTW-nM/0.14848507178329529/h6_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; وباز این خانواده و بچه هایشان که در یک گاری نشسته بودند و از اینطرف به آن طرف میرفتند وشاید دیدن اسکلت دکور مغازه ی پشت سرشان خالی از لطف نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/H0l4TOqf/0.855786945601912/h7_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/H0l4TOqf/0.855786945601912/h7_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; شاید بیشتر شما در تصـّورتان باشد که باید همه ی آراستنها و لباسها ترسناک باشند؟ ولی من یکی که بجز زیبایی دلنشین این دخترک، چیزی دیگری نمیتوانم در وصفش بگویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/MGvOpV8T/0.2516951359189993/h4_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/MGvOpV8T/0.2516951359189993/h4_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; میدونم که توی دلتون گفتید خوش به حال من که با این دوتا چشای هیزم این دخترک را از نزدیک دیدم. خوب خیلی هم حسودی نکنید و شما هم ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/5YRG3W6h/0.6605700518731188/h25.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/5YRG3W6h/0.6605700518731188/h25.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; البته همه ی همه ی سلیقه ها هم خیلی دلچسب نبود و ای بسا شما هم از دیدن این ماسک عرعر یک خر، خیلی هم خوشتون نیومده باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/L2eHn7AT/0.37455030932526756/h5_online.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/L2eHn7AT/0.37455030932526756/h5_online.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; خب حالا اگه خیلی با اون عکسها حالی نکردید از دیدن این شامپانزده ی مظلوم چه حسی دارید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/aIKGoZQT/0.36041357718064115/h24.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/aIKGoZQT/0.36041357718064115/h24.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;فکر نکنید که همه ی دکورآرایی ها شامل حیوانات میشد. در تعجبم چطور این پسرک مظلوم را لباس اسکلت پوشانده بودند؟ خب دیگه اینم یه سلیقه ایه دیگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/0xqhrEuE/0.5252866991705397/h20.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/0xqhrEuE/0.5252866991705397/h20.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;اگه بعضی ها بادیدن پلیس و ماشین پلیس هوری دلشون میرزه... اینجا آنقدر بیشترشان خوش برخورد و با اخلاق برخورد میکنند که من وقت پیدا کردم تا یک شوخی نیز با او داشته باشم و همانطور که میبینید دستبند اورا نیز به دست بزنیم و بگیم و بخندیم.... آقا !!! خانم!!! بخدا شوخی بود. فردا نری بگی حمید رو پلیس گرفته بود و خودم عکسش رو دیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست که بعضی لباسها و سلیقه های دیگران را نیز ببینید و از جمله این پسرک ارتشی پوش و آن مرد گنده ای که لباس مردآهنی پوشیده است.&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/UnBRoDTn/0.009309156471257185/h26.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/UnBRoDTn/0.009309156471257185/h26.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این آقا هم ترجیح داده بود با لباس شکار به جمع بپیوندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/5KOYTqFf/0.7192136715806985/h11.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/5KOYTqFf/0.7192136715806985/h11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; ندونستم که این لباس دزدان شب است یا عیاران و طراران؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/UINcMqJd/0.4715526266443595/h22.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/UINcMqJd/0.4715526266443595/h22.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; این دختر هم که یکی از حادثه دیدگان کشتی تایتانیک بود و با دیدنش نزدیک بود که یه دفعه دل ازدستم دربره و بپرم اون وسط و نجاتش بدهم؛ که خدا رو شکر تیوپ نجات به گردنش داشت. خوب شد که خودم رو به خطر ننداختم. آخه اگه این شجاعت و رشادت رو از خودم دربکرده بودم؛ لابد این من مظلوم بودم که باید به دست مبارک عیال خفه میشدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/fg424uai/0.5958253577408993/h23.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/fg424uai/0.5958253577408993/h23.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; این هم یکی از رایج ترین لباسها که به شکل روح است و من نمیدونم این لباس چطوری باعث میشه روحهایی که به روی زمین می آیند از لباسی که به شکل خودشونه بترسند و فرار کنند!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/JPte4Vd4/0.6580260667340383/shotor2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/JPte4Vd4/0.6580260667340383/shotor2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;امــّا بشنوید که هنوز روزهنگام بود و تازه موقع رفتن به مراسم قاشق زنی توی محل سکونتم بود. دخترهام قصد داشتند که درب خانه های محلـّه را بزنند و از آنان اصرار که من هم راهی شوم و اصرار دوچندان که این لباس بادکنکی شتر را بپوشم. میبیند که آخر پیری به چه روزی دچار شدیم... بچـّه بیا برو بچسب به دین و ایمونت... آخه مرا چه به پوشیدن این لباس شتر؟؟ ولی خودمونیما توی این همه سلیقه های عجیب و غریب این آمریکاییها، این یادگاری ما از دبی حسابی تک افتاده بود؛ بخصوص که وقتی بزرگسالی آن را میپوشه؛ بقیه ی اجزای ثابت این لباس از جمله پاهای پارچه ای آویزان آن تناسبی بسیار خنده دار با اون آدم گــُنده که خودم باشه نداره و خنده ی همه را در میاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc178.4shared.com/img/lT6AZv5w/0.7326457567548372/shotor1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc178.4shared.com/img/lT6AZv5w/0.7326457567548372/shotor1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;فرین هم که همان لباس سال قبلش(کفش دوزک یا عروس خدا) را پوشید و فاطمه هم آخرین سالی است که طـّی رسم این منطقه، لذت پوشیدن لباس و خانه به خانه رفتن و خاطره ساختن برای خودش را تجربه میکند و هرچی باشه دختره ی گــُنده باید دیگه بشینه پای درس و مشقش...اهه!! گفتنی است که لباس او را Witch یا همان جادوگر مینامند. امیدوارم که بعد از اون روضه خوانی و اشک همه را درآوردن، با دیدن این عکس و مطلب، تلخی آن را فراموش کرده باشید. منتظر دیدن نظراتتان در هردو نوشته ی آخر هستم. بدرود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-2762542716815219374?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/2762542716815219374/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=2762542716815219374&amp;isPopup=true' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2762542716815219374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/2762542716815219374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_31.html' title='هالووین در آمریکا'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3565500092669623294</id><published>2010-10-30T20:13:00.000-05:00</published><updated>2010-10-30T22:18:16.376-05:00</updated><title type='text'>قاشق زنی آمریکایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dc268.4shared.com/img/7DVYZ7_2/0.28429202836748024/_2_online.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc268.4shared.com/img/7DVYZ7_2/0.28429202836748024/_2_online.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;***همینطوری بدون ارتباط با موضوع::::::::&lt;br /&gt;میگه: «سرپیری و معرکه گیری؟»؛ «نکنه عشق  ر.ی.د.ه  به قلبت؟»(اشاره به دیالوگی در فیلم هامون با بازیگری شاهکار شادروان خسرو شکیبایی) میگم:«مگه عشق پیر و جوون میشناسه؟ مگه وقتی میاد در میزنه؟ مگه غیر از صحبت دوقلب چیز دیگه ایـه؟» میگه:«زمان، دیگه زمان عشقهای افلاطونی نیست؟ بار خود را ببند و برو که گــُلها را فقط بوییدن و دیدن از دور خوش است؟» میگم:«شاید معنی عشق را دوست داشتن خالصانه باید تعبییر کرد. مگه نشنیدی که دکتر شریعتی گفته: خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که، عشق از زندگی کردن بهتر است؛ وبه هر که دوست تر می داری بچشان که، دوست داشتن از عشق برتر است؟» خیز میگیره که باز چیزی بگه که حرفش رو قطع میکنم و میگم: «ببخشید!!! مگه قرار نبود دیگه از اینجور حرفها سخنی به میون نیاریم؟؟ بذار برم سراغ ذکری از یکی از رسوم آمریکایی!» میگه:«باشه! بازم ساکت میشم!  امـّا دونسته باش همیشه با تو حرفها دارم. هرچی نباشه من دوّم توام.»&lt;br /&gt;____________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرساله آخرین روز ماه اکتبر(نهم آبان) برابر است با برگزاری مراسم «هالووین» که شباهتهای بسیاری با «مراسم قاشق زنی» چهارشنبه سوری خودمان دارد و بد نیست بدانید که ریشه ی اینگونه جشنهای مشابه که در بیشتر فرهنگ ها وجود دارد؛ به اولین فرهنگ فکری انسان، بنام پگنیست Pagan برمیگرده که بسیار زودتر از مذهب یا همون مکتب فکری «طبیعت گرایی» Naturalism وجود داشته و تقریبا ً برای هرچیزی، اعتقاد به یک خدا گونه (الهه) داشته اند. کلمه Halloween در اصل از عبارت All-Hallow-Even گرفته شده و کلمه Hallow به معنای «تقدیس شده و مقدس» است. ولی راستش رو بخواهید من همیشه با شنیدن این کلمه یاد «هالو» و «هاله» ی مشهور اون آقاهه میفتم...بگذریم... سابقه ی این جشن به حدود ۵ قبل از میلاد و سرزمین ایرلند و قوم «سلت» (Celt) برمیگرده که بعدها با مهاجرت اروپاییان در اوایل قرن نوزدهم به قاره ی آمریکا این مراسم در این منطقه گسترش پیدا میکند. البته امروزه بیشترمردم کانادا و آمریکا این جشن را یک سنت آمریکایی میشناسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc268.4shared.com/img/aVpwT0yf/0.29484865901334545/1_online.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 113px" alt="" src="http://dc268.4shared.com/img/aVpwT0yf/0.29484865901334545/1_online.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سنتها و باورها در مورد هالووین در کشورهای مختلف متفاوت است و از آنجاکه معتقدند در این روز ارواح درگذشتگان به روی زمین میایند و امکان ارتباط ارواح با آدمها برقرار میشه؛(برعکس ما ایرانیان که با خانه تکانی قبل از عید همه چیز را برای جلب رضایت ارواح آماده میکنیم اینان) برای ترساندن و فراری دادن ارواح، لباسهایی به شکل اسکلت و ترسناک بسیار میپوشند. البته امروزه آنچنان هم مهم نیست که لباس آنها بد شکل یا ترسناک باشه و بیشتر میخواهند یک تحوّلی در روال زندگی عادی خود داده باشند و همانطور که در عکس میبینید دو تا از همکاران من که سمت بالایی نیز دارند چطور خود را آراسته اند؟ همچنین بخاطر همزمانی هالووین با جشن برداشت محصول؛ معمولا ً از «کــدوی» زرد، زیاد استفاده میکنند و یکی از سرگرمی های آنان کدو آرایی و یا تزیین کردن درب خانه هایشان است که در حد امکان بصورت ترسناک و گاهی هم دل بهم زن، جلوه پیدا میکند. از رایج ترین کارهایی که انجام میشه آویزان کردن مترسک به عنوان یک موجود ترسناک است. البته گاهی هم داخل کدوها رو خالی میکنند و با کنده کاری روی آن به شکل قیافه ای ترسناک، و گذاشتن شمع در داخل آن که به Jack-o-Lantern معروف است؛ درب منازل را تزیین میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc268.4shared.com/img/kWcZIfGs/0.31016942708983253/A-Little-Black-Magic_slideshow.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 160px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc268.4shared.com/img/kWcZIfGs/0.31016942708983253/A-Little-Black-Magic_slideshow.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد از اینگونه آراستنها رایج ترین رسم این روز و شب متعلق به بچه های قبل ازسن دبیرستان است که با پوشیدن لباسهای عجیب و غریب(کاستوم) از این خانه به آن خانه برای گرفتن شکلات و شیرینی میروند. به غیر از پوشیدن لباسهای عجیب و غریب یا به قول اینها Halloween Costume دو چیز دیگر برای بچه ها این مراسم را جالب و خاطره انگیز میکنه: شرکت در جشنهایی که ممکنه به این مناسبت بهش دعوت بشن و از همه مهمتر و به قول من قاشق زنی و به قول اینها Trick or Treat. به این شکل که بچه ها در این شب لباسهای هالووینشون رو می پوشن و به در یک به یک خونه ها میرن و ضمن اینکه در میزنند به کسی که میاد دم در میگند:«تهدید یا معامله؟» به زبان خودمانی «مرا با شکلات و پذیرایی ات میداری، یا اینکه من ترا با آزار و اذیت بدارم؟ » به این شکل با صاحب منزل اتمام حجت میکنند تا چنانچه صاحبخانه او را تحویل نگرفت با انواع روشهای همسایه آزاری مثل پرتاب تخم مرغ و آشغال و .... اهالی آن خانه را مورد مرحمت قرار میدادند(عالم بچگی یادش بخیر که زنگ در خونه ی مردم رو میزدیم و فرار میکردیم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc268.4shared.com/img/Ag4N-sTP/0.7461047405809239/2_online.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 113px" alt="" src="http://dc268.4shared.com/img/Ag4N-sTP/0.7461047405809239/2_online.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نکته:(ادامه ی این نوشته مربوط به سال گذشته است.) از آنجا که در محل کاربنده نیز این جشن برپا بود و همکاران من سخت علاقمند شده بودند که ببینند من چه سلیقه ای بخرج میدهیم؟ آخرالامر بدین نتیجه رسیدیم که خانمم، لباس و روسری به سبک ایرانی بپوشند و دروغتان نگویم؛ یهو هوس دختر بازی ام گرفت و دلم واسه ی اون مقنعه پوشان عزیز هم تنگ شد!! آخ!!! عیال، چرا میزنی؟!! ببین به چه روزی دچار شدیم و یه شوخی هم نمیتونیم بکنیم.... بماند که برای مرد ایرانی هیچگونه لباس سنتی سراغ نداشتم(البته بجز لباسهای اقوام که بنده جزو هیچکدام نیستم). آخر الامر همان لباسهایی که هنگام ورودمان به آمریکا پوشیده بودم را دوباره استفاده کردم و هاج و واج مانده بودم که مگه داشتم میرفتم عروسی شاه پریون که اینقدر خودم را به سختی انداخته بودم و اتو کشیده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امـّا اوج قصه وقتی بود که دمادم غروب هوس کردیم به رسم آمریکایی راه بفتیم و این دخترک 5/1(اکنون دو)ساله ی خود را از خانه ببریم بیرون و از این خانه به آن خانه بگردانیم. لباسی که برایش تدارک دیده بودیم طرح یک کفش دوزک(عروس خدا)Lady-Bug بود. اکثر خانه ها با دکورآرایی بیرون خانه هایشان و نیز روشن گذاشتن لامپ درب خانه، حضور خود را به بقیه اعلام کرده بودند. این یعنی درب خانه هایی که چراغشان روشن نیست را نباید بکوبیم. بعد از اولین خانه ای که رفتیم؛ دخترم(فرین) کاملاً ماهر شده بود. چراکه با هربار رفت و آمدش چندتایی شکلات و شیرینی و حتی میوه ی تازه، به ارمغان میاورد و اگر خودش هم بهره ای نمیبرد، من و مادرش شکلات خوران بدنبال او میرفتیم تا برای هفته ها، شکلات مورد نیازمان را ذخیره کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc268.4shared.com/img/BEq8jzsm/0.19578097231412495/3_online.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc268.4shared.com/img/BEq8jzsm/0.19578097231412495/3_online.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آخرشب هم مقصدمان منزل پدرومادربزرگ خوانده ی دخترم -خانه ی کریس و دیوید- بود که تا ساعتی به شب نشینی کنار هم بودیم و سپس خسته و کوفته راهی منزل شدیم............ دوستان عزیز همانطور که ذکر شد خاطره ی پایانی و عکسهای این نوشته مربوط به سال گذشته بود و منتظریم ببینیم امسال چه پیش میاید؟ شاید هم انتشار عکسهایی در نوشته ای دیگر!!؟ تندرست و شادکام باشید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3565500092669623294?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3565500092669623294/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3565500092669623294&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3565500092669623294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3565500092669623294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html' title='قاشق زنی آمریکایی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-8383286152045498261</id><published>2010-10-27T12:51:00.001-05:00</published><updated>2010-10-29T11:38:18.637-05:00</updated><title type='text'>دلتنگی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;**** پیشنوشت: متن اصلی این نوشته را همین یکشنبه ی آتشین پیش نوشته بودم؛ امــّا در زمینه ی انتشار آن مردد بودم تا اکنون که فرصتی دست داد. باید یادآوری کنم همه چیز روبراه است. جون خودم!!! باور کنید!!! فقط هوس کرده ام یه «روضه»ی مشتی خدمتتون بخونم که یادتون نره منم برای پامنبری خوندن یه شایستگی هایی دارم.... همگی یه قدم بریم صحرای لکسینگتون... همونجایی که حمید تک و تنها بود.... نه یاری... نه همدمی... دگران هم شده بودند زخم دلی.... بگذریم... شما خودتان را ناراحت نکنید و ادامه ی مطلب را بخوانید که اگه الان هم منتشرش نکنم ممکنه بازم تغییرش بدم تا خیلی دستم رو نشه... باور کنید خوشحالم ...اینم نشونه اش... هه هه هه!!!&lt;br /&gt;_________________________________________&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام شب را درست نخوابیدم. یعنی بهتره بگم اصلاً نخوابیدم و در عالم فکر و رویا غرق بودم. به طور ناگهانی یه فکری یا بازم بهتره بگم حسـّی مثل حس &lt;em&gt;عاشقی&lt;/em&gt; به تمام وجودم هجوم آورده بود. آنچنان همه ی تمرکزم را گرفته بود که انگلیسی حرف زدن طلبم؛ فارسی هم نمیشد سخن گفت. یعنی میشد.... تمام جمله ها هم مثل برق توی سرم رژه میرفتند؛ ولی تا میومدم دهن باز کنم؛ یه چیزی راه گلو را می بست. هرچه بود یا جای سکوت بود یا صدای گفتار همراه با لرزش!!؟ چاره ای نبود. باید راهی جست. از طرفی نه اخلاقم اینگونه است که خانمم پی به بسیاری از احساسات درونی ام ببرد؛ و نه دیدن این حال خرابم برای بچه هایم کار درستی بود. از خانه زدم بیرون و همینطور که توی خیابونها میچرخیدم؛ بعضی ها رو دیدم که وارد کلیسا میشدند. یه دفعه جرقه ای به ذهنم زد که بد نیست منم یه سر برم توی خونه خدای این مسیحیها... از خوش حادثه هم تمام موضوع دعاها و سخنرانی کشیش هم درباره ی «عشق»، «عشق خالص»، «عشق بلاعوض»و.... بود. مـَصّـبــت(مذهبت) رو شکر بخت و اقبال!!!...حالا همین امروز باید موضوع مورد بحث همین کلمه باشه!؟....وای که چقدر «عخش»... ببخشید...«عشق» داریم و خبرنداشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیر... این ترفند هم کمکی که نکرد هیچ، بلکه حکایت آن شد که«از قضا سرکنکبین، صفرا فزود»(مولانا). وقتی که همه داشتند از سالن خارج میشدند یه جورایی توی «هـــوا» بودم... اصلاً نمیدونستم چه مرگیم شده؟؟... چرا دروغ بگم؟ کمابیش میدونستم؛ ولی آخه چرا من که همیشه سعی میکردم برای دیگران باعث افزایش روحیه باشم؛ حالا خودم اینطوری ریختم به هم؟ نمیدونستم چه باید کرد؟ از کلیسا زدم بیرون و راه کنار رودخانه را پیش گرفتم؛ نسیم هوای پاییزی و سکوت روز تعطیل یکشنبه و امواج آب و دیگر هیچ.... ولی نه... یه چیز دیگه هم بود؛ اونم عامل اصلی عاشقی بازی هام و شنیدن چندین و چند باره یکی دو تا آهنگی که با پیشامدن یکسری تغییر و تحولات روحی اخیرم، سبب شده بود بعد از مدّتها یه بار دیگه طعم گس امـّا نه تلخ «دلتنگی» را همراه با دو قــُلپ اشک بچشم.... بیخیال که اون آهنگ ها چی بود. امـّا اگه خواستید میتونید یکی از اونا رو دانلودکنید یا بشنوید. &lt;a href="http://www.4shared.com/file/63267660/abf52649/Arash_Delfan_-_Havai_e_Ba_To___wWwmusic4everPIBIR_.html"&gt;آهنگ «آرزو» با صدای «آرش دلفان&lt;/a&gt;» که میـگــه:«دوباره دل هوای با توبودن کرده/نگو این دل دوری عشق ترا باور کرده//حالا من یه آرزو دارم توسینه؟/که دوباره چشم من ترا ببینه و....»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم با خودم فکر میکردم این «حس دلتنگی» که اومده سراغ من یعنی چه؟ آیا قدرناشناس زندگی شده ام؟ آیا لوس بازی درآورده ام و سختی های گذشته ام رو فراموش کرده ام؟ آیا نالیدن بی مورد است؟ آیا بخاطر آن است که خبرندارم و نیستم تا ببینم توی ایران هم دیگه کسی یار کسی نیست؟ آیا شدنی نیست که این حسّ «نداشتن یک همزبان همدل» حتی برای بعضی ها توی خود ایران هم رخ دهد؟ آیا....آیا... آیا...؟ نمیدونم جواب شما چیست؟ ولی وقتی ساعتی گذشت و برگشتم خانه و شروع به نوشتن این مطلب کردم؛ وصد البته دست گره شده ی زیر گلویم را باز کردم و با شنیدن آهنگی موزون و بدنبال آن حرکات موزون دخترکم- فرین- حالم آرام آرام رو به بهتر شدن گذاشت و دیگران هم ندانستند که «حمید هم دعاییه»(گفتاری از فیلم سوته دلان-شادروان علی حاتمی) تازه دانستم که چشمهایم با آنکه به تمام زیبایی های زندگی دوخته شده است؛ گاهی خوب نمیبیند و چون تارمیشود؛ هیچ چیزی بهتر از شستشو با گلاب جاری شده بر گونه ام نمیتواند؛ «دید» آنها را بهتر کند. پس این دلتنگی نه تنها بد نبود؛ بلکه هر ازگاهی، آن هم برای زُلال کردن «دل»، بقول ما بچـّه آخوندا خیلی هم «ثوابه».... پس!!! گریه کنید مسلمونا... «وه که چه قلمرو اسرار آمیزی است سرزمین اشک!!»**&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بذارید قبل از هرچیز خواهش کنم که:پیش از خواندن تمام متن، پیش داوری نکنید و فکر نکنید که این نوشته گله و شکایتی است از اوضاع؟ بلکه تلاش دارم یادآوری کنم که «دلتنگی» حسی واقعی و غیر قابل انکار است برای همه... و دیگه اینکه نباید هرکسی را که همچون من در شرایط به اصطلاح بهتری!!! زندگی می کند محکوم کنیم که حق دلتنگ شدن ندارد. همه ی آدمها گاهی دستخوش احساساتشون میشند و به نظرم باید اون احساسات را بیشتر شناخت؛ تا به موقع بتونیم، عکس العمل مناسب رو انجام بدیم. مثلاً آیا به کسی که از زندگی مشترکش شکایتی می کند یک راست پیشنهاد طلاق می دهیم؟ آیا به مادری که گاهی از شیطنت های بچه اش گلایه و حتی گریه می کند؛ پیشنهاد می دهیم که بچه اش را به شیرخوارگاه بسپارد؟ حالا آیا کسی که بیرون از وطنش زندگی می کند؛ فقط و فقط بخاطر زندگی در خارج، دیگه حق نداره هیچ شکایتی از زندگی کنه یا حتی دلتنگ بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تصوّر که:«ای آقا!!! ما بدبختیم و شماها که اون طرف نشسته اید خوشبخت روزگار و بی درد و غم!!!!!!!، خوشی زده زیر دلتان و از فرط رفاه و غرق شدن در نعمتهاست که این جوری شکایت می کنید.»به نظرم کمی بی انصافی است و برخواسته از نگاه توریستی به مسئله ی مهاجرت است. در حالیکه باید این واقعیتها رو پذیرفت که حتی در خارج هم مثل داخل وطن، آدما گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی بیمار، گاهی بی حوصله و گاهی هم «دلتنگ» میشند. برای غیرمهاجرها شاید خنده دار و حتی مسخره باشد! اما باید مهاجرباشید تا باور کنید که این مسئله یک موضوع عینی و واقعی ست. تجربه ایست که هر کس تا نداشته باشد نمی تواند در مورد آن به درستی و انصاف قضاوت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درجایی برای دوستی که روزهای آخر قبل از خروج را در ایران میگذراند چنین نوشتم:....«جدایی» یکی از سخت ترین تجربه های زندگی است.... آری .... ولی درعوض از سازنده ترین تجربیاتی است که شما و خانواده و عزیزانتان را آب دیده میکند. مطمئن باشید که پس از خروجتان، هم شما و هم آنان روزهای احساسی سختی را پشت سر خواهید گذاشت... امــّا این به آن معنی نیست که «بار غمی» است ابدی؟؟؟ بلکه شوک «پذیرش یک واقعیت» جدید و آن هم از نوع واقعیتهای«شیرین»زندگی است. آری مهاجرت یک تجربه ی «مـُردن» است، ولی مردنی که زنده شدنی دوباره را دربردارد. مردن عادتهای زندگی در زادگاه و زنده شدن بخاطر تجربه ی زندگی تازه و نو در کشور جدید.... و یادتان نرود که این تجربه ی زنده شدن دوباره تان در دستان خودتان قرار دارد و حتی اگر آنقدر ترک عادتهای قبلی(زندگی دروطن) برایتان تحمـــّل ناپذیر باشد؛ باز این فرصت را دارید که با خرید یک بلیط برگشت، به همان گذشته ها برگردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در آن روزها، کی به ارزشمند بودن وطن اندیشیده بودم؟ کی زیباییهای گذر یک گله ی گوسفند از کوچه باغ پرازگرد و خاک را تصوّر کرده بودم؟ آیاهیچ وقت به دوست داشتن بدخواهانم هم فکر کرده بودم؟ ..... همه ی اینهایی که برایت برنشمردم به آن خاطر بود تا خودتان به آنها برسید؛ و بدانید که همه ی این تجربه های به ظاهر تلخ و سخت، ازخوبی های مهاجرت و همان دل کندنها بود و هست.... در ضمن و به عنوان سخن آخر.... این روزهای قبل از خروج، ذهنتان مثل یک دوربین فیلمبرداری تصویر همه چیز را.... از کاسب سر محل... از پسر پرسروصدای همسایه... از فالوده فروش سرمیدون... از جارچی کوچه ها و... گرفته تا مهمانی های دوست و آشنا... اصرار خانواده که شام را درکنارشان باشید... نامه ی پراحساس خواهر کوچکتان و... را در حال ثبت و«خاطره سازی»کردن است. بماند که همین موارد باعث میشود گذراز پشت شیشه های گمرگ فرودگاه به اندازه ی تمام طول تاریخ کشدارشود؛ ولی باز یادآوری میکنم که همه ی اینها ویژگی بسیار عالی مهاجرت است و بس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که مهمه برای آن آماده باشید این است که ممکنه بارها و بارها در غربت، همه ی آنها از جلوی چشمتان بگذرد و شاید هم هر از گاهی شبنمی نیز از گوشه ی چشمتان بر روی صورتتان بلغزد!! ولی یادتان نرود که هرگز نباید این حسّ را «زانوی غم در بغل گرفتن» معنی کرد. بلکه همه ی اینها مز مزه کردن شیرینیها و خاطرات شیرین زندگی است در زیر دندان احساستان. پس تا میتوانید لذت آنها را نیز ببرید. برای اینکه پی به تاثیر مثبت آن ببرید؛ همینکه از عالم رویا خارج شدید؛ آهنگی شاد را بشنوید و حتی اگر امکان داشت؛ حرکتی موزون نیز داشته باشید تا بدانید چقدر این«مزه های شیرین زیر دندان» روحیه بخشند... در آخر ببخشید که طولانی شد.... این نوشته تقدیم می شود به تمامی کسانی که از آهنگ ذکر شده خاطره ها دارند و بخصوص آنانی که دلتنگ اند....«وقتی آدمی غمگین است غروب را دوست داره و گاهی دیگه نیازی نیست تا غروب انتظار بکشید»** آری دوست من شاید روزی فرارسد که همچون من و اون« 44 بار غروب را ببینید»** راستی تا یادم نرفته بد نیست بدونید که نه تنها «غم!!!» بلکه «دلتنگی»های همه ی شما عزیزان را با تمام دل و عشق خریدارم.... فروشنده ای هست؟ قیمت چند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**عبارتهای ذکر شده برگردان جمله هایی از داستان «&lt;a href="http://videofaidoos.blogspot.com/2009/09/le-petit-prince-uploaded-by-campus.html"&gt;شازده کوچولو-اثر آنتوان دوسنت اگزوپری&lt;/a&gt;»است. دوستان علاقمند میتوانند متن صوتی- نمایشی و خلاصه شده ی این داستان را با کلیک روی عبارت رنگی بصورت آنلاین و یا «&lt;a href="http://www.98ia.com/News-file-article-sid-1010.html"&gt;بصورت دانلود و با کیفیت پایین- در اینجا&lt;/a&gt;» بشنوند. جهت مطالعه ی متن کامل این داستان به«&lt;a href="http://www.rainymint.com/lepetitprince/title.shtml"&gt;اینجا- ترجمه ی خوب محمد قاضی&lt;/a&gt;» و یا «&lt;a href="http://www.behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.html"&gt;اینجا-ترجمه ی احمد شاملو&lt;/a&gt;» مراجعه کنید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-8383286152045498261?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/8383286152045498261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=8383286152045498261&amp;isPopup=true' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8383286152045498261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8383286152045498261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_27.html' title='دلتنگی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-4898185550758357765</id><published>2010-10-23T08:27:00.002-05:00</published><updated>2010-10-24T19:59:56.919-05:00</updated><title type='text'>حسادت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;****پیشنوشت: لطفاً حوصله کنید و این مطلب رو تا آخر بخونید... جونی من...این تن بمیره.... تا آخرش بخونیا!!... نظرهم نوشتی که دیگه خیلی دمت گرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- میدونستید که منم «روحانی»زاده ام و از آنجاکه بابام «پیشنماز» مسجد بوده مردم شهرم از سرارادت به او میگفتند:«امام»؟ ولی این به این معنی نیست که ماهم «آقازاده»ایم و شاید هم همین وبلاگنویسی یک بچه ی «آخوند» گناهی باشد نابخشودنی.... بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-میدونستید یکی از رازهای جلب مشتری برای وبلاگ اینه که متن ها کوتاه باشه تا آرام آرام اعتمادها جلب بشه و کم کم خواننده ها مشتری همیشگی شوند؟ از اون مهم تر میدونستید که بعضی ها مینویسند نه برای اینکه نوشته باشند ویا اطلاع رسانی کنند؛ بلکه فقط آمار نظرنویسان وبلاگشون بره بالاتر و اینجوریها یه ذوقی از خودشون دروکنند؟ میدونستید که روی همین اصل همیشه سعی میکنند مطلبی بنویسند تا سروصدای مخالفان و موافقان را در بیارند و اگه شد اونا رو هم به جون هم بیندازند و این کـُرکـُری خواندنها سببی شوند بر آمار بالای نظرات نوشته شده؟.... این نیز بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-میدونستید که من و خانواده ام از طریق ویزای کار اومدیم آمریکا و هنوز هم پس از حدود 4 سال خبری از «گرین کارت» در میان نیست و ای بسا.... بگو:حمید !!! زبونت لال !!!... با یه تی پای برمون گردونند ایران؟؟ میدونستید که زمان خروجمان از ایران چون هیچ ازنتیجه ی روز مصاحبه مان در سفارت آمریکای جهانخوار مطمئن نبودیم؛ با آنکه سخت ترین فشارهای روحی وروانی را تحمـّل میکردیم؛ با آنکه نیاز به کمک و یاری بسیاری داشتیم؛ با آنکه روزهای سرد زمستان بود و زن و بچه ام روی موتورسیکلت یخ میزدند، ولی برای اینکه سرزبانها نیفتیم، حتی ماشین نزدیکترین افراد را قرض نمیگرفتیم؟  فقط و فقط بخاطر اینکه اگه موفق نشدیم بی سرو صدا برگردیم سر برپاکردن زندگی دوباره مان؟ میدونستید که تا آمدیم وسایل خانه را به حراج و یغما و بخشش این وآن بگذاریم چقدر باید یواش میرفتیم و میامدیم که «گربه چی کوره، شاخمون نزنه»؟ میدونستید که اگه موضوع رفتن به دبی برای مصاحبه را دیگران میدانستند و ویزا نمیگرفتیم تا آخر عمرمون مضحکه ی دست این و آن میشدیم و با نیم نگاهی و پوزخندی زیر لب، متلکی آبدار را در گوشه ی جیگرمان میذاشتند که:«دماغش رو نمیتونه پاک کنه؛ میخواسته بره آمریکا!!!؟»....این مطلب رو هم داشته باشید تا بگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-میدونستید که بعضی ها فقط خلق شده اند که نظر کارشناسانه بدهند و همیشه ی عمر فقط و فقط نیمه ی خالی لیوان را ببینند. دیدنی است که بعضی ها هم چطور موارد نقد و منفی را زیر میکروسکوپ تخصصی شان بزرگ میبینند و عوض تشویقها و دلگرمی هایشان، عوض دیدن نیمه ی پرلیوان، هیچ نظری نمینویسند و نمینویسند و وقتی هم نوشتند از راه و با شدّت هرچه تمام تر، محکم میذارند توی بـُرجک صاحب وبلاگ که:«از قالبش خوشم نیومد»؛ «خوب نمینویسی»؛ «طولانی و خسته کننده بود»؛ «.....»!!! البته منم نمیگم که باید فقط و فقط به به گفت و هورا کشید؛ ولی یادشون رفته که پیمودن دور دنیا با پای پیاده، از قدّم اوّل شروع میشه... اگر هم خیلی مَـردند؛ خودشان لطف کنند و یه وبلاگی افتتاح بفرماند ببینیم چندتا مطلب مینویسند؟ چندتا هم پیشکش آنان باد؛ لطف کنند و فقط یه زندگی نامه ی خوب و روانی از «خودشان» بنویسند.... آمممممما این بار نمیگم «این نیز بگذرد»و از دوستان عزیزم«&lt;a href="http://weingreenisland.blogsky.com/"&gt;امی خانم- وبلاگ من و همسرم در سرزمین سبز&lt;/a&gt;»و«&lt;a href="http://ako1983.blogspot.com/"&gt;آکو&lt;/a&gt;» میخواهم که دلسرد انتقادات نشوند؛ و بخصوص از«&lt;a href="http://maryam-yadegar.blogspot.com/"&gt;مریم خانم- وبلاگ بسیار خوب یادگار&lt;/a&gt;» تشکر میکنم که نه تنها از حذف کلی وبلاگ خوبشان منصرف شدند؛ بلکه دوباره نوشتن را شروع کردند. بد نیست همه ی دوستان بدانند که ننوشتن آنها یعنی بسته شدن یک دریچه ی دیگر به روشنگری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-شاید این یکی رو میدونستید که: این مدّت یه برنامه ی مستندی به نام«&lt;a href="http://www.people.com/people/article/0,,20420535,00.html"&gt;Sisters Wives&lt;/a&gt;» توی تلویزیون آمریکا پخش میشد که درباره ی یک مرتیکه ی حسابی زشت و بد و آکله(آکنه) بود که به سلامتی و دلی خوش نه یکی، نه دوتا، بلکه چهارتا زن!!! اونم توی آمریکا و همزمان داشت و دیدنی بود دو سه جین بچه هایشان که هیچ، چطور زنهاشون توی یه خونه در کمال آرامش روحی و روانی زندگی میکردند. به دوستی گفتم:«این آقا، یه مسلمون(نگفتم مومن)واقعیه؟؟ داره راهی رو که «مورمون»ها(شاخه ای از مسیحیت) داشتند؛ دنبال میکنه و اونها هم بعضی هاشون توی قرن بیستم تا 20 تا!!! عیال مومنه ی سربه زیر داشتند؛ تا اینکه قانون دست و پایشان را بست». در ادامه ی کلامم گفتم:«اینکه قانون آمریکا مانع تعدد زوجات محترمه ی شریفه ی مخدّره است؛ دروغی بیش نیست و این هم نمونه اش. منم میخوام راه اجدادی ام رو ادامه بدهم و یه دوجین از این نسوان ضعیفه را از نژادهای مختلف زیر عبای معنویتم داشته باشم». در جوابم گفت:«بدبخت!! همین یکی واسه ی کــُشـتـنـت؛ کافیه! نبین عیالت اینجور سربه زیر و مظلوم مینـُـماید؛ کافی است موضوع جدی شود؛ اونوقته که ریز ریزت میکنه و سر همین چهارراه خاکت(دفنت) میکنه!». منم گفتم:«آخ جون!!! میشم اولین «امامزاده» توی آمریکا(یادتون هست که به بابام میگفتند امام؟) و به به !!! چه درآمدی خواهم داشت؛ همه اش هم به دلار!!! از همه مهمتر اینکه که زوّارها نیز درهم و برهم میایند زیارت و منم خوب و بد نمیکنم و حاجت همه شون رو از مسیحی گرفته تا کافر رو برآورده میکنم».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- خـُب حالا شما بگید؛ چرا اون قدیم ندیما توی ایران خودمون شدنی بود که چهارتا -چهارتا همشیره ی گرامی زیر یک سقف میتونستد زندگی کنند ولی حالا نه؟؟ بذارید یه جوری دیگه بگم؛ پس چرا توی قلب آمریکا تونستند؟ هرچند همه ی ما آدمها به اندازه ی خودمان «حسادت» داریم و در بعضی ها زیادتر و مشهودتر و در بعضی ها هم خفته تر.... ولی آیا اصلاً هیچ عاملی اون وسط نیست که نذاره این نسوان خارجکی آمریکایی توی قلب آمریکا نتونند که بتونند؟؟ راستی یه سوال دیگه: چه عاملی باعث میشه که اون خواننده ی وبلاگ بیاد و در عوض تشکر از به اشتراک گذاشتن تجربه و احساس و بعضی خصوصیات شخصی توسط وبلاگ نویس.... مخالف نویسی کنه؟ .... خب در مورد این یکی نه «بگذریم» داریم و نه «بماند». لطفاً مخالف و موافق بنویسید که تشنه ی دیدن عدد بالای تعداد نظراتم. در ضمن سعی میکنم خودم هم هی بیام و یه چیزی بنویسم تا عددش بره بالاتر.... آخ جون زد و ماهم مههههروف شدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- در آخر موفق باشید..... راستی یادم رفت بگم که اکنون بعد از نزدیک به چهارسال هنوزم که هنوزه برام پیغام میاد که بعضی از افراد فامیل این گناه نابخشودنی من وخانواده ام را .... این بزرگترین جرم عالم بشریت .... یعنی همون «بیخبر آمدنمان به آمریکا» را برمن نبخشیده اند و شکایت دارند که چرا فلان کس میدانسته و به آنها نگفته بودیم؟؟ هرچه هم توضیح داده ام که: شاید بخاطر احتیاجم به بعضی ها گفته ام.... تاثیری بر به رحم آمدن قلب و دلشان نداشته که نداشته.... حالا بیخیال که چرا آنان همچنان برسرخشم با من اند و شاید ربطی به موضوع نوشته نداشته باشه؟؟؟ ولی بگویید من چه کنم تا گناهم بخشوده شود و دل آنان براین ضعیف حقیر نحیف به رحم آید؟...... نظر یادت نره که دلم میخواد عدد نظرات نجومی باشدا !!! ببینم چه میکنید؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-4898185550758357765?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/4898185550758357765/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=4898185550758357765&amp;isPopup=true' title='55 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4898185550758357765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4898185550758357765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='حسادت'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>55</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-4060718350415978810</id><published>2010-10-21T20:20:00.002-05:00</published><updated>2010-10-21T20:31:17.326-05:00</updated><title type='text'>کاروان نمایشی- تجاری آمریکایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/REe9BZ5W/0.11099908897077493/f1_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/REe9BZ5W/0.11099908897077493/f1_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;همانطور که قبلاً گفتم قبل از شروع سرما و پاییز و بیشتردر ماههای اوّلی که مدارس باز میشوند یکی از برنامه هایی که برای ایجاد هیجان و انگیزه ی کافی به دانش آموزان و بخصوص مردم و بهینه سازی اوضاع اقتصادی شهرها در آمریکا برگزار میشود؛ برنامه ای است به نام:«فستیوال» و «پری ید» Parade که معمولا نام تخصصی هر فستیوال بسته به شهرت و یا تولیدات هر منطقه متفاوت است. مثلاً فستیوال هرساله ی محل زندگی من به خاطر وجود فراوان میوه ی سیب به «فستیوال سیب و هنرها» مشهورتر است.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/gbc35syO/0.6511083707929376/f2_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/gbc35syO/0.6511083707929376/f2_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این برنامه به این شکل است که در یک یا دو روز تعطیل آخر هفته با راه اندازی یک بازار حراج و خرید و فروش دقیقاً به شکل «شنبه،یا دوشنبه یا..؟..شنبه بازار»قدیم در ایران، افراد ساکن آن شهر و یا دیگران با پرداخت مختصری به شهرداری، فضایی را در خیابان اصلی شهر کرایه میکند و سپس با برقرار ساختن دم و دستگاه تجارت خود و زدن چادر و سایه بان، اقدام به عرضه و معرفی صنعت و کار خود میکند. از جمله فروش: ساندویچ و نوشابه، صنایع هنری و دستی، سیب و میوه ی تازه ی ، صنایع چوبی و کاردستی، شیشه و چینی، عکس و نقاشی و.... حتـّی بند انداختن صورت خانمها و لاک ناخن و حناگذاری و تتو.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/Xqphts8E/0.726288435158741/f3_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/Xqphts8E/0.726288435158741/f3_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان روز دوّم تجارت کاسبان و تفریح مردم، مهمترین قسمت این برنامه ی دوروزه«رژه» یا «کارناوال» میباشد. به این شکل که مردم تماشاچی در گوشه و کنار مسیر گذر کارناوال راس ساعت تعیین شده می ایستند و مجریان برنامه به روش گذر«هیئت های مذهبی» در ایران دسته دسته و به ترتیب از خیابان میگذرند. گفتنی است که هرگروه در تلاش است که ماشین و یا افراد نمایش دهنده را با دکوری که بیانگر نوع سلیقه یا شغل و یا علاقمندی خود است، تزئین کند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/2lZ0wVNV/0.5641557438697966/f31.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/2lZ0wVNV/0.5641557438697966/f31.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مواقعی هم که هیچ راهکاری ندانسته اند؛ یک ماشین روبازی را همراه با دخترکی زیبا رو روانه ی میدان کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/S4UWBQ2G/0.4773544150584256/f32.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/S4UWBQ2G/0.4773544150584256/f32.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته فکر نکنید که همه ی این نسوان لطیف مخدرّه را جوانان تشکیل میدهند. گاهی مواقع دیدن بعضی از پیرزن و پیرمردهای خوشحالی که با تردستی و نمایش خود و یا حتی تکان دادن دست، سهمی در شاد کردن دیگران دارند؛ مرا به این فکر میاندازد که این کجا و رو به قبله خوابیدن و انتظار حضرت عزرائیل کشیدن بزرگترهای ناامید داخل کشورم کجا؟؟ از ذکر مجدد این نکته میگذرم که پخش شیرینی و شکلات امر ثابت گذر هر ماشین و یا گروه است. در اینجا شما را دعوت میکنم به دیدن عکسهایی از افراد و مشاغل شرکت کننده در «رژه ی شهر هگینز ویل» در 15 کیلومتری محل سکونت بنده:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/m0ccPdB0/0.3431203618004909/f4_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/m0ccPdB0/0.3431203618004909/f4_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نماینده ی مجلس واشنگتن:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/rzZy4Va4/0.5888453615048989/f5_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/rzZy4Va4/0.5888453615048989/f5_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فارغ التحصیلان سالهای قبل دبیرستان&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/XejUBb2q/0.30468904583973766/f6_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/XejUBb2q/0.30468904583973766/f6_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنگاههای مسکن&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/_Dp6fdzR/0.3061991166071485/f7_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/_Dp6fdzR/0.3061991166071485/f7_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کشاورزان و ماشینهای کشاورزی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/MfrHJ3YY/0.7243493772700073/f8_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/MfrHJ3YY/0.7243493772700073/f8_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلیساها(گفتنی است که «ماهی» و «ماهیگیری» استعاره ای است از خداوند و پیروی مسیح و نیز داستانی از معجزات مسیح که با 3 قطعه ماهی و 2قرص نان جمعیتی چندصد نفره ای را سیرکرد و... برای همین سمبلهای ماهی و قایق و ماهیگیری در کلیساها بسیار رواج دارد و شاید بتوانید یکی از آیات انجیل مقدس را برروی پارچه نوشته شده بخوانید).&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/DnPuPPFu/0.25360218139368684/f9_online.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/DnPuPPFu/0.25360218139368684/f9_online.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بانک ها&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/nvU9d75Q/0.2909315450119425/f10.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/nvU9d75Q/0.2909315450119425/f10.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروههای موسیقی مدارس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/IsDF2wIN/0.9635871677128641/f11.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/IsDF2wIN/0.9635871677128641/f11.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمیش ها(کسانی که بخاطر اعتقاد مذهبی خود از تکنولوژی جدید کمتر استفاده میکنند و نوع پوشش و طریقه ی زندگی آنها بیشتر شبیه دویست یا سیصد سال قبل است که هنوز برق اختراع نشده بود و یا ماشین وجود نداشت و... بعداً در این باره بیشتر خواهم نوشت)&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/QE_ZQFN0/0.2938501244697723/f12.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/QE_ZQFN0/0.2938501244697723/f12.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرورش دهندگان اسب&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/a93s6nVy/0.403180947531083/f13.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/a93s6nVy/0.403180947531083/f13.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستداران ماشینهای قدیمی و عتیقه. البته قصد داشتم از یکی از ماشینهای «شورلت» نیز عکس بگیرم که موفق نشدم و شاید هم بهتر است از «شورلت» هایی که هنوز توی نجفباد ما در حال استفاده است عکس بگیرم و به این آمریکاییها نشان دهم که فکر نکنند خیلی هم این ماشینهایشان عتیقه است.... رفقا میدونید که کدوم نوع ماشینهای شورلت رو میگم؟! همونی که شیخ «ابطالب مصطفایی» هنوز دارد و میرونه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/QghN0rex/0.06175458686101598/f14.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/QghN0rex/0.06175458686101598/f14.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آنچه که قابل ذکر است: گروه Shriners(نگهبانان معبد/معبدداران) بصورت افتخاری اعضای اصلی برگزار کننده ی این کارناوال هستند که بیشتر به قصد جمع آوری خیریه جهت یک سلسله بیمارستانهای خیریه و رایگان سوانح سوختگی وبیماریهای کودکان در سرتاسر آمریکا و کانادا و مکزیک اقدام به این کار میکنند. بد نیست بدانید که لباس عربی(مانند سندباد) و مخصوصاً کلاه بلند قرمز(شاپوی) منگوله دار و نیز نقش شمشیر کوتاه و تیغه پهن آنها در اصل برمیگردد به هسته ی اولیه آنها که در جنگ جهانی دوّم و از شهر «فز»Fez مراکش که دست به تاسیس این بیمارستانها زدند.امروزه بیشتر این افراد بازنشستگانی هستند که با شرکت افتخاری در نمایشها، دوچرخه و یا موتورسیکلت سواری و ... در واقع با ترویج فرهنگ «شاد باش و آرزوی شادی دیگران کن» بدرفتاری با دیگران و مخصوصاً کودکان را نهی میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/YVpLtWZ-/0.18791423158829124/f15.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/YVpLtWZ-/0.18791423158829124/f15.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در آخر هم تحویل گرفتن نقاشی های زهرا از قسمت نمایشگاه آثار هنری، درحالیکه در کنار هر اثر برگزیده و برتر، نواری رنگی آویزان شده بود و رنگ هر روبان و تاییدیه ی آن نشان دهنده ی نوع مقام اوّل، دوّم یا سوّم هر اثر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/qA7ScVLQ/0.6570639901742388/Picture_204.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/qA7ScVLQ/0.6570639901742388/Picture_204.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;البته بعضی آثار هم علاوه بر هیئت داوران، برنده ی مردم نیز بودند و از جمله همین نقاشی دخترک ایرانی آمریکایی ام که هرچند مادرش ذوق تعداد «روبان»هایی را که جایزه برده بود میکرد؛ او(فرین) از من اصفونی تر از آب دراومده و یک پاکت بزرگ شکلات و شیرینی شادباشهای کاروان بانان را برای طول همه ی سالش اندوخت.&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc265.4shared.com/img/eA2cgsRB/0.2908616090700189/f16.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc265.4shared.com/img/eA2cgsRB/0.2908616090700189/f16.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در این بین ماموران آتشنشانی در حالیکه در آن هوای گرم، لباس کار خود را پوشیده بودند؛ کلاه امنیتی خود را که پر از شیرینی بود؛ هی جلوی افراد میگرفتند و به زور تعارف به برداشتن شکلات میکردند. در آخر من هم امیدوارم که این عکسها و مطالب مختصر توضیحی آن، به مثل همان شکلاتها، به کام شما شیرین افتاده باشد. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-4060718350415978810?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/4060718350415978810/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=4060718350415978810&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4060718350415978810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4060718350415978810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title='کاروان نمایشی- تجاری آمریکایی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3042623325318137376</id><published>2010-10-17T14:08:00.008-05:00</published><updated>2010-10-18T14:13:34.927-05:00</updated><title type='text'>خاطرات آمریکا-35</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;**** پیشنوشت: بازم باید ببخشید که این روزها علاوه برمشغولیات انجام امور اداری و جایگیری همسایه ی جدیدمان و تازه مهاجران گرامی، تنبلی مغز نداشته ام هم اضافه شده و نتوانستم با مطلبی در خور درخدمتتان باشم. لذا باز وقتتان را با خواندن برگی از خاطرات اوائل سال 2007 و روزهای اوّل مهاجرتمان به آمریکا  بگذرانید تا ببینیم از خدا چی پیش میاد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شدّت بارانهای موسمی و ناگهانی در ایالت میزوری به حدّی است که هیچ چاره ای برایتان نمیماند جز پارک کردن ماشین در گوشه ای و پناه بردن به یک مکانی و همانطور که قبلاً گفتم به همراهی خانم دکتر سیما مجبور شدیم در تنها فروشگاه ایرانیان کنزاس سیتی پناه بگیریم. پس از گپ و گفتگوهای طولانی؛ خانم دکتر داستان شایعه ی ساخته شدن ترانه ی «مراببوس مرحوم گلنراقی»را مبنی بر توصیف آخرین وداع یک افسر اعدامی ارتش با فرزندش را یکبار دیگه تکرار کرد و باردیگر زد زیر آواز و ما نیز چون راه به جایی نداشتیم؛ مجبور شدیم صدای حسابی لططططیف ایشان را با گوش هوش تحمـّل کنیم. بد نیست حالا که اسمی از شادروان حسن گلنراقی به میان اومد؛ در این فاصله یه بار دیگه این آهنگ را بشنوید و یا اگر دوست داشتید آن را دانلود کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed height="250" type="application/x-shockwave-flash" width="420" src="http://www.4shared.com/embed/303066453/95dc2117" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک دانلود«&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/S54jZCri/-__online.htm"&gt;ترانه ی مرا برای آخرین بار ببوس&lt;/a&gt;» شادروان گلنراقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از بند آمدن باران راهی خانه ی خانم دکتر در حومه ی شهر کنزاس سیتی شدیم و از آنجا که ایشان به زودی راهی ایالتی دیگر میشدند و قصد داشتند منزلشان را بفروشند یا اجاره دهند؛ تمام خانه ریخته به هم بود و از بنـّا گرفته تا نجـّار و باغبان و... مشغول کار و تعمیرات بودند. گفتنی است که منزل ایشان بیشتر به «خونه-باغ» شبیه بود؛ چرا که ساختمان دو و نیم طبقه ی منزلشان در مرکز یک فضای سبز چمن کاری و بین درختان بسیاری واقع شده بود و از هر طرف نزدیک به نیم جریب با منزل و یا بهتر است بگویم شروع فضای سبز و جنگل وار منزل همسایه فاصله داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 ساعتی را به همراهی و کمک در جمع و جور کردن اتاقها گذراندیم و از آنجا که این خانم دکتر قصه ی ما سخت پرانرژی تشریف دارند و از ریزترین جزئیات که نمیگذرند هیچ، حتی اگر ساعت تا ساعت هم حرف بزنند؛ کم نمیاورند؛ ترجیح دادم به بهانه ی مطالعه، منزل بمانم و جماعت زنانه هم برای اجاره کردن فیلم تا سطح شهر بروند. همین سرگرم شدن من به مطالعه ی کتابی به نام«تاریخچه ی عکس و عکاسی در ایران» که البته چاپ1375 و داخل ایران بود و خانم دکتر قیمت پشت جلد 3500 تومان را با تخفیف 20 دلاری به 100 دلار!!!! از فروشگاه ایرانی خرید؛ سبب شد تا ساعت 1 نیمه شب به تمام کردن مطالب و دیدن عکسهای بسیار زیبای کتاب مشغول باشم و باز عجیب بود انرژی دکتر که پا به پای من به شستن لباس و... مشغول بود و اینطوری که خودش میگفت شبها بیش از 1 تا 2 ساعت نمیخوابد!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بیشتر از دوساعت نخوابیده بودم که صدای گفتگوی خانم دکتر و زهرا بیدارم کرد و نگو که ایشان برای مطالعه بیدار شده بودند و خلوتی نیمه شب باعث شده بود که حال احساسی و عارفانه ای پیدا کنند و حالا هم خواسته بود که این حال هرچند قشنگ ولی بی موقعش را با تشکیل حلقه ی دعا با ما تقسیم کند. هرچند در ابتدا من هم با او همحسی کردم؛ ولی کم کم در برابر پرحسّی شک برانگیز ایشان بـُریدم و دست در دست حلقه ی مناجات آنان، چرت را بهترین کار دیدم؛ تا شاید دست از سرمان و بخصوص زهرای بیچاره که همچنان توی رودروایستی او گیر افتاده بود و جمله های دعای او را با صدایی خسته، تکرار و همراهی میکرد؛ بردارد!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینبار حدود ساعت 6 صبح بود که بیدارمان کردند تا سریع بار و بندیل ببندیم و برگردیم سوی «لکسینگتون» و به موقع به کلاس برسم. با همسفر شدن بچه هایش، هرکدام از شدّت کم خوابی روی صندلی ها ولو شدند و باز ما مجبور به تحمـّل پرچانگی های خانم دکتر شدیم و اینبار از مسیح و شام آخر و بردار کردن او و اوج داستان هم گریه ای برای خواهر زاده اش زیرا که همگان فقط عقب ماندگی ذهنی و ناتوانی های اورا میبینند و از دیدن نیمه ی پرلیوان غافل اند.... به سرعت خودم رو به کلاس رساندم و پس از تدریس و یادآوری دکتر اسکات نلسون که اگه چنانچه جایی رفتم و نتونستم به سرکلاس برسم نگران نباشم؛ برای معرفی سایت &lt;a href="http://www.farsi123.com/"&gt;«دیشنکری اون لاین فارسی 123»&lt;/a&gt; تا خانه آمدیم و نگو که زهرا پای پیاده برای رساندن فاطمه به دبستانش رفته بود و همراه با «حنا» دختر خانم دکتر در حال برگشت بود و خود خانم دکتر هم راهی بیمارستان شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3042623325318137376?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3042623325318137376/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3042623325318137376&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3042623325318137376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3042623325318137376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/35.html' title='خاطرات آمریکا-35'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-1181831538342161641</id><published>2010-10-12T13:48:00.006-05:00</published><updated>2010-10-15T08:49:55.689-05:00</updated><title type='text'>چند شعر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;****اوائل ازدواج و دوران نامزدی بود و هر ازگاهی که &lt;em&gt;فقط وفقط&lt;/em&gt;!!! برای دیدار از خانواده ی محترم عیال و مخصوصاً حضرت قدرقدرت و والا شوکت «خارسو ی عزیز!!! و بـُرسوره ی گرامی»(پدر ومادر همسر) عازم «واتیکان» ایران(قم) میشدم؛ اگه فرصتی هم دست میداد و بین اون همهمه ی هفت-هشت تا بچه، عیال را میشد ببینیم که از اون دور دورا دستی به نشانه ی سلام برایش تکان میدادم و اگر هم نمیشد که بیخیال!!! با دلی سوخته و صورتی افروخته، راه برگشت به نجفباد را پیش میگرفتم تا فرصتی دیگر و تلافی گذشته ها در فرصتی دیگر. همین جا بگم که مشغول الـذمّـه اید تهمت بزنید و فکرهای بد بد کنید؛ آخه مگه کسی درباره ی «ناموسش»!!! فکرها و رفتارهای بد بد میکنه!!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان نه تنها من، بلکه دیگر خواهر و برادران عیال، از حضور و بزرگ شدن یکی از «هالـُـلــِت»(برادر زن)ها سخت غافل شده بودیم و او کسی نبود جز «مجید». البته اخلاق و روحیات او که بقول ما نجفبادیها «توی هم هشته» وکم رو و کم حرف بود؛ سبب شده بود که چنان آرام بیاید و چنان نرم برود که حضور و عدم حضورش را کمتر متوجه باشیم. چندیدن سال از ازدواجمان گذشت و یکبار که به اجبار!!! عازم قم شدیم تا سلامی به آدما زن و بخصوص «خ خ خارسو» داشته باشیم؛ عیال به سراغم آمد و با هیجانی خاص مرا دعوت به دیدن یواشکی اتاق آن گوشه ی خانه(اتاق آقا مجید) کرد. به شتاب راهی آنجا شدیم و تازه پی به شایستگی های این پسرک دیروز و مرد امروز شدیم. هرگوشه ی اتاقش یک تابلو خط نقاشی بسیار زیبا آویزان بود و سوای این هنرش، دیپلمهای افتخاری که در ورزش گرفته بود؛ یک طرف و در این بین هم تقدیرنامه های داستان سُـرایی ها و شعرسروده هایش هم، همه طرف به چشم میخورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر این موضوع برایم جالب بود که حتی نزدیکانش نیز بسیاری از این موارد را نمیدانستند و آنجا بود که باز عرق شرم سرتاپای وجودم را فراگرفت که چرا باز به چشم سر اعتماد کردم و لیاقت افراد را با چشم دل نسنجیدم. و میدانم که بسیاری را قضاوت از همین ظواهر است و شما هم چه بهتر که ماشینتان آخرین مدل و آرایش لباس و ظاهرتان هم غلط اندازتر از همیشه باشد و اگر هم فرصتی شد؛ از سفرهای نرفته ی فرنگ و مدارج عالی طی نشده ی تحصیلی، لافی زنید تا شاید ظاهربینانی همچون من تـّره ای برایتان خورد کنند.... بگذریم. این روزها آقا مجید داستان ما صاحب زن و زندگی و مشغولیات شخصی و دل و هنر خود است و از آن زمان که در ایران بودیم؛ بسیار کمتر از او خبر داریم؛ ولی به اصرار من یکی دو شعر خودسروده اش را با این توضیح که «این سروده ها را شاید تاریخ مصرف گذشته باشد و دیگران را خوش نیاید و...» ارسال کردند و بهتر است بدون هیچ سخن اضافی شما را نیز دعوت به خواندن و تشویق ایشان بنمایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده ی 1-«هرچین وچروکی که به این گونه نشسته/ بغضیست ترک خورده که این گونه نشسته// هرقطره ی اشکی که ازاین گونه روان است/ بادل که ببینی همه اسرار نهان است// ای اشک که این گونه از این گونه روانی/ بگذشت به بی حاصلی ایـّام جوانی// یک عمرفرو آمد وهردم، نفسی رفت/ چون چشم گشودیم همه بربوالهوسی رفت// چون آب روان، عمر گران باز نگردد/ایام جوانی دگر آغاز نگردد// امروز اگر دانه نهی دردل خاکی/ فردا که شوی راهی گور، بادل پاکی!// دلخوش مشو ای دوست که این نقد جوانی/ یک عمربمانـَد وتو اینگونه بمانی»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده ی 2- «عمریست دلم درپی دیدار حبیب است/ درعین حضورش بخداوند غریب است// نامش همه جا ورد زبانم شده اما/ دیدار میسر نشود؛ آه عجیب است»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده ی 3-« گرچه درپیش همه خوار، ولی مست توام/ بخداوند قسم، نوکر دربست توام//من چه گویم همه ی هست من از هست توست/ این که تقدیرنه من، بلکه جهان دست توست// همه عالمیان سخت گرفتار تواند/ بخداوند قسم عاشق دیدار تواند// این همان نفس پلید است که سدّ ساخته است/ ومیان من وتو فاصله انداخته است// نه ازاین گردش ایام و نه ازخویش خوشم/ عاقبت ازغم دیرآمدنت؛ خویش کـُشم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده ی 4-«چشم چشم دوابرو&lt;br /&gt;خوشگلیه بابام کو؟&lt;br /&gt;حتی توی صورتش&lt;br /&gt;نمونده یک تارمو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوش گوش دوتا گوش&lt;br /&gt;بابام هی میره از هوش&lt;br /&gt;تا که بهوش میادش&lt;br /&gt;میگه دخترکم کوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست دست کدوم دست&lt;br /&gt;همون که سربند می بست&lt;br /&gt;حالا دستای بابا&lt;br /&gt;یکیش رفته، یکیش هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابام خیلی زرنگه&lt;br /&gt;با اینکه پاش میلنگه&lt;br /&gt;هیچکی خبر نداره&lt;br /&gt;توساق پاش فشنگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چوب چوب یه گردن&lt;br /&gt;بهش پلاک می بندن&lt;br /&gt;یه عده بی معرفت&lt;br /&gt;به بابا جون می خندن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه بابای مهربون&lt;br /&gt;از جنس هفت آسمون&lt;br /&gt;فدات بشم الهی&lt;br /&gt;همیشه پیشم بمون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابام ازدنیا سیره&lt;br /&gt;تو گردنش یه تیره&lt;br /&gt;دکترا گفتن بابات&lt;br /&gt;نمی مونه میمیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا یه ساربونه&lt;br /&gt;تاب نیوورد بمونه&lt;br /&gt;من وگذاشت و پرزد&lt;br /&gt;خسته از این زمونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابام چه عاشقونه&lt;br /&gt;پرید از آشیونه&lt;br /&gt;بابای مهربونم&lt;br /&gt;پیش خدا مهمونه 67/2/2 »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده ی فرانو-5-«آخرش! پریدن از این قفسه/ رفتن وبریدن از هم نفسه // آخرش همه میرن؛ شاه وگدا/ غصه خوردن واسه دنیا، عبثه// نکنیم پیروی ازنفس پلید/ که اینا عین هوا وهوسه// به خدا، داشته باشیم فقط امید/ واسه خوشبختی ما همین بسه»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-1181831538342161641?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/1181831538342161641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=1181831538342161641&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/1181831538342161641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/1181831538342161641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_12.html' title='چند شعر'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-881846807505808276</id><published>2010-10-08T10:46:00.003-05:00</published><updated>2010-10-09T22:06:32.466-05:00</updated><title type='text'>ثبت نام گرین کارت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;****پیشنوشت:جا دارد قبل از هرچیز بخاطر تاخیر بسیار زیاد به روزآوری وبلاگ عذرخواهی کنم. سوای خراب بودن کامپیوتر محل کارم؛ این روزها کارم شده بود که به محض تمام شدن ساعات تدریسم؛ برای راهنمایی مهمانانم در نقش «شوفرchauffeur»(بهتر است بگویم راننده ی بی جیره و مواجب)به سرعت عازم خانه شوم تا راهی مغازه ها و فروشگاهها شویم. البته مشکل اصلی این نبود که هیچ وقت آزادی برای عرض ادب خدمت شما نداشتم؛ بلکه داشتن چهارتا از جنس زنان در خانه(همسر و دو دخترم) کم بود که اکنون زد و از شانس نداشته ام؛ هر دومهمانم نیز از جنس«نسوان ضعیفه ی مخدّره ی ناقص» هستند و دیگر نیاز به گفتن ندارد که همه جا، از خانه گرفته تا داخل ماشین به واقع همچون حمـّام زنانه است. بهرحال در حقـــّم دعا کنید که این ته مانده ی عقل و صبرم برباد نرود وگرنه باید به فکر یافتن راه فراری باشم. بگذریم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بیشتر شما بدانید که هرساله دولت آمریکا اقدام به برگزاری یک قرعه کشی اعطای گرین کارت(ویزای سکونت) با داشتن حداقل شرایط برگزار میکند. خوشبختانه امسال نیز ایران و ایرانیان برای دیگربار مجاز به ثبت نام در این قرعه کشی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;رایگان&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; هستند. از جمله شرایط اصلی این ثبت نام داشتن حداقل مدرک تحصیلی «دیپلم»است که حتی افرادی که دارای دیپلم نباشند؛ با شرایطی میتوانند مدرک سابقه کار تجربی خود، در بعضی تخصص ها را طی پنج سال گذشته، به عنوان مدرک تحصیلی، مبنای ثبت نام خود قرار دهند. البته بنده قصد ندارم تمام جزییات را برایتان توضیح دهم ؛ چرا که شما عزیزان میتوانید با مراجعه به&lt;a href="http://mohajersara.com/"&gt; سایت وزین مهاجرسرا &lt;/a&gt;تمام اطلاعات را به دست آورید و حتی با ساخت یک آی دی و عضویت در این سایت، سوالات خود را با دیگر عزیزان درمیان بگذارید. پس اجازه بدهید با زبان خودمانی این پروسه رادر چند خط برایتان توضیح دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکسی که دارای حداقل مدرک دیپلم و به نوعی 18 سال سن باشد؛ میتواند در این قرعه کشی ثبت نام کند. منتها از قبل باید نه تنها اسپل انگلیسی نام و فامیل خود را آماده داشته باشد؛ بلکه با &lt;a href="http://e-vco.com/Page/IndexLink/index.htm"&gt;تبدیل تاریخ دقیق روز و ماه و سال تولد خود به میلادی &lt;/a&gt;و نیز عکس دیجیتال خود و همراهان (همسر و فرزندان)که باید &lt;a href="http://mohajersara.com/showthread.php?tid=3290"&gt;ویژگی های خاصی&lt;/a&gt; داشته باشد؛ اقدام به ثبت نام در&lt;a href="http://www.dvlottery.state.gov/"&gt; سایت مخصوص اداره ی مهاجرت آمریکا &lt;/a&gt;کند. البته سوای اسم و مشخصات، باید اطلاعات دیگری همچون شهر وزادگاه محل تولـّد خود را نیز وارد کنید که برای آشنایی، میتوانید نمونه ی فرم فارسی شده ی ثبت نام وتوضیح قسمتهای مختلف آن را در&lt;a href="http://mohajersara.com/showthread.php?tid=3245"&gt; اینجا &lt;/a&gt;ببینید. گقتنی است که تعداد برندگان هرسال نزدیک به 50 تا 55 هزارنفر است ولی بخاطراینکه بعضی ها پیگیر کارشان نمیشوند و یا اینکه مدارکشان ناقص است و ردّ میشوند؛ اسامی اعلام شده در مرحله ی اوّل نزدیک به دوبرابر تعداد ویزاهای آماده ی ارائه در هر سال(یعنی صدهزار) است. از همه مهمتر اینکه برندگان تا تاریخ 30 سپتامبر2012 باید ویزای خود را گرفته باشند(اصطلاحاً به این مورد کارنت شدن ویزا گویند)؛ وگرنه همه تلاشهایشان بی نتیجه خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که پرونده های قبولی افراد را برمبنای سالی که باید به آمریکا وارد شده باشند؛ نامگذاری میکنند. مثلاً به پروسه ی گرین کارت امسال، لاتاری 2012 میگویند. به این معنی که قبول شدگان باید تا 8 مهرماه 1391 شمسی ویزای ورود به آمریکا را گرفته باشند. تقریباً همه ساله آسیا بعد از قاره ی آفریقا بیشترین سهم افراد قبولی را به خود اختصاص میدهد. برگزیدگان امسال این قاره 15 هزار نفر بود که بعد از بنگلادش، ایران با تعداد 2773 نفر در سال 2010 و تعداد 2,819 نفر در2011 بیشترین تعداد را داشته است. البته همه ساله نام بعضی کشورهایی که تعداد قبول شدگان آنها تکمیل شده باشد؛ بطور موقت یا دائم از لیست کشورهای مجاز حذف خواهد شد که هنوز این اتفاق برای ایران نیفتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها تغییرات ثبت نام امسال که البته سخت مهم هستند اینکه حتماً باید یک آدرس ایمیل داشته و ارائه کنید؛ بخاطر اینکه امسال به شکل سالهای گذشته برای افراد قبول شده، نامه ی قبولی و یا فرمهای مورد نیاز جهت پرکردن و برگرداندن به همراه مدارک مورد نیاز به کسنولگری کننتاکی(KCC مسئول رسیدگی به این موضوع) در کار نیست. بلکه هرکس پس از تکمیل و ثبت نام اولیه اش دارای یک شماره ی منحصر به فرد«تاییدیه ی ثبت نام» به نام «کانفرمیشن نامبر»میشود؛ که نه تنها باید جهت دانستن نتیجه ی قرعه کشی از یازدهم اردیبهشت 1390 در قسمت «&lt;a href="http://www.dvlottery.state.gov/ESC/"&gt;چک نتیجه&lt;/a&gt;»از آن استفاده کند؛ بلکه چنانچه قبول شده باشد؛ باید به قسمت مربوطه رفته و با اعلام تمایل خود به ادامه ی انجام پروسه ی گرفتن گرین کارت، درخواست ضمیمه و ارسال فرمهای مورد نیاز مرحله ی بعد را از طریق ایمیل ارائه شده در زمان ثبت نام اولیه ی خود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس فراموش نکنید که نه تنها ایمیل خود را و نیزشماره ی تایید ثبت نام خود را سخت حفظ کنید؛ بلکه با بالابردن سطح اطلاعات، شخص خودتان اقدام به ثبت نام کنید تا نه تنها مجبور به پرداخت هیچ وجهی برای ثبت نام در این قرعه کشی &lt;strong&gt;&lt;em&gt;رایگان &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;نشوید؛ بلکه دست بعضی شرکتهای کلاهبردار را در گرو کشیدن اطلاعات شخصی شما و اخاذی های بعدی کوتاه کنید. فقط فراموش نکنید که مدّت ثبت نام امسال فقط تا روز چهارشنبه دوازدهم آبان ماه 1389 میباشد که بخاطر مشکلات ترافیک اینترنت و ... چه بهتر است که این کار را به روزهای آخر مـحـوّل نکنید. از آنجاکه&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/05/blog-post_13.html"&gt; دیگر شرایط پس از قبولی را در نوشته ی دیگر&lt;/a&gt; توضیح داده ام از تکرار آن خودداری میکنم. ولی از همه ی شما عزیزان میخواهم نسبت به این کار و اقدام خود سخت فکر کنید. خواهر و برادر عزیزی که برای کمترین کار خود هزاران مشکل دارید؛ ای دوستی که طاقت دوری از خانواده را ندارید؛ ای هموطنی که همه چیز را برمبنای «حالا ببینیم چی میشه» میبینید؛ ای همزبانی که از زندگی و آمریکا تصوّری رویایی و توّهم گونه دارید؛ ای گرانقدری که شرایط شخصی و روحی و مالی و اجتماعی مهاجرت را ندارید.... لطفاً ثبت نام نکنید. خواهش میکنم بی خیال شوید. درسته که شانس ایرانیان تقریباً 4/1 یک درصد است؛ ولی نه تنها وقت و انرژی خود را بیهوده به هدر ندهید؛ بلکه ..... بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعنوان سخن آخر؛ تا آنجاکه بتوانم جهت پاسخگویی سوالاتتان درخدمت هستم؛ وگرنه سخت پوزش میطلبم. ولی در عوض شما عزیزان بفرمایید که:«به نظر شما هر فردی فقط به سبب دلخواستنش، آیا شرایط زندگی در خارج کشور و آمریکا را دارد؟» &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-881846807505808276?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/881846807505808276/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=881846807505808276&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/881846807505808276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/881846807505808276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post_08.html' title='ثبت نام گرین کارت'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-661028019901933164</id><published>2010-10-01T18:45:00.002-05:00</published><updated>2010-10-18T19:51:29.072-05:00</updated><title type='text'>کلاس من</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;****پیشنوشت: از آنجاکه نظر دوستان خواننده را در نوشته ی «شاید تناسخ» نیازی به پاسخدهی ندیدم و راستش را بخواهید این روزها سخت مشغول مهمان و خراب شدن کامپیوتر و موارد دیگر هستم؛ ضمن تشکر از ابراز نظرات خوبتان، تصمیم گرفته ام این یک نوشته را به انتظار خواندن نظرات بیشتر، همچنان بدون پاسخ بگذارم. نکته ی قابل ذکر اینکه با دعوت از نویسنده ی گرامی وبلاگ «&lt;a href="http://yaharashha.blogfa.com/"&gt;یکی از همین آرشها&lt;/a&gt;» از ایشان درخواست کرده بودم تا نظرشان را بنویسند. با راهنمایی ایشان و مراجعه به لینک«&lt;a href="http://yaharashha.blogfa.com/cat-3.aspx"&gt;زندگی های مکرر&lt;/a&gt;» تازه دانستم که چقدر در این زمینه بیسواد بوده ام؟؟ لذا پیشنهاد میکنم با کلیک کردن برروی عبارت رنگی از اطلاعات بی نظیر ایشان استفاده ها ببرید؛ که ای بسا پاسخ بسیاری از سوالات ذهنی تان را یافتید؟ خب بهتراست زیاد وقت شریفتان را نگیرم؛ و شما را دعوت کنم به مطالعه ی نوشته ای که درباره ی «کلاس من» است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/mce2dAmB/0.5514195786876342/Class1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/mce2dAmB/0.5514195786876342/Class1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ابدا فکر نکنید میخوام درباره ی «کلاس» و پرستیژ خودم صحبت کنم که ناگفته بماند بهتر. بلکه امروز قصد دارم تا میاد کلاسم شروع بشه کمی براتون کلاس بذارم.... ببخشید منظورم این بود که درباره ی کلاسم صحبت کنم. از آنجا که میدونید هر دانشجویی در دوره ی کاردانی و یا لیسانس خود، باید حداقل یک واحد درسی زبان خارجی بگذراند؛ بعد از حوادث یازدهم سپتامبر تعداد بالایی از دانشکده ها و دانشجویان علاقمند شدند تا درباره ی زبان عربی و فارسی اطلاعات بیشتری کسب کنند. به همین علت بسیاری از موسسات آموزشی شخصی و دولتی با هدف درآمدزایی بیشتر اقدام به افزودن واحدهای زبان های خارجی دیگری از جمله فارسی در کنار زبان خارجی اصلی(اسپانیایی) نمودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس همگی قبل از هرچیز یه خدا خیرت بده یا نده به این آقای«بن لادن» نثار کنید که اگه تاریخ جهان رو با حملات هواپیماها به برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی تغییر داد؛ سرنوشت مرا نیز تغییر داد و سببی شد تا برای تدریس فارسی راهی سرزمین کفر و استکبار جهانی بشوم. همانطور که داخل ایران روزگاری دانشگاه شیراز از نظر زبان خارجی و دانشگاه علامه طباطبایی تهران از نظر ادبیات فارسی مشهور بودند. بیشتر مراکز آموزشی ایالتهای آمریکا در تلاشند که در کنار تدریس واحدهای رسمی، از نظر ارائه و تدریس یک درس یا رشته سرآمد و مشهورتر باشند. از جمله همین آموزشکده ی ما در تلاش است تا از نظر ارائه ی تنوع واحدهای زبان خارجی در ایالت میزوری مشهور باشد؛ البته کو تا آن روز؟ با اینحال درکنار زبان اسپانیایی، زبانهای دیگری همچون روسی، آلمانی، فارسی، فرانسوی و عربی تاکنون ارائه شده است و درصددند تا بزودی زبان پرتقالی و چینی را نیز به لیست اضافه کند. هرچه هست این کلاس زبان فارسی یکی از موارد مثبتی است که سبب شده است تا مسولین دانشکده در معرفی مجتمع آموزشی با آن لاف بزنند که:«در تمام 20 و چند موسسه ای که در آمریکا اقدام به ارائه ی زبان فارسی کرده اند؛ تنها 4 تای آنها دارای مدرّس فارسی زبان است و یکی هم همین آموزشکده.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه ی مطلب بیشتر قصد دارم تا یک روز کاری ام را به تصویر بکشم تا شما هم مثل من از دست بچه های زبون نفهم آمریکایی کمی حرص بخورید و داد بزنید که آنقدر گرونی بیداد میکند که دیگه:«بابا نان نـــداد.» از آنجاکه دراین 3 سال گذشته بیشتر در مرحله ی معرفی فارسی و جذب دانشجو به کلاس بوده ام؛ هر ترم ساعتهای تدریسم متغییربوده است. مثلاً این ترم ساعت اوّل صبح کلاس ندارم و در اصل باید برای ساعت 10 صبح در کلاس(دفترم) حاضر باشم؛ ولی من ترجیح میدهم که صبح زود از خانه بزنم بیرون؛ نه فقط برای فرار از دست زن و بچه که پیله میشوند؛ بلکه برای آماده سازی مطالب تدریس. بذارید دروغ نگم و شما هم به کسی نگید؛ بیشتر به این خاطر زود میام که ایمیلهام رو چک کنم یا اگه وقت شد سری به وبلاگ دوستان بزنم. یادم هست که روزی روزگاری آرزو میکردم که خدایا شغلی داشته باشم نزدیک منزل و حتی اگه شده بعنوان یک کتابدار کتابخانه ای عمومی بتوانم با کتاب سرو کله بزنم. دیگه فکر نمیکردم که روزگاری آرزویم برآورده میشود؛ امـّا فرسنگها دورتر از شهر و زادگاهم و مطالعه کردنم هم محدود میشود به اینترنت و کامپیوتر. بهرحال هرچه هست؛ عشق است و قانع ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/P_rEBDgr/0.6393819264384358/class2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/P_rEBDgr/0.6393819264384358/class2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;با روشن کردن کامپیوتر(لپ تاپ) و پیچیدن نغمه ی موسیقی ایرانی در فضای اتاق، چندتایی مطلب از سایتها و وبلاگهای دوستان و اخبار و... میخوانم تا دانشجوهایم سرو کله شان پیدا شود. یکی از بهترین شانسهایی که با من یاری کرده؛ وجود تنوع دانشجویان مختلف از دیگر کشورهاست؛ که سوای برخورداری از کادوهایی سنتی از کشورهایشان، مثل همین نقاشی اهدایی از یکی از مراکز تاریخی و تفریحی کشور «گوماتالا» به نام Antigua که توسط«اندرس رودریگز» اهدا شده؛ فرصتی هست تا هر ازگاهی همزمان تدریس، معادل زبانهای رسمی کشورهایشان را بدانم. شاید بد نباشد برای تنوع واژه ی «سلام» را در دیگر زبانها بدانید. «ا ُ لا»اسپانیایی، «نی ها»چینی، «اوی»پرتقالی(برزیلی)، «تــَلـوفا»ساموآیی(جزیره ای در اقیانوس آرام)«درود» فارسی اصیل و....که امیدوارم در به یادداشتن این آخری، موفق باشم. گفتنی است که گاهی هم تلفظ واژه های مشابه در دیگر زبانها سخت ناجور درمیاید و همانگونه که «agenda»(دستور جلسه، ریز برنامه های کاری) ممکن است در فارسی ناجور جلوه کند؛ مواظب باشید برای کسانی که برزیلی و یا پرتقالی اند؛ نخواهید بگویید که I live/like you در فارسی میشه«دوسـّد دارم» که نام قسمتی از بدن خانمها را گفته اید و ای بسا جنگ و دعوایی را ناخواسته و ندانسته راه انداخته باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجاکه کلاس هرفرد به نوعی دفتر و اتاق شخصی مدرّس هاست؛ چیدمان اتاقها بیشتر بنا به سلیقه ی استادها متفاوت است و همانگونه که خواهید دید من با آثاری از هنرهای دستی ایران، پرچم، عکسهایی از ایران، تابلو خط، نقشه ها و کرّه ی جغرافیایی و... تزئینی داشته ام. گفتنی است که در هرکلاس تلویزیون و ویدئو جهت نمایش فیلمهای آموزشی نیز وجود دارد که البته من از پرژکتور و اتصال آن به لب تاب جهت نمایش بیشتر فیلمهایی سینمایی، آموزشی و یا ایرانگردی استفاده میکنم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/t9xx2U0N/0.7479108763261587/class3.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/t9xx2U0N/0.7479108763261587/class3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/kpG4Ya9g/0.2554216127265099/class4.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/kpG4Ya9g/0.2554216127265099/class4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/3wghmQqD/0.6026052896843546/class5.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/3wghmQqD/0.6026052896843546/class5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/YaQxcZ0Q/0.508480063981664/class6.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/YaQxcZ0Q/0.508480063981664/class6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/tjfNWPyw/0.19727756484242787/class7.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/tjfNWPyw/0.19727756484242787/class7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;یکی از دلنشین ترین ویژگی این دفترم وجود آن در طبقه ی دوّم ساختمان و پنجره ها و منظره ی باز فضای چمن کاری شده ی میدان بازی دانشجویان و درختان جنگل وار آن در دور دستهاست که لطیف ترین صحنه ها را دمامدم غروب و شروع کلاس شب هنگامم بارها دیده ام و چیزی نیست جز چرای چند آهویی در دور دست و اگه یک روز پیداشون نشند؛ دلتنگشان میشوم و ضمن بازکردن پنجره، به آواز فارسی ندا میدهم «الا ای آهوی وحشی، کجایی؟/مرا با توست چندین آشنایی؟// دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس/ دد و دامت کمین از پیش واز پس...حضرت حافظ»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc197.4shared.com/img/Duz7RQnL/0.08663459172186216/class8.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc197.4shared.com/img/Duz7RQnL/0.08663459172186216/class8.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بعنوان خاطره ای بشنوید که عادتمه که همیشه تسبیحی را در دست بچرخانم و بارها هم مورد سوال واقع شده ام که: بجز برای آرامش وتسکین استرسها، آیا بعنوان Pray Beads (تسبیح عبادی) هم استفاده میکنم یا نه؟ جالبه که یک روز هم یکی از دانشجویان این تسبیح خاص عبادت کاتولیکها را برایم آورد که از 5 دسته ی ده تایی تشکیل شده و هر10 دانه با یک مهره ای متفاوت مجزّا شده است. جالب تر اینکه تصویری از مریم مقدّس و نیز آدمک مسیح برصلیب کشیده شده، بعنوان منگوله(شرابه) استفاده شده است. راستی حالا اگه خواستم با این تسبیح کاتولیکی صلوات بفرستم؛ باید به انگلیسی بگم؟ اونوقت صدای شوت صادش رو چه جوری باید تا هفت تا محله بکشم؟ اینم عجب غصـّه ای شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc242.4shared.com/img/Q-ZCTn4v/0.9244147156676712/Hamid.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 144px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc242.4shared.com/img/Q-ZCTn4v/0.9244147156676712/Hamid.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;سخن آخر: بارها واژه ی «پیرمرد» را در موردم شنیده اید. این کاربرد تنها باور سن و سالم نبوده و بلکه آرزوی داشتن «تجربه و آگاهی پیران خردمند» است. هر چند که همیشه ی عمر دوستی با افراد مسن تر،برایم افتخار بوده، این روزها برمبنای شعر«گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر/تا سحرگه زکنارتو، جوان برخیزم...حضرت حافظ» در اثر معاشرت با شما جوان دلهای نازنین، احساس و انرژی همچون شماها را دارم و دعا میکنم که خداوند توفیق معاشرت با شما عزیزان با محبت را از من نگیرد. همانطور که میبینید لباس مخصوص کار همه ی پرسنل از: کفش مشکی، شلوار خاکستری، پیراهن سفید، کت سورمه ای و اون طناب دار معکوس با آرم مجتمع تشکیل شده و باور کنید اینقدر هم که این کراوات جلوه میده؛ چــــــاق هم نیستم. یعنی راستش رو بخوای بچه که بودم خیلی سرو صدا میکردم و مادرم همیشه یه نفرین بدی می کرد که«الهی گلوت باد کنه!!!» حالا زده و همه ی هیکلم باد کرده!!! آخه خدا!!! این انصافه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc180.4shared.com/img/1iD1_745/0.4950364676068806/hamid2222.JPG"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 133px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://dc180.4shared.com/img/1iD1_745/0.4950364676068806/hamid2222.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-661028019901933164?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/661028019901933164/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=661028019901933164&amp;isPopup=true' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/661028019901933164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/661028019901933164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='کلاس من'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-7079328110055613264</id><published>2010-09-26T14:08:00.000-05:00</published><updated>2010-09-26T20:18:28.795-05:00</updated><title type='text'>شاید تناسخ !!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;****پیشنوشت: &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TDvFhxFP-DI/AAAAAAAAAVs/rbEFCciOmIM/s1600/%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF+%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C+%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF+%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87+%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; FLOAT: left; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5493201354410162226" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TDvFhxFP-DI/AAAAAAAAAVs/rbEFCciOmIM/s320/%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF+%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C+%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF+%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87+%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; عکس روبرو تزئینی است. ابراز نظر و اعتراض تان را با آغوش باز پذیرا هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح انسان آب را می ماند .../... از آسمان ها فرود می آید و به آسمان ها بر می بالد.../... و آنگاه دوباره به زمین باز می گردد.../... یک تناوب ابدی................گوته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزیز در اینجا یک مطلبی خام و قابل بررسی را از بنده میخوانید که شاید با باورهای شما کاملاً در تضاد باشد. لذا آن را فقط به عنوان یک «نظریه» مطالعه کنید و چنانچه نظری هم داشته باشید سراپا در خدمت هستم. داستان از این قرار است که سالها پیش غزلی را مطالعه میکردم و هرچه تلاش میکردم معنی و ارتباط ابیات را نمی فهمیدم. البته ظاهر اشعار به گونه ای است که اگر شاعر آن غزل را نمیشناختم؛ یک توّهم و چرت و پرت محسوب میکردم و بی خیال میشدم. ولی میبینید که کنجکاوی به کجاها مرا کشاند؟ قبل از هرچیز لطفاً شما هم دقیق این غزل کوتاه را مطالعه کنید تا بیشتر عرض کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«... منم آن گبر دیرینه، که بتـّخانه بنا کردم/شدم بربام بتخانه، درین عالم ندا کردم// صدای کفر در دادم شما را، ای مسلمانان/که من آن کهنه بتها را، دگر باره جلا دادم// از آن مادر که من زادم، دگر باره شدم جفتش/از آنم گبر میخوانند که با مادر زنا کردم// به بکری زادم از مادر، ازآن عیسی م میخوانند/که من این شیر مادر را، دگرباره غذاء کردم// اگر عطـّار مسکین را دراین گبری بسوزانند/گوا باشید ای مردم(مردان)، که من خود را فنا کردم....»(دیوان اشعار- غزل 439-عطار نیشابوری)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند درابتدا اصلاً ارتباط معنایی ابیات را نمیفهمیدم؛ ولی بعداً با مطالعه ی کتابهایی در باره ی روح و احتمال تناسخ(حلول یک روح در جسمهایی متفاوت، در زمانهای متفاوت)، یه جورایی توانستم ارتباط ابیات را اینگونه توجیه کنم که: عطار تاریخ زندگی روحی خود را اینگونه دانسته که زمانی «گبر» بوده که بتخانه بنا میکرده و مردم را فریب میداده، در زندگی بعدی اش روح مادر و خودش در جسم زن و شوهری حلول کرده و به نوعی با مادرش همآغوش بوده؛ زندگی بعدی اش بدون هیچ پدری و مسیح وار بدنیا آمده و ........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اوّلین کتابهایی که بدستم رسید و مطالعه کردم(البته در این جا فقط اسامی کتابهایی که بسیار مفید بودند را ذکر میکنم) کتابی بود به نام«استادان بسیار، زندگی های بسیار»Many Lives, Many Masters تالیف دکتر برایان .ال. وایس Brian Weiss,M.D که خانم زهره زاهدی آنرا به فارسی ترجمه کرده اند. اهمـّیت این کتاب از آن بود که نویسنده ی کتاب از روش «هیپنوتیزم درمانی» جهت درمان بیمارانش استفاده میکرده تا با برگرداندن فکری و روحی بیمارانش به سالهای اولیه ی زندگی شان، مشکلات جسمی و روحی آنان را که به خاطر اتفاقات بدی همچون تجاوز و مشاهده ی قتل و ... که از دوران جوانی و کودکی در ذهن آنها جای گرفته را پاک کند و سببی شود که آنها مابقی زندگی شان را به آرامش سپری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دراینجا قصد ندارم درمورد راستی و دروغ بودن وجود «هیپنوتیزم» گپ بزنیم؛ ولی نکته ای را که بسیار قابل ذکر میدانم آن است که آقای دکتر برایان از جمله کسانی است(بود) که سخت مخالف تناسخ بود و حتی مقالاتی در ردّ این موضوع نوشته بود؛ تا اینکه در امر هپنوتیزم کردن بیماری به نام «کاترین» یک اتفاقی میافتد که باعث تالیف کتاب فوق میشود. موضوع از این قرار بود که به محض هپنوتیزم شدن «کاترین»، او چنان به چند زندگی قبلی اش برمیگردد که باعث شوک دکتر برایان میشود و اولین جلسه ی هیپنوتیزم درمانی ناتمام می ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جلسه های بعدی درمان، آنچه که باز اتفاق افتاد همین بود و این برگشت کاترین به چند زندگی گذشته اش آنچنان باعث تغییر نظر دکتر برایان میشود که نه تنها تمام اتفاقات جلسه های هیپنوتیزم کاترین را به صورت کتاب ذکر شده چاپ میکند؛ بلکه بارها و بارها از اینکه روزگاری مخالف وجود تناسخ بوده؛ عذر خواهی میکند. آنچه که برای دکتر رایان باعث تعجب بود اینکه کاترین وقتی به زندگی های قبلی اش برمیگشت قادر بود افرادی که همچنان در زندگی فعلی و گذشته اش نقش داشته اند را شناسایی کند و از جمله خود دکتر که در زندگی های قبلی نقش معلـّم و راهنمای او را داشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوّمین کتابی که سخت برایم خواندنی بود و معتقدم ارزش چندباره خواندن دارد؛ کتاب«ســـفـــر روح» نوشته ی دکتر مایکل نیوتن و ترجمه و توضیح دکتر محمود دانایی است. نویسنده «&lt;a href="http://www.spiritualregression.org/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;با تاسیس موسسه ای جهت تحقیق در هیمن زمینه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;» در این کتاب و نیزکتاب دیگری به نام«سرنوشت ارواح» Destiny of Souls حالات و تجربیات گوناگون مراجعه کنندگان خود را درباره ی سیر در جهان های معنوی و دیدار از طبقات مختلف برزخ از طریق هیپنوتیزم بصورت شیوایی بیان میکند. قبل از اینکه به ویژگی های خاص این کتاب بپردازم گفتنی است که در اینگونه کتابها به عاملی به نام«کــــــارمـــــا» بسیار برمیخورید. اگر بخواهم کارما را به زبان خودمانی معنی کنم یعنی: از هردست که بدهی، دست و پا پس میگیری و هرکار خوب و بد ما دارای نتیجه و عکس العملی است که خواه ناخواه در این زندگیمان و یا زندگی های بعدی، خواهیم دید( مثقال ذرهً خیراً یراه و... قرآن کریم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نویسنده با دسته بندی ارواح؛ روند خلقت ارواح را به چند گروه تقسیم میکند. گروه اوّل: «جمادات و کوهها و سنگها و اجسام سخت»؛ سپس حلول درگروه دوّم: «گیاهان و نباتات و هرچیز روییدنی» و بدنبال آن گروه سوّم: «عالم حیوانی» و پس از پشت سر گذاردن عالم حیوانی؛ قدم گذرادن به گروه چهارم: عالم «انسانی و آدمی» است . بصورت سرانگشتی هر کس نزدیک به چند میلیون بار به این عالم دنیایی پا گذاشته یا میگذارد و بازهم برمیگردد. هرچند که بعضی ها معتقدند که بودا اوّلین کسی بود که تناسخ رابه این شكل تئوريك(جماد، نبات، حیوان، و انسان) مطرح كرده است؛ اگر نخواهیم چند بیت زیر را در رابطه با «تکامل» تعبییر کنیم؛ مطلب فوق را مولانا به شیوایی چنین بیان کرده است که:«.... از جمادی مـُـردم و نامی شدم/ وز نما مــُردم ز حیوان سر زدم //مردم از حیوانی و آدم شدم/ پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟//حمله ی دیگر بمیرم از بشر/تا برآرم از ملائک بال و پر//بار دیگر از ملک پرّان شوم/ آنچه در وهم ناید آن شوم…» مثنوی معنوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته ی دیگر اینکه هدف از این همه تناسخ و زندگی، فقط وفقط درس گرفتن از تجربیات زندگی است و رو به کمال گذاشتن روح و تفکر روحی انسان. به حــّدی که دوباره لیاقت پیوستن به مبداء و کمال اصلی را پیدا کند. به تعبییر دیگر چنان صاحب آن کرامات بشود و باشد که«رسد آدمی بجایی که بجز خدا نبیند ... انـــّا لله و انــّا الیه راجعون...» منتها در این راستای سوزاندن «کارما»های منفی و کسب کارمای مثبت(پوئن/ثواب) بنا به صلاح دید استادان راهنمایی که همواره ما را در عالم برزخ تعلیم و تربیت میکنند و همچنین خواست و انتخاب خودمان قابل تغییر است. ای بسا که شما در خودتان این توانایی را دیده باشید که با زندگی در بحران جنگ و فقر، با تجربه ی سختی های سخت، کارماهای منفی بیشتری بسوزانید و کسب کارمای مثبت کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر نکنید که فقط با سختی کشیدن است که شما به کسب کارمای مثبت و رشد معنوی و کمال روحی کمک میکنید؛ بکله هر انسانی با هربار زندگی عالم انسانی اش، بیشتر ادیان، سطوح اجتماعی و ... را تجربه میکند و ای بسا که در جنگ اوّل جهانی سربازی آلمانی بودید و در جنگ دوّم جهانی در جبهه ی مخالف؛ ای بسا روزگاری مردی زورگو بودید و در زندگی دیگرتان همسر مردی زورگو؛ ای بسا در یک زندگی کسی را کشتید و در زندگی دیگر کشته شدید( به نقل از حضرت عیسی که با دیدن جنازه ای گفت: ای کشته؛ تو که(چه کسی) را کشتی، که چنین کشته شدی زار؟؟) و....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که دکتر نیوتن در کتاب «سفر روح» به شواهدی برخورده که خلاصه ی بعضی از آنها عبارتند از:&lt;br /&gt;1-بازگشت به جسم و انتخاب زندگی زمینی اختیاری است. همانطور که ذکر شد هر انسانی بنا به تجربه ی قبلی خود و بنا به راهنمایی استادانش(دیگر ارواح پیشرفته و بعضاً فرشته ی نگهدارنده اش) متقاعد به برگشت دوباره میشود. (اگر شادي و لذتي در من مي يابي، مرا بخوان اي خواننده! ‌زيرا به ندرت به اين جهان باز مي گردم! لئوناردو داوينچي) 2- همچنان شما میتوانید با به کلاس رفتن در عالم برزخ و تامـّل و انتظار، امکان رشد داشته باشید؛ ولی هیچ تجربه ای با سرعت بیشتر و مفید تر از زندگی های دنیایی نیست. 3- در مورد بسیاری دیده شده است که نتیجه ی اعمال خوب و بد خود را در زندگیهای بعدی و یا در برزخ دیده اند و همین هم باعث پیشرفت روحی آنها شده است.(ضرب المثل فارسی: بهشت و جهنـّم همین دنیاست.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- ارواح در شش سطح و گروه، طبقه بندی میشوند(مبتدی، متوسط پایین، متوسط، متوسط بالا، پیشرفته، بسیار پیشرفته)&lt;br /&gt;5-بازنگری کتابهای زندگی در برزخ یکی از فرصت هایی است که هر روحی پیدا میکند تا با مطالعه ی نتیجه ی تجربه های قبلی، نواقص و اهداف دست نیافته و غیره؛ در انتخاب نوع زندگی دیگر خود و یا پدر، مادر، همسر، فرزند، کشور، شغل، دوست و .... تصمیم گیری بهتری کند. به نوعی از بین بهترین ها و مفیدترین ها آنهایی را انتخاب کند که در پیشرفت او کمک بهتری باشد و صد البته در حدّ توان انجام اونیز باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-پس از اینکه روح شما به سطح پیشرفته رسید؛ ای بسا که دیگر نخواهید همچون «شمس تبریزی»(که فقط بخاطر تحوّل روحی مولانا آمد و شد) یا دیگر انسانهای بی نظیر عالم انسانی(ادیسون، انشتین، خیام، حافظ و...) در عالم انسانی خدمت و راهنمایی کنید. برای همین در عالم روح شما این امکان را پیدا خواهید کرد تا به اذن الهی دست به خلق«روح»های تازه بزنید. البته من از همین الان برای اون ارواح کاردستی که قرار است به دست من آفریده شونـد؛ ابراز تاسف فراوان میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب آخری که در این معرفی سه گانه؛ قابل طرح میدانم؛ کتابی است باز به قلم نویسنده ی کتاب اوّل(دکتر برایان) به نام«تنها عشق حقیقت دارد» Only Love Is Real این کتاب داستانی است واقعی از دو همزادی که کاملاً با هم بیگانه بودند، ولی طـّی زندگی های بسیاری، در شخصیتهای دور و نزدیک سببی و نسبی(پدر و دختر، عمو وبرادرزاده، دایی و خواهر زاده، دو همکلاسی، دو هم شغل و ....) بدنیا آمده بودند و اگر این بار باز به هم برسند، به آرامش کامل دنیایی به سبب عشقی که در خلقت اوّلیه ی آنها وجود داشته، خواهند رسید. در این کتاب پی خواهید برد که ارواح اوّلیه به صورت گروهی و از یک سرچشمه ی روحی خلق شده اند. برای همین است که به محض رسیدن هرکدام از زیر مجموعه ها به یکدیگر، اوج عشق و آرامش و مثبت اندیشی و موفقیت را خواهند دید. اگر هم خیلی به این سخن من شک دارید خودتون برید به «&lt;a href="http://www.brianweiss.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;سایت دکتر برایان&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;» و ازش بیشتر بپرسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته من خیلی هم ناراحت نیستم که دراین زندگی دنیایی ام هیچ رشدی نکردم وبقول جوونها:«اسب آمدم و یابو میروم»؛ چراکه بقول مولانا« گر عمر بشد؛ عمر دگر داد خدا». شما هم اصلاً ناراحت نباشید که به همزاد عشقی خود نرسیدید، که هنوز هزاران هزار زندگی انسانی دیگری در پی خواهیم داشت و بقول جبران خلیل جبران«بدان که از سکوت عمیقتری باز خواهم گشت ... فراموش مکن که به سوی تو باز خواهم آمد ... زمانی کوتاه، لحظه ای غنودن بر باد .... و زنی دیگر مرا آبستن خواهد بود».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعنوان سخن آخر، چند جمله ای تیتروار:&lt;br /&gt;**** روح نیز همچون جسم نیاز به غذای روحی دارد و عالم خواب و رویا بهترین زمان تغذیه ی روحی و درس گرفتن از استاد روحی(رویاء) و شاید هم دیدن بعضی اتفاقات آینده، بصورت پیشاپیش است. شما نیز میتوانید به «مدیتیشن» و سردادن آوای «هی یو=هو=خالق» در عالم بیداری به «سفرروح» دست پیدا کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** گروهی از فیلسوفان معتقدند که اصل، عالم خواب و رویاست و در زمان بیداری، در اصل، ما خوابیم و همه ی اتفاقات زندگی مان در عالم خواب رخ میدهد. گروهی دیگر براین باورند که انسان به خودی خود هیچ چیزی را در این عالم نمیآموزد؛ بلکه همواره در حال به یاد آوردن آن دانسته و عـلـم هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** امروزه تناسخ دوباره و شروع زندگی جدید دنیایی انسانها به 45 روز بعد از مرگ (انتقال از این دنیا) کوتاه شده و گویند بسیاری بوده اند که با آنکه در کشوری دیگر متوّلد شده اند؛ آرامش و قرار نداشته اند تا اینکه در جستجوی سابقه ی زندگی قبلی خود برآمده اند و ظاهراً شبکه ی بی بی سی مستندی را در این زمینه ارائه کرده است!!!؟؟؟ لطفاً اگر کسی محل دفن مرا میداند، به سرعت خبر داده و مژدگانی خوبی دریافت بدارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** علـت اینکه دریچه ی ذهنی انسانها برروی زندگی جدیدشان بسته میشود و با آنهمه علم و دانشی که داشته متولّد نمیشود؛ فقط وفقط سنجش چگونگی نشان دادن شایسته گی های خود در این زندگی جدید است و شاید شنیده باشید که دریچه ذهنی افراد به روی بعضی از مهارتهای زندگی های قبلی شان بسته نشده و حتی &lt;a href="http://www.cbsnews.com/stories/2008/11/14/60minutes/main4604368.shtml?tag=currentVideoInfo"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;مقاله و ویدئوهایی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;از این افراد وجود دارد که در عین ناباوری فقط وفقط با یکبار شنیدن مشکلترین قطعات موسیقی با آنکه کور بودند، بخوبی اجرامیکند و یا بهتر است بگویم: به یاد میاورد؛ درحالیکه حتی در رفع کوچکترین نیازهایش ناتوان است و به پرستار نیاز دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** هرچه هست این تناسخ یک امید عجیبی به من یکی داده است و هرچه که از بد و خوب برایم رخ میدهد، سعی میکنم از هیچ کسی گله مند نباشم چراکه: اولاً خودم در زندگی قبلی ام آن را انتخاب کرده ام؛ و دوّماً حتماً درس و تجربه و کسب کارمای مثبتی در آن نهفته بوده که انتخاب کرده ام !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** سوای مکتب فکری زردشتی که معتقد به تناسخ چندین زردشت و «سوشیانت» بوده، بعضی ها معتقدند که در انجیلهای اوّلیه مسیحیت هم وجود داشته و به مرور آن را حذف کرده اند. با این حال امروزه بازگشت روح در آئین عرفانی یهود-«کابالا»- کاملاً به رسمیت شناخته شده است. همچنین در حال حاضر یهودیان رسماً تا سه بار بازگشت روح را امکان پذیر می‌دانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** و شاید هم روزی از سر علم مطلق و تجربی هم اثبات شد که اینهمه آسمون ریسمون بافتن این و آن فقط وفقط یک خیال اندیشی، بیشتر نبود است و بس. چنانکه «خیــّام» گوید: «....قومی متفکرند اندر ره دین/ قومی به گــُمان فتاده در راه یقین// ترسم که آخر کار ندا در آید/که ای بیخبران راه نه آن است و نه این!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** بعد نوشت: پاسخ به سه سوال: اینکه گروهی از فلاسفه اعتقادی به این دارند که «خواب و رویا در اصل حقیقت دارد تا زمان بیداری ما» یک فرضیه ای است که نیاز به بحث دارد. ولی همانطور که میدانید در فلسفه و منطق هم از یک سری داده های مقدماتی(قضیه) جهت نتیجه گیری استفاده میشود که به «صُـغـرا و کـُبـرا» چیدن مشهور است و شاید بعضی از این نتیجه گیری های خنده دار را شنیده باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین ویژگی این راه نتیجه گیری فلسفی و منطقی، استفاده از تناقض است. مثلاً « من میگم وسط دنیا همین جاست؟ میگی نه اندازه بگیر و عکس آن را ثابت کن» مثلاً در پاسخ کسی که معتقد است در خواب دیده که مـُرده. پس چرا هنوز زنده است؟ سوالشان از شما اینچنین است: شما ثابت کنید که زنده اید؟ و از کجا میدونید که نمردید و یک مرحله ی دیگری از زندگی تان را از همان لحظه آغاز نکردید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که حتی علم هم نمیتواند زنده و یا مرده بودن را اثبات کند جز اینکه به بعضی از تجربه ها و داده های قبلی خود اتکا کند. مثلاً نزدن قلب و قطع تنفس. ولی آیا بارها نشده که کسانی ساعتها بعد در سردخانه و یا حتی توی قبر و هنگام خاکسپاری زنده شده اند؟ ممکنه بگید که موقتی مردند و دوباره زنده شدند.... پس ممکن است شما هم در طول خوابی که دیدید؛ مردید و دوباره زنده شدید..... میبنید که هرگوشه ی این بحث را که بگیریم یه گوشه ی دیگه اش سوال برانگیز میشه و نمیتوان به قاطع جوابی گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال دوّم «آیا روح دارای شکل و شمایل است؟» براساس مختصر مطالعاتی که داشته ام؛ من منبعی ندیدم که «روح» را صاحب شکل و شمایل بداند... میدانید که برای توصیف هرچیزی، به چند پارامتر دنیایی مثل سطح، اندازه، عمق و ... نیاز داریم که همه ی اینها هم شامل «زمان و مکان» میشوند.... مثلاً هیچگاه به تپه ای که در اثر راهسازی مُـسّـطـح و تبدیل به خیابان میشود؛ دیگر تپه نمیگویند چراکه در اثر زمان ماهیت آن تغییر کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درحالیکه روح شامل زمان و مکان دنیایی نمیشود و مقوله ای کاملاً غیر دنیایی است و حتی بعضی از کسانی هم که اقدام به احضار روح میکنند مجبورند برای قابل لمس شدن ارواح، از فیزیک شخص دیگر(مدیوم) و یا پلاسمای خون آنها و یا چیزهای دیگری همچون حرکت دادن میز و... استفاده کنند. برای فهم موضوع مثالی میزنم. وقتی یک قطاری از شیراز به سمت تهران حرکت میکند؛ ساعت 12 ظهر شیراز است؛ ساعت 8 شب اصفهان و ساعت 7 صبح روز بعد تهران(درحال عادی و بدون اینکه بخواهیم سرنوشتی دیگر برایش تداعی کنیم). این گذر زمان و مکان فقط و فقط برای قطار است که دو صفت «زمان و مکان» را دارد؛ در حالیکه عملاً از همان ابتدای حرکت قطار(ساعت 12 ظهر) از شیراز؛ در مبدا خود یعنی تهران قرار داشت؛ ولی برای فهم ما بود که باید زمان و مکانی طی میشد تا حس کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این درحالی است که روح فاقد از این گونه محدودیتهاست؛ آنهم بخاطر اینکه امری است سوای امور دنیای فیزیکی. برای همین است که روح مثلاً «سعید» در دوران بارداری مادرش با سعید 21 ساله و سعید 100 ساله و سعید قبل از توّلد و بعد از مرگ این زندگی دنیایی اش یکی است و ما همچنان آن را «سعید» میدانیم. چراکه امروزه با این اسم میشناسیمش. به این معنی که امروز در غالب جسم مردی حلول پیدا کرده و ای بسا که روزگاری «سعیده» خانم بوده. روزگاری سلطان سعید و روزگاری سعید گدا. زمانی کشته است و زمانی کشته شده است و .... گفتنی است که درکتاب «سفر روح» دسته ای از ارواح را دارای رنگی مخصوص به خود دانسته است. مثلاً ارواح متوسط رنگی زرد و ارواح بسیار پیشرفته رنگ آبی تیره بنفش دارند. بعضی از ارواح هم فاقد رنگ هستند. بماند که ذهنیت هرکس نیز از تعریف رنگ متفاوت است و این نیز یک امری است نسبی و شاید سبز از نظر شما با سبز از نظر من متفاوت باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال سوّم: چرا ما در خواب و رویاهامان؛ دوستان منتقل شده به جهان ارواح(مُـرده) را به شکل خودشان در روزگار زنده بودن جسمانی شان میبینم؟؟ دو مورد قابل ذکر است: اولاً اینکه حتماً پیامی، درسی، انتقال انرژی از سمت شما به او و یا او به شما و یا هردوی شما در میان است که باید خودشان را به شکل آشنا معرفی کنند. دومــّـاً از کجا معلوم که هزاران افراد ناشناسی را که در رویاهایمان دیده ایم؛ همان دوستان درگذشته مان نباشند؟؟ اعتراضی که درمیان است این است که اگر روح آن فرد در جسمی دیگر وجود دارد؛ ما چگونه میتوانیم آنها را درخواب ببینیم؟ باید گفت: فراموش نکنیم که روح شامل محدودیتهای جسمانی و بخصوص زمان و مکان نمیشود. کما اینکه ما در خوابمان تا آن سوی دنیا هم سفر روحی میکنیم و برمیگردیم... و حتی این امر برای بعضی ها در عالم بیداری هم رخ داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«طی الارض»کردن عرفا که همزمان در دو نقطه ی مختلفی از دنیا دیده شده اند و یا به آنی از این شهر به آن شهر سفر میکرده اند؛ در فهم این مطلب قابل تامـّل و بررسی است.... البته بعضی ها در مورد شعبده بازی های «دیوید کاپرفیلد» همین مورد را معتقدند(اگر حقـّه ای درمیان نباشد) که او: چنان به خالص کردن شکل جسمانی خود به روح مسلط است که از شکل جسمانی خود فقط درصد بسیار کمی را جهت مشاهده ی دیگران استفاده میکند و سپس با استفاده از رهایی روح از زمان و مکان خود را به دست تیغ ارّه میسپارد و از دیوار میگذرد و پرواز میکند و .... البته باز میگویم همه ی این مثالها قابل بحث هستند و شاید دیگران توضیح دیگری داشته باشند که بنده سراپا آماده ی شنیدن هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعنوان سخن آخر و در راستای تحوّل روحی و دنیایی؛ بسیاری معتقدند که هر دوازده سال(شاید براساس تقویم چینی ها باشد!!؟؟) کاملاً دچار تغییراتی روحی و جسمی میشویم. به نحوی که همان آدم قدیم نیستیم. نه به این معنی که ماهیتمان تغییر میکند بلکه همچون تغییر رفتارهای روانی هر انسانی در سن های مختلف، یک زندگی از نوع دیگری شروع میکنیم . برهمین مبناست که برای بعضی ها سالهای نداری ناگهان تمام میشود و آرام آرام به سوی ثروتمندی گام برمیدارند. یا کسانی که سالها خنگ دوعالم بودند و به ناگهان دوران شکوفایی شان سرزده و نابغه ی زمان شده اند و.... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-7079328110055613264?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/7079328110055613264/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=7079328110055613264&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7079328110055613264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7079328110055613264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html' title='شاید تناسخ !!'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TDvFhxFP-DI/AAAAAAAAAVs/rbEFCciOmIM/s72-c/%D9%88%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF+%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C+%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF+%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87+%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3094110283727899888</id><published>2010-09-23T08:58:00.003-05:00</published><updated>2010-09-23T13:30:08.226-05:00</updated><title type='text'>خاطرات آمریکا-34</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;****قبل نوشت: چندی بود دفترچه ی خاطرات سه سال پیش و روزهای اوّلی که به آمریکا آمده بودیم را گــُم کرده بودم. البته آنچنان مطلب زیادی هم باقی نمانده تا از ماههای آوریل و می 2007 برایتان بازنویسی کنم. قرار بود مطلبی درباره ی تناسخ بنویسم و متاسفانه هنوز آماده نشده است. بد ندیدم حالا که اینهمه راه رو تشریف آورده اید؛ دست خالی برنگردید. لذا این شما و این همه ادامه ی خاطرات آن روزها:&lt;br /&gt;==========================================&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخیش! بالاخره یک خودکار آبی گیر آوردم. آخه جالبه که اینجا تا بخواهی قلم و خودکار به رنگ مشگی پیدا میشه و به ندرت، روان نویس یا خودکار آبی میبینی. نه اینکه توی فروشگاهها نباشه؛ امـّا همانطور که استفاده از جوهر آبی توی ایران رایجه؛ اینجا جوهر مشگی بیشتر معموله و رنگهای دیگه، بیشتر جنبه ی سلیقه ای داره و حتی رنگ قرمزی که معمولاً ما معلـّم ها خیلی استفاده میکنیم را بیشتر فقط در مکانهای آموزشی میبینید و به ندرت در مکانهای دیگه یافت میشه. خب برم سراغ نوشتن و اینکه صبح چهارشنبه پس از تدریسم، بلافاصله برگشتم خانه تا منتظر خانم دکتر«سیما» باشم. همانطور که گفتم این تنها ایرانی پزشک این شهرهم،  کمتر از یک ماه دیگه عازم ایالتی دیگه است و قراره امروز کمی وسایل اضافی منزلش را برایمان بیاورد. با رسیدن او و تخلیه ی وسایل، تنها یک چراغ ایستاده(آباژور) و مقداری وسایل نقاشی کودک را مفید تشخیص دادیم و انگاری خودش هم شستش از اضافه و به درد نخور بودن بقیه ی وسایل خبردار شد که رو به من کرد و گفت:«هرچیش به دردتون نمیخوره، بریزید دور».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرحال این نظر لطف او بوده و فکر میکرده که ما هیچ هیچ گونه وسیله ی زندگی تهیه نکرده ایم. البته در اوائلی که هر مهاجری به آمریکا میاد؛ بجز چمدانهای دستش هیچ وسیله ای ندارد؛ ولی خوبی زندگی اینجا همین است که نه تنها تعدد بسیار فروشگاهها سبب میشه باحوصله در انتخاب و خرید وسایل بنا به وُسع مادی و پول جیبشان، بهترین ها رو تهیه کنند؛ بلکه اگر کسی را آشنا داشته باشند؛ همین آشناها سبب میشوند تا افراد بسیاری با اهدا وسایل اضافی منزل خود که بسیاری از آنها حتی نو و استفاده نشده است؛ نیاز اولیه ی یک تازه مهاجر را تامین کنند. بماند که اینبار نداشتن کسی آشنا در این شهر و شانس ما سبب شده بود که خانم دکتر، بیشتر وسایل دربه داغون خود را توی منزل ما به سطل آشغال بریزد. بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با پیشنهاد او به عجله لباس پوشیدیم تا راهی شهر کنزاس سیتی برای شرکت در امتحان رانندگی افراد بی سواد بشیم. آخه این محدوده ی ما این نوع گواهی نامه گیری شفاهی که مخصوص خارجی ها و افراد بیسواد است را ندارند و باید به مرکز ایالت میزوری و شهر «جفرسون سیتی» برویم. نزدیک ترین مکان به ما نیمه ی دیگرشهر کنزاس سیتی است که در ایالت «کنزاس» قرار داره وباید میرفتیم تا ببینیم چی میشه؟ گفتنی است که ابرشهر «کنزاس سیتی» به حدّی بزرگ و گسترده است که بین دو ایالت میزوری و کنزاس مشترک است. برای همین همیشه این دو بخش را با عنوان «کنزاس سیتی میزوری» و «کنزاس سیتی کنزاس» از هم تشخیص میدهند. دیدنی بود حال و روز زهرا که پس از چندین ماه و شاید هم سال، در مقابل اقتدار خانم دکترسیما کم آورد و در آن شهر شلوغ پشت فرمان ماشین نشست تا فاصله ی رسیدن به «اداره ی صدور گواهینامه»را به اصطلاح تمرین رانندگی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش الان که دارم فکر میکنم؛ هرچند که خانم دکتر در نهایت بی احتیاطی، زهرا را مجبور به نشستن پشت فرمان کرد؛ من چرا اجازه دادم با این کار اشتباه او جان همگی مان به خطر افتد؟ آخه کسی چون من که یک عمر توی ایران رانندگی میکردم؛ با آنکه باید خیلی خیلی راحت بتونم توی آمریکا رانندگی کنم؛ بخاطر جدید بودن محیط و ویژگیهای خیابانها و خط کشی های ترافیکی و رانندگی هرچند راحت ولی خاص توی خیابانهای آمریکا، تا مدّتی سردرگم و گیج بودم و تا مغزم میامد تصمیم بگیرد، خیابان فرعی را ردّ کرده بودم و بانهایت کلافه گی باید کلی رانندگی میکردم تا راه برگشت را میافتم؛ چه برسد به زهرا. و همین هم شد و بیچاره زهرا چنان مغزش قفل کرده بود که حتی دست چپ و راستش را گم کرده بود و نمیدانست که اهرم سیگنال زن راهنما را باید به بالا بزند یا به پایین؟ و همچنان سیما خانم بر یکدندگی اش میافزود که:«مهم نیست؛ رانندگی کن....بران ....بران» تا کجا؟ چهنم یا بهشت؟ نمیدانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرالامر تصمیم گرفته شد تا زهرا امروز فقط آئین نامه را امتحان بدهد و آزمون رانندگی بماند برای دفعه ی بعد. با این خیالها وارد اداره ی مربوطه شدیم و با توضیحات افسر و منشی مسئول ثبت نام، معلوممان شد که ما شرایط شرکت در آزمون را نداریم و باید سند یا مدرکی معتبر مثل قبض برق را به نام خود داشته باشیم تا نشان دهد ساکن ایالت کنزاس هستیم. در این بین اصرار سیما خانم به جایی نکشید و حالا یکدنده و سمج شده بود تا این تلاش خود را به هدف برساند و بالحنی لجبازانه میگفت:«ولو شده یکی از قبض های منزلم رو به اسمتون کنم؟ میکنم تا روی این افسرها رو کم کنم». ازسر اجبار و دست از پا درازتر به سمت مدرسه ی بچه های خانم دکتر برگشتیم. عجیب مدرسه ی بزرگی بود و به گونه ای آن را باید بین المللی بدانم. در ابتدا این مدرسه فقط دخترانه بوده، ولی اکنون دانش آموزان پسر و دختر را از پیش دبستان تا دبیرستان میپذیرد. البته بیشتر مدارس آمریکا به نوعی خصوصی اند؛ ولی ظاهراً این یکی حسابی خصوصی خصوصی بود و با آنکه بعضی افراد یه کوچولو پولدار کمک های میلیونی به مدرسه میکنند؛ باز شهریه ی تخفیف دررفته ی هر دانش آموز 15هزار دلار!!! در سال بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوعی خانم دکتر برای هردو فرزندش چیزی حدود 30 هزار دلار در سال باید بپردازد. دروغ و راست این سخن گردن خود خانم دکتر، ولی در عجبم مگر چقدر حقوق و درآمد ایشان و همسر پزشک شان عالی است که فقط یکی از هزینه های آنان مورد بالاست؟ بهرحال از قدیم هم گفته اند:«هرکه بامش بیشتر، برفش بیشتر» و شاید هم دارم از سرسوزش اونجا و دلمه که این حرفم رو میزنم و باید بگم:«دارندگی و برازندگی»! بگذریم. شدّت ریزش باران به حدّی بود که مجبور شدیم یک ساعتی را در تنها مغازه ی عرضه ی محصولات مورد سلیقه ی ایرانیان(تهران مارکت) پناهنده شویم. در عوض فرصتی شد تا موارد نیازمان را بخریم و از جمله نان بربری جلدکرده(بسته بندی شده در پلاستیک)که از تکزاس تهیه میشه، تا بتونیم از پشت کامپیوتر به اقوام داخل ایران نشون بدیم و لاف بیاییم که بله ما هم میتونیم و لطفاً دیگه با اون دیزی و آبگوشت و کوفته تبریزی و... دل ما رو آب نکنید؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3094110283727899888?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3094110283727899888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3094110283727899888&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3094110283727899888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3094110283727899888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/34.html' title='خاطرات آمریکا-34'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-7097300256165053330</id><published>2010-09-19T21:04:00.000-05:00</published><updated>2010-09-20T20:36:49.467-05:00</updated><title type='text'>انجمن اولیاءومربیان آمریکایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/0v-ygj1l/0.6844226417503825/Farsi1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/0v-ygj1l/0.6844226417503825/Farsi1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این روزها برابر است با اتمام اوّلین ماه شروع مدارس و ارسال نمرات ماه اوّل. در این بین در بیشتر مدارس اولین جلسه ی «اولیاء و مربیان مدارس» با هیجانی خاص درمیان است و این واقعه را به نام «آمدن والدین»Parents Coming میشناسند. این برنامه به این شکل است که والدین دانش آموز یا دانشجو در وقت تعیین شده، با معلـّمان و استادان دانشکده به مشورت مینشینند تا وضعیت تحصیلی فرزند خود را بدانند. به همین علـت من نیز مجبور بودم این شنبه نیز در دفتر(کلاسم)حاضر باشم و هرچند خانواده ی زیادی به جستجوی وضع فارسی آموزی دلبندشان نیامد؛ ولی مجبور بودم برای همان تعداد محدود مراجعه کننده تا میتونم به به و چهچه کنم که چه بچـّه ای دارید؟ چه استعدادی؟ وَاووووو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که در مدارس رسمی شهر نیز این برنامه ی دیدار اولیاء با مربیان در جریان است؛ همین سبب شده است تا برنامه هایی سرگرم کننده نیز درمیان باشد. از جمله اینکه کاروانی از دانش آموزان دبیرستان با همراهی برگزیده ای از دانش آموزان دیگر مدارس پیش از دبیرستان در سطح شهر راه میافتند و یک فستیوالی به نام Prade برگزار میکنند. در این بین مردم نیز برای حمایت از آنان با پوشیدن لباس آبی که رنگ اصلی لباس تمیهای ورزشی شهر است؛ به تماشای آنان در خیابان اصلی شهر گرد هم میایند. هرچند این کاروان به گستردگی کاروانهایی که مسئولین شهرها برای حمایت از مشاغل سطح شهر برگزار میکنند نیست؛ ولی دست کمی از آن ندارد. تنها تفاوت این است که بیشتر ماشینهایی تزیین شده و کاروان افراد حمایت کننده را دانش آموزان جوان تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/3p4Wsl7U/0.3926757520293781/LexMusic.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/3p4Wsl7U/0.3926757520293781/LexMusic.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;قبلاً درباره ی اعضای اصلی تشکیل دهنده ی کاروانها صحبتی کرده ام ولی چون قصد دارم درباره ی آن در نوشته های بعدی بیشتر توضیح دهم؛ این بار وقت شما را زیاد نمیگیرم تا بتوانید با دیدن عکسهای این کاروان دانش آموزی، لذت بیشتری ببرید. گفتنی است که با اطلاع یکی از دوستان، خودم را سریع به سطح شهر رساندم تا بتوانم حداکثر دیده هایم را ثبت کنم. این برنامه نیز شامل رژه ی گروه موسیقی دبیرستان بدنبال ماشین اسکورت پلیس و سپس ماشینهای دیگر حمایت کننده ها میشد و طبق همه ی برنامه های «رژه و کارناولها» هرکسی ذوق و سلیقه ای به خرج داده بود و با تزیین ماشینها و پخش کردن شیرینی و شکلات، تشویق حاضران و بخصوص جوانان و نوجوانان حاضر و تماشاچی را برمی انگیخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/gcRfPxG0/0.3214640903926008/LexFot12.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/gcRfPxG0/0.3214640903926008/LexFot12.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;در آخر هم بیشتر اعضای کاروان جلوی ساختمان دادگستری شهر گرد گروه دختران تشویق کننده Cheer Leaders به سرودخوانی و تشویق تیم ورزشی و فوتبال آمریکایی(خرکی)دبیرستان Minutesmens جمع شدند و رقص و پایکوبی خاصی داشتند. با اتمام برنامه ی کوتاه رژه و کاروان ورزشی مدارس شهر، همگی رفتند تا برای شب هنگام و برگزاری اولین مسابقه تیم دبیرستان با تیم مهمان در عصر و سرشب آماده باشند. البته بنده بخاطر مشکل لذت نبردن از این بازی و سردرنیاوردن از فوت و فن آن ترجیح دادم که درخانه بمانم و بماند که تا ساعت 9 شب این شهر همیشه ساکت دستخوش هیجان این بازی و آتش بازی و انفجار ترقه های نوری در ورزشگاه اصلی شهر بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/dEokTCHf/0.4348434241447089/fot1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/dEokTCHf/0.4348434241447089/fot1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;گفتنی است که در تمام سطح شهر با نصب آدمکهای بادکنکی یک بازیکن فوتبال آمریکایی، تبلیغات نوشتاری، پوستر و... اولین بازی این تیم را اطلاع رسانی میکنند. در این بین دیدنی بود که حتی ماشین آتش نشانی و آمبولانسی که برای موارد اظطراری آنان را همراهی میکرد؛ هم دست کمی از آن جوانان نداشتند و در ابراز هیجان خودشان، با کشیدن انواع اقسام آژیر و زدن بوق آنان را همراهی میکردند. امیدوارم در ادامه بتوانید چند عکس از این مراسم یک ساعته را که در سطح شهر لکیسنگتون ایالت میزوری آمریکا برگزار شد؛ ببینید و از آن لذت ببرید. ببخشید که کیفیت عکسها و عکسبرداری آنچنان مطلوب نیست و بیشتر مشکل آن برمیگردد به آقای عکاس که خودم باشم و مشکل معنویات جیبی برای خرید یک دوربین درست وحسابی. آخه بدبختی اینجاست که توی آمریکا چیزی به نام مراسم شب جمعه و ختم سرمزار هم برگزار نمیشود تادستی به گدایی بردارم و دشتی داشته باشم. بهرحال برگ سبزی است تحفه ی درویش. امیدوارم دوست داشته باشید. ارادتمند حمید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/bTHu_eek/0.14664788973931053/LexFot11.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/bTHu_eek/0.14664788973931053/LexFot11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://dc235.4shared.com/img/8fXYVOlg/0.803622051247783/lexFot1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc235.4shared.com/img/8fXYVOlg/0.803622051247783/lexFot1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/HVYIZKhh/0.36448405115603444/LexFot2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/HVYIZKhh/0.36448405115603444/LexFot2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/974Nl2iD/0.15326119585888764/LexFot3.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/974Nl2iD/0.15326119585888764/LexFot3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/7qZ-PKUe/0.30517016263529384/LexFot5.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/7qZ-PKUe/0.30517016263529384/LexFot5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/9VE2wF8V/0.9674479730063076/LexFot6.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/9VE2wF8V/0.9674479730063076/LexFot6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/aaCjzoHG/0.25386217483274187/LexFot8.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/aaCjzoHG/0.25386217483274187/LexFot8.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://dc191.4shared.com/img/PSRwgI0B/0.8511038922497351/LexFot9.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc191.4shared.com/img/PSRwgI0B/0.8511038922497351/LexFot9.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****پینوشت: امیدوارم دوستان بتوانند عکسها را ببینند. بنده در حدّ توانم تلاش کردم از همان سایتی که قبلاً در ایران مشکل دیده شدن نداشت؛ جهت بارگزاری آنها استفاده کنم. هرچند که یکی دوبار بازهم مشکل داشت و ظاهراً آقای فیل+ترگذار بصورت چرخشی گاهی آن را میبندد و گاهی خیر. بهرحال چنانچه باز جهت دیدن عکسها مشکلی داشتید؟ لطفاً از فندق شکنی، یخ شکنی، فیل شکنی، چیزی استفاده کنید. امیدوارم مطلوب افتد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-7097300256165053330?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/7097300256165053330/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=7097300256165053330&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7097300256165053330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7097300256165053330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_19.html' title='انجمن اولیاءومربیان آمریکایی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-1466396794053512180</id><published>2010-09-16T21:35:00.001-05:00</published><updated>2010-09-17T17:56:52.645-05:00</updated><title type='text'>داستان زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چندی پیش دستنوشته ی یکی از خوانندگان این سراچه را با عنوان«&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_12.html"&gt;از پکن تا نجف آباد&lt;/a&gt;» منتشر کردم؛ چنانچه این مطلب را نخوانده اید؛ با کلیک کردن روی عبارت رنگی لطفاً آن را مطالعه کنید و سپس ادامه ی&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; داستان زندگی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; این دختر چینی را بخوانید. قصد ندارم مقدمه ای طولانی بنویسم ولی دانستن این چند جمله ضروری است. پس از اینکه مدتی از ازدواج هر دو «لی» گذشت؛ مشکلاتی در زندگی شخصی شان هویدا شد وبرای حلّ آن دست به دامن این و آن شدند. در این بین برسر تفاوت مذهبی و فکری که آن دو داشتند؛ تلاش فراوانی داشتم تا آنها را متقاعد به پذیرفتن و احترام گذاشتن به مبانی عقیدتی یکدیگر کنم. این گفتگوهای ما مدت زمانی طول کشید تا اینکه کم کم متوجه شدم یکی از آن دو تصمیمش را گرفته و نباید بیش از حدّ در زندگی شخصی شان دخالت کنم. لذا خود را کنار کشیدم و دیگر هیچ خبری از آن دو نداشتم. بعد از انتشار قسمت اوّل زندگی آنها، سخت تلاش کردم تا ردّی از خانم «لی» بیابم و درخواست کنم تا پاسخ نظرات خوانندگان را بدهد. پس از مدّتی پاسخ زیر را ارسال کردند که عین متن دستنوشته ی ایشان را با اندکی ویرایش و اصلاح غلطهای املایی میبینید. گفتنی است اندک توضیحات مرا در بین{کروشه} خواهید یافت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باسلام خدمت استاد بزرگ حميد نجف آبادي&lt;br /&gt;تشكر فراوان از شما كه زندگي منو در وبلاگ خود قرارداديد و تشكر مي كنم از دوستاني كه وقت گذاشتند وداستان زندگي منو خواندند و نظردادند. من تمام نظرات شما دوستان را خواندم و كمال تشكر را از شما دارم. با دیدن نظرات لطف شما اين مطلب دستگيرم شد كه بهترين و با احساس ترين مردم جهان شما &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;ايراني&lt;/strong&gt; ها&lt;/span&gt; هستيد.// درد هجري كشيدم که مَپرس/ درد عشقي كشيدم که مپرس//...شما خوانندگان عزيز قسمت اول زندگي منو خوانديد كه من «لي يا خو» و «لي لي يانگ»{محمد شوهرم} با هم در معبد شائولين به سبک بودايي ازدواج كرديم كه اي كاش ازدواج نمي كرديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بگيد چرا؟ براتون ميگم كه بدونيد وقضاوت كنيد. من خيلي خيلی عاشق محمـّد بودم و به طور ديوانه وار او را دوست میداشتم. پس از برگشت ما به چین و ازادواجمان، او در معبد شروع كرد به تمرين دادن چند شاگرد و من هم شروع كردم به كار كردن فرم هاي نيزه؛ شمشير «جيئن شو»(شمشير باريك) و«تايچي» براي شرکت در مسابقات چين. من هر موقع كه از تمرين فارغ مي شدم روي درخت بيدي كه جلوی معبد بود مي نشستم تا لي تمرينش تموم بشه و بتونیم باهم حرف بزنيم. چونکه در معبد اصلي، زن ها و مردها از هم جدا هستند. به همين خاطر من به قول شما ايراني هاي عزيز «استادانم را ميپيچوندم» و ميومدم پيش تنها عشقم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماهي زندگي ما بسيار بسيار خوب بود. گاهي وقت ها با استاد حميد نجف آبادي در تماس بودم و از او راهنمايي ميگرفتم. تا اينكه يه روز رو طناب خوابيده بودم كه ديدم لي آمد و صدام كرد و گفت:«ديگه تو اين حق رو نداري كه با حميد صحبت كني» گفتم:«چرا؟» گفت:«چون من ميگم». بعد از آن بود که متوجه شدم يواش يواش مسير زندگي و عشقمان دارد تغيير ميكند. چرا؟ به اين دليل كه من يه خانومي هستم كه هيكل «س.ك.س.ي» بسيار خوبي دارم و مشروب هم زياد ميخوردم. يه شب باهم رفتيم جشن تولد يكي از دوستانمان و من مثل هميشه لباس شب پوشيدم. وقتيکه از مهموني آمديم شروع كرد با من دعوا كردن كه:«اين چه لباسي بود كه پوشيدي؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه كتك كاري سختی كرديم و من بزن و او بزن.{از بدیهای زن رزمی کار همینه که بزنی؛ میخوری} بعد از چند ساعتي من رفتم سراغ «چشمه ی مقدس» جايي كه «ووشو» روح پيداكرد و همینطور كه گريه ميكردم؛ شروع کردم به «تاي چي» زدن تا به آرامش برسم. اونجا بود كه فهميدم لي من(محمد) مثل قديم نيست. اگر هم او حق داشت!! لااقل ميخواست با بدي نکردن؛ خوبي هاي خودشو نشون بده. تصميم گرفتم تركش كنم و چند ماهي از مبعد «شائولین»برم بيرون. به همین علت رفتم به خانه اي كه در «گوانجو» داشتم؛ تا بتوانم به مديتيشن و فكر كردن بپردازم؛ براي اينكه بتونم خودمو تغيير بدم و هموني بشم كه محمد مي خواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند ماهي گذشت. امـّا پس از اینکه به شائولين برگشتم؛ ديدم که به به!!! لي من هم تغيير كرده. ولی شده بود مثل غار نشينان با ريش و موي خيلي بلند. با اینجال پیش رفتم و او را در آغوش گرفتم. ولي او با سردي تمام به من گفت:«برو تو اطاق! اينجا زشته، منم ميام.» من رفتم و طولي نكشيد که آمد و بدون مقدمه رو به من کرد و گفت:«اگر مي خواهي شوهرت باشم؛ بايد مسلمان بشي.» من گفتم:«بقول شما ایرانی ها من 25ساله که گاتوري بودم؛ من با اين سبک فکر و تربیت و مذهب بزرگ شدم.» اما او هیچ گوش نداد. شب ديدم داره با يه جايي تو ايران چت تصويري ميكنه. يه آدمي بود كه ظاهرا مريض بود!؟ چون با يه پارچه ی سفيد خیلی بلندی، سرش رو بسته بود و يه لباس بزرگ قهواي كه مثل لباس معبد ما بود تنش بود و يه تسبيح كوچيك هم دستش بود و به فارسي و يه زبان خيلي عجيب ديگه ای با محمـّد صحبت ميكرد. من خيلی كنجكاو شدم و رفتم سراغ عمو«فو»{پدر محمد یا همون لی.} او گفت:«به ابن ها ميگند آخوند/حاج آقا.» راستش من معنيش را نفهميدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما با اون ریش و سبیل خیلی خیلی بزرگش نفوذ بسيار زيادي روي شوهر من داشت. محمـّد قبله ی من بود و آن مرد هم قبله ی لي لي يانگ، شوهر من. طوریکه هر موقع با اون مرد صحبت ميكرد؛ بعد از آن ميومد سراغ من و با من بحث ميكرد. ديگه برام روشن شده بود كه معشوق من به یک غول كور كور تبدیل شده بود. با شاگردان دخترش دیگه كار نمي كرد. تمريناتش را رها كرده بود. آخه لي روي یه پا مي نشست؛ روي نيزه مي خوابيد و نيرو هاي دروني زيادي انجام ميداد. امـّا همه ی اين ها رو کنارگذاشته بود. وقتی که استادان بالاتر هم از او میپرسیدند:«چرا؟» ميگفت:«حرامه؛ بده؛ دين جديدمن اين كارها رو گناه ميدونه.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه بود باز هم اون شخص(آخوند) بهش مي گفت:«با من صحبت كنه و منم بشم مثل محمد.» شما نميدونيد من چه فشار روحي را تحمل ميكردم. حتي لب تاب منو جمع كرد كه من با هيچ كس در ارتباط نباشم. وقتي ديد من نمي خواهم مثل اون بشم از شائولين رفت وبرای 80 روز تو كوه بود. وقتی هم اومد و ديد من دارم مشروب ميخورم و فــُرم ورزش رزمی«ميمون مست» رو ميزنم گفت:«من هر كاري مي كنم كه خدا به من بیشتر نزديک بشه؛ تو با اين كارهات خدا رو دور می كني. تو شيطاني.» در حالیکه او نمی فهمید که من از مستي به خدا ميرسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از برگشتن محمد از کوه بود که دوباره با همون شهر و اين بار با يه مردي كه بجای پارچه ی سفيد، پارچه ی سياه به سر داشت و زندگی مرا سیاه کرد؛ چت ميكرد. من شروع كردم با آن مرد دعوا كردن و گفتم:«شما اولين و آخرين عشق منو ازم گرفتيد. شما به من ميگيد مرتد؛ بي دين، گاتوري» او به من گفت:«آرام فرزندم!» و شروع كرد كه بگه دين ما بهترينه وعاليه و.... داشت اين حرفا رو ميزد كه عمو«فو» با زنش اومدند. عمو فو گفت:«اين بچه(محمد) افراطي شده و فكر ميكنه جز خودش، همه اينجا بدند»... خلاصه اینکه من و عمو فو و زنش رفتيم خانه ی آنها. عمو به من گفت:«اين تيكه ی تو نيست. بايد ازش جداشي.» وقتي اين حرف رو به من گفت؛ از شدت ناراحتی بي هوش شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي به هوش اومدم به عمو گفتم:«من نمي تونم از محمد جداشم؛ چون دو باره تنها مي شم.» این گذشت تا اینکه پس از يك ماه نامه ای از طرف سفارت ایران در چین به درب خانه ی عمو فو آمد كه نشان ميداد محمد به آخرين درجه ی رشد!!! رسيده و تقاضای جدايي کرده است. با خوندن نامه، چنان حالم بد شد که سه روز توی بيمارستان بودم. وقتي مرخص شدم؛ رفتم و از محمد جدا شدم و باز دوباره، تنهاي تنها شدم. تا اینکه یک روز استاد«فنگ» به سراغم اومد و گفت كه بايد با این سختی ها جنگ كني. من هم شروع كردم به ياد گيري فنون «سانشو وساندا»(در گيري كامل بكس، كـُشتي، زانو وآرنج). بزرگترين شكست را توی زندگيم خورده بودم و ديگه نه مادري، نه شوهری و فقط استاد فنگ رو داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هميشه دوست داشتم كه مادرم پيشم باشه. چون زيبا ترين کلمه توی دنيا مادره و قشنگترين كار، مادري كردنه. ولي من از اين نعمت ها محروم بودم و زماني كه به مادر نياز داشتم؛ مادرم نبود. به همين دليل ساعت هاي زيادي رو ميرفتم سر خاك مادرم و سرم را مي گذاشتم رو سنگ قبر مادرم و براش صحبت ميكردم و انرژي ميگرفتم و برمی گشتم. شايد بگيد عمو فو كجا رفته بود؟ اون رفته بود پكن توی شركت پدرم و با او بسر میبرد. من بودم وخاطره ی مادرم و تمرینات. تا اينكه براي مسابقات آماده شدیم و راهی آنجا شدیم. درمیانه ی مسابقات بود که يه ضربه ی سنگين پای حریف به سرم خورد و افتادم زمین. حس خيلي بدي بود. اولش همه چيز دور سرم مي چرخيد. بعد از يک نردبان رفتم بالا. وقتي پايين رو نگاه كردم؛ ديدم كره ی زمين زير پاهامه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پله ی آخر را كه برداشتم وارد باغي شدم بسيار زيبا که به عمرم نديده بودم. بعد صدایی رو شنيدم که مثل دوران بچه گيم، صدایي پر از مهر، مثل صداي مادرم بود. برام آواز مي خوند. برگشتم ديدم يكي با لباس سفيد معبد، پشت به من ايستاده. حالت ايستادنش مثل زماني بود که مادرم «وينگ چون» كار ميكرد. بهش به زبان چینی گفتم:«&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ژيا اولن زايژين. &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;به معناي خسته نباشيد استاد!» برگشتم و دیدم او كسي نبود جز مادرم. باورم نمی شد. پیش رفتم و او را سخت در آغوش گرفتم. بهش گفتم:«من بعد از رفتن تو در تنهایی هام، خيلی با تو حرف زدم.» گفت:«همه را ميشنيدم.» جاي خيلي قشنگي بود. بعد از چند ساعتي كه باهم بوديم؛ ديدم مامانم گفت:«بايد برم.» گفتم:«مامان! منم ميام.» گفت:«حالا نه. بايد برگردي.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاي خيلي راحتي بود. در همون زمان بود که يک مرد قد بلند وهيكلي كه صورتش خيلی زيبا بود؛ اومد و گفت:«اون پايين خيلي ها منتظرت هستند؛ برو.» گفتم:«من نمي خواهم برم.» ولي او گفت:«بايد بري!» وقتي به هوش اومدم؛ اطرافیانم به من گفتند كه:«چند ماهي تو كــُما بودي.» امـّا من هرچه مي گفتم فقط چند ساعتي با مامانم بودم؛ كسي باور نمی كرد. تا اينكه يک دكتر روان پزشک اومد منو معاینه کرد وگفت كه من هيچ مشكلي ندارم و میتوانم بیمارستان را ترک کنم. وقتی كه از بيمارستان اومدم و با خودم گفتم اين داستان و اتفاق بزرگي كه برایم افتاده را براتون بنويسم تا بدونيد كه خدا خيلی خیلی مهربونه. راستی داشت يادم ميرفت که بگم؛ شوهر{سابقم محمد} هم همراه یک خانومی که بعدش فهمیدم زن جدیدشه به دیدنم اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش گفتم:«چراخودت نيومدي؟ مي خواستي اذيتم كني؟ ميدوني كه من گاتوري، تورو توی قلبم كشتم و ديگه برام ارزشي نداري!!؟» گفت: خانومش ازش خواسته که به دیدنم بیایند واز من تقاضاي بخشش(حلالیت) كند. هرچند من خيلي وقت پيش بخشيده بودمش.الان هم که دارم این نامه را برای شما مینویسم؛ مشغول تمرین«فنون جنوبي» هستم و از پرورشگاه يه دختر كوچولو بنام «كواندائو»{اسم سلاحی در ورزش رزمی ووشو} آورده ام و باهم زندگي زيبا و خوبي را شروع كرديم. نتيجه اینکه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال دنيا را پرسيدم من از فرزانه اي؟/گفت يا باد است و يا خواب است و يا افسانه اي // گفتمش احوال عمر رابگو تا عمر چيست؟/گفت يا برف است يا شمع است يا پروانه اي// گفتمش اين ها كه ميبيني در او دل بسته اند؟/گفت يا كورند يا مستند يا ديوانه اي {این شعر در اصل تضمین غزلی است از عارف نامی ابوسعید ابی الخیر با این بیت آغازین//حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای/گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای}.......... دنيا همه هيچ و كار دنيا هيچ/اي هيچ براي هيچ بيهوده مپيچ...... با تشكر فراوان از حميد نجف آبادي و دوست خوبم آناهيتا..... چین- لی یا خو/هو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-1466396794053512180?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/1466396794053512180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=1466396794053512180&amp;isPopup=true' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/1466396794053512180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/1466396794053512180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_16.html' title='داستان زندگی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-374382086643410428</id><published>2010-09-13T14:22:00.001-05:00</published><updated>2010-09-18T09:46:52.419-05:00</updated><title type='text'>به فکر مهاجرت نباشید!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;****پیشنوشت و دیـــرنوشت: مدتها پیش تم اصلی این نوشته را در جایی خوانده بودم و در دفتر نـُت خود یادداشتهایی برداشته بودم؛ تا اینکه روزی مطالب را جمع بندی و با اقتباس از مطلب اصلی آن را منتشر کردم. بعد از مدتی که از انتشار آن میگذشت دوستی منبع اصلی نوشته را یادآوری کرد و شرط ادب بود که نام منبع«&lt;a href="http://www.aparsai.ca/?page_id=541"&gt;مهاجران کانادا&lt;/a&gt;» یاد و تشکر شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این یک درددل است و هیچگونه ارزش قانونی ندارد. راستش معنی جمله ی قبل را نمیدانم؛ فقط نوشتم تا بعداً هیچکس با خواندن این مطلب حق اعتراض نداشته باشد و بداند که من نظر خودم را گفتم و بس... یکی سری سوالات تکراری که دائم مورد سوال دوست و آشنا و .... واقع میشوم این است که«زندگی چطوره؟ آیا راضی هستی؟ ایران بهتره یا آمریکا؟ به نظرت من هم به فکر باشم یا نه؟ و....» در این مطلب قصد ندارم پاسخ خود را بنویسم؛ چراکه از نظر من پاسخ سوالات فوق بنا بر هر کسی و شرایط او میتواند متفاوت باشد. در یک کلام به هیچ وجه نمیتوان برای همه یک نسخه پیچید. جالب است که بدانید که در پاسخ به سوالات فوق من بیشتر سعی میکنم از شرایط خودم و تجربه ی خودم مایه بگذارم و جواب دوستان را بنویسم که در ایران چگونه بودم و اینجا چگونه است؟ آخرالامر هم یک جمله ی تکراری پایان بخش همه ی ایمیل هایم خواهد بود که:«صلاح خویش، خـُسرُوان دانند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که در این مطلب قصد دارم به گفتگو بگذارم در اصل برمیگردد به نامه ای از یکی از خوانندگان که با اشاره به نوشته های منفی یکی دو وبلاگ در رابطه با کانادا،(که واژه ی خداحافظ و یخستان بخشی از عنوان آن است) سخت اعتراض داشت که چرا اینقدر مثبت مینویسم؟ در پاسخ این دوست عزیز باید بگویم که: 1- ای عزیز(اولاً) هر وقت شما شرایط آمدن به آمریکا را داشتید و کلـّی هم تحقیق کردید؛ حق دارید اعتراض کنید و غـُر بزنید نه حالا که نه ببار است و نه به دار!! با اینهمه هرکس تصمیم گیرنده ی آخر درباره ی زندگی خود است. 2- وقت و حوصله ی آن راهم ندارم که نوشته های منفی دیگران را بخوانم تا بتوانم درباره ی آنها قضاوت کنم. هرچه هست هرکسی در ابراز نظر خود به شرط آنکه به وارونه نشان دادن واقعیت یا اهانت منجر نشود؛ آزاد است. فقط باید از این نویسندگان محترم یک سوال پرسید که اگه خارج و کانادا اخ و یخ و بد و کفر است؛ پس چرا هنوز چهارچنگولی به آن چسبیده اند و رهایش نمکنند و برگرددند به وطن گـُل و بلبلشان؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- عزیز دل!! هرچه گفته ام یا میگویم بیان واقعیتهای زندگی و تجربه ی شخصی خودم است و بس. بماند که بارها هم منجر به قضاوتهای بد دیگران شده و بی کلاسی و شکسته نفسی بیش از حدّ و .... تعبییر شده؛ و یا بعضی از فامیل و آشنایان غیورمندم چه قضاوتها که نکردند و چه غــُر غــُر هایی که پشت سرم گفته شد و دهان به دهان به گوشم رسید و مـدّتها حالم را خراب کرد؛ ولی بیشتر سعی کرده ام با ندیده گرفتن «هر راست نشاید گفت» دروغ هم نگویم و بیشتر درباره ی همین دهات دور و بر خودم بگویم و بس. به همین عـلـّت الان هم حقّ ندارم که درباره ی جاهای دیگر مخصوصاً کانادا نظر بدهم. حال برایم جای سوال است که شما چطور فقط وفقط براساس نوشته های دیگران اینطور به خودتان حق میدهید در مورد آنجا، ندیده و زندگی نکرده، قضاوت کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- بحث من این است که اگر در میان عزیزان، کسی هست که در مورد مهاجرت به آمریکا یا کانادا شک دارد، یا فکر می کند که با مهاجرت کردن، زندگی خودش یا خانواده اش را به خطر می اندازد، یا از زندگی در مکانی با فرهنگی متفاوت، مواد غذایی متفاوت، آداب و رسوم متفاوت، زبان متفاوت، حتـّی آب و هوای متفاوت، ابا و هراس دارد یا نمی تواند دوری از خانواده و عزیزانش را تحمل کند؟؟ &lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;ترا خدا به فکر مهاجرت نباشید&lt;/span&gt;. مهاجرت ربطی به آدم موفق و ناموفق ندارد. مهاجرت مربوط به آدم مشکل دار و بی مشکل نیست. مربوط به آدم«س.ی.ا.س.ی» و «غیر س.ی.ا.س.ی» نیست. مربوط به آدم تغییر«د.ی.ن» داده و تغییر نداده نیست. مهاجرت مربوط به کسی است که به هر دلیلی -که برای خودش محترم است- به این نتیجه رسیده که اهدافش در کشور دوّم بهتر از محل زندگی فعلی اش تأمین می شود. حالا اگر شما در اینکه کانادا یا آمریکا محل واقعی رسیدن شما به اهدافتان است؟ شک دارید!!! لطفاً مهاجرت نکنید. من از شما عزیزان تمنـّا می کنم؛ استـدّعـا می کنم؛ خواهش می کنم؛ مهاجرت نکنید!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- عزیز دلم مهاجرت، مسافرت نیست. اشتباه نکنید! شما می آیید که در یک کشور دیگر زندگی کنید. تصویر کارت پستالی را از ذهن خود پاک کنید. وقتی ساکن کشوری دیگری شدید باید نه به همان شـّدت زندگی در ایران، ولی مثل بیشتر مردم آمریکا و کانادا «کار» کنید. درّه به درّه دنبال اجاره یا خرید «خانه» باشید. خرید ریز به ریز «وسایل خانه» هم که دلواپسی است در حدّ شکستن شاخ غول. برای رفع امور روزانه و خرید و کار باید«ماشین» سواری کنید. ادامه ی «تحصیل» و پیدا کردن «کار» هم که قوز بالا قوز است. کمباری این همه، خوردن یک قـُلـُپ «سرما» است و بدتر اینکه مجبورید بجای آن قرصهای «ادالت کـُلد»های مارک دکتر عبیدی و یا آسپرین دورنگی داخلی، شربت تلخ و کوفتی «نایت کـُلد»Ny/Night Quill بخورید که هرچند اون 10% الکل محلول در آن باعث میشه که از سختی زهر فرودادن آن دیگه سرما نخورید؛ ولی آخه معجزه میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا ممکن است کارتان به بیمارستان هم کشیده شود. در اینجا با پلیس هم مواجه می شوید و عوض اینکه آقاوار بشینه توی الگانس و با بلندگو داد بزنه«پیکان! بزن کنار!!» و منتظر بشه تا شما با مدارک متعدد و گاهی هم اسکناس سبز به خدمتش شرفیاب بشید؛ بی کلاس وار میاد دم پنجره ی ماشینت و بعد از کلی توضیح قانون و حقّ و حقوقت و عـلـّت توقف کردن شما، جریمه تان هم می کند. بذارحالا که اسم پلیس آمد؛ یکی از بدیهای اونها رو بیشتر برشمرم. اینها اینقدر سمج اند که دیگه بهانه هایی مثل نداشتن بنزین و یا تا مجرم ، جـُرمی را مرتکب نشده حقّ دخالت نداریم و از این حرفها نمیزنه و کافی است که بخوای زن و بچـّه ات رو مورد نوازش اسلامی قرار دهی و یا صدای قارزدنت یه کوچولو بره بالا. اونوقته که میبینی مثل عجـّل معلق سرتون خراب میشند. کارو زندگی در مهاجرت هم شرایط خاص خود را دارد وخدا نکند که ورشکست شوید؛ وگرنه تا سال ها از آن صدمه خواهید دید. در اینجا باید هر روز با هزار و یک نفر سر و کله بزنید تا اموراتتان بگذرد. چه بخواهید چه نخواهید شمای مهاجر، توریست نیستید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- دانسته باشید که پس از مهاجرت در صورت لزوم و وجود امکان مالی، پـیش از هر چیز مهارت های لازم برای شروع به کاروزندگی در محیط جدید را باید کسب کنید. باید سعی کنید ضمن حفظ ارتباط با جامعه فارسی زبان، خود را به جوامع دیگر هم نزدیک کنید. وابستگی به جامعه ی همزبان و هموطن مانع پیشرفت شما می شود. از اینکه مدتی کارهایی انجام دهید که چندان دلخواه شما نیست ابایی نداشته باشید. تفاوت ها را بشناسید و تا حد ممکن بپذیرید. مقاومت در برابر تفاوت ها شما را سرخورده می کند. در مهاجرت باید فرا گرفت که دیگران متفاوت فکر می کنند؛ نه غلط. اگر خانوادگی تشریف آورده اید در حفظ خانواده کوشا باشید. خانواده ی شما بزرگترین دارایی شما در غربت خواهد بود. از همه مهمتر ترا خدا واقع بین باشید. آمریکا یا کانادا نه آرمان شهر است و نه جهنم عـُظمی(بازم میگم ربطی به اون مقام نداره). کشورهایی کاپیتالیستی هستند که اولین اولویت فکری شان درآمد زایی و مادیات است. ولی از جمله کشورهای جهان اوّلی اند که از بسیاری کشورهای دیگر در امور اجتماعی و مهاجر پذیری بهتر عمل کرده اند؛ اما باز میگم این به معنای آن نیست که برای مهاجران فرش قرمز پهن کرده اند یا خدمات دولتی نان شب شما را تامین خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- چند عامل مهم موفقیت مهاجر عبارت است از : دانستن زبان. داشتن تخصص واقعی منطبق با استانداردهای کشور مقصد. مردمی بودن و خوش برخورد بودن به این معنی که فکر نکنید «انسان» فقط و فقط همزبانان کشور گــُل و بلبل خودمان اند و دیگران آدم نیستند. پشتکار داشتن. زود ناامید نشدن. مسوولیت های مختلف شغلی و خانواده و زندگی عمومی را پذیرفتن. اینجا دیگه نمیشه به امید خارسو و بـُرسوره(پدر و مادر همسر)و تاکسی تلفنی و خاله و عمه و... بیخیال زن و بچه شد و تا صبح کنار رفقا و«استکان و مـنـقـل» وقت تلف کرد. دو مورد مهم دیگه ای که سبب موفقیت مهاجر است: توانایی فراگیری سریع تکنولوژی های نوین و اینترنت. مثلاً من خودم هر روزه مجبورم توی این سن و سال و مشغولیات، از هر راهی که شده از سوراخ سـُمبه های این تکنولوووج ج جی بیشتر سردر بیارم و بازم میگم امان از بیسواتی کامپیوتری. من خیلی با آخرین مورد موافق نیستم که بگم: امان از خوش شانس بودن. ولی آخه بدشانس بودن هم بده!! امـّا من جور دیگه ای آن را تعبییر میکنم که مهاجرت یعنی نظر لطف خداوند و عدم رضایت داشتن ازاین وضعیت «حال و اکنون» یعنی قدرناشناسی نعمتهای خداوندی. هرچند سختی هایی سر راه است؛ ولی مطمئنم که در آن نیز خیر و صلاح من قرار دارد و بس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اینکه پرتلاش و پر انرژی باشید. توکلتان به خدا باشد. از تجربیات متفاوت نهراسید. بالاخره روزی می رسد که موفقیت را آن گونه که تعریف کرده اید؛ بچشید. اگر چنین نکنید به جمع یک سوم مهاجرانی خواهید پیوست که حتی سه سال هم در آمریکا و کانادا دوام نمی آورند و سرخورده به کشور خود برمی گردند. متاسفانه خیلی از این مهاجران، همه مشکلات را به کشور مقصد نسبت می دهند و یادشان می رود که پس 300 و چند میلیون ساکنان دیگر این کشورها چگونه زندگی می کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببخشید که دوباره طولانی شد. در پایان من همین سوال را از شما می پرسم. به نظر شما «&lt;span style="color:#000000;"&gt;رمزهای موفقیت یک مهاجر&lt;/span&gt;» در چیست؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-374382086643410428?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/374382086643410428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=374382086643410428&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/374382086643410428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/374382086643410428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_13.html' title='به فکر مهاجرت نباشید!'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-659961840525088684</id><published>2010-09-10T19:26:00.008-05:00</published><updated>2010-09-11T20:36:19.857-05:00</updated><title type='text'>فاتحه ی آمریکایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز جمعه 19 شهریور 89 و روز قبل از یازدهم سپتامبر معروف بود. با هماهنگی های قبلی که بعمل آمده بود؛ یک اتوبوس از دانشجویان و بعضی همکاران راهی شهر زادگاه دانشجوی تازه درگذشته مان جهت شرکت در مراسم ختم و فاتحه ی او(فی یو نرال Funeral) شدیم. از آنجا که ایشان و خانواده اش از کاتولیک مسیحیان شهر «لونوُرث»Leavenworth ایالت کنزاس بود همگی در همان کلیسای کاتولیک شهر گردهم آمده بودند. از بدو ورود دیگر همکلاسیهای او را که ترم پیش در کلاس فارسی ام بودند و همگی با هم فارغ التحصیل شده بودند را از دور دیدم. صد البته اصلاً خوشایندمان نبود که اولین دیدارمان پس از تابستان به این بهانه باشد. هرکس بنا به فراخور فکری خود لباسی پوشیده بود و قسمت زنانه هم اگر کمی لخت و پتی بودند؛ باز با لباس تیره و یا مشکی خود را آراسته بودند. در این بین کسانی نیز سرتا پا سیاهپوش بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ترتیب و نظم وارد سالن بزرگ کلیسا شدیم. گفتنی است که هرچند شاخه های مسیحی پروتستان بسیار متعدند، مسیحیان کاتولیک سنتی فقط یک گروه اند و به همین علـّت در بیشتر شهرهای کوچک فقط یک کلیسای کاتولیک وجود دارد و بالطبع بسیار بزرگ و با عظمت اند. درصدد بودم کجا را برای نشستن انتخاب کنم وسرانجام حس کنجکاوی ام(بخوانید فضولی) برای نوشتن دقیق مطلب سبب شد تا آخرین ردیف و دم درب ورودی را انتخاب کنم؛ تا به همه چیز احاطه داشته باشم. بعکس کلیساهای پروتستان که خیلی به آداب و مراسم خاصی(اوّل پای چپ را باید گذاشت یا پای راست و...؟) معتقد نیستند و بیشتر در جستجوی معنویتـند تا بجای آورنده ی هزاران آداب من درآوردی؛ کاتولیک ها آداب متفاوت و سنتی خاص خود را دارند. از جمله در ابتدای ورود با فشار انگشت دست راست خود در ظرف آبی(گاهی اسفنجی آب زده) قطراتی ازآب را به حالت صلیب کشیدن به نیت تبـّرک و تطهیر برپیشانی خود میکشند. ویا قبل از اینکه داخل ردیف صندلیها بشوند؛ از دور مقابل صلیب بزرگ آویزان در محراب کلیسا زانو میزنند و با کشیدن صلیبی دوباره برروی صندلی قرار میگیرند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/381488890/297e471d/0.26954124398707/catholic1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/381488890/297e471d/0.26954124398707/catholic1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دیگر تفاوت عمده ی مراسم کاتولیک ها ایستادن و نشستن های متعدد هنگام دعا و مراسم کلیسایی است. البته در بعضی موارد هم با بیرون کشیدن پایه ای که در زیر صندلی های مقابل وجود دارد و شبیه جاپایی صندلی های اتوبوس مسافربری است؛ به حالت زانوزده دعا میخوانند. در این مطلب از تفاوتهای مراسم دعاخوانی کشیش، قبای مخصوصش، احترامات و تعظیمات هزارباره اش به صلیب و... میگذرم؛ تا سخن طولانی نشود. البته شاید برای بیشتر ما ایرانیها اینگونه رفتارها بی معنا به نظر آید؛ ولی نمیدانم چرا هی به یاد احترامات و ضریح بوسیدن و تعظیم ها و عقب عقب رفتن های داخل امامزاده ها میافتادم. ای بسا همه گـُم کرده راهیم و به گــُمان فکر میکنیم که درست را فقط ما میدانیم و لابد دیگران دراشتباهند.(قومی متفکرند اندر ره دین/قومی به گـُمان فتاده در راه یقین ... خیام)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اجرای بسیار زیبا و سکوت برانگیز پیانو و فلوت نوازی و سرود خوانی گروه کــُر، ساعت به ده صبح نزدیک شد و با توقف دو ماشین دراز و سیاه، خانواده ی عزاداراز لیموزین پیاده شده و در پشت سر شخصی که مسئول انتقال کوزه ی چینی محتوی پودرجنازه ی مرحوم از داخل ماشین سیاه حمل جنازه Hearse بود؛ قرار گرفتند. کشیش به استقبال آنها تا درب ورودی کلیسا آمد و ضمن معرفی کوتاه مرحوم از روز به مسیحیت گراییدن(غسل تعمید= بب تایز) رسمی او در همین کلیسا یادی کرد و همه را به احترام آخرین جلسه ی حضورش در کلیسا به ایستادن دعوت کرد. صف کشیش و جنازه و خانواده ی عزادار پشت عـَلــَم صلیب -همچون همون علمهای ایام محرم در ایران که به اشتباه آنها را نیز صلیب مینامند- به سمت محراب راهی شدند و پس از قرار دادن کوزه بر روی یک میزی کوچک هرکس سرجای خود قرار گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر مراسم سرودخوانی ها و دعاها حول موضوع «همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم» میچرخید و در این بین هم سخنرانی نسبتاً طولانی کشیش و ورق زدن برگهایی از زندگی مرحوم و ذکر خاطراتی خوش از او باعث میشد تا سریدن اشک گاه به گاه و غم این و آن به لبخندی تبدیل شود. سوای چندباری سرودخوانی و دعا خوانی و برخواستن و نشستن و به زانو دعا کردن کاتولیک مذهب ها، یکی از مراسمی که خاص این مجلس فاتحه بود؛ رژه ی گارد احترام بود به سمت کوزه ی جنازه و احترام گذاشتن و باز و بسته کردن پرچم آمریکا. با انجام مراسم عادی و همیشگی عشای ربـّانی و ذکر جمله ی سمبلیک و معروف حضرت مسیح در شام آخر«.... نان را بدست گرفت و آن را تکه ای کرد و گفت این جسم من است از این به بعد آن به یاد من بخورید و سپس جام شراب را بالا برد و دعوت کرد تا از این به بعد خون او را به یاد او بنوشند....» تنها کاتولیک ها صف گرفتند تا از دست وردستهای کشیش نان و شراب(که جز آب انگور چیز دیگری نیست) در دهان بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/381490206/e49cdde8/0.7804695238927719/cotholic2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 185px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/381490206/e49cdde8/0.7804695238927719/cotholic2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس با دعوت کشیش جهت صرف ناهار در زیرزمین کلیسا، از اولین ردیف صندلیها به ترتیب افراد، صف کشیده و یا راهی ناهارخوری شدند ویا از کلیسا خارج شدند تا پی کار خود بروند. البته تا خروج کامل همه ی افراد، زنگ بزرگ کلیسا به نشانه ی مرگ یکی از اعضای خود یکریز زده شد. در حیاط بیرونی کلیسا تعدادی از افراد بازنشسته ی گارد احترام ارتش آمریکا هم بصورت افتخاری تمام این مدّت در بین انبوه پرچمهایی که در اهتزاز بود؛ به حالت خبرداربه احترام ایستاده بودند. فرصتی شد تا بیرون از کلیسا دانشجوهای سالهای گذشته را از نزدیک ببینیم. در این بین هرکس ناراحتی خود را با درآغوش کشیدن دیگری تسلی میداد و زن و مرد هم نداشت. تا ابراز همدردیها و تسلیت ها به اتمام برسد؛ دوستان مرحوم که بنا به سلیقه و هنرخود در این فاصله ی چند روزه با کشیدن نقاشی و چسباندن عکسهای خاطره انگیز خود و مرحوم و... بر روی مقواهایی به ابعاد 1 در 5/1 متر تابلویی ساخته بودند؛ آنها را جهت تماشای دیگران در سرسرای وردی کلیسا گذاشتند فرصتی شد جهت عکس گرفتنهای بیشمار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانواده ی درجه ی یک مرحوم هم قرار شد تا بعد از ناهار کاروانی را تشکیل دهند تا کوزه را به گورستان منتقل و بخاک بسپارند. از آنجا که قبلاً «&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/01/1.html"&gt;مراسم خاکسپاری در آمریکا&lt;/a&gt;» را توضیح داده ام؛ از ذکر مجدد آن خودداری میکنم. خب من برم چراکه تا برگردیم نزدیک به دوساعتی باید رانندگی کنیم و از طرفی هم قراره به خرج دانشکده بریم یکی از رستورانهای بوفه ای آمریکایی به نام «گلدن کـُرال» Golden Corral و لطفاً مزاحم نشید که سخت گشنمه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** بدون ارتباط با موضوع نوشت:&lt;br /&gt;از آنجاکه بسیاری از دوستان در نوشتن نظر، دچار مشکل میشدند؛ با عرض پوزش از دوستان وبلاگنویسی که همراه نام خود عکس آواتور نیز بارگزاری کرده اند؛ مجبور به مسدود کردن نمایش آن عکسهای آی دی شدم. دیگر اینکه با راهنمایی دوستی تلاش کردم تا مشکل تایید نوشتاری و سختی های آن را نیز مسدود کنم و امیدوارم که این مشکل بزرگ نیز حلّ شده باشد. نکته ی آخر اینکه عکسهای این نوشته تزئینی است و بخاطر طولانی بودن نوشته ها و سخت بالاآمدن صفحه ی اصلی وبلاگ در ایران، از این به بعد سعی میکنم از عکس کمتر استفاده کنم و دیگر اینکه: فقط 4 نوشته در صفحه ی اصلی نمودار خواهد شد که میتوانید جهت مطالعه ی مطالب گذشته از کلیلک روی «پیامهای قدیمی تر» استفاده کنید. همگی دست به دعا بردارید و در حق اینترنت گذار و فیل+تر کن وبلاگها نفرینی را آمینی بلند گویید:«الهی که روی خارپشت بشینـنــد.» &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-659961840525088684?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/659961840525088684/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=659961840525088684&amp;isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/659961840525088684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/659961840525088684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_10.html' title='فاتحه ی آمریکایی'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3683480507295524312</id><published>2010-09-07T08:05:00.010-05:00</published><updated>2010-09-07T20:31:53.463-05:00</updated><title type='text'>صلیب کنارجاده</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;1-اوّلین دوشنبه ی ماه سپتامبر( 15 شهریور امسال) یکی از 10 تعطیل رسمی و فدرال(سراسری) آمریکا به مناسبت «روزکارگر»Labor Day است. این سه روز تعطیلی شنبه تا سه شنبه سبب میشود که بیشتر آمریکاییها این آخرین رمق های تابستان را قدر بدانند و بیشتر مراکز تفریحی و پارکها و پارک دریاچه ها و .... مملو از آدم کنند که یا اتاقک های اجاره ای را تصاحب کرده اند و یا با برپا کردن چادر و... لحظات را به خوشی بگذرانند. البته این تعطیلی برای من و همکارانم هیچ تفاوتی با روزهای عادی ندارد؛ چرا که هرچند همه ی ادارات دولتی و مدارس و ... تعطیلند؛ مراکز شبانه روزی آموزشی بخاطر حضور دانشجویان در خوابگاهها، همچنان به کارهای عادی خود میرسند. با اینحال بیشتر این روز را به حالت تق و لق سپری میکنیم وهمین مرا به یاد روزهای آخرسال ایران و قبل از عید میاندازد که با همکارانم در محل کار حاضرمی شدیم و عاطل و باطل مینشستیم توی دفتردبیرستان و هی چای تلخ را میبستیم به مزرعه ی خالی معده و هی از اینور و اونور داستان میبافتیم. امـّا امسال این دوشنبه برای تمامی مجتمع آموزشی محل کارم عزاسرا شده بود چرا که:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc129.4shared.com/img/379024359/817ae690/MAY_09_077.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc129.4shared.com/img/379024359/817ae690/MAY_09_077.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سه تا از دانشجویان فارغ التحصیل شده ام به منزل پدری یکی از دوستانشان در منطقه ای کوهستانی دعوت میشوند و پس از دو روزاستراحت، در راه برگشت به درّه ای پرت میشوند. یکی از دخترها درجا کشته میشود و حال آن دو تن هم وخیم گزارش شده است و تا این ساعت قطع نخاع شدن یکی از آنها(نفردوّم بعد از آن خانم آمریکایی - آفریقایی تبار) مسـلـّم شده است. همه را ماتم گرفته و این خبر سخت تکان دهنده بود. شنیدن این خبر حتــّی برای خانواده ی من هم سخت بود؛ چراکه آنها را میشناختند وبه نوعی مرا مدیون آنها میدانند. درست هم میگویند که: هرسه تن آنها کسانی بودند که با حضورشان در کلاسهای فارسی سالهای گذشته، نقش مهمی در حمایت از ادامه ی کاری من داشتند. قابل ذکره که هشتاد درصد تصادفات و حوادث رانندگی اینجا توسط جوانان «عشق سرعت» رخ میدهد که بیشترشان هم مست اند. مخصوصاً در روزهای تعطیلی آخر هفته که همگی آنها راهی میکده ها(بارها) و کلوبها میشوند و دم دمای صبح عازم برگشت به خانه هایشان هستند. متقابلاً هم شدّت بگیر و ببند پلیسها و تعداد آنها در این دو شب و روز بسیار بسیار بیشتر است و محال است اجازه ی رانندگی به هیچ آدم مستی بدهند و ای بسا که دستگیرشان هم میکنند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc129.4shared.com/img/379033360/733c1cfe/0.24066584150328774/cross2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc129.4shared.com/img/379033360/733c1cfe/0.24066584150328774/cross2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با این همه اگه شما هم روزی آمریکا نشین شـدید طول مدّت تعطیلی دو روز آخر هفته، با چشم و گوشی بازتر رانندگی کنید و هر وقت هم دیدید که یک جوان کـلـّه خری پا روی گاز گذاشته؛ شما هم به همون سرعت از اطرافش فرار کنید. البته این بنده های خدا مست نبودند و ظاهراً شدّت باد و باران باعث محدود شدن دید راننده و سقوت به درّه شده بود. گفتنی است که در اینگونه مواقع که کسی در جاده های بین شهری کشته میشود؛ در یادبود او دسته گلی مصنوعی و زیبا و یک صلیبی که نام او روی آن نوشته شده، زینت بخش کنار جاده و محل حادثه است و خانواده اش با تعویض و نوکردن هرساله ی آن، یاد عزیز از دست رفته شان را گرامی میدارند. با خودم داشتم فکر میکردم اگه قرار بود برای هر نفری که هر 25 دقیقه در ایران بخاطر تصادف کشته میشوند؛ یک درخت هم کاشته شود؟ ایران بخاطر رتبه اوّل بودنش در این یک مورد چه جنگلی میشد.(فقط &lt;a href="http://www.pooldaily.com/Pages/News-3357.html"&gt;از ابتدای سال 88 تا پایان بهمن‌ماه_ فقط در این 11 ماه، اسفند و نوروز که جای خود دارد_ 21 هزار و 140 نفر&lt;/a&gt; جان خود را در سوانح رانندگی كشور از دست دادند و بیش از 272 هزار نفر مجروح شدند. چه افتخاری!!؟؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- دوستی بصورت ناشناس در نوشته ی قبلی از خورد و خوراک حلال و پیدا کردن قبله و ... سوالی پرسیده بود و ظاهراً دونوشته ی قبلی ام را بخاطر طولانی بودن نخوانده بود. همانطور که قبلاً هم مفصل توضیح داده ام با مراجعه به «&lt;a href="http://praytime.info/"&gt;این سایتPray Time&lt;/a&gt;» جهت قبله و وقت اذان را میتوانید تشخیص دهید. چنانچه نام محل و شهری که به اینترنت متصل شده اید بصورت اتوماتیک مشهود نبود در قسمت تنظیمات نام شهر را باید وارد کنید و .... آنچه که مرا واداشت نظر ایشان را در اینجا بیشتر توضیح دهم این بود که: مبادا داشتن اعتقادی خاص و یا دلنگرانی های عقیده و مذهب، برایش شرمی دربر داشته باشد؟ هرکه هست و طرفدار هر عقیده ای، نه تنها اعتقادش محترم است؛ بلکه باید با احترام گذاشتن به نظرات دیگران، کاری کند تا دیگران هم به نظر و اندیشه اش احترام بگذارند. جا دارد یادآوری کنم که حاضران این سراچه نه تنها از هرگونه تعصب ورزی در هر اندیشه ای دوری میکنند؛ بلکه نهایت احترام را برای همه ی اعتقادات و مذاهب داشته و دارند. در ضمن پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر را تبریک عرض میکنم و بخور بخورتان نوشانوشتان باد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc129.4shared.com/img/379026874/6ba1dfc5/0.7628289241636999/800px-McChicken.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 147px" alt="" src="http://dc129.4shared.com/img/379026874/6ba1dfc5/0.7628289241636999/800px-McChicken.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;3- دوستی تذکری داده بودند و از مصرف بسیار زیاد «سس مایونز و سس زردرنگ خردلmustard» در بین غذاهای آمریکایی یادی کرده بودند و مرا به یاد یک مورد انداختند. یکی از ساندویچهای ارزان 1 دلاری «مک دونالد» McChicken است که از یک تکـّه مرغ سرخ شده، نان ساندویچ و کمی هم کاهوی خـُرد شده تشکیل میشه. یه جورایی دختر دوساله ام فرین عاشق این ساندویچ است. وقتی باریک شدم؛ دیدم طعم لذیذ سس مایونزی که به کاهوها میزنند؛ اورا عاشق این ساندویچ کرده؛ وگرنه هیچ ترحمـّی نسبت به جیب بابای اصفونی اش نداشته و ندارد. گفتنی است که در مبحث قبل ذکری از صبحانه ی آمریکایی به میان نیامد و بد نیست بدانید که مصرف نوعی سوسیس از انواع گوشت به نام«ساســِـج Sausage» رواج دارد که در کنار موارد دیگری صرف میشود از جمله: تخم مرغ ، خلال سیب زمینی سرخ شده، نان تازه ی پخته شده در فر(بیسکوییت)، نوعی سُس به نام «گریوی Gravy» که از عصاره ی خارج شده از گوشت در حال پخت تهیه ‌شده و برای مزه ‌دارتر شدن آن خوراک‌های گوشتی به آن اضافه می‌کنند و....&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc129.4shared.com/img/379037642/26ad4aec/0.8729506632075331/800px-NCI_Visuals_Food_Meal_Br.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://dc129.4shared.com/img/379037642/26ad4aec/0.8729506632075331/800px-NCI_Visuals_Food_Meal_Br.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;البته برای بیشتر افراد و بخصوص بچه ها مصرف ترکیب سوخاری و تــُرد شده ی آرد بیشتر بقولاتی مثل جو، گندم، ذرت، برنج و... به نام«سریال Cereal» و شیر رواج بسیار دارد. موارد ذکر شده همچون نان خشکـّه ای که خرد شده باشد در بسته بندی های متفاوت «ساده» یا «مخلوط» با توت فرنگی خشک شده؛ گردو، بادام، کشمش و... وجود دارد که به مثل آبگوشت تیلیت خودمان با شیر معمولاً سرد بعنوان صبحانه مصرف میشود. حالا تصوّرش را بکنید که راهی ایران شویم و خارسوی(مادرزن)عزیز هم بخواد حسابی تحویلمان بگیرد و هی چای شیرین و نان سنگک تازه و پنیر تبریزی را توی گلوی ما فرو بدهد و فرین هم یه ریز غــُر بزند که من «سریال» میخوام!! خارسوی عزیز هم دو دستی بزند توی سرش که آخه تلویزیون و فیلم و سریال هم میشه صــوپهانـــَه(به لهجه ی ترکی: صبحانه)!!!؟؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;4- هی گفته اند و میگند چرا عکسی از خودم منتشر نمیکنم. بماند که دیدن عکس پیر مردی مثل من دیدن نداره؛ ولی خودتان قضاوت کنید وقتی هی میگند این آمریکاییها چاق اند و گـُنده اند و ..... هرکس دیگه ای هم جای من بود؛ آیا جرائت میکرد که دست به اینکار بزند؟ چیزی که هست بابا اینقدر هم که گفته اند؛ همه ی آمریکاییها بی ریخت و بدقواره چاق نیستند به خدا!!! باید ببینی که بعضی هاشون چه اندام و ترکیبی دارند!! فقط عیبش اینه که وقتی از دور میبینی دل رو میبرند و همینکه نزدیک میشند زهــرّه ی آدم را. آنچه که مهمه بدونید که این آمریکاییها از بس حرص ما جهان سوّمی ها و بخصوص نفت و معادن بدبوی ما رو میخورند؛ از شـّدت غـُصـّه ورم میکنند؛ وگرنه اینقدر هم که توصیف میکنند نیستند. اصلاً شماها ندید پدید هستید؛ وای به روزی که مرا از نزدیک ببینید و لابد اونوقته که دیگه هیچ تهمتی به دیگران نخواهید زد!!!؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3683480507295524312?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3683480507295524312/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3683480507295524312&amp;isPopup=true' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3683480507295524312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3683480507295524312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post_07.html' title='صلیب کنارجاده'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-7209194373630285710</id><published>2010-09-03T12:44:00.005-05:00</published><updated>2010-09-04T18:04:44.304-05:00</updated><title type='text'>قالب وبلاگ</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dc195.4shared.com/img/376601154/91407ee5/0.6563841857903955/Hamid_o_weblog.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 151px; FLOAT: left; HEIGHT: 200px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc195.4shared.com/img/376601154/91407ee5/0.6563841857903955/Hamid_o_weblog.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه است و هیجان استقبال از دو روز تعطیلی آخر هفته و همه کس خوش اخلاق. هرچند این نوشته را با شروع هفته ی کاری در ایران ارسال میکنم؛ این دو روز تعطیلی خوب بهانه ای شده است تا اگه شد یک خونه تکونی از وبلاگ داشته باشم. البته اگه این چهارتا شوید موی سیاه رو بخاطر این وبلاگ و پیچیدگی های کار با کامپیوتر سفید نکنم!؟ بخصوص که هر وبلاگی که سر میزنم همه خوش ذوقی کرده و یک دکوراسیونی زیبا دارند و مال من پیرتر از سن وسالم و قدیمی تر از فکر و رفتارم بود و هست. البته تلاش دارم تا سایز فونت نوشته ها را فعلاً درشت تر کنم تا خدای نکرده باعث عینکی شدن شما نباشم و خدا خدا کنم تا شاید یه دلسوز خوش ذوقی پیدا بشه و درست و حسابی دستی به آن بکشد. با اینحال اگه لطف کنید بگید که آیا &lt;strong&gt;عکسها در ایران&lt;/strong&gt; دیده میشود و &lt;strong&gt;درشتی نوشته ها&lt;/strong&gt; مطلوب هست یا نه؟ ممنون میشوم. در ضمن نظرات نوشته ی قبلی را پاسخ ندادم تا اینکه کماکان بتوانم نظرات دوستان بیشتری را بخوانم. لذا لطف کنید و دستنوشته ی دوستم را بیشتر به نقد و نظر بکشید تا بدین شکل ایشان هم مجبور به پاسخگویی بشوند و این توفیق را داشته باشم تا دستش را بیشتر رو توی این سراچه بند کنم و نره که بره!!!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc195.4shared.com/img/376599763/6eb4fc07/0.08938026109811914/Camell.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 136px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc195.4shared.com/img/376599763/6eb4fc07/0.08938026109811914/Camell.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;امــّا در این فرصت کوتاه میخوام درباره ی ترکیب غذایی خاص آمریکاییها یه کمی صحبت کنم و زیاد وقتتون رو نگیرم. همانطور که میدونید علاوه بر فرهنگ و نژاد، چند عامل دیگری از جمله وضعیت آب و هوایی و جغرافیایی، نوع رژیم غذایی هر کشوری را تعیین میکند. مثلاً بین ما ایرانی ها، جنوبی ها و ساحل نشینان بسیار بیشتر از دیگران ترکیبات غذاهای دریایی را در سفره ی خود دارند. ویا خرما یکی از ترکیبات اصلی سفره های کشورهای عربی است. البته از عامل مهم دین و جمعیت هم در امر تعیین ترکیبات غذایی نباید غافل شد. مثلاً وجود یا عدم وجود غذاهای حلال و حرام برای مسلمانان و یا اینکه هندوها به هیچ وجه گوشت گاو نمیخورند و در عوض در آمریکا، اصلی ترین گوشت قرمز گوشت«گاو» است. و یا هرچند در بیشتر ایران گوشت گوسفند یکی از اصلی ترین گوشتهای مصرفی است؛ وقتی از رایج بودن مصرف گوشت«شتر» در منطقه ی اصفهان و نجف آباد میشنوند؛ ممکن است قیافه ی خاصی از خود نشان بدهند که..... نـــه!!؟؟ راست میگی؟؟ حالا خوبه گوشت یک حیوونی اهلی و شناخته شده را ذکر میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدونم اگه بشنوند که در چین عامل پیدا کردن غذای کافی برای آن همه جمعیت یکی از معضلات بزرگ مردم و حکومت است و همین عامل سبب شده تا همه گونه حیوون و جونور خاکی و زیر خاکی ودریایی و زیر دریایی و هوایی و زمینی و کوهستانی و ...را مصرف کنند؛ اینجور آدمها چه قیافه ای از خود به منصه ی ظهور میگذارند!!؟ قصد ندارم اسم خوراکی های عجیب و غریبشان را ذکر کنم که شاید حسّاس باشید و از خورد و خوراک بیفتید. ولی باید بدانید که همه گونه خوراکی و طعم ها به مرور برای همه کس عادت خواهد شد. مثلاً اوایلی که آمده بودیم؛ همگی مخصوصاً خانمم یک شیکم سیر گشنگی(گرسنگی) خورد که حدّ نداشت. نه بوی غذاها دلچسبمان بود و نه طعم آنها. حتی نسبت به بعضی از غذاها حساسیت هم نشان میدادیم و یک خط قرمز هم روی آن کشیده بودیم که دیگر لب به آنها نزنیم. ولی با گذر زمان آرام آرام ذائقه ی ما نیز تغییر کرد و اکنون مثل یک آدم سربه راه هرچیزی را میبلعیم؛ وگرنه محکوم به گرسنه ماندن میشویم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc195.4shared.com/img/376597701/363f4d9e/0.02122294700866234/Different_potatos.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 152px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc195.4shared.com/img/376597701/363f4d9e/0.02122294700866234/Different_potatos.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یکی از ترکیبات اصلی سفره ی آمریکایی ها انواع و اقسام «سیب زمینی»زرد وسرخ و سیاه و... است. از سیب زمینی پخته ی کامل پیچیده در کاغذ قلع گرفته تا خلال سرخ شده ویا به روش دیزی خوری کوبیده و له شده(به آن حج ...ببخشید...«مش پـُتی تُ»Mashed potato میگند). دومین موردی که بدون چون و چرا در سفره ی آمریکاییها دیده میشود؛ انواع و اقسام پنیر است. از پنیر خلال شده(خردشده) گرفته تا پنیر زرد و پیتزایی و فلفل دار و چرب و بی نمک و سفید و ورقه ای و .... اینطور برایتان بگویم که اگه «نان و برنج» یکی از اصلی ترین ارکان سفره ی ایرانی است؛ آمریکاییها محال است که به هر بهانه ای که شده از مصرف پنیر خودداری کنند؛ به نحوی که یک نفری را دیدم خلال پنیرطعم مورد علاقه اش را با بستنی قاطی میکرد و میخورد و چه «هـووووم هووومی»(به به ای) که نمیکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست بدانید که بیشتر خوراکی های آمریکایی، معمولاً بصورت تنها در سرسفره قرارمیگیرد. مثلاً فقط مرغ پخته شده در یک ظرف قرار میگیرد و گوشت پخته شده یا برنج یا گیاه بامیه ی سرخ شده یا سیب زمینی پخته و .... نیز در ظرفهای جداگانه قرار میدهند. به این معنی که مثل ما ایرانیها از انواع و اقسام ادویه جات و طعم دهنده ها هنگام پخت آن استفاده نمیکنند؛ تا هرکس به علاقه ی خود با دیگر مواد غذایی سرسفره آنها را ترکیب و مصرف کند. برای همین است که هر چیزی را هرکس به هر روشی که خواست مصرف میکند. مثلاً همین سیب زمینی پخته شده را یک نفر از وسط میبـُرَد و با اضافه کردن کــرّه یا پنیر یا فلفل و... مصرف می کند و دیگری بدون اضافه کردن هیچ افزودنی. روی همین اصل هر وقت که غذای محل کارم «چیلی» Chiliباشه(شبیه به تاس کباب که پر است از لوبیا و فلفل و گوجه و گوشت چرخ کرده)؛ من به روش ایرانی وار با خــُرد کردن چندتایی از بیستکویتهای شورمزه(شبیه به تـُرد ایرانی) توی کاسه ام؛ به روش آبگوشت خوری ایرانی وار حالی به خودم میدم . هرچند که خانمم هرباره اعتراض دارد و وقتی هم مرا بیخیال تر از آن میبینه میخنده و میگه اینم یه سلیقه ایه!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc195.4shared.com/img/376593998/1bddf42e/0.9149083807602546/pita-bread.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 133px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://dc195.4shared.com/img/376593998/1bddf42e/0.9149083807602546/pita-bread.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آخرین مطلب اینکه:یکی از پایه های ثابت ترکیبات غیر اصلی سفره ی آمریکایی وجود یک یا بیشتر سبزیجات پخته شده از جمله: لوبیا سبز، ذرّت(بلال) دانه شده، نخود فرنگی، هویج، براکلی(شبیه گـُل کلم و سبز رنگ که فرین به آن میگوید«درخت»)است. دیگر اینکه در غذاهای آمریکایی به راحتی میتوان رگه هایی از انواع ذائقه و غذاهای دیگر فرهنگ ها و کشورها را یافت. مثلاً غذایی است به نام «میت لـُف»Meatloaf که هزار باره «گوشت ریزه/قیمه ریزه/کوفته»ی ایرانی است. و یا انواع غذاهایی مکزیکی و ایتالیایی و حتی گاهی هم «هاموس»عربی(ترکیبی از نخودآبپزکوفته شده و روغن کنجد و زیتون). خب بیشتر از این خسته تون نکنم و ای بسا که روزه هم باشید و حسابی معده هاتون رو تحریک کردم. پس بدون هیچ حرف اضافی میرم که برم.... راستی بفرمایید «قلیه ی جیگر و دل و قلوه ی گوسفند»!!! نترس بابا!!! از فروشگاه عربی خریدم و حلاله!!! جون خودت با این ترشی مشتی که خانمم درست کرده و این نونهای مکزیکی که شبیه نون خونگی خودمون میمونه به اسم«پیتا»Pita حسابی میچسبه!!! خلاصه اگه تعارف کنید، اشتباه کرده اید... از من گفتن بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-7209194373630285710?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/7209194373630285710/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=7209194373630285710&amp;isPopup=true' title='30 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7209194373630285710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/7209194373630285710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='قالب وبلاگ'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-4193804873685864512</id><published>2010-08-30T18:46:00.007-05:00</published><updated>2010-08-31T19:44:26.143-05:00</updated><title type='text'>یک جابجایی کوچک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;درست یک یا دوماه از مهاجرتمان به آمریکا نگذشته بود که باید پس از تدریس در کلاس خودم؛ برای بالا بردن سطح زبان انگلیسی ام راهی کلاس همکارم میشدم. تصوّرش را بکنید که شرم و خجالت ایرانی وار و تازه بودن فرهنگ و مردم و محیط و هزاران مورد جدید، یک طرف و ناگهانی ورود به کلاس زبان تخصصی یک طرف. هرچه در شنیدن و صحبت کردن مشکل داشتم؛ حاضرشدن در این کلاس از سر اجبار و رودروایستی همکارم هم «قوز بالا قوز»شده بود. آخه کار از گفتگو و مکالمه رد کرده بود و هرچه در عالم نویسندگی زبان مادری ام مشکل داشتم حالا باید مطلب و داستان و آن هم... توجه کنید .... به &lt;strong&gt;&lt;em&gt;انگلیسی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; مینوشتم. یکی هم نبود به بخت و روزگار من بگه:«حمید بیچاره ای که در کاربرد کاما و ویرگول توی متن فارسی مشکل دارد را چه به داستانویسی انگلیسی؟» نمیدونم گناهم چی بود؟ ولی آخه خداجون! راه دیگه ای برای پدر درآوردن از من سراغ نداشتی؟ بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بین همکارم نیز کتابی کـَت و کـُلـُفت(قطور)The St.Martin's GUID to Writing که روش نویسندگی را همراه با نمونه داستانهایی توضیح میداد؛ گذاشت توی بغلم و رفت. من بودم و اون دایره ی لغت اندک و حالا کیه که بشینه و این همه مطلب را معنی کند؟ چاره ای نبود و خود کرده را تدبیری نیست و باید جام زهر را تا آخر نوشید.(مگه من چمه که نتونم جام رو برم بالا؟) کارم شده بود هر روز از عصر تا آخرای شب بشینم به مطالعه و ترجمه ی واژه به واژه ی کتاب مورد نظر و خواب و تنبلی هم راهی نداشت. هرچند خیلی کند، ولی آرام آرام یه چیزایی دستم میومد و پس از چند بار روخوانی و ترجمه، تازه متوجه قصه ی داستان میشدم. قصد ندارم نمونه ای از آن را برایتان بگویم. ولی آخه داغ میشدم وقتی 10 تا 15 صفحه را ترجمه میکردم و داستان را برسراین موضوع میدیدم که یک شوهری از سرلج، قناری همسرخانمش را خفه کرده بود و حالا پلیس داشت تحقیق میکرد که علت مرگ آقاشوهر چه بوده است؟ و خب البته همه ی شما میدانید که همسرخانم گرامی، وظیفه ی کشتن شوهر را کمی به تعجیل انداخته بود و ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنجا بود که هزار باره یادی میکردم از دوستم «مجید ایران نژاد» که هرچند هیچ ادعــّایی نداشت؛ کوچکترین دستنوشته ی از سر تعجیلش، هزار باره پخته تر و دلنشین تر از آن آثار دانشگاهی و کتابهای منتشر شده ی درسی آمریکایی بود. این گذشت و متاسفانه هیچ گونه راه تماسی با ایشان نداشتم؛ تا اینکه اخیراً فرصتی ایجاد شد و دانستم که سخت مشغول تحصیل کارشناسی ارشد ادبیات فارسی است. هرچند ایشان آنچنان تمایلی نداشتند و وعده ی «بعداً و آثاری بهتر» را میدادند؛ از ایشان اجازه گرفتم تا یکی از دستنوشته های قدیمی اش را در این فرصت منتشر کنم. البته «هزار وعده ی خوبان، یکی وفا نکنند» ولی ایشان قول داده اند تا در آینده آثار بیشتر و جدیدتری ارسال کنند. جا دارد یکبار دیگر از ایشان تشکر کنم و مجدداً یادآوری کنم که درب این سراچه برروی انتشاردستنوشته های همه ی شما عزیزان همچنان باز است و رودروایستی نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان: &lt;strong&gt;&lt;em&gt;یک جابجایی کوچک&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;«اتفاق نظر» توی زندگی مشترک همیشه برای من شرط بوده. همیشه نظرم براین بوده که زن و شوهر بدون هماهنگی هم حتـّی نباید آب بخورند . این شعار، همیشه در زندگی ام ورد زبانم بوده و هست؛ چه قبل از ازدواج و چه در همین مدت کوتاه بعد از ازدواج. از موارد دیگه ای که این حقیر به شدّت به آن اهمیت می داده ام و آن را جزء اصول چند گانه ی زندگی تلقی می کنم؛ «آینده نگری» است. بر اساس همین اصل و به سفارش و اصرار والده ی مکرمه، بنده ی حقیر قبل از ازدواج، با حقوق اندک کارمندی، توانستم آلاچیقی مهیا کنم تا هنگام خواستگاری رفتن بتونم ادّعای«خانه داشتن» کنم . منزل مذکور که البته متعلق به شماست و قابلی هم ندارد؛ چون حاصل دسترنج خودم بود با همه ی کاستی ها سخت به دلم می چسبید. امـّا بانوی مکرمه ی اینجانب که به عقیده ی بنده، خود از الطاف خداوندی است که نصیب این بنده عاصی شده؛ از همان ابتدا از ساختمان منزل حقیر -که البته نقشه اش را نیز خود بنده با توجه به معلومات و تحصیلاتم در این زمینه ی خاص که از شما چه پنهان ناچیز هم بودند؛ کشیده بودم- به شدت گله مند بود و پیوسته مخالفت خود را ابراز می نمود. از جمله ی مواردی که بانو مکرراً و مـُصـّراً ایراد می گرفت قسمت- بی ادبی است- «دستشویی» ساختمان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که نقشه ی ساختمان نیز از ابتکارات حقیر بود؛ این بخش از ساختمان -که از آوردن مجدد اسمش پرهیز می شود- بی نهایت گــَل و گــُشـاد و بد قواره از آب در آمده بود. به طوری که به جرات می توان گفت یک ماشین پیکان جهت تعویض روغن به راحتی در آن جای می گرفت. البته بنده اصلاً از این موضوع دلخور نبودم؛ چون اگر احیانا یک نفر در حین ارتکاب عمل تخلیه، دلش می گرفت یا هوس می کرد مدتی هم قدمی بزند وباز دوباره به عمل مذکور بپردازد؛ در آن فضای دلباز به هیچ وجه مشکلی پیش نمی آمد و آخرالامر با آرامش و رضایت کامل، محل را ترک می کرد. امـّا همانطور که گفته شد؛ عیال از این موضوع چندان دلخوش نبود. از دیگر مواردی که باز نارضایتی شدید بانو را به همراه داشت و باز هم از ناشیگری بنده ناشی می شد؛ تنگ و تار بودن فضای آشپز خانه بود که حقیقتا مشکلاتی به همراه داشت و قابل انکار نبود. مثلاً اگر می خواستم خودم و عیالم با هم در یک لحظه توی آشپز خانه باشیم و با هم ظرف بشوییم یا به کمک هم غذا بپزیم؛ یاباید یک نفرمان روی دوش دیگری سوار می شد؛ یا یکی از اثاثیه ی آشپرخانه را مثل یخچالی، اجاق گازی- چیزی را می بردیم بیرون تا جای دو نفر تامین بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لذا اغلب به همین دلیل یا بهتر بگویم به همین بهانه، حقیر نمی توانستم در کارهای آشپزی و شستن ظروف به خانم خانه کمک کنم و البته این مطلب برای حقیر چندان هم نامطلوب نبود. این مطلب مدتی گذشت تا به خاطر رعایت همان اصل «اتفاق نظر» که مطرح شد؛ تصمیم خانواده دو نفری ما بر آن شد که حتماً شما هم حدسش را زده اید؛ «&lt;strong&gt;جابجا کردن محل آشپز خانه کوچک با دستشویی دلاور خانه&lt;/strong&gt;». تا مدتها بعد از این جابجایی، همه چیز خوب پیش می رفت؛ جز اینکه تا چند ماه باید حواسمان را جمع می کردیم که یکوقت عوضی نگیریم و عمل تخلیه را گوشه ی یخچال انجام ندهیم. دیگر اینکه باید حواسمان میبود و با ورود هر مهمان به خانه، بعد از سلام و قبل از احوال پرسی آنها را از موضوع این «&lt;strong&gt;جابجایی کوچک&lt;/strong&gt;» مطلع کنیم. مدتها از این ماجرا گذشت تااینکه همکاران صمیمی بنده که قبل از ازدواج با هم سر و سرّی داشتیم و بارها و بارها منزل حقیر به قدومشان مزین شده بود؛ باز برا ی صرف شام دعوت شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده هم طبق عادت معمول به تک تک مهمانان در بدو ورود، جابجایی عظیم منزل را گوشزد کردم؛ تا خدای ناکرده اتفاق بدی روی ندهد. داشتم جلوی مهمان هایی که تازه آمده بودند چای می گرفتم که عیال از توی آشپز خانه (البته آشپز خانه جدید) صدایم زد. وقتی به سراغش رفتم با دو سه کلمه حالی م کرد که میوه های قبلاً خریده شده، تعریفی ندارد و باید دوباره بروم و میوه ی بیشتری بخرم. دستور را از مرکز در یافت کردم و سر مهمان ها را با آجیل گرم کردم و از خانه زدم بیرون. با آنکه میوه فروشی نزدیک بود؛ باز باید عجله می کردم تا کسی از خروجم آگاه نشود. همین کار را هم کردم و به محض اینکه میوه ها را گوشه ی آشپزخانه جدید گذاشتم و دستهایم را شستم و به سراغ مهمانها رفتم تا شاید که بخت با من یار بوده باشد و یکی دو نفرشان رفته باشند. از آنجا که من از کودکی هم چنین بخت وشانسی را به یاد ندارم؛ مهمانها نه تنها کم نشده بودند؛ بلکه یکی- دو نفر دیگر هم از جمله مسئول خرید شرکت نیز به جمع اضافه شده بودند. با خنده ای زورکی تازه واردان را تحویل گرفتم و خیر مقدم گفتم و پذیرایی اولیه صورت گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیم ساعتی که گذشت دوستان حرف هایشان تمام شده بود بــِربـــِر یکدیگر را نگاه می کردند و زیر چشمی مرا می پاییدند. پیدا بود که منتظر قسمت بعدی برنامه هستند. عیال را آگاه ساختم و همزمانی که او برای آماده ساختن غذاء راهی آشپرخانه شد؛ من هم توی اناق مشغول فراهم کردن مقدمات سفره شدم. هنوز همه ی بشقاب ها را توی سفره نگذاشته بودم که ناگهان صدای جیغ عیال آنچنان لطیف به هوا رفت که همه ی شیشه ها ی خانه تا لحظاتی می لرزید. سراسیمه از اتاق پذیرایی بیرون جستم و رفقا نیز از روی حس دوستی و رفاقت دنبالم را گرفتند و همگی به طرف آشپزخانه دویدیم. هنوز درب آشپزخانه را کامل بازنکرده بودیم که هیکل گنده و بد پـَک و پوز مسئول خرید شرکت با صورتی سرخ مثل لبو روبروی در هویدا شد. بیچاره آنچنان دست و پایش را گم کرده بود که یک دستش همانطور که لبه لباسش را بالا آورده بود؛ زیر چانه اش خشک شده بود و شلوار گل و گشادش همچنان تا زیر زانو هایش پایین مانده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا طبق عادت همیشگی قبل از رسیدن به درب دستشویی، دگمه های شلوارش را باز کرده بود و با ورود اشتباهی به آشپزخانه ی جدید و جیغ بنفش عیال، چنان از ترس عنان اختیار و شلوار از دستش رمیده بود که حتی یارای جمع و جور کردن خودش را هم نداشت. صاحب جیغ و کمالات هم کنار قابلمه ی برنج و کف دستشویی قدیم دراز به دراز افتاده و از حال رفته بود. در این بین ما مانده بودیم که بخندیم یا...؟؟ هرچه بود هنوز که هنوز است حتی تجسم آن صحنه مرا می خنداند. امـّا در آن لحظه جای خنده نبود و باید به سرعت وارد عمل میشدیم. سراسیمه زیر بغل عیال را گرفتم تا از روی زمین بلندش کنم و دوستان هم همگی همراهی کردند و شلوار جناب مسئول خرید را بالا کشیدند و همه چیز را پوشاندند. بماند که آن شب هیچکس شام درست و حسابی نخورد و بخصوص من بیچاره که میدانستم بعد از رفتن مهمان ها، به خاطر این «&lt;strong&gt;یک جابجایی کوچک&lt;/strong&gt;» وآنچه پیرامونش اتفاق افتاد؛ از عیال چه ها که نخواهم شنید؟...... نویسنده: مجید ایران نژاد(ساحل)... نجف آباد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-4193804873685864512?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/4193804873685864512/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=4193804873685864512&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4193804873685864512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4193804873685864512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title='یک جابجایی کوچک'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-8771411047945257479</id><published>2010-08-28T18:31:00.003-05:00</published><updated>2010-08-29T00:25:58.076-05:00</updated><title type='text'>این روزای من</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1-هرچند اکنون شروع شهریورماه ایران است و دانش آموزان و دانشجویان آخرین نفسهای تعطیلات تابستان را همزمان با نیمه های ماه رمضان پشت سر میگذارند؛ در آمریکا و کانادا مدارس بیش از یک هفته است که شروع شده است. همانطور که قبلاً هم گفته ام این روزها اوج شلوغی و استرس کاری من هم هست. از مـُخ زدن دانشجویان برای ثبت نام در کلاسهای شیرین شکرشکن و بی همآورد فارسی گرفته تا تضمین وضعیت مالی جیب مبارک و کلاس بندی و جلسه ها و ... همگی آشفتگی ذهنی سختی برایم داشته است. با آنکه همان روزهای عادی هم ذهن و هوشم آنچنان فـعـّال نبود؛ کمباری قفل شدن یا بقول جوونهای امروزی «هنگ»کردن آن همین است که در بین اینهمه همهمه ی برو و بیا و این کار رو بکن و آن کار رو نکن و... یه شوخی آبدار و یا بی مزّه ای هم در پاسخ ایمیل یکی از دوستان و یا پاسخ نظرنوشته ی خواننده ای نوشته باشم و بعد از ناراحت کردن او؛ تا دو -سه روزی خودم نیز چنان دمق باشم که دستم به هیچ کاری نرود و هی بخودم بگم:«آخه راست میگند؛ تا کی و واسه چی میخوام هی خودم رو خاکی و شوخ نشون بدم؟؟ تا کی با اینکارهام هم کلاس خودم رو پایین بیارم و هم دیگران رو؟؟ اصلاً کی گفته که باید همیشه یه به اصطلاح طنزی گوشه ی کلامم باشه؟ و....؟؟؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-یکی از برنامه هایی که همزمان شروع مدارس برای ایجاد هیجان و انگیزه ی کافی به دانش آموزان و بخصوص مردم شهرها در آمریکا برگزار میشود؛ برنامه ای است به نام:«فستیوال» و «پری ید» Parade که معمولا نام تخصصی فستیوال بسته به شهرت و یا تولیدات هر منطقه متفاوت است. مثلاً فستیوال هرساله ی محل زندگی من به خاطر وجود فراوان میوه ی سیب به «فستیوال سیب و هنرها» مشهورتر است. این برنامه به این شکل است که در یک یا دو روز تعطیل آخر هفته با راه اندازی یک بازار حراج و خرید و فروش دقیقاً به شکل «شنبه،یا دوشنبه یا..؟..شنبه بازار»قدیم در ایران، افراد ساکن آن شهر و یا دیگران با پرداخت مختصری به شهرداری، فضایی را در خیابان اصلی شهر کرایه میکند و سپس با برقرار ساختن دم و دستگاه تجارت خود و زدن چادر و سایه بان، اقدام به عرضه و معرفی صنعت و کار خود میکند. از جمله فروش: ساندویچ و نوشابه، صنایع هنری و دستی، سیب و میوه ی تازه ی ، صنایع چوبی و کاردستی، شیشه و چینی، عکس و نقاشی و.... حتـّی بند انداختن صورت خانمها و لاک ناخن و حناگذاری و تتو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بین نوازندگان و گروههای موسیقی کوچک هم در هر گوشه ای از این بازارچه ی موقـّت، بساط لهو و لعب را برای سرگرمی مراجعه کنندگان برپا میکنند. بیشتر آنها بصورت افتخاری اجرای هنر دارند و شاید برایتان جالب باشد بدانید که در بعضی مواقع با بازگذاشتن درب جعبه ی ساز خود ویا گذاشتن یک سبد، به روش کلاه گردانی مساجد، هرکس هرچه خواست به آنها انعام میدهد. از مهمترین قسمتهای دیگر این بساط سرگرمی، برپاشدن شهربازی سیـّار برای بازی بچه هاست. دروغ چرا این مورد را من به شخصه خیلی خیلی دوست میدارم. نه تنها برای خودم تا به بهانه ی همراهی با بچه هایم، حالی نیز به «کودک درونم» داده باشم و با سوار شدن بر «ترن هوایی»دلهره آور، از ترس اون بالا بر هرچه فرزند واقعی و کودک درون و بیرون است؛  نفرینها نثار کنم؛ بلکه با کمترین هزینه دل بچه هایم را بدست آورده باشم. البته این مورد را میتوان به «ساکت کردن/در دهن انداختن» آنها نیز تعبییر کرد. هرچه هست حالا که ما وقت و حوصله و پول رفتن به شهربازی های آنچنانی مثل«شهرسرگرمی ها» Wrold of Fun و یا «والت دیزنی لند» و .... را نداریم؛  شکرخدا شهربازی خودش با پای خودش به این دهات ما میآید و زندگی و هیجان را مهمان شهر و مردم شهر میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن ختام این هیجان چندروزه «رژه» یا «کارناوال» میباشد. به این شکل که مردم تماشاچی در گوشه و کنار مسیر گذر کارناوال می ایستند و مجریان برنامه به روش گذر«هیئت های مذهبی» در ایران دسته دسته و به ترتیب از خیابان میگذرند. در اینجا قصد ندارم گزارشی توصیفی مفصّلی از این مورد داشته باشم و امید به خدا در رخداد بعدی که چند ماه دیگراست؛ سعی میکنم با ارائه ی عکسهایی از این مراسم درخدمتتان باشم. آنچه که قابل ذکر است: گروه Shriners(نگهبانان معبد/معبدداران) بصورت افتخاری اعضای اصلی برگزار کننده ی این کارناوال هستند که بیشتر به قصد جمع آوری خیریه جهت یک سلسله بیمارستانهای خیریه و رایگان سوانح سوختگی وبیماریهای  کودکان در سرتاسر آمریکا و کانادا و مکزیک اقدام به این کار میکنند. بد نیست بدانید که لباس عربی(مانند سندباد) و مخصوصاً کلاه بلند قرمز(شاپوی) منگوله دار و نیز نقش شمشیر کوتاه و تیغه پهن آنها در اصل برمیگردد به هسته ی اولیه آنها که در جنگ جهانی دوّم و از شهر «فز»Fez مراکش دست به تاسیس این بیمارستانها زدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه بیشتر این افراد بازنشستگانی هستند که با شرکت افتخاری در نمایشها،  اسب،  دوچرخه و یا موتورسیکلت سواری و ... در واقع با ترویج فرهنگ «شاد باش و آرزوی شادی دیگران کن» بدرفتاری با دیگران و مخصوصاً کودکان را نهی میکنند. قابل ذکر است که درکنار مراسم نسبتاً تکراری همه ساله ی این گروه، هرساله گروههای دیگری  به آن کاروان کم ویا اضافه میشوند از جمله: دوستداران جمع آوری انواع ماشینهای قدیمی، تراکتور، موتورسیکلت، دوچرخه، و نیز گروههای موسیقی مدارس و.... هرچه بود برای من هم دیدن گروه اسب سواران با لباسهای قدیمی نیز جالب بود؛ چه رسد به کودک آمریکایی زاده ام که، اصفونی تر از من از آب درآمده و یک پاکت بزرگ شکلات و... شادباشهای کاروان بانان را برای همه ی طول سالش اندوخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- این افکار ایرانی وار ما هم عجب دردسری شده. مخصوصاً که به خودمان هی نهیب بزنیم «دختردار»یم و باید بیشتر حواسمون رو جمع کنیم. البته نه اینکه فکر کنید این دغدغه ای است که همه دارند و باید ببینید که چه بسیار آمریکاییهایی که موضوع را آنقدر بی نمک گرفته اند که حدّ ندارد و در عوض بعضی ها هم شور آن را درآورده اند. بهرحال باید بر رفت و آمد و برنامه های تلویزیونی که میبینند و ... بیشتر کنترل داشت. خوشبختانه شهر کوچک ما از بسیاری مشکلات رفتاری در شهرهای بزرگ در امان است؛ با اینحال سعی میکنیم تا حدّ توان با ایجاد برنامه های ورزشی و هنری،  وقت و ذهن او را مشغول داریم. از شرکت در گروه موسیقی و کلاسهای جنبی و هنری گرفته تا حضور فعال در گروه ورزشی مدرسه. تا پارسال که هنوز قدی نکشیده بود؛ دوسالی عضو گروه فوتبال بود و هرباری که من به تماشای مسابقات آنها میرفتم؛ با دیدن امکانات و فضای چمن و ... یادم به دوران نوجوانی خودم در ایران و مسابقات فوتبال بچه های محله توی کوچه های خاکی و چاقوی فرورفته ی همسایه ی عصبانی در تنها توپ پلاستیکی مان میافتاد.... بدی قصه آنجا بود که بارندگی های پیش بینی نشده و اجبار حضور در ورزشگاههای روباز همه ی برنامه ریزی ها را به هم میریخت. در عوض امسال به گروه والیبال دختران مدرسه پیوست و سببی شد تا در برنامه ی معرفی تمامی «گروههای ورزشی مدارس شهر» در استادیوم ورزشی حاضر بشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که رنگ اصلی و انتخابی تمیهای ورزشی شهر«آبی» است؛ به جرائت میتونم بگم که به جز من و خانواده ام بیشتر حاضران و خانواده ها یا لباس ورزشی مارکدار تیمهای شهر را پوشیده بودند یا به نوعی با رنگ آمیزی دست و صورتشان، خود را «آبی» گونه جلوه میدادند. البته از قدیم هم گفته اند:هرچیزی که تک باشه بیشتر توی چشم میاد مخصوصاً سفید پوشی من!!!؟؟ هرچه هست دخترم باید خدا را شکر کند که با تـُنـبـان و شلوار کردی نرفته بودم!! نه؟؟ بگذریم. برنامه با اجرای سرود ملی آمریکا «نشنال انتـُم»Nationnal Anthem شروع شد و همگی با احترام رو به پرچم ایستاده و همزمان سرودخوانی دست راست خود را برروی قلب خود گذاشتند. سپس گروه Cheer Leaders«تشویق کننده»ی تمیهای ورزشی(در ایران به..؟.. شیپورچی مشهورند) که از دختران کم سن سال تا دبیرستانی و دانشجو تشکیل میشد؛ وارد شدند. این گروه همزمان خواندن جمله هایی کوتاه در تشویق گروهها از جمله«آبی حمله، حمله» ، «مثل همیشه، آبی برنده میشه» و یا «Minutemen» به معنی «مردان لحظه ها»به حرکاتی موزون پرداختند. گفتنی است که لقب تیمهای ورزشی این شهرMinutemen  به این خاطر است که روزگاری  جنگجویانش به سرعت عمل در باروت گذاری و آماده سازی اسلحه های سرپـُر قدیم در کمتر از یکدقیقه معروف بوده اند. جالب است که این عبارت(اسم و صفت) را سرهم مینویسند و به نوعی یعنی«مردان سریع /کمتر از یک دقیقه».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آن کاروان ورزشی یک به یک تیمهای والیبال، بسکتبال، فوتبال، سافت بال، کاراته و در آخر فوتبال آمریکایی(خرکی) که سوگولی و محبوب ورزشهای آمریکایی است دربرابر مردم رژه رفتند و با معرفی اعضا تیم و کادر فنی، سرمربی هر تیم در دو یا سه دقیقه برنامه های کاری سال تحصیلی جاری تیم را معرفی کرد. گفتنی است که مردم نیز علاوه بر تشویق تیمها با خرید بلیطهای اعانه یا پیراهن(تی شرت)های تیم مورد علاقه شان اقدام به حمایت مادی از ورزش شهر داشتند. دست آخر هم باز رقص یا همون حرکات موزون دخترکان تشویق کننده بود که مراسم به پایان رسید و هرکسی راهی خانه اش شد. البته شاید که حرکات موزون این دخترکان به نوعی برای من و ما ساده و یا مثل حرکات ورزشهای رزمی به حساب آید؛ امـّا اندام نرم و حرکتهای پاباز آنها  دست کمی از ظرافتهای ژیمناستیک ندارد و برای خودشان آموزشها و تمرینهای زیادی دارند. هرچند که برای من پیرمرد نه تنها دیدنشان در آن لباسهای خاص خود کمی هیجان آوربود؛ بلکه بعضی حرکات موزونشان باعث بیشترشدن تپش قلبم نیز میشد و همواره نگران میشدم که نکند بلایی سرشان بیاد؟؟؟  نکند یکی از آنها ازاون بالای برج(نردبان) آدمها که با حلقه کردن دستهایشان ساخته اند؛ بیفتد و..؟ که خدا را شکر امروز هم به خیر گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکبار از سر بی فوتبالی به دیدن مسابقه ایی در استادیوم شهر رفته بودم و دو تا از دانشجویان عرب و مکزیکی ام را نیز آنجا ملاقات کردم و دیدنی بود که چه هیجانی از خود در میکردند. پس از پایان بازی در غالب سوالی گفتم: «آخرش برای ماها فوتبال آدم وار چیز دیگری است تا این فوتبال خرکی آمریکایی؛ نه؟» جالب بود که هردوی آنها میان خنده و شوخی هایشان صادقانه گفتند که نه برای فوتبال و بلکه برای دیدن دخترای تشویق کننده ی دو تیم آمده بودند و ظاهراً بهره ها برده بودندندندند!!!  بگذریم.... قرار بود بچه ی خوبی باشم و بازم یادم رفت. وه که چه بی کلاسی ام من!!!&lt;br /&gt;4-برای بعضی ها اینگونه سوءتفاهم شده است که شاید من بعضی نظرات را حذف میکنم!! گفتنی است که بعضی از دوستان پس از ارسال نظراتشان بخاطر دوبار انتشار شدن آن پیام اقدام به حذف یکی از آنها میکنند و بهترین نشانه ی آن ثبت عبارت «این نظر توسط &lt;strong&gt;نویسنده&lt;/strong&gt; حذف شد» میباشد. چنانچه بنده پیامی را حذف کنم مطمئن باشید با این جمله «این پیام توسط یکی از &lt;strong&gt;مدیران وبلاگ&lt;/strong&gt; حذف شد» روبرو خواهید شد. پس دل قوی دارید و هرچه میخواهد دل تنگتان بنویسید که بدون هیچ ویرایشی منتشر خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-از آنجاکه نیاز به دانستن افق اذان سحر ومغرب نیازی است که بسیاری را به صدا و سیمای میلی ایران نیازمند میکند؛ در ادامه سایتی را برای استفاده ی دوستان، بخصوص عزیزانی که در خارج از کشور زندگی میکنند؛ معرفی میکنم که شاید مفید واقع شود. شما میتوانید(در صورت نیاز) با مراجعه به قسمت تنظیمات، اسم شهر و دیگر مشخصات را وارد کرده و سرموقع ربنای استاد شجریان و اذان را بطور اتوماتیک بشنوید. گفتنی است که با مراجعه به«&lt;a href="http://praytime.info/"&gt;سایت زمان نماز و اذان و عبادت&lt;/a&gt;» میتوانید از ویژگی های بسیاری همچون جهت قبله، پخش اذان به موقع، پخش دعای سحر، انتخاب اذان گوی مورد علاقه و ... نیز استفاده ببرید. التماس دعا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-همنام با موضوع «دنیای این روزای من» داریوش&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www.4shared.com/embed/260363671/1bd67312" width="420" height="250" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/div&gt;دانلود آهنگ به آهنگ آلبوم«&lt;a href="http://www.4shared.com/dir/pUgaIxi4/daryoush.html"&gt;دنیای این روزای من&lt;/a&gt;» داریوش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-8771411047945257479?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/8771411047945257479/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=8771411047945257479&amp;isPopup=true' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8771411047945257479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8771411047945257479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html' title='این روزای من'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-6801444475037793756</id><published>2010-08-23T22:49:00.001-05:00</published><updated>2010-08-24T22:38:54.694-05:00</updated><title type='text'>قوانین 7گانه ی یادگیری آسان زبان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چندی پیش با مشورت و سوال یکی از دوستان در مورد تدریس زبان فارسی به همسر خارجی اش، کنجکاو شدم تا درباره ی شیوه های مطالعه، یادگیری، به حافظه سپردن و حتی تدریس زبانی دیگر  مطالعه و تحقیق کنم. در این بین با راهنمایی های آقای A.j. Hoge(ساکن سانفرانسیسکو و فوق لیسانس و مدرّس زبان) روبرو شدم که از آخرین شیوه های یادگیری آسان زبان، در غالب 7 قانون ساده، نام برده است. من تا آنجاکه بتوانم؛ نکته های مهم این قوائد را به فارسی ترجمه میکنم و چنانچه خودم نیز تجربه ای داشتم؛ آنرا با{کروشه} اضافه خواهم کرد. نکته ی قابل ذکر آن است که ارائه ی این مطلب به معنی جوابگو بودن به همه ی خواست های افراد نیست و شاید روشهای سنتی یادگیری زبان، برای بسیاری هنوز بهترین باشد. نکته ی دیگر: این راهکارها، شاید فقط برای یادگیری عمومی و اولّیه ی زبان مفید واقع باشند تا موارد تخصصی تر. با اینحال از دوستان عزیز(مثل همیشه) خواهش میکنم با ذکر تجربیات خود، باعث پربارتر شدن مبحث باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 1: Always Study and Review Phrases, Not Individual Words&lt;br /&gt;قانون نخست:{ شیوه ی سنتی مطالعه ی واژه های تنها را کنار بگذارید و} همیشه گزاره ها (عبارت،ترکیب کلمات) را بخوانید و تمرین کنید؛ نه فقط کلمه ها را به تنهایی. اگر کلمه ی جدیدی دیدید، حتما ً عبارتی که آن کلمه ی جدید، در آن استفاده شده را در دفترچه ی یادداشت خود بنویسید؛ نه فقط آن کلمه را. به این ترتیب استفاده ی درست هر کلمه را می آموزید. تحقیقات نشان میدهد یادگیری زبان، با شیوه ی یادگیری و استفاده از عبارات کاربردی، 4 الی 5 برابر سریعتر از یادگیری کلمات به تنهایی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 2: Don't Study Grammar&lt;br /&gt;قانون دوم: گرامر نخوانید. همین الان کتابهای صرفا ً گرامر خود را کنار بگذارید. این کتابها باعث میشوند شما پیش از صحبت،{به ساختار و زمان دستوری کلمات فکر کنید.} در حالی که باید به طور خودکار{ و معمولی، مثل زبان مادری خود، بدون هیچگونه حساسیتی روی زمانهای دستوری و گرامر} بتوانید صحبت کنید. { البته بعضی شیوه های تدریس برمبنای مقایسه ایی بین زمانهای انگلیسی و دیگر زبانها وجود دارد؛ که مسئله ای دیگر است و در قانون پنجم، بیشتر در این مورد صحبت خواهم کرد. ولی راز قدرت یادگیری عمومی انگلیسی، برمبنای گرامر و دستور نیست. بسیار پیش آمده است که هزاران مورد دستورزبان انگلیسی میدانید؛ ولی به محض اراده جهت استفاده ازآن، همه ی آموخته هایتان فراموشتان میشود. بخاطر آن است که گرامر و زبان عمومی شخص، نامتوازن است.} معمولا ً کتابهای دستوری و گرامری؛ نوع صحیح نگارش و استفاده و تفکر درباره ی زبان را به شما میاموزند. درحالیکه شما در وهله ی اوّل، نیاز به راهی دارید که بتوانید بطور اتوماتیک و بدون هیچگونه تفکر و تامّلی، استفاده از زبان را بدانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 3: Listen First, Learn With Your Ears, Not Your Eyes&lt;br /&gt;قانون سوم: گوش کنید، گوش کنید، گوش کنید. باید به انگلیسی روزمره گوش کنید. چشم ها، بسیار کمتر از گوشها برای یادگیری زبان به شما کمک میکنند.{راز پیشرفت افراد مهاجر در زمینه ی زبان، فقط و فقط همین است که شرایط حضور در محیط، باعث میشود نه تنها شنوایی افراد تقویت شود؛ بلکه نوع کاربرد آن را با تمام وجود خود حس کنند و بخاطر بسپارند. اگر میخواهید در زمینه ی تقویت زبان عمومی خود اقدامی کنید، بجای روخوانی کتابهای زبان خود، بیشتر گوش کنید و حتی هنگام روخوانی متن کتابها، با صدای بلند تلفظ کنید تا نه تنها ماهیچه ی«زبان/زبون» در فضای دهان بیشتر نرمش و تمرین کرده باشد؛ بلکه با شنیدن تلفظ جملات، گوشتان برای یکبار دیگر شنیده باشد و در عمق ذهن و مغزتان ذخیره شود. بطور خلاصه این قانون را باید اینگونه معنی کرد که با گوش خود یادبگیرید تا با چشمان خود. و صد البته تکرار شنیدن هر روزه و منظم، بسیار مهم و حیاتی است. نه به آن شوری شور که یکدفعه و یک ریز فقط انگلیسی بخوانید و بنویسید و همه را خسته کنید؛ و نه به آن بی نمکی که....} اگر روزانه 1 تا 3 ساعت در روز را به شنیدن اختصاص دهید، پیشرفت خود را خواهید دید{متن صوتی داستان، گفتگو و .... انگلیسی را بر روی .؟. دانلود کنید و هرجا که امکان دارد؛ از هنگام رانندگی گرفته تا درون مترو و دستشویی و...  حتـّی اگر هیچ تمرکزی ندارید؛ فقط انگلیسی بشنوید. شما بگید!!! یه چیز یاد بگیرید بهتره یا هی مدام این ویزویز شیطون توی گوشتون دیش داش دیش داش کنه؟ }&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** RULE 4: Slow, Deep Learning Is Best&lt;br /&gt;قانون چهارم: آهسته و عمیق یاد بگیرید. دانستن یک کلمه و عبارت کافی نیست.{یک قطره آب زلال، بهتر زدریایی شور و کدر. بعضی ها میخواهند یکدفعه خودشان را بکـُشند و هزاران واژه و یا حتی عبارت را حفظ کنند. معمولا ً برای توصیف اینگونه افراد گویند:«دارای دامنه ی لغت بالا» ولی متاسفانه یا عمیق نیست؛ و یا بواسطه ی قانون های بالا نمیتوانند از آنها در موقع لازم استفاده کنند. واژه ها و عبارتها} باید در ذهن شما ثبت شود تا همیشه برای استفاده آن را دم دست داشته باشید. اگر به یک کتاب گویا (Audio book) گوش میکنید؛ یک قسمت را 30 بار و در طول ده روز، روزی سه بار بشنوید و سپس به سراغ قسمت بعدی بروید.{وباز ضرب المثل: یک شهر آباد، بهتر از صد شهر خراب. دانستن کم ولی عمیق و صحبت کردن آسان مختصر، بهتر از نیمه کاره دانستن هزاران و عدم کاربرد مطمئن و آسان و همیشگی آنهاست.}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 5: Use Point Of View Mini-Stories&lt;br /&gt;قانون پنجم:برای یادگیری اتوماتیک گرامر و دستور زبان انگلیسی؛ از شیوه ی «داستان های کوتاه در زمانهای مختلف» استفاده کنید. اگر به کسی که انگلیسی زبان است؛ دسترسی دارید؛ داستان کوتاهی را که در زمان حال نوشته شده به او بدهید و از او بخواهید که آن را در زمان های مختلف{گذشته ی ساده، کامل، آینده و ...} باز نویسی کند{و البته چه بهتر که بازخوانی کند تا شما باز بشنوید} این بهترین روش برای یادگیری گرامر و زمانهای مختلف است.{ البته این روش یکی از شیوه های تدریس است که بنده استفاده میکنم . مثلا ً با آموزش بن ماضی(مثل:رفت، گفت و...) و نیز شناسه ها(م،ی و...) براحتی گذشته ی ساده(رفتم، رفتی و...) و نیز گذشته ی استمراری(می رفتم، میرفتی و...)را تدریس میکنم . دانستن اینکه چه نوع ماضی یا مضارع و... است، برای مشتاق یادگیری زبان در وهله ی اوّل مهم نیست و مگر یادتان رفته است که تا چه حد از ما معلمان ادبیات بخاطر همین درس دستورزبان بدتان می آمد !}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 6: Only Use Real English Conversations &amp;amp; Materials&lt;br /&gt;قانون ششم: حتما از انگلیسی صحیح و رایج امروزی استفاده کنید. فیلم و نوار هایی را انتخاب کنید که مطمئن هستید انگلیسی واقعی و رایج امروزی است.{یکی از بحث برانگیزترین موارد همین است. بیشتر متدها و کتابها یا برمبنای نگارش اصولی زبان، آنگونه که باید باشد هستند  و یا بر مبنای گرامر. تصوّر کنید من بعد از کلّی به دانشجویم یک جمله یاد بدهم که«من گرسنه هستم» ولی او در اولین برخورد با یک ایرانی بشنود که« م َ گـُشنمه»!!! البته من با لهجه ی نجف آبادی نوشتم تا بهتر متوجه شوید. نه تنها تمام آن همه زحمت من به هدر خواهد رفت؛ بلکه باعث روحیه باختن او هم میشود. به نظر من یک مبتدی زبان، پیش از هرچیز مشتاق است تا با یادگیری یک کلمه ی بیشتر، بتواند ارتباط برقرار کند. حال اگر مقدار بالایی انگلیسی با تلفظ اصلی انگلیسی یا با لهجه ی انگلستانی بلد باشد و نتواند از آن در آمریکا استفاده کند؛ چه فایده ای دارد؟ بماند که گاهی مواقع لهجه و گویش(تغییر و درهم شکستن کلمات مثلا ً:نجف آباد=نجبباد/نجفباد) بعضی افراد  کفردیگران را در میاورد. ولی بهرحال برای ایجاد ارتباط و برای شروع چاره ای دیگر نیست. مثلا ً در بین جوانان آمریکایی جمله ای رایج است«Aite, It's my bad » به معنی: درسته(باشه قبول)، اشتباه از منه «Alright, That is my fault» همانطور که میبینید کلمه ی bad در معنی دیگر و Alright را«آیت» تلفظ میکنند. بماند که در ایران هر استادی برای خود یک لهجه و تحلیلی از تلفظ انگلیسی دارد و برای نمونه: استاد پرافاده ی ما میگفت: در آمریکا هروقت از دیدن چیزی هیجانی بشوند و بخواهند تعجب ناشی از آن چیز(مثلا ً هدیه) را بیان کنند میگویند:« اووووو» این بود تا آمدیم و دانستیم« va'o = و َ ا ُ »= WoW صحیح است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****RULE 7: Listen and Answer, not Listen and Repeat&lt;br /&gt;قانون هفتم: تکرار نکنید؛ بلکه پاسخ دهید. بسیاری از نوارها و سی دی های آموزشی زبان از شما میخواهند که مثلا یک عبارت را بعد از شنیدن تکرار کنید. این روش اشتباه است. باید از شما خواسته شود که جواب گوینده را بدهید نه این که عین عبارت را تکرار کنید. { البته در اینجا باید ذکر شود که اگر تکرارها، با هدف تمرین و نرمش بیشتر«زبون»توی دهن باشد؛ اشکالی ندارد. همانطور که ماهیچه های پاهای یک شخص بدون آمادگی قبلی، یارای دویدن نابهنگام را ندارد؛ ماهیچه ی زبون هم باید تمرین کند و به سبک گفتار زبان جدید و ویژگیهای آن عادت کند. برای این مورد من روخوانی بلند یک متن ساده ی کودکان یا روزنامه را به دانشجویانم پیشنهاد میکنم. البته هدف فقط روخوانی کردن طوطی وار، با صدای بلند متن است و اصلا ً نباید بر روی معنی آن تمرکز شود.  دقیقا ً یادگیری یک کودک را مدنظر داشته باشید. از والدین میشنود؛ یاد میگیرد؛ تکرار میکند و سپس پاسخ میدهد. برای مثال: بـُزبزقندی سه تا بچه داشت؛ شنگول و منگول و...؟ اگر هم اشتباه گفت: تصحیح میشود. عین اینکه یکی ازشماها بخاطر طولانی شدن سخن من خسته بشه و بگه:«ممید دیگه مسّه» ومن بگم:مجید جان  دلبندم باید بگی:« حمید دیگه بسـّه» !!! چشم!!! شما لطفاً اعصباتون رو کنترل کنید قول میدهم با ذکر فقط یکی دوتا نکته ی کوچیک برم که برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****پینوشت:&lt;br /&gt;1- راز پیشرفت در زبان، تشویق! تشویق! تشویق است. بجای دیدن نیمه ی خالی لیوان و دائم اعتراض گرفتن به تلفظ اشتباه یک کلمه در جمله ای طولانی، صحیح بودن بقیه ی کلمات را بخود و یا دیگران یاد آور باشید تا ضمن تشویق، تا تهِ عمق ِآخر ِمغز  نفوذ کند. البته یکی پیدا کنید به خودم بگه که بدجوری روی تلفظ اشتباه خانمم، حسّاسم. ا َه اه اه....دوباره که اشتباه گفتی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- در کنار املای صحیح کلمه ی انگلیسی، تلفظ فونتیکی(آوانگاری/ آنگونه که تلفظ میکنیم و یا میشنویم نه آنگونه که مینویسیم: خواهر=خاهر) آنرا بنویس تا بهتر متوجه بشوید. مثلا ً:Kninfe=nAyf ویا Arm با A بزرگ (آ) است و ask با اِی کوچک. و یا تلفظ فونتیکی Doctor میشود dAkter. پیشنهاد میشود هر هفته چندیدن واژه ی جدید را در جمله ای کاربردی بر روی برگه ای بنویسید و جلوی چشم خود بگذارید، مثلا ً روی میزکامپیوتر، آیینه ی توالت، درب آسانسور و یا میز آرایش(البته اگر دکوراسیون بندی  و آرایش کردن خانمها اجازه ی کار دیگری به اونها بده.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-درصورتیکه فیلم به زبان اصلی می بینید؛ تا حد امکان از زیر نویس، مخصوصا ً فارسی استفاده نکنید و یا اینکه در ازای (فقط)یکباردیدن با زیر نویس، باید به دفعات فیلم را بدون زیرنویس ببینید و یا بهتر بگویم بشنوید. فیلمهای رومانتیک پیشنهاد نمیشود؛ چراکه ما ایرانیها چنان غرق آن می شویم که وسطهای فیلم یا سـُرسـُر اشکمان روان است و یا کار به جاهای باریک می کشد و عوض افزودن بارعلمی، به تعداد بچه هایمان می افزاییم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- آدرس وبسایت«&lt;a href="http://effortlessenglishclub.com/"&gt;کلوب انگلیسی آسان&lt;/a&gt;» در گیومه ذکر شده است. درقسمتی شما میتوانید  ایمیل خود را بنویسید تا به ترتیب هفت ایمیل در توضیح موارد بالا و سپس ایمیلهای متعدد که پس چی شد؟ چرا پول نفرستادی تا برات کتاب و سی دی بفرستیم و...؟؟ برایتان ارسال  شود. برای آندسته از دوستانی که دسترسی به یوتیوب دارند،« &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=m2fEPPp2doM&amp;amp;feature=related"&gt;لینک متن کامل توضیحات قوانین بالا&lt;/a&gt;»، توسط خود مدرّس به انگلیسی، جهت استفاده  ارائه میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-وقتي ميخواهيد انگليسي صحبت كنيد سعي كنيد بجاي اينكه مطلبتان را در ذهن خود به فارسي مرور کنید و سپس آنرا در ذهنتان به انگليسي ترجمه كنيد؛ از همان اول مطلب خود را به انگليسي بسازيد و به زبان بياوريد. مثلا وقتي درخواست خريد car ميكنيد واژه فارسي «ماشين» را فراموش كنيد. بعبارت ديگر به انگليسي فكر و صحبت كنيد و نگران غلط بودن واژه ها نباشيد. چون به مرور زمان غلط ها كم و كمتر خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-یادگیری زبان را به چند مرحله تقسیم کرده اند. مرحله ی اوّل را «عمودی/صعودی»میگویند. در این مرحله اشخاص از زبان هیچ هیچ نمیدانند و یادگیری هر واژه ی عادی و عمومی از «سلام و خداحافظ» گرفته تا «قاشق و چنگال»و.... برایش تازه و هیجان آور است. برای همین بسیار ذوق زده اند و یادگیری خود را چشمگیر و«صعودی» میبینند. در مرحله ی دوّم که به آن «افقی/تدریجی» گویند وقتی است که شما همچنان درحال یادگیری هستید؛ ولی چون دیگر آنچنان چشمگیر جلوه نمیکند؛ فکر میکنید درحال درجا زدن هستید و مایوس میشوید. در حالیکه این یک امری است طبیعی و نباید روحیه خود را ببازید. این نکته را نیز فراموش نکنید که صدها بار شده که ذهنمان یک واژه ی فارسی را فراموش کرده است. پس چرا از فراموشی واژه های انگلیسی کلافه ایم؟ برای مثال: چندی پیش من بیش از 20 دقیقه کلافه بودم که اسم دیگه ی این پارچه ای که زنان روی سرشان میبندند؛ چست؟ شما میدونید چیه؟ منظورم همون اسم دیگه ی روسریه.  آهان !! چهارقد/چارقد/لچک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7-سعی کنید در اولـّین فرصت، واژه ی جدید و تازه یاد گرفته ی خود را در گفتگوها و تمرینهای خود به کارببرید. ضمن اینکه لذت آن را میبرید؛ از آن واژه بصورت کاربردی استفاده کرده اید و یادگیری آن را عمیق و همیشگی میشود. فقط یادتان باشد در راستای مورد بالا، تا زمانی که شما بخودتان نهیب میزنید که «کمتر میدانید»؛ این به معنی روحیه باختن و منفی فکر کردن نیست؛ بلکه اینگونه احساسات، مانع ایجاد اعتماد به نفس کاذب شده و همواره یادگیری شما را بیشتر و بیشتر میکند. به این معنی که تا زمانی که خودتان را ضعیف میدانید؛ همواره برای یادگیری بیشتر تلاش خواهید کرد. فقط یادتان باشد که خودتان را نترسانید..... اگر دقت کرده باشید من درجای تا جای مطالبم از ضعف انگلیسی خودم و یا ضعف در ایجاد ارتباط گفته ام.... این سخن یک شوخی است که من بعد از سه سال و نیم هنوز از ضعف زبان نالیده باشم .... متقابلاً بازهم شوخی خواهد بود که بگویم در هیچ زمینه ای مشکل ندارم....علتی که من اینطور ذکر میکنم این است که امثال شما بدانند که نباید ترسید و درمقابل هم نباید زیاد از حدّ هم به خود و ذهنمان اعتماد کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8-همه ی شما در طول زندگی تان بارها به نامه هایی اداری و ... برخورد کرده اید که پر بوده است از واژه هایی کهنه و عربی و تخصصی: شاکی، متشاکی، مشارالیه، حق الوکاله، مدعی العموم، منقول و غیرمنقول، سند مشاء و... آیا هیچکدامتان حساس بوده اید که معنی دقیق آن واژه ها را از فرهنگ لغت پیدا کنید؟ و یا اینکه پیام کلـّی نوشته را فهمیده اید و پی کار خود رفته اید؟؟ در یاد گیری زبان انگلیسی و مخصوصاً برنامه ی «تافل» هدف این است که شما به حدی برسید که پیام کلـّی گفتگو و نوشته را دریابید و حساسیتهای روزهای اوّل و دانستن معنی کلمه به کلمه ی جمله ها را فراموش کنید. جالب است که من به جایی رسیده ام که گاهی با دانستن یکی دو کلمه ی جمله؛ بنا برحدس خودم پاسخ فرد مقابل را میدهم. البته که بارها هم گند زده ام؛ ولی خواهی نخواهی و پس ازچندین سال زندگی در خارج از ایران به جایی خواهید رسید که خودتان را به فهمیدن میزنید. آیا همه ی گفته های یک سخنران را(مثلاً همین آقای مهر.ورز) را با نهایت گوش هوشتان بجای شنیدن؛ میبلعید؟ پس سخت نگیرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9-یکی از معروفترین نرم افزارهای یادگیری زبانهای خارجی در آمریکا«&lt;a href="http://osvehelme.blogfa.com/post-108.aspx"&gt;رُزتا استونRosetta Ston&lt;/a&gt;e» با قیمتی چند صد دلاری میباشد.  لینک وبلاگ ارائه کننده ی آن را جهت دانلود قرار داده ام و علاوه بر انگلیسی برنامه های آموزش بیشتر زبانهای دنیا را دربر دارد.  در ضمن تا بخواهید وبلاگهای تخصصی زبان و آموزش زبان انگلیسی وجود دارد. برای نمونه چند مورد اضافه میشود:وبلاگ جدید &lt;a href="http://osvehelm.mihanblog.com/"&gt;اسوه ی علم &lt;/a&gt;... وبلاگ &lt;a href="http://www.english-center.ir/"&gt;انگلیش سنتر&lt;/a&gt;... وبلاگ &lt;a href="http://www.sure.blogfa.com/"&gt;دانلود مطمئن ترینهای زبان&lt;/a&gt;. گفتنی است که اخیراً رادیو آمریکا برنامه ی خودآموز یادگیری فرهنگ و مکالمات آمریکایی را تحت عنوان «&lt;a href="http://farsi.goenglish.me/"&gt;goEnglish.me&lt;/a&gt;» ارائه کرده است که اگر دارای کامپیوتر پرسرعت، اینترنت سریع، فلش پلیر10، هدفون و میکروفون هستید؛ ضمن ثبت نام و ساخت آی دی و پسورد، تجربه ی آن را پیشنهاد میکنم. روش آموزشی این برنامه بر انجام فعالیت های واقعی مانند: رفتن به کالج، پیدا کردن دوست، کاریابی، ازدواج، پرستاری از کودکان، خرید، سفر، مهمانی، و بسیاری از کارهای دیگر استوار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10- راستش دیگه خجالت کشیدم ادامه بدهم. شما هم خیلی بی انصاف خواهید بود اگه از ذکر نظر و تجربیات خود طفره بروید. ای بسا که ذکر یک خاطره از آموزش بد و غلط یک واژه، سببی شود تا دوستی دیگر تلفظ صحیح آنرا یادبگیرد. این گــوُی و این میدان.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-6801444475037793756?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/6801444475037793756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=6801444475037793756&amp;isPopup=true' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/6801444475037793756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/6801444475037793756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/7.html' title='قوانین 7گانه ی یادگیری آسان زبان'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3364093212265312232</id><published>2010-08-20T20:27:00.000-05:00</published><updated>2010-08-21T18:05:58.457-05:00</updated><title type='text'>شروع مدارس در آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;**** پینوشت: با نظر تایید خوانندگان عزیز، هیئت مدیره ی یک نفره ی وبلاگ(یعنی خودم. به این میگند استبداد رای) تصمیم گرفته که هر از چند گاهی یکی از دستنوشته های خوانندگان عزیز را منتشر کند. چنانچه شما عزیز دل برادر نیز تمایل دارید که این تجربه را داشته باشید؟ میتوانید از طریق ایمیل بالا بنا به تمایل خودتان موضوعی را انتخاب کنید و یک یا چند مطلب خود را برای این حقیر از طریق ایمیل بالا ارسال کنید تا به مرور زمان به نام خودتان منتشر شود. میدانم که خیلی از شماها، برای شروع، وسواس خاصی به خرج خواهید داد. ولی فراموش نکنید که هر کار بزرگ هم از نقطه ی آغاز و قدم اوّل شروع خواهد شد. منتها یک نکته را فراموش نفرمایید که: تمام تلاشتان را داشته باشید تا مطلب ارسالی، دستنوشته ی خودتان باشد. وگرنه همواره ایمیلهایی بدستم میرسد که مطالب تکراری دیگران را برای من هم ارسال کرده اند. بسیاری از آنها واقعاً زیباست. ولی هرچه باشد تکراری است و فکر میکنم همان مختصر دستنوشته ی خودتان بهترین باشد. چیزی که هست من قبلاً این تجربه را نداشته ام و تا مادامی که شما خواهان باشید و همراهی کنید؛ نتیجه ی آن را میسنجیم؛ وگرنه ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که قبلاًگفتم این روزها جلسات قبل از شروع سال تحصیلی شروع شده و امروز یکی از خسته کننده ترین روزها بود. راستش جرئت ندارم این موضوع را به برادرم یا خانمم بگم؛ وگرنه یک بهانه ی خوبی دستشان داده ام تا چپ بروند و راست بیایند و هی غـُر بزنند. موضوع از این قرار بود که تمام جلسه ی صبح را مثل کسانی که خواب آلود باشند؛ چنان گنگ و مبهم پشت سر گذاشتم که حدّ نداشت. نه یک کلمه ی گفتگوها را فهمیدم و نه هیچ کمله ی انگلیسی برایم آشنا بود. بعد از دوماه تعطیلی تابستانه و ول گشتن توی وبلاگهای فارسی و فقط وفقط فارسی حرف زدن و فارسی شنیدن؛ ناگهان وارد جلسه ای شدم که فقط یکریز انگلیسی، آن هم تماماً واژه های مدیریتی و اداری رد و بدل میشد. انگار نه انگار که سه سال است دارم زور میزنم انگلیسی یاد بگیرم.... همه ی کلمات و جمله ها برای گوشم غریب غریب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه بود مثل این آدمهای کــَر که به هرچیزی دوبار میخندند؛ بار اوّل با دیدن خنده ی دیگرهمکاران، میخندیدم و بار دوّم وقتی که معلومم میشد موضوع از چه قرار بوده است. یه لحظه به خود آمدم و دیدم بدجوری ضایع است و اگر کسی سوالی کرد چه باید کرد؟ از جلسه زدم بیرون و دوتا فنجان قهوه ی غلیظ زدم توی رگ و دوباره به جلسه برگشتم و آرام آرام گوش ذهنم فعـّال شد وبقولی قسمت انگلیسی مغزم روشن شد. البته برای ما خارجی ها، حتی اگر هزار سال هم توی محیط زندگی کنیم؛ لحظاتی پیش میاد که ذهنمان روی زبان دوّم(انگلیسی) قفل قفل میشه . اینجاست که قوهّ ی تخیل مان فعـّال میشه و بجای حساسیتهای روزهای اوّل که تا همه ی واژه های یک جمله را نمیفهمیدیم؛ آرام نداشتیم؛ با فهم تک و توک کلمه ها یه جورایی خودمان را به فهمیدن میزنیم و ای بسا که خیلی از حدس زدنهایمان هم دقیق دقیق نباشد. ولی کی به کیه؟ قرار نیست که آدم رو بکشند. اونها هم میدونند که هرچیز خیلی مهم را، دوباره تکرار میکنند؛ تا از فهمیدن ما مطمئن شوند. هرچه هست ستمی عـُظماست(ربطی به اون مقام نداره) که توی این جلسات همینطور واژه های سقلمه ی اداری باید شنید. حالا کاربرد آن کی است؟ من نمیدانم!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر شما میتونید حدس بزنید که بخش اصلی جلسه های دانشکده، شامل اطلاع رسانی بخشنامه های اداری و قوانین حاضر و غایب بودن دانشجو و وارد کردن اینترنتی نمره ها و ....است. ولی شاید باور نکنید که شروع هرجلسه با یک سری شوخی و خنده و انرژی مثبت همراه است. مثلاً ریئس دانشکده که مدرک دکترای ریاضیات دارد و مردی52 ساله است؛ هر ساله جلسه ی ابتدایی خود را با یک بازی آغاز میکند. امسال نیز با خود تکـّه کاغذی یادداشت به هر یک از همکاران داد و اسم این بازی را «کاغذ برفی» نامید. به این شکل که پس از نوشتن اسممان و پاسخ سوالی که روی تخته می نوشت(مثال: بهترین خاطره ی تابستان امسال) کاغذ را باید مچاله میکردیم و بی هدف توی آسمان پرتاب میکردیم. هرکس یکی از آنها را برداشته و با نوشتن اسم خودش جواب سوال دوّم را مینوشت و دوباره پرتاب میکرد. پس از سه یا چهار سوال؛ یک به یک همکاران به نوبت اسم افراد را بر روی کاغذ میخواندند و بدنبال آن جواب هرکس را. با هرجوابی که خوانده میشد؛ هرکس یک جمله ی طنزی میگفت و بازار خنده را برای 20 دقیقه ای مهیـّا کرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای غروب بود که همگی به مجلس شام خوشآمد عازم شدیم. مثل هرساله از دو روز قبل باید حضور یا عدم حضور خود را اعلام میکردیم. به این ثبت نام قبل از هر جلسه ای R.S.V.P میگویند. این حروف اختصاری در اصل کوتاه شده ی عبارت فرانسوی répondez s'il vous plaît است به معنی «لطفاً پاسخ دهید». در ابتدای ورود به سالن دانشکده، یکی از همکاران اسامی مهمانان را که از قبل روی برچسبهای کاغذی نوشته بود، به لباس آنها میچسباند تا هم آمار افراد را داشته باشد و هم همکاران قدیم و جدید برای آشنا شدن یکدیگر بتوانند اسم فرد مقابل را ببینند و بخوانند. بماند که چون من تنها خارجی حاضر در جمع هستم؛ همگی مرا به اسم کوچکم میشناسند و در مقابل اگر بدنبال کسی هستید که کوه استعداد در یادنـگــرفـتـن اسمها باشد؛ جای دوری نرید که بنده در خدمتم. با جایگزین شدن افراد و گرم شدن فک و دهان مبارک افراد، صحبتها از هردری شروع شد و بیشتر گرد آن میچرخید که شما چی درس میدید و چندساله اینجا کار میکنید؟ فراموش هم نکنید که باید با شنیدن هرجوابی، انگار تا حالا چنین مطلبی را نشنیده باشید؛ هیجانی از خودتان در وکنید و بگید: اوهوم، چه جالب؟ پس شما ریاضی یا... درس میدید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ساکت باش ریئس مجتمع آموزشی(دبیرستان و کالج) یک به یک افراد خودشان را معرفی عمومی نمودند و پس از سکوت و مدیتیشن و دعا، راهی صف غذا شدند. دروغ چرا من از وقتی آمدم؛ فقط دو یا سه مورد صف دیده ام. ازجمله: دیدار آخر از جنازه ی مرده، صف غذا، صف پرداخت فروشگاه و صف رقصیدن با عروس و داماد. همین هم سبب شده که خیلی هم دلم برای شنیدن عبارت خشم آلود «آقا برو تو صف!!!» تنگ نشود. با انتخاب غذا و سالاد به میزهای خود برگشتیم. از قبل و طبق آداب غذاخوری رسمی و«کلاس بالای» آمریکایی، چنگال و کارد را سمت چپ بشقاب و قاشق کوچک سوپ یا کیک خوری و چنگال کوتاه و پهن سالادخوری، سمت راست بشقابمان چیدمان شده بود. تنها کاری که نیاز بود انجام دهیم گستراندن دستمال سفره بر روی ران پای چپ و جای همگی شما خالی صرف غذاء بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست بدانید که در آمریکا از چنگال با همان کاربری قاشق استفاده میکنند. آنچه که مهم است خوردن غذاء برای آمریکاییها یک تفریح و لذت کامل محسوب میشود. لذا به هر بهانه ای که باشد؛ طول مدّت غذا خوردن خود را کش میدهند. در طول صرف غذای خود بجز موارد نیاز، مثل بریدن گوشت، از دو دستشان به ندرت استفاده میکنند. البته باز هم پس از قطعه کردن گوشت، کارد خود را کنار بشقاب میگذارند و با همان یک دست که معمولاً دست راستشان است؛ غذا را به دهانشان میبرند. هر از چند یکبارهم دستمال را به لب و دهانشان میکشند که مبادا اثری از غذاء بجا مانده باشد. پس از استفاده از دستمال، باز آن را برروی ران پایشان میگذارند که آثاربجا مانده بر روی دستمال، باعث بد منظره بودن آن نباشد. هرچند همزمان خوردن، صحبت هم میکنند؛ ولی محال است که با دهان پـُر، سخن بگویند. حتی اگر شما از آنها سوالی بپرسید؛ درحالیکه دستمال خود را سریعاً به جلوی دهان خود میگیرند؛ با انگشت خود اشاره میکنند که دهانش پر است و یک لحظه صبر کنید. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;**** بدون ارتباط با موضوع نوشت: زمانی که توی ایران فیلمهای خارجی و بخصوص ساخت استکبار جهانی و آمریکایی را میدیدم؛ بعضی از صحنه ها ی عمومی فیلمها رو هیچ هیچ باورم نمیشد؛ از جمله: شروع ناگهانی ریزش بارانی سخت. تا اینکه خودم آمدم و دیدم که در وسط تابستان(مردادماه ایران) و هوایی گرم و شرجی و آفتابی، طی یک دو ساعت هوا ناگهان ابری شد و صدای رعد و برق و شروع ریزش باران. منتها معنی واقعی «مثل باران بهار» رو این زمان میشه فهمید که 20 دقیقه ای چنان میریخت که هر لحظه با خود میگفتم الان است که سیل راه بیفتد. این اوج بارش«مثل دم اسب» باران در کمتر از 5 دقیقه متوقف میشد و باز ریزشی سهمگین و دوباره. شده بود بازار خنده که هرکس میخواست سوار ماشینش بشود چند لحظه ای باید صبر میکرد و سپس تا شروع بارش بعدی بدو بدو خودش را به ماشینش برساند.... خلاصه موش آب کشیده شدیم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3364093212265312232?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3364093212265312232/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3364093212265312232&amp;isPopup=true' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3364093212265312232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3364093212265312232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_7967.html' title='شروع مدارس در آمریکا'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-3290630876376820843</id><published>2010-08-15T23:26:00.004-05:00</published><updated>2010-08-17T21:04:10.855-05:00</updated><title type='text'>رمضان در آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;راستش قصد نداشتم در این وبلاگ از مذهب و اعتقادات مذهبی آنچنان سخنی بگویم؛ چراکه معتقدم اعتقادات مذهبی هر فرد یک امری است شخصی و مربوط به زندگی درونی او و هیچ ربطی هم به دیگران ندارد. همانگونه که من حق ندارم نظر دینی و عقیدتی خودم را بردیگران تحمیل کنم؛ دیگران هم نباید برمن خرده بگیرند که چرا با اعتقادات و افکار آنان موافق نیستم و یا حتـّی مخالفم؟ با اینحال قصد دارم در این نوشته،  محدود اطلاعات خود را برای آشنایی شما عزیزان یادآوری کنم تا آنانی که دم میزنند آمریکا و غرب سرزمین کفر و فحشا و.... است بدانند که هرچند اینان هیچ ادعایی در زمینه ی ارتباط با فلان امام ندارند و صدای صوت صلواتشان تا هفت تا محله نمیرود؛ چه آزادی و احترامی برای همه ی مذاهب و اعتقاد فکر ی و مذهبی  دارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجاکه رفتارهای مذهبی و انجام مناسک مذهبی در آمریکا آزاد است؛ هرفردی میتواند به راحتی نوع حجاب و یا اعتقادات خود را انتخاب کند و تا جایی که تحمیلی بردیگران نباشد؛ این اعتقادات او از طرف دیگران با احترام روبرو خواهد شد. از جمله ی این اعتقادات مذهبی، آزادی «روزه»گرفتن و یا عبادت و نماز است. هرساله با شروع ماه رمضان و سپس فرا رسیدن عید سعید فطر، رئیس جمهور آمریکا طی پیامی این دو مناسب را به تمامی مسلمانان تبریک میگوید. سوای مساجد که در این ماه همچون داخل ایران و دیگر کشورهای مسلمان از رونق بیشتری برخوردارند؛ بیشتر ادارات و بخصوص مدارسی که دارای دانش آموز و دانشجوی مسلمان هستند؛ تغییرات کوچکی در برنامه های خود میدهند. مثلاً همین دانشکده ی ما که دارای چند دانشجوی عرب مسلمان است؛ سوای معافیتهایی که برای آنان شامل میشوند از جمله: اجازه ی عدم حضور در کلاسهای عصر برای آنانی که از راه دور میایند؛ و یا عدم سخت گیری در درس و مشق و تکلیف دانشجویان و... ترتیبی فراهم کرده اند تا دانشجویان مسلمان بتوانند جدای از دیگر دانشجویان خوابگاه، افطار خود را پس از غروب آفتاب صرف کنند و یا اینکه بجای صبحانه، در هنگام سحر، جهت صرف غذا به ناهارخوری مراجعه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر مسلمانان از طریق مراکز اسلامی نزدیک محل سکونت خود از برنامه ی ساعات اذان و سحر و افطار با خبر میشوند؛ با این حال، درکنار شبکه های ماهواره ای مثل الجزیره، المنار و سلام، شبکه ی تلویزیونی Link TV نیزبیشتر برنامه های خود را در طول این ماه به برنامه هایی مذهبی و اسلامی اختصاص میدهد. از جمله ی این برنامه ها پخش اذان و اعلام ساعات اذان به افق منطقه های مختلف آمریکا، معرفی مراکز اسلامی و مساجد، معرفی برنامه های خاص رمضان در سطح آمریکا، معرفی سنتهای مذهبی در آمریکا، معرفی سنتهای مردم و اقلیتهای مختلف مذهبی کشورهای مختلف در آمریکا به مناسبت رمضان و.... البته سایتهای اینترنتی بسیاری نیز در امر اطلاع رسانی در این زمینه نیز فعـّالند و کافی است که عبارت Ramazan in U.S را جستجو کنید و به بسیاری از آنها دسترسی پیدا کنید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گفتنی است که در مسیحیت هم «روزه»Fast  وجود دارد. این ایام روزه داری یا رمضان Ramadan/Ramadhan را با واژه ی Lent میشناسند.  بیشتر مسیحیان شاخه ی کاتولیک آن را به یاد ایامی که مسیح به بیابانها و تنهایی رفت و تمام مدّت 40 روز را بدون هیچگونه خوراک و آشامیدنی به سربرد؛ برگزار میکنند . گفتنی است که روزه داری آنها فقط در نخوردن گوشت قرمز در روزهای جمعه محدود میشود و شروع این ایام با مراسم فستیوالی است که همچون «کلوخ اندازون*» خودمان در روز یا روزهای قبل از آن برگزار میشود. مرکز این فستیوال که با اسامی دیگری همچون «کارناوال» و «ماردی گرا»Mardi Gras نیز شناخته میشود در «نئوآرلندو» و«لوئیزیانا» ی آمریکاست و شامل بریز و بپاش و بخور بخور فراوانی است. بعضی ها که بیشتر معتقدند؛ در این جشنواره با خود عهد میکنند که سوای نخوردن گوشت در جمعه ها، از کشیدن سیگار و یا نوشیدن الکل هم خود داری کنند و برای آمریکاییها 40 روز خودداری از موارد ذکر شده، یعنی اوج جانفشانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند من از حدود هشت سال پیش که هنوز در ایران بودم؛  بخاطر رد شدن سنگی از کنار کلیه ام، از توجیح شرعی روزه خواری برخوردار بوده ام؛  از زمانی هم که به آمریکا آمده ام؛ کمتر ایرانی را دیده ام که به امر شریف نخوردن و نیاشامیدن در این ماه آنچنان پای بند باشد و ای بسا که اگر هم شروعی آتشین داشته باشند؛ نیمه های راه رمضان پنچر میشوند.  بیشتر کسانی که واقعاً روزه داری میکنند از اعراب هستند وبیشتر رستورانها و مغازه هایی که به مدیریت آنان است؛ سوای ارائه ی بیشتر و جدی تر خوراکی های این ایام مثل خرما و زولبیا و بامیه و ... ساعات کار خود را نیز برمبنای اوقات شرعی تنظیم میکنند. البته جای خرده گیری هم نیست و اگر از هموطنان خارج از کشورهم بگذریم؛  این روزها چنان بلایی برسراعتقادات مردم داخل کشورم نیز آورده اند که مومنان، دین را فراموش کرده اند و عارفان، خدا را. چندی پیش با یکی ازدوستان داشتم از همه چیز صحبت میکردم و سخن رسید به آنجا که گفت:«دلم بدجوری هوس شنیدن صدای «&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/8ygsDeSf/___.htm"&gt;اذان مرحوم موذن زاده ی تبریزی&lt;/a&gt;» را کرده». به او گفتم: «اگه میدونستم ازدوستان  درخواست میکردم  سی دی آن را برایت از ایران بیاورند. هرچند که همین الان هم میتوانی از اینترنت  دانلود کنی».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«نگاهی عاقل اندر سفیه» به من انداخت و گفت:«نمیدونم چرا این پدرسوخته هایی که این همه واحد درسی توی دانشگاههای آمریکا به ما درس میدادند؛ چیزی از این مسائل نگفتند». به سرعت، زهرسخنش را درک کردم و عذرخواهی کردم. او درحالیکه با همان چهره ی درهم شکسته ی 50 سالگی اش، سیگاری آتش میزد؛ خودش را روی مبل جابجا کردو گفت:«پسر!! هرچیزی در جای خودش میچسبد. باید در ایران باشید و حتی اگر تمام طول سال دریدگی هم کرده باشی؛ ماه رمضان یا محرم رسیده باشد و برای همین مدت کوتاه هم که شده، آدم شده باشی و همزمانی که از خیابان می گذری؛ ظهر باشد و اذان را که از مناره ی مسجدی درحال پخش است بشنوی؛ تا معنویت آن را دریابی». راستش یه لحظه از ناپختگی سخنم خجالت زده شدم. امـّا نمیدانم اکنون کجاست و چه میکند؟ باید ببینمش و برایش بگویم که جناب قدرت حاکم در ایران چنان مست غرور خود شده است که ماه رمضان امسال، پخش صدای ملکوتی استاد شجریان (مثنوی و«ربنّا»ی او که به نوعی «آرم» این ماه است) را بخاطر آزاده خواهی و مخالفتهایی که این استاد بزرگوار با آنان داشته است؛ از صدا و سیمای میلی ایران ممنوع کرده اند. و شاید هم این روزها عرفان خاص این ماه و روزه داری آن نیز، در داخل ایران به فنا رفته است؛ چه برسد به تاثیر معنوی صدای اذان موذن زاده!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه ی سخن  شما را دعوت میکنم به شنیدن «مثنوی خوانی»معروف استاد شجریان بر روی اشعار حضرت مولانا. لینک این قطعه و «ربنـّا»ی استاد نیز، جهت دانلود ارائه شده است.&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www.4shared.com/embed/129026111/245691a1" width="420" height="250" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/129026111/245691a1/Shajarian_masnavi.html"&gt;مثنوی خوانی استاد شجریان جهت دانلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mediafire.com/?tdza14hdjen"&gt;قطعه ی معروف «ربنـّا» باصدای استاد شجریان جهت دانلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهت آشنایی با تاریخچه ی تهیه و تنظیم این دو قطعه و نیز زندگی نامه ی کوتاهی از مرحوم «ذبیحی- بلبل شاه» و نیز شنیدن آثاری از استاد شجریان و نیز شادروان «ذبیحی» به این دو نوشته ی بسیار عالی مراجعه کنید: 1- &lt;a href="http://tourjan.com/?p=2756"&gt;وبلاگ تورجان-از این ربّنا تا آن ربـّنا-نگاهی به تاریخچه ی مذهبی خوانی در ایران-نمونه هایی از صدای استاد شجریان و مرحوم ذبیحی&lt;/a&gt; 2- &lt;a href="http://www.musicsasan.blogfa.com/post-234.aspx"&gt;وبلاگ موسیقی ایرانی-ربنای خسرو آواز ایران استاد شجریان&lt;/a&gt; .... جا دارد از دوستانی که از سرعشق و باور قلبی و یقین معنوی، در این ماه اقدام به روزه داری و عبادت میکنند؛ درخواست داشته باشم همه ی هموطنانم را از دعای خیر و انرژی های مثبت حال و احساس خود فراموش نکنند.  &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;**** پینوشت: درگذشته های نه چندان دور، در منطقه ی اصفهان و نجف آباد روز قبل از شروع ماه رمضان مراسمی برگزار میکردند که به «کلوخ اندازون» مشهور بود. در این دورهمنشینی که در باغ یا مزرعه  برگزار میشد؛ سوای اینکه آخرین ناهار قبل از رمضان را حسابی مفصـّل صرف میکردند؛ مسابقه ای برگزار میشد و هرکس «کلوخی»(پاره ای از خاک به هم چسبیده/قــُلوه سنگ) را پرتاب میکرد و مسافت طی شده توسط کلوخ را اندازه میگرفتند تا پس از ماه رمضان نیز دوباره این مسابقه را تکرار کنند و دریابند ایام روزه داری تا چه حدّ باعث ضعف قوت دست و بازوی آنها شده و این بار تا چه مسافتی «کلوخ» را «انداختند»؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-3290630876376820843?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/3290630876376820843/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=3290630876376820843&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3290630876376820843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/3290630876376820843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='رمضان در آمریکا'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-6969670695155111677</id><published>2010-08-12T20:39:00.000-05:00</published><updated>2010-08-13T15:52:38.404-05:00</updated><title type='text'>از پکن تا نجف آباد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;عکس زیر تزئینی است و ممکن است دوستان خواننده در ایران نتوانند آن را ببینند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TGIzcHVi9FI/AAAAAAAAAYc/Tcxj2gpH-68/s1600/Diana_2002_Wushu_Sword_3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5504018252698940498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TGIzcHVi9FI/AAAAAAAAAYc/Tcxj2gpH-68/s320/Diana_2002_Wushu_Sword_3.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/a&gt;***** پیش نوشت: حدود یک سال پیش طی اتفاقی که در نوشته ی زیر خواهید فهمید؛ مورد سوال یک خا&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/358235365/8fa71a6f/0.6543247156785588/li_ya_hoo.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 130px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358235365/8fa71a6f/0.6543247156785588/li_ya_hoo.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;نم جوان چینی واقع شدم. ایشان به هرشکلی که بود علاقمند یادگیری فارسی بودند و بنده هم راهکارهایی را که میدانستم با ایشان درمیان گذاشتم. یکی از پیشنهادها، نوشتن خاطرات و نیز زندگی نامه بود. پس از چندی که از بازگشت آن خانم به چین میگذشت؛ ایمیلی بدستم رسید که دربردارنده ی متن پیوست زیر بود. بجز چند مورد غلط املایی و تغییرات کوچکی در بعضی جاها، شما خواننده ی متنی هستید که از زبان یک فرد چینی ولی به فارسی بیان شده است. برای رعایت امانت، عین متن خدمتتان عرضه میشود و مطمئنم از خواندن آن لذت میبرید. مخصوصاً وقتی که به تاثیر بعضی رفتارهای ایرانی وار در ذهن یک خارجی آگاه میشوید. بجز بعضی توضیحات این حقیر که در{کروشه} اضافه شده است؛ سعی کرده ام در مورد برخی واژه های تخصصی(هنرهای رزمی) از اینترنت کمک بگیرم که در صورت نیاز میتوانید روی واژه های رنگی کلیک کنید. این شما و این هم نوشته ای صمیمی از یک خانم جوان و هنرمند اهل چین. نمیدانم آیا دیگر خواننده ی این وبلاگ هستند یا نه؟ انتشار این نوشته را با نهایت احترام، به ایشان و خانواده ی محترمشان تقدیم میکنم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/358234167/da91c848/0.1781479600524406/Shaolinsi.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358234167/da91c848/0.1781479600524406/Shaolinsi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بنام عشق كه همه چيز از آن آغاز مي شود.&lt;br /&gt;من «لي....» يك دختر چيني و از طايفه ای نسبتاً بزرگی هستم. پدر من در يك شركت تجاري در پكن كار مي كنه. من در سن نوجواني ودراوج احساسات پاكي كه در آن زمان همراه با شور ونشاط جوانی بود؛ مادرم را كه بزرگ ترين سرمايه وپشتيبانم بود؛ از دست دادم. دنيا بدون مادربراي من مثل يك زندان بود. مادر مثل جواهري گران بها است كه بايد قدر آن را دانست؛ اگر از دست رفت ديگر نمي توان بدستش آورد. موقعي كه مادرم از این دنیا رفت؛ حدود 12 سال بیشتر نداشتم و همین باعث شده بود که سخت غمگین باشم. پدرم براي اينكه مرا از اين حال و هوا به در آورد مرا به «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86"&gt;معبد شائولين&lt;/a&gt;» فرستاد. من درآنجا شروع به ياد گيري فنون «وينگ چون» يا چهار فرم{توضیح: نام ورزشهایی رزمی است که در کنار شیوه های معنوی،  برای تمرکز بیشتر بر قدرت روح و ذهن در معبد انجام میشود} پرداختم. سپس تا سن 18 سالگی شروع به كار كردن فنون «تمركزي» كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك روزپدرم به ديدن من آمد ومن را به پكن برد. او گفت:« يك دوستي دارم كه شايد بتونه كمكت كنه تا از لحاظ روحی بهتربشی» همراه پدرم پيش دوستش رفتیم. او مردي بود با چشم هاي درشت، جــُـثــّه اي تقريباً بزرگ و خيلي مهربان. از چهره و حرکاتش فهميدم كه چيني نيست. ابتدا فكر كردم که او دكتر روان پزشكه؟ اما اين هم نبود. در آن روز ها از فارسي و فارسي نويسي هيچ سر در نمي آوردم. آن مرد - که من او را عمو«فو» ميگفتم- كتابی در دست داشت. با خودم فكر كردم که شاید كتاب دعاست!!! اما چون نمي فهميدم چي ميگه؟ زياد توجه نمي كردم. تا اينكه يك روز در حياط خانه با دلي شكسته نشسته بودم و به بلبل خودم كه اسمش «خوفن»-به معنی اژدهاي زرد- است؛ نگاه ميكردم كه صداي عموفو را شنيدم. وقتی خوب دقت کردم؛ دیدم داره یک سری کلماتی را میگه که به نظرم آهنگ خاصی داشت. از او پرسیدم:«اين چيه كه مي خوني؟» گفت:«چرا می پرسی؟ مگه اذيتت ميكنه؟» گفتم:«نه، برعكس آرومم ميكنه».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن روز به بعد بيشتر برام از اين كتاب مي خواند؛ ولي من نمي فهميدم. چیزی که بود فقط آن آهنگ شعر وصداي عمو فو مرا تسكين ميداد. تا اينكه سرو كله «لي لي يانگ» پيدا شد. لي لي يانگ پسر بسيار خوبي بود. اون دورگه فارس(ایرانی) و چينی بود. پدرش، عمو فو ايراني بود ومادرش چيني. از پدرش فارسي حرف زدن را ياد گرفته بود؛ ولي چيني صحبت كردنش 80% بود. من زماني كه لي را ديدم يك حس زيبا در قلبم احساس كردم. با خود گفتم شايد زود گذر باشه؟ آخه در آن موقع من نوزده سال ونیم سن داشتم و براي خودم خانوم كاملي بودم. نکته ی جالب اينجا بود كه اسم هر دوی ما «لي» بود. يواش يواش علف هاي هرز عشق در ذهنم جوانه زد و شب ها بعد از دعا كردن براي مادرم به لي فكر ميكردم تا اينكه عطش عشق لي همه وجودم را گرفت. پیش خود فکر میکردم که چيكار كنم كه باهاش بيشتر آشنا بشم؟ از پدرم خواهش کردم تا با او صحبت كنه تا به من زبان فارسي ياد بده. در آن زمان لي 22 سال داشت و استاد هنر هاي رزمي چينكنگ فو شائولين(&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88"&gt;ووشو&lt;/a&gt;) بود. او هم مثل پدرش آن كتاب آهنگین را مي خواند.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/358233012/79aff88e/0.9846948785834515/NMARNAN4.JPG"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358233012/79aff88e/0.9846948785834515/NMARNAN4.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با موافقت لی، ما باهم شروع به تمرين یادگیری زبان فارسي كردیم. اولش برام زجرآور بود؛ حروفي را كه تا به حال هرگز نديده بودم؛ سعي مي كردم درک كنم. كمي كه ياد گرفتم فارسي بنويسم و حرف بزنم؛ لي به ايران آمد. من دوباره تنهاي تنها شدم. با قلبي پر از اندوه، احساس ميكردم كه دوباره يتيم شدم. بعد از گذشت يک ماه به پدرم گفتم من بايد پيش لي برم. اوّل مخالفت كرد؛ اما عمو فو او را نسبت به ایران رفتن من راضي كرد. من نمی دونستم لي كجاست؟ تا اينكه با عمو فو به پايتخت ايران آمدم. خاک عجيب و آب و هواي عجيبي داشت. اصلا احساس غريبي نكردم. از تهران به شهري آمديم كه لي در آنجا درس مي خواند. اصفهان خيلي خيلي زيبا بود؛ رودي داشت به نام «زاينده رود»،  پل هاي زيبا و مردماني مثل هم، خيلي شبيه به هم. از راه رفتيم دانشگاه اصفهان و سرانجام به هر نوعي كه بود لي را پيدا كرديم. لي براي خود یک خانه ی مستقل اجاره کرده بود. عمو به پسرش لي گفت:«شاگردت را برات آوردم؛ اين تو و اين هم «لي»جان تو». عمو فو دوروز بعد از پيش ما رفت و من ماندم و معشوقم. گویی كه دنيا را به من داده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است من با لباس رسمي كشور خودم بودم. معشوقم رفت و براي من يك چيزي آورد كه رفتم داخل آن و بعد در آن را بست. فراوان دگمه داشت. اسم آن لباس مانتو بود و باید روی آن روسري وچادر هم میپوشیدم. داشتم خفه ميشدم. شروع كردم به لي دعوا كردن كه چرا اين كار را با من ميكنه؟ گفت:«قانونه!!» با آن كنار اومدم. لي دانشجوي رشته ادبيات فارسي بود و هر روز صبح دانشگاه بود وبعد از ظهر ها هم مي رفتيم بيرون يا با هم در خانه تمرين فارسي حرف زدن ميكرديم. در خانه اي كه ما بوديم يك پيرمرد و پيرزن هم زندگي مي كردند. پيرزن ازمن پرسید:«تو به اين پسره (لي) حلال شده اي؟» من معني اين حرف را نمی دونستم و همینطوری گفتم: «بله». آن زن پير برایم همیشه يک شعری را مي خوند که من هم ياد گرفته بودم ودست وپا شكسته مي خوندم. «روزي كه بودم شليل و شب رنگ../..عالم به سرم مي كرد جنگ// حالا كه شدم پير../..روباهه بهم ميگه ي ي ي». در ايران كه بودم هرروز احساس مي كردم كه بيشتر به لي احتياج دارم و اين حس، شديد وشديد تر مي شد. تا اینکه يک شب داشت همون كتاب آهنگین رو مي خوند. من اسم آن کتاب رو گذاشته بودم «آپكاها» به معنی آرامش ذهني. همین طور که لی مي خوند:« گفتم غم تو دارم؛ گفتا غمت سرآید../..گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد...» من صداي او را ضبط كردم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/358228832/afeb6505/0.9347260225246378/798px-Taichi_shanghai_bund_200.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358228832/afeb6505/0.9347260225246378/798px-Taichi_shanghai_bund_200.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فرداي آن شب آن نوار را برای پيرزن پخش کردم و اسم كتاب را خواستم. او گفت: دیوان حافظ است. خيلي خوش حال شدم و خیلی دلم میخواست كه «حافظ» را پيدا كنم و او را از نزدیک ببینم. تا اینكه پيرمرد صاحب خانه برایم گفت که حافظ حدود 600سال پیش مـُرده. به لي گفتم مي خواهم حافظ بخوانم و شعرهای آن را يادم بده. گفت باشه و شروع كردم با عشق خواندن. يك شب همان شعري را كه از حافظ خوانده بود؛ برایش خواندم و آخرش گفتم:«لي ! غم تودارم. من ديوانه وارعاشق تو هستم.» ناگهان ديدم فريادي زد و از خانه بيرون رفت و تا صبح نيامد. من خيلي ترسيده بودم. تنها و غريب. براي اولين باربود که احساس غربت داشتم. صبح درحالیکه داشتم «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DA%86%DB%8C"&gt;تايچي&lt;/a&gt;»کار میکردم(توضیح: تایچی چوان، نوعی هنر رزمی ملایم است و تمام پارکها ی کشور چین هر روز صبح مملو ازمردمی است که در حال تمرین این ورزش برای بهبود سلامتی، افزایش طول عمر و آرامش روحی هستند} با عصبانيت آمد و گفت:«دو روز ديگه بايد برگردي چین!!» به او گفتم:«من يك شب كامل گريه كردم... من احمق رو باش که به خاطر تو از چين تا اينجا آمدم...» همینطور که داشتم درددل میکردم؛ لی آمد طرفم و سر مرا در آغوش خود گرفت. احساس خيلي خوبي داشتم. آن شب يكي از بهترين شب هاي عمرم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن روزها تقريباً میتوانستم بنويسم وصحبت بكنم. با اینکه رشته ی تحصیلی ام جامعه شناسی بود؛ در یک موسسه ای به عنوان مترجم مشغول به کار شدم. آرام آرام لي هم نظرش به من تغيير كرد. با اینکه چند ماهی میشد که با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم؛ ولي ما جدا از هم مي خوابيدم و كاري به كار هم نداشتيم و اين مرا اذيت ميكرد. جالب است كه بدانيد من و لي هردو روي دو طناب و به قول ايراني ها ميان زمين وهوا می خوابیدیم. وابستگي من به لي خيلي شديد شده بود واو هم خيلي به من وابسته شده بود. در آن روزگار من يک هم زبان خوب پيدا كرده بودم. آن زوج پير و مهم ترازآنها درايران گنجي پيدا كردم كه توانست مرا ارضا كند؛ حافظ، سعدي، مولانا، شمس تبريزي و... بالاخره من و لي به سبک ايراني عقد و ازدواج كرديم. اين خبر به چين رسيد و همه شاد شدند. شب بعد از ازدواجم خواب مادرم را ديدم كه در يك باغ پرازگل سفيد با لباسهایی سفید و نورانی نشسته بود. مثل دوران بچه گي ام سر برزانوي مامانم گذاشتم و مرا نوازش كرد؛ موهایم را شانه كرد و آنها را برایم بافت و يك گل سفيد به روي آن گذاشت. رویایی خيلي خوب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر لی یک لب تاب ازچین به عنوان كادوي عروسي برامون فرستاده بود پرازفيلم هايي كه از خودشون گرفته بودند. همه بزرگ شده بودند و كمي هم پير.{توضیح: از اینجا به بعد نام و ذکری از این حقیر جود دارد که جهت رعایت امانت مجبورم عین جمله ها را ذکر کنم. البته بیشتر توصیف است و بذارید منم به همین توصیفها دلخوش باشم ویه بار هم خودم رو تحویل گرفته باشم.} لي دراینترنت دوستي پيدا كرد بنام حميد نجف آبادي و ساعت ها با او چت ميكرد. من هم علاقمند شدم که وبلاگ بسيار قشنگش رو بخونم. کم کم شدم معتاد اين وبلاگ و وبلاگ نويس{!!!} برام جاي سوال بود علـّتش چیست؟ وقتی دلیل آن را از لی پرسیدم گفت:«چون شيوا، روان و جذاب مينویسد. در نوشته هاش كاملاً میشه متا(دوستي)، موديتا(عشق)، كارونا(درد ورنج) و آپكاها(آرامش)را مشاهده و لمس کرد». از آن روز به بعد تقريباً بيشتر ساعت هاي روز را در وبلاگ او سپري مي كردم. تا اينكه با لی هماهنگ کردم تا من هم با حمید چت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من كوهي از سوال در ذهنم داشتم ومي پرسيدم و ايشان هم مثل يك استاد صبور و دلسوزجواب مي دادند. خیلی تمایل داشتم ببينمش. راستش يه چهره ای زيبا ازاودر ذهن خودم كشيده بودم.{توضیح: خب دیگه آدمها گاهی اشتباه هم میکنند.} به قول ايراني ها شده بود قبله ی من..... من كاملاً به فارسي مسلط شده بودم و روان مي نوشتم؛ اما نه مثل استاد نجف آبادی. ما باهم خيلي اُنس شده بوديم وحتي می دانستم که اسم دختر كوچيكش فرین و اسم خانوم هنرمندش زهرا نقاش بود. شايد بپرسيد من از كجا اسم آنها و حتی اسم برادرش عبدالله را ميدونم؟ در ادامه ی نوشته ام يک آدرس{توضیح: منظور همین وبلاگ است} به شما ميدم. اگر رفتيد حتما بخونيد؛ اما مواظب باشيد مثل من معتاد نشيد.{توضیح:امان از ژوغال خوب و ریفیقی بد!!!} اتفاق بزرگي كه در ايران براي من افتاد اين بود كه تمام «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7"&gt;چاگرا&lt;/a&gt;» های بدنم باز شد. {توضیح:چاگرا یا چاکراها، نقاطی خاص در بدن هر انسان است که در جذب یا انتقال انرژیها و امواج مثبت و منفی نقش به سزایی دارند} از&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7#.D8.A7.D9.86.D9.88.D8.A7.D8.B9_.DA.86.D8.A7.DA.A9.D8.B1.D8.A7.D9.87.D8.A7.DB.8C_.D8.B1.D8.A7.DB.8C.D8.AC_.28Popular_Chakra_Model.29"&gt; جمله.... &lt;/a&gt;برای لي هم عوض كردن دين بزرگترین تغییربود. ازبودایی به اسلام و عوض كردن اسمش ازلي به محمد. من هم كه به قول ايراني ها گاتوري بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در ایران تنها دو دوست داشتيم. اوّلي در اینترنت،  استاد نجف آبادی و دوّمي هم دوست محمد در دانشگاه که اتفاقاً او هم نجف آبادی بود. يک روز من همراه لي به دانشگاه رفتم و ازدوست لی خواهش كردم كه نجف آباد را به من نشان دهد.&lt;a href="http://dc207.4shared.com/img/358224820/12288ad0/0.5377496961453497/__online.bmp"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358224820/12288ad0/0.5377496961453497/__online.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;لي هم از من حمايت كرد و او ما را به يك شهر كوچك و قديمي برد. ابتدا گردشی در شهر کردیم. کوه معروف شهر(کوه نوکی) را میتوانستیم از دور ببینیم. نجف آباد را باید شهري سنـتی و مذهبي بنامم. از آنجاکه رشته ی تحصیلی من جامعه شناسی بود؛ پيش مرد پيري رفتم و از آن در مورد طائفه هاي بزرگ وسرشناس شهر پرسيدم . اوهم كه خيلي در صحبت كردن شيرين بود برایم از دو فامیل مشهور ایزدی و فردی معروف به «امام» گفت. من شروع كردم به سوال كردن و متوجه شدم که یکی دو تا از بچه های «امام» آمریکا هستند. گفتنی است که معماری شهر نیزجالب بود و ازهرنقطه اي كه ميرفتيد باز به میدان مرکزی شهر(باغ ملي)ميرسيدید. ازدیدنی های شهربرج كفترها راديدم. این شهر را باید شهر موتورسیکلتها نامید چراکه پر بود از موتور و بسیار هم عجيب و بد رانندگي ميكردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی برگشتیم اصفهان بعد از انتظار تقريباً 3 ساعته، نزدیک ساعت 2 صبح ایران بود که توانستم برای آخرین بار با آقا حميد چت کنم. اوّلش با مسائل ديني شروع كرديم ومحمد هم در بحث ما شركت كرد. در بین گفتگوها محمد اشاره كرد به سفر 5 ساعته ی ما به شهر مادري حميد.&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://dc207.4shared.com/img/358203612/3a82feec/0.7211284983302084/nene.jpg" border="0" /&gt; راستی اسم مادر آوردم. اونايي كه مثل من مادرشون را ازدست دادند؛ حتماً آن نوشته ای را که درباره ی«&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/03/blog-post_18.html"&gt;سالروز پرواز مادر&lt;/a&gt;» است را در وبلاگ آقا حمید بخوانند. وقتي که من خواندم 2 ساعت تمام گريه می كردم.{توضیح: سعی کرده ام غمی در نوشته ام نباشد؛ ولی چنانچه چنین احساسی نیز به شما دست داد؛ پیشاپیش پوزش میطلبم} ... داشتم میگفتم. وقتی آقا حمید فهمید که ما رفته بودیم شهر زادگاهش،  خيلي خوشحال شد و گفت: چرا زودتر نگفتي تا از دوستانم خواهش میکردم از شما پذيرايي كنند؟ وقتی که برای او گفتیم که یکی از همشهریانش از مردی معروف به «امام» ذکری به میان آورد و آیا هیچ نسبتی بین شما و او هست؟ با کمال ناباوری فهمیدیم که آقا حمید کوچکترین پسر او هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا بود که دیگه حسابی کنجکاو شده بودم تا ایشان را ببینم و او خودداری میکرد و من مجبور شدم براي اولين بار در زندگيم قسم بخورم. اين در حالي بود كه من فرداي آن روز پرواز داشتم به چين و دلم پر ميكشيد براي وطنم. ولي نمیخواستم برم تا اینکه عكس او را دیده باشم. برای همین به او گفتم:«به اولين عشق و آخرين عشقم لي لي يانگ(محمـّد) قسم!!! که اگر عكستون را ندهي فرداصبح به جاي چين میرم نجف آباد». سرانجام ایشان راضی شدند. البته بماند که من از دست ایشان کمی ناراحت هستم؛ چراکه یه جورایی ضد زن هاست و از زن ها در نوشته هایش بد گفته...{توضیح: از آنجاکه ایشان به فرهنگ ایرانی کمتر آشنایی دارند؛ شوخی هایی که بنده در نوشته هایم با جماعت نسوان ضعیفه ی مخدّره داشته ام را جدی فرض کرده اند. در حالیکه آنقدرمثل پدرم به این جماعت علاقمندم که اگر میشد من هم دو سه تایی....آخ !!! سرم!!! بازم عیال داره دمپایی پرت میکنه!! شما ادامه ی متن رو بخونید تا من دربرم}... بگذريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزديكاي صبح بود كه من براي آخرين بار در ايران از ایشان خدا حافظي كردم و راهی بستر شدیم. تمام آن شب دررختخواب و كنارعشقم گريه ميکردم. از يك طرف گريه ام از سرخوشحالي بود و از طرف ديگه اينكه با اين مردمان خوب ديگر نمي توانم زندگي كنم. وقتی به چين رسيدم همگی دوباره در معبد «شائولين» مثل سابق دورهم جمع شديم و جشن گرفتيم. من و لي در معبد در حضور همه و به آيين سنتي خود ازدواج كرديم. من عكس آقا حمید و خانواده خوشبخت او را در اتاق خودم، كنار عکس مهربان ترین مهربانان تمام عالم، مادرم گذاشتم و هر شب براي آرامش روح مادرم و شادي و سلامتي استاد و خانواده اش دعا مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** پینوشت: قابل ذکر است که پدرم را باید از دو نسل قبل دانست و از آنجاکه ایشان امام جماعت مسجد بودند؛ مردم شهرم او را بیشتر با لقب«امام» میشناختند و این موضوع هیچ ربطی هم به «امام»هایی که در این دوران متولد شده اند؛ ندارد. هرچند که من هم «آقازاده»ام ولی افسوس که از ثروتهای همنام هایم خیری نبرده ام. بخشکی شانس!!! یا بقول جنوبی های عزیز:«تیش بگیری روزگار!!!»&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-6969670695155111677?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/6969670695155111677/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=6969670695155111677&amp;isPopup=true' title='35 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/6969670695155111677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/6969670695155111677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_12.html' title='از پکن تا نجف آباد'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TGIzcHVi9FI/AAAAAAAAAYc/Tcxj2gpH-68/s72-c/Diana_2002_Wushu_Sword_3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-686195917035432886</id><published>2010-08-09T22:56:00.007-05:00</published><updated>2010-08-10T20:28:46.376-05:00</updated><title type='text'>دستنوشته های خوانندگان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;1- همانطور که قبلاً گفته ام این روزها جلسه های تکراری قبل از شروع سال تحصیلی برقرار است و از خوب حادثه، مسئولان دانشکده پیش بینی داشته اند که امسال دانشجویان عاقلی که بجای درسهای بد و بیخود اسپنیش و آلمانی و فرانسه و روسی، فقط وفقط عاشفانه به سوی فارسی پر میگشایند بیشتر خواهد بود. این موضوع فقط یک بدی داشت و اینکه با جابجا شدن کلاس(دفترم) باید این روزها دوباره سخت عرق بریزم و کلاس نو آماده کنم. کی به کیه اینجا آمریکاست و «بابا»ی (رفتگر) مدرسه و «مستخدم» علم بودن هم، عشق است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dc183.4shared.com/img/358079408/509d6fa2/0.9525040765873726/fateme11.BMP"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://dc183.4shared.com/img/358079408/509d6fa2/0.9525040765873726/fateme11.BMP" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;2- در نوشته ای با عنوان«&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html"&gt;مواظب کلاه خود باشید&lt;/a&gt;» تا بخواهید گفتم که مواظب ایمیلهای دروغی باشید که میگویند:«گرین کارت برنده شده اید؛ جایزه ا ی شانسی برده اید؛ فلان شخص میلیونر مرده است و نیاز به کمکت داریم تا دارایی اش را با هم بالا بکشیم و ...» چند روز پیش تلفن همراهم زنگ خورد و شماره ی تماس گیرنده را«ناشناس» نشان داد. پس از ذکر دقیق اسم و مشخصاتم گفت که از اداره ی مهاجرت کنزاس سیتی تماس میگیرد و «گرین کارت»مان آماده است و... راستش چنان جا خوردم که نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟ از طرفی هم ته دلم یه چیزی میگفت که شاید سرکاری باشه؟ برای یک لحظه هم به اهل خونه شک کردم و باگشتی سریع در اتاقها، کسی را دست به تلفن ندیدم.  با هیجان دست به قلم شدم و درخواست کردم شماره ی تماس و پرونده ام را بدهند؛ تا من دوباره با آنها تماس بگیرم.... او هم شروع کرد به همین کار و وسط نوشتن شماره ها بود که زد زیر خنده و گفت:«بابا !!! منم فاطمه...» حالا شما میگید با این دختر(عکس مورد نظر) که با گرفتن پیش شماره ی *67 و انگلیسی حرف زدن غلیظ و با لهجه ی میزوری، اینجور پدرش رو سرکار گذاشته چه کنم؟ خیلی خوب شما هم بخندید تا آخه یه روز هم نوبت به من میرسه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- دنیا خیلی کوچیکه. 14 سال پیش از شدّت بیکاری و ناچاری عالم زن داری، برای 4 ماه در یک شغل موقت نگهبانی و دربانی یا بهتره باکلاس تر بگم: گارد حفاظت موسسه ا ی ورزشی و فرهنگی لقمه نانی در می آوردم. تا اینکه پس از گذر از «هفت خوان» به استخدام آموزش وپرورش درآمدم. مشغولیات زندگی و بخصوص مهاجرتمان به آمریکا چنان کرد که آرام آرام همه چیز را فراموش کرده بودم. تا اینکه چند روز پیش درنهایت ناباوری ایمیلی محبت آمیز از یکی از همکاران قدیمم بدستم رسید و آنقدر خوشحال شدم که سرازپا نمیشناختم. هنوز ساعتی از این شادی من نگذشته بود که ایمیل دوستی دیگر بدستم رسید و اینبار او آنچنان از فشارهای اقتصادی و روحی و روانی محیط داخل ایران به تنگ آمده بود که دست به دامنم شده بود چاره ای بیندیشم؟ و صد افسوس که من خود وامانده ی راه زندگی ام و جز«خرابی» حال او و دیگر هموطنانم؛ نصیبی نبردم.... با خود گفتم انگار این دنیا با هیچکس سر رفاقت نداره و شادی را با هیجان بالا نمیطلبد!؟ باور کنید دنیا عالم تضاده!!!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-دوستی پرسیده اند هدفم از نوشتن وبلاگ چیست؟ جواب بماند تا بعد. ولی معتقد بودند که در عالم جنگ رسانه ای باید متنوع تر بنویسم. چه بگویم که من همینم که نمودم. دروغ چرا؟ بیشتر مینویسم تا «نوشته باشم» اگرهم خوانده شدم؟ بسی افتخار. نه اینکه غم و اندوه و نگرانی در دل ندارم!! نه اصلاً اینچنین نیست. ولی سخت معتقدم اگر چنان بنویسم که برای لحظه ای، لبخندی برلب کسی نشانده باشم  و یک انرژی مثبتی تبادل شده باشد؛ بیشتر از آن ارزش دارد که از هزاران بدبختی این روزهای مردمم و احتمالهایی که در پس یک جنگ احتمالی بر سرآینده ی ایران می آید و ...؛ خوانندگان را بیشتر دلواپس کنم. و صد البته که روضه خوان به اندازه ی کافی هست؛ بنازم مطربان را، که خلق را مسرور میخواهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-فکر نمیکردم که اعتراف به بیسوادی کامپیوتری اینقدر مفید واقع بشه. پس از اینکه ندانستم عکسهای وبلاگ را چگونه بارگذاری کنم تا داخل ایران نیز دیده شوند؛ دوستان زیادی راهکارهایی را از طریق نظرنویسی و یا ایمیل ارائه کردند؛ که بدینوسیله جاداره از یکایک آنها تشکر کنم. ولی تشکر ویژه ای دارم از دوست ندیده ام«هوملس»(محمدحسین- جوانی قمی) که لطفش را دوچندان نثار من کرده که نه تنها بصورت تصویری،  بلکه با ارسال فیلمی آن هم از داخل واتیکان ایران، گام به گام نحوه ی بارگذاری عکس را بصورت آموزشی برایم توضیح داده اند. هرچند که پیری و ازدست رفتن مشاعر، چنان رمقی هم برای یادگیری بیشتر نگذاشته است... آری اگر هدفی هم برای وبلاگنویسی نداشته باشم؛ همسخنی با دوستانی اینچنین اهل دل و معرفت  از هزاران همزبان برتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-روزگاری با یک چینی(منظورم کشور بود نه کاسه بشقاب) که درایران در حال تحصیل ادبیات فارسی بودند؛ از راه اینترنت مراوداتی داشتیم و نیتجه ی آن گفتگوها، نوشتن مطالب فراوانی توسط ایشان شد که خواندن آن لذتی فراوان دربردارد. قصد دارم یکی از آنها را در انتشارهای بعدی خدمتتان ارائه کنم. امـّا قبل از آن لطف کنید و بنویسید که &lt;strong&gt;نظر شما چیست که هر از گاه، دستـنـوشـتـه ی ارسالی یکی از خوانندگان عزیز را منتشر کنم؟&lt;/strong&gt; نه اینکه عددی باشم؛ ولی از بس دوستان خوبی گرداگردم فراهم آمده اند، چندین مطلب برایم فرستاده اند و یا اعلام آمادگی کرده اند تا برایم مطالب خود را ارسال کنند.  شاید این یکی از پسندیده ترین راههای بیان سپاسگذاری ام  انتشار آنها باشد!!؟؟ &lt;strong&gt;نظر شما چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-686195917035432886?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/686195917035432886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=686195917035432886&amp;isPopup=true' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/686195917035432886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/686195917035432886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title='دستنوشته های خوانندگان'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-916109852100501953</id><published>2010-08-06T16:59:00.007-05:00</published><updated>2010-08-07T14:57:45.286-05:00</updated><title type='text'>خاطرات آمریکا-33</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;****قبل نوشت: همانطور که میدانید ایام «روزه» گرفتن ها و یواشکی خوردنهای داخل ایران نزدیک میشود و این مصرع شعر، شعار بسیاری میشود که«ماه رمضان آمد و ما هم رم از آنیم». ازآنجاکه عصر جمعه در آمریکا حکم آخرین روز هفته را دارد؛ ما نیز راهی رستوران مکزیکی شدیم و همانطور که قبلاً در نوشته ای به نام«&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/06/blog-post_19.html"&gt;تـولــّد مــکـــزیــکـــی&lt;/a&gt;» گفته ام اینبار با حضور برادرم عبدالله و خانمش، نوبت سورپرایز کردن او بود برای جشن تولـّد غافل گیرانه و سرودخوانی تولد مبارک به زبان مکزیکی و گرداندن همان جغجغه(جقجقه)ی معروف. والبته به سرگذاشتن کلاه مکزیکی و بلعیدن کیک تولدی که ترکیبی از خامه و بستنی و عسل بود.&lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/PrIIR0Lf/Mexican_Abe.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc193.4shared.com/img/355274252/17c7165d/0.9391221813739009/Mexican_Abe.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;از آنجاکه هنوز نیمدانم که عکس را چگونه آپلود کنم و شما دوستان داخل ایران ممکن است آن را از طریق بلاگر نبینید؛ مجبور شدم آن عکس را که دربردارنده ی حلقه ی سرود خوانان و کارکنان مکزیکی در اطراف برادرم عبدالله است را دوبار آپلود و بارگزاری کنم. لذا  از اینکه عکس زیر برای دوستان خارج از کشور تکراری همان عکس بالاست معذرت میخوام.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFzJlsdRdEI/AAAAAAAAAYM/GbZZ7LrED5o/s1600/Mexican+Abe.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5502494494166185026" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFzJlsdRdEI/AAAAAAAAAYM/GbZZ7LrED5o/s400/Mexican+Abe.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; هنگامی که در رستوران بودیم کارگری که همان جعبه ی تولید صدا(جغجغه) را در دست دارد؛ مسئول پذیرایی و آوردن غذا برای میز ما بود. بنده ی خدا به هیچوجه نمیتوانست انگلیسی صحبت کند و خدا را شکر که «کریستینا»(مادر بزرگ خوانده ی برزیلی الاصل بچه هایم) حضور داشت و نقش مترجم ما را به عهده داشت. وقتی که ناتوانی این کارگر مکزیکی را در انگلیسی صحبت کردن دیدم؛ ذهنم برگشت به روزهای اوّل و گنگ زبانی خودمان که چگونه و با چه سختی ارتباط برقرار میکردیم و شما میتوانید یادی از آن روزها و سه سال پیش را در ادامه ی مطلب(خاطرات آمریکا) بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آنجاکه تنها رستوران مکزیکی شهر محل سکونتمان بخاطر آتش سوزی تعطیل است؛ مجبور بودیم تا نزدیک ترین شهر در 15 کیلومتری لکسینگتون رانندگی کنیم. اگرکه بعضی ها فکر نمیکنند که میخواهم دلشان را «آب» کنم، جا دارد جای شما را بسیار بسیار خالی کنم؛ که تماشای جاده های بین شهری و سرسبزی مزارع ذرّت و سویا چه زیبایی چشم نوازی داشت. بدینوسیله انرژی مثبت آن را با شما تقسیم میکنم. این روزها و آرام آرام مدارس باز میشود و دستمان به ثبت نام دخترم فاطمه و خریدهای مدرسه اش بند است. گفتنی است که این تعطیلی دو روزه ی آخر هفته، در بیشتر فروشگاها حراج مخصوص بازگشایی مدارس برقرار است و بدین بهانه بیشتر اجناس خود را مخصوصاً وسایل مورد نیاز دانش آموزان و دانشجویان را بصورت فروش خالص بدون مالیات Tax Free عرضه میکنند. هر مدرسه و معلمی لیست اجناس مورد نیاز دانش آموزان کلاس خود را از قبل ارائه کرده است. با اینحال گاهی مواقع که کمی صبر کنیم و با شروع رسمی مدارس، میتوانیم اکثر اجناسی که به مدرسه و تحصیل مربوط میشود را با کمترین قیمت باورنکردنی تهیـّه کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعنوان آخرین مطلب: از دوشنبه ی آینده هم جلسه ها و میتینگ های شروع کلاسهای دانشکده ی خودم هم شروع میشود و در باورم نمیگنجد که چطور تعطیلی دوماهه ی تابستان تمام شد و باید دوباره برگردیم به زندگی عادی و تلاش دوباره و نان آوری. بنابراین ممکن است که این روزها حسابی دستم بند شکار کردن دانشجوی بیشتر باشد. با اینحال سعی میکنم تا همچنان درخدمتتان باشم و تا آنجا که میشود؛ دست خالی برنگردید. خواهش دارم که انرژی های مثبت و دعاهای خیرتان را روانه ی آینده ی کاری من کنید که وجود تعداد دانشجوی کافی جهت تبدیل قرارداد کاری ام از «پاره وقت» به«تمام وقت»، یعنی کــلـــّی آسوده خاطر شدنم از روند آینده ی ویزا و دنگ و فنگ اداری و...... با اینحال هرچه پیش آید خوش آید. جادارد از مشارکت همیشگی شما در ابراز نظرات خوبتان تشکر کنم و شما را دعوت کنم به خواندن برگ دیگری از خاطرات روزهای اوّل مهاجرت ما به آمریکا و سه سال پیش.&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز سه شنبه 24 آوریل 2007 است. دوروزی است که سخت دمق گم شدن کلید ماشین بودیم و ندانستم که چطور یکدفعه غیبش زد که زد؟ از طرف دیگه هجوم ناگهانی کامپیوتری ایرانی ها متوقف شده بود و حسابی توی لک بودیم. در این اثنا دوستم«ک» تلفن کرد و قرارگذاشت تا ساعت 10 شب ایران(5/1 بعد از ظهر مرکز آمریکا) به آموزشگاه نقاشی(کارگاه) بیاید تا بتوانیم از طریق کامپیوترو اینترنت باهم گپ بزنیم. در این فاصله زهرا صلاح دانست که برای دیدن خانم دکتر«س»(تنها ایرانی این شهر، آن هم به مدّت کمتر از یک ماه) راهی بیمارستان لکسینگتون بشود و به نوعی مرا جهت گفتگویی مردانه و راحت با دوستانم تنها بگذارد. از سر تنهایی گشت و گذاری داشتم در وبلاگها و بخصوص با مطالعه ی نوشته های یکی از فرومها(سایتها) و مرور موضوع «&lt;a href="http://forum.tvshow.ir/showthread.php?8551-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA%DB%8C&amp;amp;p=177664"&gt;همه چیز درباره ی زردشت و زردشتی&lt;/a&gt;»کنجکاو شدم تا سطح اطلاعاتم را بیشتر کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمدن «ک» آنقدر طول کشید که دست به تلفن شدم و به موبایلش زنگ زدم و او نیز مثل«م» جواب نداد. همین سبب شد یکدفعه دل به هول(نگران) بشوم. در اینجور مواقع بخاطر تجربه ها و دیده های بدی که در ایران داشته ام؛ آنچه که ذهنم را رنج میدهد هجوم افکار منفی است. دائم با خودم میگفتم: نکند همسایه ها فضولی کرده باشند و پلیس را به سرشان ریخته باشد؟ نکند آنها را بخاطر نوشیدنی دستگیر کرده باشند؟ نکند تصادف کرده باشند؟ نکند؟ نکند؟ نکند؟؟ از سر اجبار دست به تلفن شدم و به یکی دیگر از دوستانم(م.ی) زنگ زدم تا شاید او خبری داشته باشد. برای اینکه او را نیز نگران نکنم از هردری سخنی راندیم و بین صحبتها متوجه شدم که همه ی اراذل و اوباش(دوستام) دور هم توی باغ حبیب جمع بودند و به دفعات از من نیز یادی داشته اند. آنطور که فهمیدم؛ جدیداً رسمشان شده؛ هروقت اسمی از من به میان میاید برای تک و تنهاشدنم؛ غصه مند میشوند و با نثار«پخشه»ای جانانه به روحم، همگی میزنند زیر خنده....... نامردا !!! {توضیح: ببخشید که مجبور شدم از واژه ای عامیانه و ای بسا بی ادبانه استفاده کنم. البته بیشتر این رفتارها به منزله ی شوخی دوستانه ی بین رفقاست که من بخاطر روانی مطلب و ای بسا لبخند شما آن را به کار بردم}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بین گفتگوهایم با مجید بود که سروکلـّه ی «ک و م» پیدا شد. درست به یاد ندارم که موضوع حرفها حول چه مواردی میگشت؟ هرچه بود با آنکه تاخیر آن دو بخاطر حال احساسی خاصشان بود و حسابی با خود خلوت کرده بودند که با روحیه ای قوی به سراغ من بیایند؛ ولی باز دستشان رو شد و هردو زدند زیر گریه و بدنبال آن، اشک مرا نیز درآوردند. اوج قصـّه ی پرغصـّه، آنجا بود که به رسم فالگیری از دیوان حضرت حافظ، غزلی را از دیوان حضرت مولانا برایم تفـّأل زدند و تمام معانی و مفاهیم ابیات گرد مسافر و غربت و برگشت به وطـن بود. هرچه بود بدجوری حال احساسی منحصر به فردی ایجاد کرد و یادم به ضرب المثلی که همواره «ننه» میگفت افتاد که: «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم.» {توضیح: این مطلب مربوط به روزهای اوّل مهاجرت است. دلیل ذکر آن فقط بیان تجربه ام برای تازه مهاجران است که بدانند همه ی این افکار و حالت زوووووودگذر طبیعی است و آرامش آینده شان را بنا بر سخن معروف اون خدا بیامرز: به بهای آن میدهند نه به بهانه....}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بین دلم برای «ک» میسوخت که تلاش میکرد به مثل اونروزای حمید(خودم) که از سر قرتی بازی و... خودم را سفت و محکم میگرفتم؛ خودش را «فولادی» نشان دهد. هرچه بود ژاله ی چشمانش دست او را رو میکرد و هرکس نداند؛ من یکی میدانستم که«خنده ی تلخ من(و او) از گریه غم انگیزتر است/کارم(ان) از گریه گذشته است و به آن میخند(ی)م» با برگشت زهرا بود که بساط آبغوره گیری به رسم زنان را تعطیل کردیم؛ چراکه ورای ذهن و فرهنگ و تربیت ماست که «مرد گریه نمیکند». به نظر من این بزرگترین دروغی است که توی کت ماها کرده اند و همین هاست که سبب شده، تا آنقدر عقده و غم در دلمان جمع شود و بدنبال آن، سکته ای قلبی و مغزی و خوندن غزل خداحافظی زودتر از موعد مرگ، نتیجه اش باشد!!؟؟ گر دست داد گریه ای؛ از سرشوق نیز گریه کن که روزگاری چشمهایتان نیز ناز خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خداحافظی از دوستان و تعطیلی مراسم روضه خوانی، غروب نزدیک شده بود و راهی ناهارخوری مجتمع(دانشکده) شدیم. هنگام صرف شام بود که بالاخره زهرا دل به دریا زد و بهرجوری بود برترسش غلبه کرد و شاید هم از ترس تشرزدنهای عبدالله بود که سرسخن را با خانم«نـُرما» پیرزن مسئول Alumni Hall باز کرد. برعکس تصوّر ذهنی ما او، آنقدر اجتماعی و خونگرم از آب درآمد که حدّ نداشت و پس از شام ما را دعوت به بازدید دفتر محل کار خود نمود. قصد ندارم که همه ی تقصیرها را به گردن بگیرم؛ چرا که پیر بودن او یکی از عوامل بزرگی بود که باعث میشد انگلیسی حرف زدنهای ما رو به سختی متوجه بشود. البته هر کسی برای خودش یک تـُن و آهنگ گفتاری خاصی دارد و در بین گفتگوهایی که با این و آن داشته ام؛ گوش ذهن آنها پس از دقایقی گفتگو به لحن و لهجه ی صدا ی ما آشنا میشد و تلفظ انگلیسی شکسته ی ما را حدس میزدند. هر وقت هم که نیاز بود با کمی تلاش و به کاربردن دست و سر و بدن(زبان اشاره و بدن) منظورمان را تفهیم میکردیم. ولی کهولت سن «میس نـُرما» سبب شده بود که در بیشتر موارد منظور ما را متوجه نمیشد و فقط خنده تحویل میداد. نمیدانم که معنی واقعی اون خنده ها چی بود؟ ای بسا که توی دلش ما را به فحش کشیده بود و با خودش هی میگفت: این زبون نفهما دیگه از کجا پیدا شدند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفتر کار او در اصل یک خانه ی مستقل قدیمی دوطبقه ای بود که دقیقاً همچون منزلی مسکونی چیدمان شده بود و همه ی وسایل زندگی و شاید بهتر است بگویم خواب و استراحت کوتاه مدّت را در برداشت. اگر بخواهم این نام این واحد وقسمت را به فارسی معنی کنم؟ Alumni «الـُمنای» را باید «همترازان، همدوره ها، پیوند با فارغ التحصیلان» معنی کرد. کار اصلی این دفتر ایجاد ارتباط دانشکده با فارغ التحصیلان دروه ها و سالهای قبل است. بدین نحو که همواره آنان را از طریق ایمیل و نامه، از جدیدترین اخبار و تحولآت دانشکده مطلع میکنند و متقابلاً نیز مسولان دانشکده و دیگر دانشجویان و بخصوص همدوره ها را از اخبار زندگی و احوالات آنان. یکی از جالبترین برنامه های این دفتر، هماهنگی با تمام فارغ التحصیلان سالهای گذشته جهت شرکت در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان جاری است. بدین شکل همدوره ها توفیقی پیدا میکنند تا شاید پس از سالها دوری هم، همکلاسیهایشان را دوباره ملاقات کنند؛ و هم با تشویق فارغ التحصیلان جدید؛ تجربه و راهنمایی های خود را جهت موفقیت آینده ی آنها درمیان بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار دیگر این دفتر جلب حمایتهای مادی فارغ التحصیلان گذشته است. بدین شکل که همواره با درمیان گذاشتن طرحها و تصمیها جهت ساخت و سازهای آینده ی مجتمع، کمکهای مادی بلاعوض آنان را جمع آوری میکند. بد نیست بدانید که بسیاری از آنانی که دستشان به دهنشان میرسیده، هزینه ی کامل ساخت بعضی از ساختمانهای جدید مثل واحد کامپیوتر، آزمایشگاه شیمی یا فیزیک یا زبان و .... را پرداخته اند و در عوض نامشان را برای همیشه برسردر آن ساختمان جاودانی ساخته اند. از دیگر فعالیتهای این دفتر، انتشار کتابچه های Year Book حاوی اسامی و عکسهای دانشجویان و فعالیتهای آنان در دوره های مختلف است. دیدن عکسهایی بسیار تاریخی و مربوط به سالهای دیر و دراز سبب شد؛ از زیبا بودن عملکرد یک چنین قسمت(واحدی) بسیار لذت ببرم. الانه که با خود فکر میکنم میبینم چقدر عالی میشد تا من و ما تحصیلکردگان داخل ایران هم فرصتی میافتیم تا دوستان همکلاسی گذشته را دوباره ببینیم و از احوال همدیگر با خبر بشیم. شاید که بعضی هاشون هم در زندگی و زمینه ها ی شغلی و... پیشرفتی هم کرده باشند وجای امید هم هست که دلشان به رحم آمد و دستی هم از من و ما گرفتند!!؟؟ خوبه مگه نه؟ مخصوصاً که قرار باشه با برادر«ریشداران» همکار بشم و با تلاش سازنده ی کوبنده ی اعتقادی و انقلابی خدمتی به خدا و خلق کنیم !!؟ شنیدم که: بعضی شغلها هم نیاز آنچنانی به تخصص یا پوشیدن لباس خاصی نداره و حتـّی میشه با همون «لباس شخصی» نون بسیار بسیار حلال آغشته به خون در آورد؟ والله م َ کُ چــــوم دونـم؟(نجببادیها در جایی که عقلشان راه به جایی نبرد جمله ی ذکر شده را میگویند و یعنی: من که نمیدانم...چه بگویم؟) پس بی خیال... &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-916109852100501953?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/916109852100501953/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=916109852100501953&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/916109852100501953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/916109852100501953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/33.html' title='خاطرات آمریکا-33'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFzJlsdRdEI/AAAAAAAAAYM/GbZZ7LrED5o/s72-c/Mexican+Abe.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-4314443066755317965</id><published>2010-08-03T21:23:00.001-05:00</published><updated>2010-08-04T23:58:18.294-05:00</updated><title type='text'>سفرت بخیرامـّا...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;*****&lt;strong&gt;قبل نوشت: لطفاً پاسخگویی به سوالی که در انتهای این متن پرسش شده است؛ فراموش نکنید&lt;/strong&gt;...........نمیدانم شما هنگام مسافرتهای بیشتر از یک ساعت رانندگی چه آهنگهایی گوش میکنید و یا ترجیح میدهید در چه افکاری بسر ببرید و لابد بجای در دل منولوگ(گفتگو با خود) داشتن؛ با دیگران گپ بزنید؟ امـّا من نه اینکه خیلی استثنایی ام(به همون معنی که هنگام عصبانیت به کار میبرند)؛ خیلی هم مشتاق حرف زدن با این و آن نیستم. یعنی نه اینکه از راه جرات داشته باشم پشت فرمان ماشین، واسه ی خودم کز کنم و برم توی لک افکار«وصف العشق، نصف العشق». بلکه ساعتی که از رانندگی گذشت و حضرات همراهم خواب آلوده شدند؛ «امپی تری پلیر» Flash Driver عزیز را یواشکی از توی جیبم در میارم و آنطوری که باعث سوء ظـّن این و آن نشه؛ گوشی های هدفون رو میچاپونم توی گوشم و بزن بریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تعجبم که این همه آدم و ساز و تمبک و دمبل و دیمبل چه جوری توی این یه قوطی به این کوچیکی جا شدند و هی میزنند و هی میخونند و هی تموم نمیشه؟!! البته من این پخش کننده ی کوچیک موسیقی را از ایران آوردم و همه گونه سبک و ریتم آهنگ و موسیقی ایرانی و خارجکی توش هست و این تنوع موسیقی آنچنان هم بد نیست. در حین همین شنیدن آهنگهاست که سعی میکنم بجای پرواز فکر هرآن از یک موضوع به یک موضوع دیگه، بیشتر به یک مطلبی خاص فکر کنم. از جمله ی این موضوعها تبادل تجربیاتم به دوستانی است که به تازگی عازم خارج از کشور و درصدد تجربه ی مهاجرت هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی همین افکار غرق بودم که همزمان هزاران صحبت و جمله ای که به ذهنم میرسید؛ آهنگی از محمد اصفهانی شروع به خواندن کرد. از آنجا که معتقد به «خـرّد زرین» هستم و هر اتفاق و ذکر جمله ای از دهان این و آن یا رادیو و سی دی را حامل پیامی میدانم؛ خوب به آهنگ گوش کردم و متوجه شدم یه جورایی قشنگ تر از هزاران کتاب و مقاله، حرف دل مرا میزند؟ برای همین برآن شدم که اینبار بجای کلی جمله های بی سرو ته، این آهنگ و آن تشویق و پیام کلی نهفته در شعر و موسیقی را به &lt;strong&gt;همه ی شما عزیزان&lt;/strong&gt; و بخصوص دوستانی که همین روزها عازم مهاجرت هستند؛ تقدیم می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غزل کامل حضرت مولانا را که میفرماید:«ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان/در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان// ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو//آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان...» را میتوانید «&lt;a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3/%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85_%DA%A9%D9%88%DA%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%A7%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86"&gt;ایـنـجــا&lt;/a&gt;» بخوانید. جهت دانلود با کیفیت بالای ترانه ی «&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/JKXFlt1U/Pahlevanan_Nemimirand_-_esfeha.htm"&gt;پهلوانان هرگز نمیمرند&lt;/a&gt;» اثر آهنگساز شادروان استاد«بابک بیات» روی عبارت «رنگی» کلیک کنید.... جهت شنیدن مستقیم آهنگ با کیفیت پایین، پخش کننده ی زیر را فعالPlay کنید و &lt;strong&gt;همزمان شنیدن آهنگ لطفاً به سوال پاراگراف آخر پاسخ دهید&lt;/strong&gt;.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www.4shared.com/embed/79938723/c5cce8f5" width="420" height="250" type="application/x-shockwave-flash" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;**قبل از طرح سوال: جهت اطلاع دوستانی که مشکل برای نظر نویسی در وبلاگ دارند؛ عرض شود که: وقتی شما گزینه ی «نظرات» را در انتهای هر نوشته کلیک میکنید؛ یک پنجره ی کوچک باز میشود. از آنجا که بعضی دوستان کامنت نویس علاوه بر نام خود و یا وبلاگ شان، عکسی نیز همراه با آی دی خود اضافه میکنند؛ معمولاً پس از باز شدن پنجره ی نظر نویسی، بطور اتوماتیک سوالی را از شما میپرسد که آیا میخواهید عکس آی دی دیگران نمایش داده شود یا نه؟ پس از اینکه نظرتان را در محل مخصوص نوشتید میتوانید نام خود را در انتهای پیام خود و یا با کلیک کردن روی گزینه ی «نام/آدرس اینترنتی» در زیر مستطیل قسمت متن پیام نوشته و آن را منتشر کنید. آنچه که مهم است در بعضی مواقع شما نیاز به ثبت کلمه ای با عنوان«&lt;strong&gt;تایید دیداری&lt;/strong&gt;» در قسمت مربوطه دارید که ممکن است در بار اوّل مشهود نباشد؟ بهترین کار این است که با فشار گزینه ی «&lt;strong&gt;پیش نمایش&lt;/strong&gt;» هم اشتباهات احتمالی نوشتاری خود را اصلاح کنید و هم به نوعی این «ریفرش» شدن صفحه باعث مشهود شدند «تایید دیداری» باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;***** یک سوال؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; بعضی از نویسندگان عزیز وبلاگ، به ندرت اقدام به نوشتن پاسخی بر نظرات خوانندگان دارند و بعضی هم مثل من چنان چانه شان گرم میشود که باعث پشیمان شدند نظر نویس محترم میشوند. به نظر شما به عنوان یک خواننده ی نظرنویس،  پاسخ به نظرات خوانندگان ولو با یک کلمه ای کوتاه و تشکر بهتر است و یا اینکه فقط در صورت نیاز پاسخ تک و توک افراد داده شود؟ به چه دلیلی؟ پیشاپیش از پاسخگویی همه ی شما عزیزان تشکر میکنم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-4314443066755317965?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/4314443066755317965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=4314443066755317965&amp;isPopup=true' title='34 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4314443066755317965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/4314443066755317965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سفرت بخیرامـّا...'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-470926654130511416</id><published>2010-07-31T17:52:00.014-05:00</published><updated>2010-08-02T00:30:26.297-05:00</updated><title type='text'>عروسی در آمریکا-2</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;**** قبل نوشت:نکته ی 1: در مطلب قبلی جمعیت آمریکا را حدود 230 میلیون بیشتر از جمعیت ایران ذکر کرده ام که با اضافه کردن 70 میلیون جمعیت ایران میتوان حدود تخمینی 309 میلیون نفری جمعیت آمریکا را بدست آورد....نکته ی 2: در این دو نوشته(عروسی در آمریکا) سعی کرده ام بخاطر روند داستانی بهتر با بعضی افراد از جمله جماعت خانم ها و دیگران شوخی کنم؛  بدینوسیله چنانچه که باعث رنجش هر شخص حقیقی یا حقوقی شده ام؛ پوزش میطلبم. غرض خاصی نبوده جز روان تر شدن نوشته که ظاهراً به این هدف هم دست نیافتم. نکته ی 3: در این نوشته به هردو شیوه ی قبل و جدید عکسها را در بلاگر نیز اضافه کرده ام و به احتمال بسیار عکسهای بین متن دیده نشوند و باید به انتهای نوشته مراجعه فرمایید. امـّا ادامه ی داستان....&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW6I3xFwpI/AAAAAAAAAXc/CfbWJjefx0U/s1600/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500507181474497170" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW6I3xFwpI/AAAAAAAAAXc/CfbWJjefx0U/s200/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پس از خوانده شدن خطبه ی عقد و دست در دست رفتن داماد و بقیه ی افراد به سالن طبقه ی بالا راهی آنجا شدم. در مبداء وردی سالن کارتهای کوچیکی به قطع کارتهای ویزیت روی میزی گذاشته شده بود که نام یک به یک مهمانان و شماره ی میز هرکدام از آنها مشخص بود و باید با برداشتن آن کارت و پیدا کردن میز مورد نظر آنجا مینشستیم. در کنار آن میز، تابلوقابی  کوچک قرار داشت که عکسهای خاطره انگیز و جالب عروس و داماد از نوزادی تا زمان اکنون از جمله: دوران تحصیل، فارغ التحصیلی، نامزدی و ... به نمایش گذاشته شده بود. آن طرف تر میزی قرار داشت که دو تا کیک برروی آن قرار داده بودند. یکی از آنها کیک سه طبقه ای مخصوص جشن عروسی بود که هر طبقه اش طعمی متفاوت داشت. امروزه رسم است کوچکت ترین طبقه ی کیک(بالاترین آن) را بسته بندی و در فریزر به یادبود نگه میدارند تا در اولین سالگرد ازدواج با برگزای جشنی کوچک مصرف کنند. دومـّین کیک با طعم موز، بنا به سلیقه و پیشنهاد و افتخار داماد تهیـّه شده بود و پس از شام بلعیده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از توصیف ریز دکور آرایی میزهای مهمانان میگذرم و از نکات مهم آن: قاشق و چنگال در دوطرف دستمال پارچه ای سفره با چیدمان خاص مجلسهای تشریفاتی بوسیله ی دو گونه چنگال(جهت غذا و کیک)، کارد غذا خوری و... برای هرنفر(صندلی) در کنار لیوان آب یخ قرار داشت.(عکس شماره ی یک) با ترفندی که موسسه ی فیلمبرداری اندیشیده بود عکسی از عروس و داماد برروی کارتهایی که پشت آن تبلیغات آن موسسه چاپ شده بود؛ همراه با کـُپـی اسکناس یک میلیون دلاری که باز عکس عروس و داماد در وسط آن قرار داشت؛ جهت به یادگاری بردن در کنار جعبه هایی به شکل کادوی بسته شده ی پر از شکلات برای هر مهمان نیز روی میزها بود. آنچه قابل ذکر است اینکه رنگ مشکی در تمام ارکان اصلی تزیین ها مثل دستمال پارچه ای سفره؛ رنگ جعبه های شکلات، رنگ روبانهای تزیین گلها، و حتی انتخاب خود گلها به وضوح مشخص بود.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW8eJPeUHI/AAAAAAAAAXk/3eBVNQiVhts/s1600/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500509745965846642" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW8eJPeUHI/AAAAAAAAAXk/3eBVNQiVhts/s200/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تمام میزهای مهمانان در یک سمت سالن چیده شده بود و پس از یک فضای خالی که جهت حرکات موزون پیش بینی شده بود؛ میز و صندلی هایی خاص داماد و عروس و ساقدوشان بصورت طولی قرار داشت. بدین نحو که عروس و داماد و دو ساقدوش جون جونی شان در وسط نشستند و بقیه ی ساقدوشان دختر و پسر در کنار هم بصورت یکی در میان(دختر و پسر) دو طرف آنها را پوشش دادند.(عکس شماره ی 2) از آنجا که خرج و مخارج عروسی بصورت توافقی بین دو خانواده تقسیم شده بود_ بجز مواردیکه یکی از طرفین تمام مخارج را به گردن می گیرد_ در این مجلس شام و دیگر ریخت وپاشها بعهده ی خانواده ی داماد بود و اصلی ترین پذیرایی از نظر آمریکاییها(نوشیدنی) به عهده ی پدر عروس بود. این قسمت(بار، آبدارخانه، میکده) بصورت أپـن بود Open Bar (تمام نوشیدنی های الکلی و غیر الکلی بصورت رایگان و به مقدار دلخواه افراد عرضه میشود. درحالیکه در بعضی از مجالس افراد با آنکه میهمان هستند؛ باید در ازای بیشتر نوشیدنی ها بخصوص الکلی پول بپردازند) و همین سببی میشود تا آمریکاییها ی عاشق آبجو و ... خودشان را خفه کنند که از قدیم هم گفته اند«مفت باشه؛  کوفت باشه».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از لحظاتی وجای گیر شدن افراد بر سر جاهای خود، حمله ی افراد به میز میکده شروع شد. هرکس بنا به سلیقه و علاقه ی خود نوشیدنی الکلی و یا غیر الکلی باب میل خود را انتخاب کرد و ضمن خوش و بش با دیگران تلاشی میکردند تا علاوه بر گپ زدن و گرم کردن فک و زبان و صحبت از هردری، سببی شوند تا به یاری نوشیدنی ها  کلـّه ی مبارک و نیز ماهیچه های بدن جهت انجام حرکات موزون گرم و آماده شود. جا دارد یادآوری شود که یکی از مهم ترین موضوع های گفتگو در آمریکا و بخصوص چنین مجالس،  تعریف و تمجید از یکدیگر است؛ مخصوصاً که اکنون موضوعی مشترک باعث گردهم آمدن آنها شده است و همواره باید از چه خوشگل شدن عروس و داماد و لباسهای آنها و ... با صدای بلند و ذکر «و َ اووووو»WOW اظهار شگفتی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقایقی نگذشته بود که صدای آقای موسیقی گذار(بقول جوونها: دی جی) که دائم داشت سی دی های&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW-FiOzv2I/AAAAAAAAAXs/HSwWdL3z3lg/s1600/3%2633.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500511522200469346" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW-FiOzv2I/AAAAAAAAAXs/HSwWdL3z3lg/s200/3%2633.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; انتخابی افراد را با همون دم و دستگاه مخصوصش پخش میکرد؛ در فضا پیچید. طبق رسم آمریکاییها اولین افراد خود عروس و داماد بودند که باید رقص را می آغازدیند. بماند که هم موسیقی و هم رقص آنها بسیار آرام و رمانتیک(عاشقانه) بود و هر از گاهی نوع رقص دست در کمر و رو در روی آنها سببی میشد تا دل از دستشان در برود و لبهایشان به سبک بوسه های فرانسوی Ferench Kiss به هم بچسبد(بقول نجبادیها: انگار گنجشگی به دانه نوک بزند)و باز سببی شوند تا حاضران  کلمه ی احساسی «ا ُ ُ ُ ُه!!!» به معنی«آه ه ه!!! چقدر عاشقانه؟» سردهند.(عکس شماره ی سه) دقایقی نگذشته بود که افراد دیگری به میدان آمدند و اینبار داماد با مادرش و عروس با پدرش دست در دست هم شدند تا همزمان حرکات موزون، فرصتی برای گپ زدن بیابند و ای بسا که همون لحظه مادر داماد داشت «کشتن گربه را دم حنجله(هجله)» به پسرش یادآوری میکرد و پدر عروس هم شاید اینگونه گفته: «اگه این مردیکه دست روت بلند کرد!  لب تر کن تا خودم یه مشت و مال حسابی بهش بدم و آدمش کنم!!!» شاید!!؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه بود حسرت به دل ماندیم تا دخترهای فامیل دست بزنند و بخونند«به خوشگلی دخترتون ننازید؛ دومادمون قشنگ تره» و طایفه ی عروس هم مقابله به مثل کنند و دم بگیرند که«دلتون خیلی بخواد؛ خوشگل تراز عروس ما، هچکس ندیده»... با پخش شدن آهنگی جدیدتر بود که اینبار نوبت به ساقدوشان دختر و پسر رسید تا در آغوش هم برقصند. پایان هر آهنگ به معنی وارد شدن گروهی تازه به میدان بود و اینبار اعلام رقص آزاد بود و هرکس بنا به شدّت قری که در کمرش مـی لــولـیـد؛ وارد عرصه میشد. این هنرنمایی حدود نیم ساعتی طول کشید؛ تا اینکه همه را برای صرف شام به سالن مجاور دعوت کردند. هرکس از غذاها و سالادهای چیده شده برروی میزها به مقدار تمایلش بشقابی پر کرد و به سراغ صندلی خود برمی گشت. پس از شام نوبت به صرف دسر(خوردنی پس از غذاء)مورد علاقه ی آمریکاییها و همان کیک و بستنی فرا رسید.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXBGaALE1I/AAAAAAAAAX0/R3Km7e39KGk/s1600/4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500514835706352466" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXBGaALE1I/AAAAAAAAAX0/R3Km7e39KGk/s200/4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آخرای پذیرایی بود که نوبت به سخنرانی های یک به یک افراد رسید. پس از ساقدوشان جون جونی عروس و داماد که با ذکر خاطره ای و یا بیان احساسشان نسبت به عروس و داماد خنده ای برلبها نشاندند؛ پدر عروس و مادر داماد نیز خاطره ای از اوّلین دیدار عروس یا دامادشان داشتند و ضمن آن برای این زوج خوشبخت، نیکبختی روزافزونی آرزو کردند. آنچه که رسم بود پایان هر سخنرانی و ذکر خاطره ها، بالا بردن لیوانها و نوشیدن جرعه ای به سلامتی عروس و داماد توسط همه ی حاضران در کار بود و بجای واژه ی«سلوت»Salute  یا «چییر»Cheers به معنی«به سلامتی» از واژه ی خاص «تـُست»Toast که یه جورایی حس و معنی «آمین» داشت؛ استفاده می کردند. هرچند از قبل برای پدر و مادر عروس و داماد لیوان مخصوصی از شرابی فرانسوی به نام «شامپاین»Champagne جهت ریختن توی حلق و گلوی مبارکشان تدارک دیده شده بود. در این بین سرمن بی کـُلاه مانده بود و مجبور بودم هی لیوان خالی ام را با ادا و اطوار خاصی بالا و پایین ببرم که «بابا !!! ما هم هستیم؛ ولی کو گوش شنوا»؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه پیدا کردن پخش موسیقی سببی شده بود تا خانواده ی عروس که ایتالیایی(سیسیلی)االاصل&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXBySAF3bI/AAAAAAAAAX8/mSkZxkcKEQ0/s1600/44.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500515589472771506" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXBySAF3bI/AAAAAAAAAX8/mSkZxkcKEQ0/s200/44.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; بودند رقصهایی محلــّی و ویژه ی فرهنگ و پیشینه ی کشورشان را به نمایش بگذارند. در این بین مشکل آنجا بود که نه جوانتر از من در بین ایرانیان و در جمع خانواده ی داماد حضور داشت و نه من رقصی خاص و وطنی بلد بودم و بدتر ازهمه تلفیق موسیقی های غربی با رقص «بابای کرم»هم کاری بود بس دشوار. با اینحال اصلاً ناراحت نباشید که خودم به تنهایی کاری کردم که روی همه شان کم بشود.(عکس شماره ی 4) منتها نفهمیدم رقص هردمبیل و شیلنگ تخته رقصیدن من بود که باعث باز بودن دهان حاضران شده بود یا شدّت ندید پدیدی آنان؟ هرچه بود از خودم حرکاتی دربکردم و سببی شدم تا پدر بزرگ مافیایی(ببخشید منظورم همون ایتالیایی الاصل بود) عروس اعتراف کند که: «شما یک رقاص بی نظیر پرشین هستید» You are a quiet Persion dancer . راستش خیلی خودم رو کنترل کردم؛ وگرنه جوابش رو گذاشته بودم کف دستش که: خودت رقاصی !!! جد و آباءات رقاصند!!!... پیرمردیکه ی هیز!!! ولی چیزی نگفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با برگشتن آرامش به قلب و روح حاضران، نوبت به انجام رسمهای آمریکایی رسید. و البته آقای موسیقی پخش کن برای هر کدام از حرکات، آهنگی خاص را از قبل تدارک دیده بود و به ترتیب یک به یک هنرآوران را دعوت به میانه ی میدان میکرد. اوّلین رسم به این شکل بود که تمامی زنان و دختران مجرد را دعوت کردند و عروس پشت به آنها ایستاد. پس از3 شماره، عروس باید دسته گل خود را به پشت سر پرتاب می کرد. به زعم آمریکاییها هر دختر مجردی که شکارچی آن دسته ی گل از هوا باشد؛ خوشبخت و عروس بعدی خواهد بود. به عبارتی این رسم همچون «سبزه گره زدن روز سیزده بدر» باعث گشودن بخت او خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که عروسان آمریکایی دارای دو دسته گـُل Bouquet است. یکی همین دسته گلی که برای باز کردن بخت دختر آینده از پشت سر پرتاب میکنند و دیگری دسته گـُل خاص مجلس عروسی است که امروزه آن را با شیوه های نوین خشک و قاب کرده و تا آخر عمر همچون تابلویی برای آرایش اتاق خواب خود استفاده میکند.... پس از دختران مجرد؛ نوبت به بخت گشایی مردان و پسران مجرد رسید. اینبار عروس بر روی صندلی نشستند و داماد در حالیکه روبروی او زانو زده بود؛ تلاش کرد تا با دهان و دندان خود حلقه ای شبیه به کش مویی دختران را از ران پای عروس به درآورد. سپس رو به تمام پسران و پیرمردان مجرد(مـُطـلــّق+ه) ایستادند و بوسیله ی دو دست خود آن حلقه(کش) را تا نهایتی که کش میآمد را کشیده و به آسمان پرتاب کرد. پسرانی هم که به دنبال باز کردن بخت خود بودند در آسمان میپریدند تا آن حلقه ی بخت گـُشا را بــرُبایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل ذکر است که: هرچند امروزه این حلقه و یا کش را به عنوان نگهدارنده ی جوراب ساقه بلند به ران پاهای خودشان استفاده میکنند؛ ولی در اصل به یک باور قدیمی مسیحیان گذشته برمیگردد که آن را بعنوان یک دعا بند(هرز) برای قـُفل و درامان ماندن باکرگی(دخترگی) دختران میشناختند. در قدیم وقتی دختران به سن بلوغ میرسیدند طی مراسمی آن را به پای آنها میبستند و آنان باید آن را تا شب عروسی خود به همراه باکرگی خود حفظ میکردند؛ تا اینکه طبق مراسم ذکر شده توسط داماد برداشته و به سوی دیگر پسران دم بخت پرتاب شود. بد نیست بدانید که نام انگلیسی آن Garter Belt است و شاید دقت در معنی و تاکید دوبار«بند» و« بندجوراب» به خاطر اهمیـّت همان علـّت ذکر شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همزمانی که پسران مجرد هنوز در عرصه حاضر بودند اولین رقص سنتی آمریکایی به نام «رقص یک&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXDC7dTdkI/AAAAAAAAAYE/mAE9DM2JGLo/s1600/5.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500516974990685762" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFXDC7dTdkI/AAAAAAAAAYE/mAE9DM2JGLo/s200/5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; دلاری»Dollar dance آغاز شد. برنامه به این شکل بود که بجای گـُلریزان پول به سر عروس و داماد، افراد متقاضی به صف ایستاده و با پرداخت یک دلار یا بیشتر به ساقدوشان جون جونی(Best Mann/ Maid of Honor ) که به عنوان «خزانه دار مورد اعتماد» عمل میکردند؛ فرصتی نصیبشان میشد تا دست در دست عروس و یا داماد برای لحظاتی برقصند. با انجام این رقص و در حالیکه هنوز عروس و داماد حضور داشتند؛ مجری برنامه تمامی زن و شوهران را برای انجام رقص خانوادگی احضار کرد و این بار هرکس با زن و یا شوهر خود میرقصید. ای امـــان که نه موسیقی شان مایه ی هیجان من و عیال میبود و نه این تجربه ی اوّلین رقص دست در کمر و دست یکدیگر آنچنان برایمان آشنا بود. هرچه بود درعوض رقص، فقط میخندیدیم و یادی کردیم از افرادی که در ایران به زور کشیده شدن دست و هیکلشان به وسط میدان میآمدند و همینطورکه سرخ و زرد میشدند؛ هی تکرار میکردند« بخدا !!! رقص بلد نیستم!!!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهمیت رقص آخر در آنجا بود که مجری هر چند لحظه یکبار از افراد میخواست تا به مقدار سالهایی که از ازدواج و زندگی مشترکشان میگذرد؛ صحنه را ترک کنند. مثلاً آنانی که یک تا سه سال از ازدواجشان میگذشت؛ اولین گروهی بودند که همراه تازه عروس و داماد میدان را خالی کردند. سپس رقص ادامه پیدا کرد تا اینکه افرادی که از زندگی مشترکشان 3 تا 5 سال میگذشت. هنرنمایی و خنده ی مشترک من و عیال هم تا آنجا ادامه پیدا کرد تا گروه مزدوجان 10 تا 15 سال را اخراج کردند. ولی جالبی کار آن بود که دو پیرمرد و پیرزنی مجبور بودند بخاطر 40 سال زندگی مشترکشان مدتی طولانی برقصند. در عوض همه ی حاضران در حالیکه همچون حلقه ای گرداگرد آنان را گرفته بودند یک ریز برایشان دست میزدند و تشویق ها نثار میکردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با پایان یافتن این برنامه، مجلس شادمانی همچنان ادامه پیدا کرد و برای من فرصتی شد تا به طبقه ی پایین و نزد فیلمبردار بروم و همچون دیگرمهمانان پیامی ویدئویی را برای عروس و داماد آینده ضبط کنم. و بازهم صد البته که برایشان به فارسی آرزوی زندگی شیرین و خوبی داشتم که هرچه باشد جز من یه دنده، همه کس به انگلیسی صحبت کرده بودند. درعوض سخنرانی بنده،  منحصر به فرد خواهد بود؛ مگه نه؟؟؟....حدود ساعت 9 شب و دقیقاً طبق برنامه ای که در کارت دعوت عروسی ذکر شده بود؛ مهمانان مجلس را به مرور ترک کردند و عروس و داماد هم سوار ماشینشان شدند و رفتند سی(بدنبال) زندگی خودشان. هرچه منتظر شدم از کارناوال ماشین ها، بوق زدن ها، پرتاب فشفشه، ترکاندن بمب های دست ساز(گــوو ِک)، نشستن برلب پنجره و تنبک زدن روی سقف ماشین، کورس بستن با ماشین عروس، کشیدن کیلیلی(هلهله)، تیراندازی گروه کـُر طایفه ی عروس که:«دوماد داری میخندی؟ فردا تو صف قندی» و ترانه خوانی جواب طایفه ی داماد که:«عروس چرا مینازی؟ فردا به پشت گازی» و یا... خبری نبود که نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** پینوشت: 1-لباس یکدست داماد و ساقدوشان مرد و پدر داماد و عروس را «تاکسیدُ» Tuxedo گویند که معمولاً بصورت کرایه ای تهیّه میکنند. 2- لباس یکسان عروس و ساقدوشان عروس را Bridal Gown  یا«لباس شب ازدواج» Wedding Gown می نامند. 3- جا دارد همین جا از تاخیر در ارسال این دستنوشته پوزش بطلبم. غرض خاصی در میان نبود و همانطور که میدانید باید حسّ نوشتن میآمد و این بار دیر آمد. بالاخره نیاز به تحقیق و اطمینان از املای درست واژه ها و ... درمیان بود و خستگی ذهنی هم عامل دیگر تاخیر ها بود... باور کنید «کلاس گذاشتنی» در کار نبود... امیدوارم که سوای لذت بردن از نوشته و مطالب اضافی و تخیلی من، مطلبی آموزنده نیز دستگیرتان شده باشد. بدرود&lt;br /&gt;1&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/qnoMQcQL/11_online.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc281.4shared.com/img/351817136/8c9796a0/11_online.jpg?rnd=0.17742222030459887" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;2&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/UlnxysgH/22_online.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc281.4shared.com/img/351817354/37478464/22_online.jpg?rnd=0.6247679001582589" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;3&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/ZUOZozTo/333.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc281.4shared.com/img/351818205/64963ad6/333.jpg?rnd=0.7104627573432248" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;4&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/Jl-GIUOJ/44_online.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc281.4shared.com/img/351818840/7d078e8b/44_online.jpg?rnd=0.53410533944511" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-470926654130511416?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/470926654130511416/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=470926654130511416&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/470926654130511416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/470926654130511416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/07/2.html' title='عروسی در آمریکا-2'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jMXLxluaMjg/TFW6I3xFwpI/AAAAAAAAAXc/CfbWJjefx0U/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-8963837455915353699</id><published>2010-07-30T13:12:00.010-05:00</published><updated>2010-08-01T22:57:54.626-05:00</updated><title type='text'>مراسم عروسی در آمریکا-1</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;از آنجاکه قبلا گزارشی از «&lt;a href="http://hamid1385.blogspot.com/2010/01/1.html"&gt;چگونگی مراسم خاکسپاری در آمریکا&lt;/a&gt;» گفته بودم؛ وجود مطلبی در مورد عقد و عروسی نیز نیاز بود. این مهم انجام نشد تا اینکه اخیراً فرصتی شد تا برای بار دوّم در یک چنین مراسمی شرکت کنم. منتها قبل از آن نیاز به یادآوری است که دیده و شنیده های من به منزله ی بیان یک سنـّت هماهنگ و قابل اجرا در سرتاسر آمریکا نیست. همانگونه که در هرگوشه و کنار ایران سنتها و رسوم خاص همان مناطق برقرار است؛ در آمریکا با وسعتی 6 برابر ایران و جمعیتی 309 میلیونی و حدود 230 میلیون نفر بیشتر نسبت به جمعیت ایران بطور حتم اینگونه مراسم به شکلهای گوناگون و با تفاوتهای چشم گیری اجرا می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوای اینکه بسیاری از دختران و پسران ممکن است تا هنگام ازدواج بطور رسمی، سالها با هم زندگی کرده باشند و حتی دارای چند بچه هم باشند؛ نقش دین و انواع شاخه های گرایش مسیحیت در انتخاب سنتها و رسم و رسوم کاملاً تعیین کننده است. مثلاً کاتولیک های معتقد، نه تنها ادعـّا دارند قبل از ازدواج هیچگونه همخوابگی ندارند؛ بلکه بعضاً تا فرارسیدن زمان و شرایط ازدواج دائمی، دختر و پسر را بصورت عقد و ازدواجی موقت به نام Temporary Marriage به عقد یکدیگر در میاورند که هیچ شباهتی با دوران نامزدی ندارد و شاید واژه ی «صیغه ی موقت» بهترین ترجمه ی آن باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این فاصله دختر و پسر با شناخت بیشتر یکدیگر و تصمیم قطعی با هم بودن؛ بدون اینکه هیچ محدودیتی قانونی داشته باشند وبیشتر از سر حسرت داشتن مراسم عروسی وپوشیدن لباس عروس و... قصد ازدواج رسمی میکنند. نقطه ی آغاز این تصمیم با رسمی شروع میشود که آن به Proposal (پیشنهاد ازدواج) مشهور است. بدینگونه که در مکانی پرخاطره برای آنها و به عبارتی رومانتیک به صرف شام یا نوشیدنی با هم قرار میگذارند و در طول زمانی که در آنجا بسر میبرد؛ پسر در مقابل دختر بر روی زمین زانو زده و با گرفتن انگشتری از جنس الماس به سمت دختر، و ذکر جمله ی«&lt;strong&gt;آیا با من ازدواج میکنی؟&lt;/strong&gt; Will you marry me» از او درخواست ازدواج میکند. با پذیرفته شدن انگشتری توسط دختر همه ی حاضران در مجلس همزمانی که آن دو مثل زائرهایی که تازه از زیارت مشهد برگشته باشند هی دارند روبوسی میکنند و هی به یکدیگه زیارت قبولی میگویند؛ اقدام به تشویق آنان میکنند. بدینسان به جمع گرفتاران دام زندگی مشترک یک زوج دیگر اضافه میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتنی است که مراسم «پیشنهاد ازدواج» را معمولاً با شگردی غیر قابل انتظار(سورپرایز) انجام میدهند و بسته به نوع ذوق و سلیقه ی افراد متفاوت است. از انداختن انگشتر الماس در لیوان شراب(شامپاین) دختر گرفته تا درخواست از نوازندگان رستوران تا همزمان نواختن موسیقی، پیام و درخواست پسر را ابراز کنند. از نمونه های دیگر: پرواز هواپیمای موتوری مخصوص سمپاشی برفراز آنان و اهتزاز پلاکاردی در آسمان؛ یا رفتن به آکواریمی بزرگ و دردست داشتن پارچه ا ی نوشته شده توسط غواصان؛ و یا رفتن به تماشای فوتبال آمریکایی و برسردست گرفتن پلاکارد توسط دوستان پسر که برروی آن نام دختر، جمله ی درخواست ازدواج و اسم پسر نوشته شده باشد و....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته پس از قبول دختر، او نیز باید برای شروع نامزدی یک انگشترالماس نیز به پسر بدهد که معمولاً بدون تشریفات خاصی صورت میگیرد. همانگونه که میبینید مظلومیت ما مردان از اینجا ثابت میشود که هرچه مراسم خوب خوب است؛ مخصوص جماعت نسوان است و بر طبق ضرب المثل قدیمی آمریکایی «سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است» شاید فقط مراسم ختم و فاتحه را در شأن ما مردان مظلوم میدانند؟؟ بگذریم... از زمان شروع دوران نامزدی Engagement تا مراسم رسمی ازدواج مراسم خاصی درمیان نیست. جز اینکه پس از تعیین تاریخ ازدواج که ای بسا دوسال زودتر، روز و ساعت و مکان آن را مشخص کرده اند؛ شب قبل از روز عروسی، اعضای اصلی هر دو خانواده و نیز دوستان و افراد دست اندر کار مراسم، طی صرف شام گردهم جمع میشوند تا تقسیم کار و هماهنگی های لازم را جهت فردا انجام دهند. به این مراسم Rehearsal(تمرین) گویند که معمولاً پیش از هر مراسم رسمی مثل ازدواج و فارغ التحصیلی و ... انجام میشود و افراد تمام کارهایی که روز بعد قرار است انجام شود را بصورت تمرینی انجام میدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فاصله ی نامزدی تا جشن عروسی، عروس و داماد و خانواده هایشان ضمن هماهنگی جهت مکان و چگونگی مراسم و .... اقدام به انتخاب بعضی موارد مهمی مثل رنگ قالب چیدمان میزهای پذیرایی، گــُل آرایی ها، مدلباس عروس و داماد و افراد ساقدوش، غذا، نوشیدنی و... میکنند که در بعضی موارد باید تا روز عروسی بصورت راز باقی بماند. از جمله ی آنها مـُد و رنگ کفش و لباس عروس و داماد وهمراهان ساقدوش(در قدیم بهترین و محرم ترین دوستان عروس و داماد در همه چیز کنار آنها و به عنوان دست راست آنها خدمت میکردند که به آنها «ساقدوش»یا «ندیمه» میگفتند)... یکی از ملزوماتی که عروس باید با خود داشته باشد شئی یا چیزهایی که 4 ویژگی:1-رنگ آبی 2-قدیمی 3-بصورت امانت 4-جدید را داشته باشد. ای بسا که دو یا سه مورد ذکر شده در یک گـُل سر(کش مویی) که عروس از مادربزرگش قرض میگیرد؛ وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مورد دیگری که تقریباً هنوز مرسوم است پوشیدن کفش ساقه بلند وباریک توسط عروس است که به(6 پنی) 6Pennies مشهور است. این اسم از کمترین واحد سکه و پول آمریکا(وانگلیس) یعنی «پنی» Penny گرفته شده است. چراکه معمولاً در انتهای پاشنه ی باریک و بلند اینجور کفشها سکه و یا فلزی به همان کوچکی میچسباندند تا صدای «تاراق تاراق» راه رفتن عروس تا هفت تا محله بپیچد. جالبه که در نجبباد ما به اینجور کفشها پاشنه «سنـّاری»(واحد پول دوران قاجار) میگفتند. کی میدونه؟ شاید آنزمانها ارزش پول ایران آنقدر خراب نبوده وبا واحد پول آمریکا برابری میکرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... بالاخره پس از یک سال روز موعود فرا رسید و من و خانواده ام راهی ایالت نبراسکا و شهر اوماها شدیم. از همان صبح و شاید هم شب قبل همهمه ی برو و بیا برقرار بود. امـّا نه برای ما مردان که همه جای دنیا این جماعت زنان اند که «آتش بیار معرکه اند». از خرید لباس و هی تعویض کردن آن گرفته تا دغدغه ی حیاتی و مهم جهان بشریت همچون: چه لباسی برای قبل و بعدش بپوشند؟ موهاشون رو چه رنگی کنند؟ آخ آخ حواسم نبود؛ کفش چی بپوشم؟ اَه این سشوار هم که کار نمیکنه!!؟ میگم این رنگ بهم بیشتر میاد یا اون یکی؟ و... هرچند خوش به حال خودم بود که جز یک اتوکشی ساده روی همون کت و شلوار «تاناکورایی» که شونصد بار پوشیده بودم؛ تدارک خاصی درمیان نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی مگه میشه در نظرخواهی های خانمها نظری سطحی داد و اوقات را بر آنها و خود تنگ کرد؟ دروغ چرا مثل همه ی مراسم عمومی دیگر باید هی کله ی مبارک پونصد کیلویی را بالامیاوردم و نظری مینداختم و چشمهایم را میبستم تا تصویر آن از بین نرود. در این فاصله ی چشم بسته شده ی من، عیال بدو بدو میرفتند ویک چیز دیگر میپوشیدند وباز برگشته و رژه ای دیگر درکار بود.. در این بین من ضمن سان دیدن، مجبور بودم نظری کارشناسانه بدهم که کدوم و به چه دلایل زیست محیطی خوشگلتر و یا بهتر است؟ از من نصیحت به شما از همجنسان خودم که مواظب باشید از کلمه ی زشت و یا بد برای هیچ یک از ملزومات خانمها استفاده نکنید که دودمانتان برباد است. بهرحال ازمن گفتن بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به محض رسیدن ما به سالن محل برگزاری عروسی، داماد و همراهان ساقدوش در حال عکسبرداری در فضای سبز بیرون بودند و راز رنگ و مد لباسهایشان برایمان مشهود شد.(عکس شماره ی 1) در بدو ورود با پرسشی که دربان سالن داشت به قسمت خانواده ی داماد راهنمایی شدیم که صندلیهای قسمت مقابل هم(سمت چپ عکس شماره ی 2) به خانواده ی عروس اختصاص داشت. از آنجا که بجز من و دیگر برادرم که از تکزاس آمده بود؛ بیشتر خانواده ی داماد در ایران و یا ایالتهای دیگر زندگی میکردند؛ جمعیت ما نسبت به خانواده ی عروس کمتر به چشم میزد. بدبختانه این بابای همت مضاعف ما هم نیومده بود آمریکا و یه دوجین بچه هم اینجا تولید کنند تا ما اینقده بی یار و یاور نباشیم. در عوض خانواده ی عروس بیشتر از تعداد صندلی های تعیین شده بودند و میخواهید باور کنید؛ میخواهید باور نکنید؛ من اصفونی هیچ کرایه ای از آنها نگرفتم؛ ولی به طور موقت اجازه ی اسکان افراد اضافی آنها را صادر کردیم؛ چراکه مدّت زمان زیادی هم قرار نبود آنجا بمانیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روبروی درب ورودی میزی قرار داشت که اگر افراد قبلاً کادوی خود را در مهمانی قبل از عروسی(گـُلریزان Wedding Shower) تقدیم نکرده بودند؛ آنرا برروی میز قرار میدادند. همزمان فرصتی بود تا در دفترچه ی یادداشتی که روی میز قرار داشت؛ ضمن ثبت اسم و مشخصات، جمله ای نیز به یادگار بنویسیم. صد البته که من به فارسی نوشتم و برای عروس و داماد آرزوی زندگی طـــــــــولانی کردم. این مشکل آنهاست که بروند یک مترجمی پیدا کنند و بفهمند که من چی نوشتم؟... درکنار کادوهای اهدایی این و آن، جعبه ای قرار داشت شبیه به صندوق رای که افرادی مثل ما که قصد پرداخت کادوی نقدی و یا کارت تبریک همراه با «کارت هدیه»(Gift Cart = کارت پولی و بانکی که افراد با مراجعه به فروشگاهها میتوانند تا سقف مبلغ ذخیره شده در آن خرید کنند) و را درون آن بیندازند. هرچند آقایی پیرمرد پشت میز نشسته بودند و مانع کم و زیاد شدن کادوها بود؛ ولی امیدوارم شانس اونها خیلی بهتر از مردم داخل ایران باشه و چیزهای خیلی بهتری از صندوق بخت آنها بیرون بیاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با یک نگاه سریعی که به چیدمان صندلی ها میداشتی؛ میتونستی بخاطر وجود پاپیونها و گلهایی که با روبان(رومان/ریبون) تهیّه و به سر صندلی ها نصب شده بود؛ رنگ غالب و انتخابی مراسم عروسی را تشخیص بدهید. هرچند در ذهن ما ایرانیها معنی دیگری میدهد؛ ولی جلوه ی رنگ مشکی و سفید هم دست کمی از دیگر رنگها نداشت. در فاصله ای که تا مجلس شروع شود و مهمانها به جمع بپیوندند شنیدن نغمه ی موسیقی پیانوی کلاسیک و مطالعه ی کتابچه ی چاپی که به منزله ی کارت عروسی بود و ریز تمام مراسم امروز در آن نوشته شده بود و دیدن چیدمان سالن و گرفتن عکس، بهترین سرگرمی این و آن شده بود. تا اینکه با پخش یک موسیقی مخصوصی که ظاهراً برای همه آشنا بود؛ هرکس در جای خود قرار گرفت. آقا داماد به همراه حاج آقا کشیش ِبی عبا و عمامه، تشریف آوردند و روبروی جمعیت ایستاده و چشم به پله های روبرویی دوختند تا ببینند یک به یک چه کسانی از اون بالا میاید؟ هرچی بود بقول اون خواننده ای که با گویش افغانی ترانه ای با این مضمون خونده: از اون بالا کفتر نیومد؛ ولی اگه حوصله کنید بجای یه دانه دختر، کلـّی ساقدوش دختر می آیــَه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساقدوشان داماد( سه مرد و یک پسر بچه ایی حدوداً 7 ساله) دم پله ها ایستادند و با تشریف فرمایی هر خانمی به پایین پله ها، دست در دست او حلقه کرده و با عظمت و شکوهی خاص(چی بگم؟ «وقار و طمأنینه» بهتره؟) از بین جمعیت رد شده و در دو طرف داماد و کشیش میایستادند.(عکس3و4و5) گفتنی است که این گروه شکارچی جنس زنان، اهمیتی هم به بود یا نبود همراه مرد نمیدادند. اولین کسانی که آمدند؛ پدر و مادر داماد بود که در پایین پله ها، مادر داماد با ساقدوش محترم قدم فرسایی نمودند و طفلی پدر داماد هم پای پیاده بقیه ی راه را آمد. در عوض آنها بجای ایستادن در کنار داماد، در ردیف اوّل صندلی ها جا خوش کردند. به همین ترتیب مادر عروس و سپس یک به یک ساقدوشان دختر(سه تن از دوستان عروس و یک دختر 6 ساله) نزول اجلال فرمودند و به ترتیب در طرفین داماد و کشیش ایستادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چشمها به پله ها دوخته شده بود. با پخش آهنگی متفاوت همه برپا ایستادیم. نه تنها ما، بلکه خود داماد هم برای اولـّین بار عروس را که در لباس مخصوص خود، دست را حلقه کرده در دست پدر، خرامان خرامان پایین می آمد را میدید. دیدنی بود لبخند از این گوش تا آن گوش عروس و داماد که چه غش و لیسی برای هم میکردند. خیلی دلم میخواست داد بزنم «دوماد داری میخندی؟ /فردا توصف قندی بیچاره!!»(عکس 6) ولی خب انگلیسی ام خوب نبود و اونهم که فارسی نمیدونست. با ایستادن عروس و پدرش پشت به جمعیت و رو در روی کشیش و داماد، با اجازه ی عـاقــد، همگی نشستند به مشاهده ی تلاوت صیغه ی مبارکه ی عقد و نکاح دو کبوتر خوشخبت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته من هرچی شنیدم همه اش به انگلیسی بود تا عربی؛ اونهم با تلفظی غلیظ که بگند: انکـَحـّتُ و زوّجتُ موکلکی، لـِلموکـِلـَکَ بالمهر المعلوم...در ضمن چیزی که در کار نبود سه بار خونده شدن مهریه و رفتن عروس برای آلبالو و گیلاس چیدن... ابتدا نزدیک ترین ساقدوش مرد به داماد که سوگلی و محرم راز او محسوب میشد به نام Best Man(بقول نجبادیها: رفیق جون جونی و داداچی) پیام تبریکی خواند. بدنبال آن حضرت کشیش جملاتی در وصف ازدواج و اهمیت شروع یک زندگی مشترک خواندند. البته من نشنیدم که بگند زمین زیر پای آدم عـََذ َب گرفتار عذاب مجردی میلرزد و قراره چندتا ثواب بپای آدمای متاهل بنویسند؟ آنچه را که در این بین فراموش شد؟ این بود که اجازه دهند این آقا داماد آماده در مسلخ عشق و ازدواج، آخرین آب خنک را از گلو پایین دهـد که از فردا یوق زن و زندگی فرصت نفس کشیدن هم نخواهد داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان سخنرانی عاقد بود که ایشان وکالت گرفتند تا عروس و داماد را به عقد هم درآورند. داماد باید این جمله ها را پس از کشیش تکرار میکرد«&lt;strong&gt;&lt;em&gt;با این حلقه که با تمام وجودم به تو میدهم؛ خود را کنار تو خواهم دید، امروز، فردا و برای همیشه...چه در سختی ها و چه در شادی ها، ...چه در سلامتی و چه در بیماری و...» &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;و همزمان هر دو انگشتری دوران نامزدی(پیشنهاد ازدواج) و حلقه ی مخصوص شب عروسی را که از قبل به آقا Best Man تحویل داده بود را پس گرفتند و در دست عروس نمودند. به همین شکل عروس نیز همان جمله ها را تکرار کرد و باز دو انگشتری ذکر شده ی مخصوص داماد را از نزدیکترین ساقدوش محرم خود به نام Maid of Ohuner (رفیق جون جونی و آجی چی) گرفتند و در دست داماد رحمت الله علیه نمودند. پس از رد و بدل اولـّین کادوی زندگی مشترک آنها که شاخه گلی قرمز بود؛ عاقد رسماً آنها را زن و شوهر اعلام فرمودند.(عکس 7) با ذکر این جمله که عروس و داماد میتونند همیدیگه رو ببوسند؛ تف مالی ها شروع شد و ملـّت هم عوض زنگ زدن به پلیس نسبت و گشت ارشاد و بسیج امر به معروف و... بر روی پا ایستاده و هی دست میزدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه میخوای بی وفایی مال دنیا و اولاد رو بفهمی؛ باید عروسهای آمریکایی رو ببینی که به محض دستیابی به شوو ِر=شوهر(بقول مادر پیرم: پایچه سرخی - اشاره به شلوار و شلیته ی قرمزی که عروسان قدیم میپوشیدند) پدر را رها می کنند و اینبار دست در دست داماد همان پله های آمده را بالا میروند(عکس 8) و باز همان ترتیب دست در دست ساقدوشان دختر و پسر و دعوت همگان جهت پذیرایی به سالن بالا... البته در این بین من هم بی نصیب نبودم و دستم در دستی گرم قرار داشت و آن دست کسی نبود جز دختر دوساله ام که در بغلم خوابش برده بود. در همین حین و بین بود که چشم باز کردم و دیدم همه رفته اند و من مانده ام با بچه ای بر دوش و کلی اسباب اثاثیه ی عیال ضعیفه که باید جور اونا رو هم میکشیدم (البته قدیم ندیما جماعت زنان ضعیف بودند و این روزها از هر قویه ای قوی ترند)....... جای دوری نرید؛ ادامه دارد...&lt;br /&gt;عکس1&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/LDfUC9ms/Mar1.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350818198/6fd448cf/Mar1.jpg?rnd=0.47639125072988064" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دو&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/-yOvg2MC/Mar2.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350819537/ba31726d/Mar2.jpg?rnd=0.011281593447400873" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سه&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/iB1-ujbq/Mar3.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820022/ef234012/Mar3.jpg?rnd=0.4223604688733241" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;چهار&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/baDinJtU/Mar4.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820297/7f39b938/Mar4.jpg?rnd=0.3872874885026003" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;5 &lt;a href="http://www.4shared.com/photo/gJrluqea/Mar5.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820482/12c50044/Mar5.jpg?rnd=0.5674569151840146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;6&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/JxOTa2mB/Mar6.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820630/1cbb6ccd/Mar6.jpg?rnd=0.9334178437914478" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;7&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/2T7U2kTO/Mar7.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820772/971ba2d2/Mar7.jpg?rnd=0.8363162160377037" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;8&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/ddxoQbLv/Mar8.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc251.4shared.com/img/350820979/a575650/Mar8.jpg?rnd=0.7516584748973231" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-8963837455915353699?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/8963837455915353699/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=8963837455915353699&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8963837455915353699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/8963837455915353699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/07/1.html' title='مراسم عروسی در آمریکا-1'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-5253759263871589975</id><published>2010-07-28T18:26:00.009-05:00</published><updated>2010-07-29T20:15:12.670-05:00</updated><title type='text'>نخودچی خوری</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یکی از بزرگترین بهره برداری های مجالس عمومی و بخصوص عروسی در ایران این بود که خانمها آخرین مدل لباسها و آرایش ها و چند کیلو وزن کم کردن خود را به نمایش میگذاشتند و آقایون هم ضمن سیاست بافی اگه فرصتی دست میداد با ذکری از خرید و فروش و تعویض ماشین و دارایی های جدیدشان جولانی میدادند. ولی فکر نکنید که این اصل قصه بود. اصل حال و صفا در گردهمآیی های پس از مجلس بود که تازه جمع «خاله زنکی و عمومردکی ها» به پا میشد و به نوبت افراد را میگذاشتیم وسط و حالا از تیپ و قیافه گرفته تا ماشین قراضه و لباس مد قدیم آنها میگفتیم و میخندیدیم و نخودچی بخور و آی زنگ جیگرسوخته را بردار که بیا و ببین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فکر میکنید که این اخلاقها فقط توی ایران رایجه؟ نخیر... چند روزی است که میخوام دیده ها و شنیده هایم را از عروسی برایتان بنویسم ولی مگه میشه ؟... آنقدر که گویی یک روح خبیثی توی وجودم حلول کرده و تا یه غیبت مشتی پشت سر این و اون نکنم؛ به حال قـبـلـم در نمیآم... دروغ چرا آنقدر حالم خراب بود که هرچی میخوابیدم و یا حمام میگرفتم و یا حتی اگه آب نجسی هم میخواستم بخورم؛ درمان کار نبود. فقط خدا خدا میکنم که این هموطنی که میخوام پشت سرش برم منبر این روزها گرفتار باشه و هوس نکنه سری به اینجا بزنه؛ وگرنه کارم ساخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصـّه از اونجا شروع میشه که توی عروسی برادرزاده ام یه ایرونی هموطنی که بیش از 35 ساله آمریکا نشینه، نیز شرف حضور داشتند. از بدو ورود بود که رسیده و نرسیده شروع کرد به توصیف مکارم و محاسن دختر مکرمه شان که 24 ساله اند و خیلی باهوش تشریف دارند و نه تنها درسش را خوانده و لیسانیسش رو گرفته... توجه فرمایید: لــی+ســـانـــس نه برگ چغندر!!! بلکه به تازگی هم در سمت معــلــّم در یکی از دبستانهای محل سکونتشان در یکی از ایالتهای جنوبی آمریکا مشغول هستند. هرچه بود دائم از هوش سرشار و زیرکی خاص دخترکشان گفتند و ما نیز شنیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز زمان زیاد نگذشته بود که این آقای باکلاس ایرانی و همسر گرانقدر آمریکایی شان یک به یک کمالات شخصی و فردی خود را نیز به منصه ی ظهور نهادند. اگر بخواهم از آروغ زدنهای باصدای بلند سرسفره و دیگر موارد بگویم مثنوی هفتاد من میشود و نه تنها چشمان عزیزتان خسته میشود بلکه ترس آن را دارم چنان خشمگین شوید که آبا و اجداد من از نثار ناسزاهای شما بی نصیب نمانند.... میدانستیم که خوشبختانه سه تا منزل در آمریکا دارند و سوای اینکه دیگرهیچ بدهی بابت خرید منزل ندارند؛ به راحتی از اجاره ی آنها بهره مندند. با اینحال برای دلمشغولی و تفریح و نه مال اندوزی !! همچنان به کار مشغولند و البته جز زن و شوهر و پسری خانه زاد، عیال واری آنچنانی هم ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی اگر هم داشته باشند؛ با بزرگ شدن و بدنبال کار خود رفتن بچه هایش، فکر هم نمیکنم آنچنان بخشش و بذلی هم در کارشان باشه. ولی جالبی کار آنجا بود که هرچیزی که در خانه ی برادرم میدید... از پنیر خانه ساز گرفته تا....؟ یکدفعه فنر دهانشان در میرفت و میگفت:«یـخـتـه(یک کمی) هم به من بده!!» راستش این برادر خوش قلب ما هم با کمرویی خاص خود یا او را بی نصیب نمیگذاشت ویا حداقل وعده ای از نوع سرخرمن در کار بود. تا اینکه نوبت به آبغوره ی دست ساز شد و گویی که قصد جان مرا کرده باشد؛ نفهمیدم که چی شد که یکدفعه به میدان گدایی و بخشش آن آقا و برادرم پریدم و رو کردم به ایشان و گفتم: «ببخشید!!! اونجایی که شما زندگی میکنید آنقدر فروشگاه ایرانی و غوره و آب مربوط به آن وجود دارد که حدّ ندارد. این مختصررا که با هزار فلاکت از چنگ پرنده ها نجات داده ایم و درختان انگور خانه ی اخوی را غارت کرده ایم به ما ببخش که رزق و روزی دو خانوار من و اخوی در آن است و نه تنها این دور و برا گیر نمیاد؛ بلکه عیال بنده به سبب ضعف معده نمیتوانند آبلیمو مصرف کنند و برای ساخت سالاد شیرازی به آن سخت نیازمندیم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهر( یا بقول ما نجببادی ها: آجی) وبرادر بد ندیده؛ ایکاش زبانم بریده بود و این کار نکرده بودمی. چون هنوز این کلام از دهان خشکیده من خارج نشده بودی که یکدفعه صفحه برگشت و گویی دشمن خونی آن والاکرام شدیم. هی رفت و هی برگشت و از هرگوشه و کنار یک سوقولمه(گوشه وکنایه) ای بیافـتـنـدی و در جیگر این حقیر فرو نمودندی. اوّلین آن، همان جمله ی معروفش:«هنوز وبلاگ مینویسی؟ آره دیگه... بیکاری!!!» راستش روم نشد بپرسم: اون همه ساعتها و پولهایی که توی کازینوها(قمارخانه) تلف میکنید؛ از سر پرکاری شماست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ی کلام آنقدر پیله شدند و ازهرچیزی که میشد مثلاً پرخوابی و تلفظ اشتباه یک کلمه ی انگلیسی و ترکیب نامتناسب لباسها و ... بهانه ای پیدا میکرد؛ تا با خنده ای تمسخر آمیز، نیش نامبارک زهرآلود دیگری، در پهلوی من فرو کنند. کار به جایی رسید که من کمرویی را گذاشتم کنار و همینکه میدیدم باز بدنبال سوژه ای جدید میگردند؛ به دفعات دست پیش را می گرفتم و می گفتم:«چرو بیخودی به خودت میپیچی؟ بگو دادا(=برادر؛ نجبادیها برای ابراز خودمانی بودن به همه ی مردها میگند) نذار این متلکها تو دلت بمونه !!! بگو دادا !!!» البته ایشان هم با آنکه سخن صریح مرا میفهمیدند؛ جوری جلوه میکردند که دارم شوخی میکنم و نهضت تیراندازی را همچنان تا روز آخر ادامه دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گذشت تا اینکه شب آخر در بین همین تیر و تیراندازی ها بود که یکدفعه بخود آمدند و متوجه شدند دختر مکرمه شان مورد اغفال آن یکی برادرزاده ی مظلومم(جمال) واقع شده و به هوس گردش از خانه بدون اطلاع و اخبار زده اند بیرون. آنجا بود که از جاپریدند و موبایل به دست، آنان را احضار و عیش شان را مـُنـقــَّص(ناقص) نمودند. شاید هنوز از رفتن آنها 20 دقیقه ای نگذشته بود که با لب و لوچه ای آویزان برگشتند. این بنده ی خدا هم که یادش رفته بود از روز اوّل چه کمالاتی در وصف دخترشان فرموده اند؛ همینطوری که زُل زده بودند توی چشمان دخترش، بنا را گذاشتند به غـُرغـُر کردن و فارسی حرف زدن(دخترش فارسی نمیدانست):«نگفتم اینها(آمریکایی ها-هرچند در این مورد پدر دختر ایرانی اند) چیزی به نام مغز توی کـلــّه شان نیست؟ نگاه کن!! جونی خودم یه خلافی، دودی، دمی، موادی، چیزی کشیده اند!!! باور کن نمیشه ایـن ها رو یه لحظه به حال خودشون رها کرد!!! اگه زنگ نزده بودم معلوم نبود که سر از کجا در میاوردند و کی سرو کله اش پیدا میشد و ...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش دو سه باری خواستم بگم:« اولاً: دست پرورده ی خودته. دوّماً: حالا هم که داری رفتارهای پدرسالارانه ی ایرانی وار در میاری و آیا میخوای دختری مستقل را با 24 سال سن، هنوز کنترل کنی؟» دیدم هوا خیلی پسه و همین یک حرف من مونده تا بگم و فاتحه ی خودم و هفت خاندانم رو بخونم. وقتی برگشتم خونه، تمام این روزها فکرم مشغول بود و هی داشتم روی این رفتار و گفتارهای اون و حتی خودم فکر میکردم که از کجا ناشی میشه و &lt;em&gt;&lt;strong&gt;چرا ما شرقی ها باید اینجوری باشیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; خوشحال میشم جواب و راهکارهای شما را بدونم. ولی من یکی مثل اینکه خیلی خیلی نـُنـُر تشریف آوردم. چونکه وقتی توی ایران بودم حتی طاقت انگ چسبوندن این و آن را داشتم و خیالم نبود. یعنی حالیم نبود و یه جورایی ضد ضربه شده بودم. ولی از وقتی اومدم آمریکا، از بس از آن محیط و رفتارهای داخل ایران دور شدم بد جور سوسول شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافیه که یه نفری توی ذهنش رفتاری و یا تفکری منفی داشته باشه... چنان به هم میریزم که تا یکی دو روز اثرات مخـّرب آن گفتار و رفتار و تفکر، روح و ذهن و حتی جسمم را درگیر خودش میکنه و کار به جایی میرسه که سرنگون رختخواب میشم. حضرت عیال ضعیفه ی مکرمه با دیدن این وضع و حالم میگه اگه بریم ایران طاقت نمیارم و یا کار به دعوا و دلخوری با این و آن میرسه و یا اگه قهر و آشتی در کار نباشه دوتا پا دارم؛ دوتا دیگه هم قرض میکنم و مثل باد فرار میکنم و میام همین دیار کـُفـر که آرامش همه جانبه ی زندگی و محیط اش بدجوری باعث شده، همه ی ناهنجاری های روحی و جسمی ام برملا بشوند.(آخیش !!! سبک شدم!!! داشتم میمردم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** بدون ارتباط با موضوع نوشت:با خبر نشدم که آیا آهنگ نوشته ی قبلی رو توی ایران تونسته اید بدون زحمت و دانلود کردن بشنوند یا نه؟ ولی لطف کنید اینبار بگید که آیا میتونید این عکس را ببینید یا نه؟ کیفیت و وضوحش چطوره؟ نکنه باید بیخیال عکس و این چیزها باشم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/photo/UCvuXOxh/akhavan11.html" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://dc235.4shared.com/img/349649588/62a21d7a/akhavan11.jpg?rnd=0.2474658424120072" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9002044972195673270-5253759263871589975?l=hamid1385.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hamid1385.blogspot.com/feeds/5253759263871589975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9002044972195673270&amp;postID=5253759263871589975&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/5253759263871589975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9002044972195673270/posts/default/5253759263871589975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hamid1385.blogspot.com/2010/07/blog-post_28.html' title='نخودچی خوری'/><author><name>hamid1385</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01128508506918937106</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9002044972195673270.post-8236017900710462535</id><published>2010-07-26T19:23:00.003-05:00</published><updated>2010-07-28T22:50:04.498-05:00</updated><title type='text'>پمپ بنزین فروشی در آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;باسلام و پوزش از اینکه دیر خدمتتان رسیدم. قبل از ه
